3 آبان 1393
کاربر مهمان خوش آمدید

لیست اعضای آنلاین
هیچ کاربر عضوی آنلاین نیست

آمار تعداد افراد آنلاین
تعداد افراد آنلاین: 5 نفر
اعضای آنلاین: 0 نفر
کاربران مهمان: 5 نفر


سبد خرید خالی است
خالی کردن سبد خریدویرایش کردن سبد خرید و ارسال سفارش

تازه های کتاب
265,000 ریال
$52
اضافه به سبد خرید
600,000 ریال
$120
اضافه به سبد خرید
400,000 ریال
$80
اضافه به سبد خرید
320,000 ریال
$64
اضافه به سبد خرید
165,000 ریال
$33
اضافه به سبد خرید
170,000 ریال
$34
اضافه به سبد خرید
 
پرامتیازترین کتاب ها
230,000 ریال
$46
اضافه به سبد خرید
400,000 ریال
$80
اضافه به سبد خرید
260,000 ریال
$52
اضافه به سبد خرید
85,000 ریال
$17
اضافه به سبد خرید
180,000 ریال
$36
اضافه به سبد خرید
200,000 ریال
$40
اضافه به سبد خرید
140,000 ریال
$28
اضافه به سبد خرید
 

ملکه ی جنوب

ناشر: علی
مولف: ر.اکبری
  180,000   ریال     36 $

اضافه به سبد خرید


مشخصات بیشتر

قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: سوم
تعداد صفحات: 536
شابک: 9789641930761
وزن: 510 گرم
تیراژ: 2000


امتیازات کاربران به این کتاب
طرح روی جلد (298)   امتیاز شما؟
محتوای کتاب (386)   امتیاز شما؟
نویسنده کتاب (336)   امتیاز شما؟


توضیح مختصر



ملکه جنوب از شدت گرما و رطوبت چشم باز کردم ، هوا دم دار و خفه بود؛ به سختی روی تخت نشستم و تکیه دادم ، خواب عصر کسلم کرده و کمی احساس سردرد می کردم. با بی حالی به سمت در اتاق قدم برداشتم. داخل نشیمن و راهرو خنک بود آن قدر که لرزه ای از سرما بدنم را فرا گرفت. کولر راخاموش کردم و به سمت حیاط رفتم ، آفتاب در حال غروب کردن بود و خورشید کم کم خودش را پایین می کشید و نور طلایی اش از دیوار نرم نرمک بالا می رفت. به باغچه خیره شدم ، گرمای هوا انگار همه چیز و همه کس را کسل کرده بود ، حتی گلهای رنگی باغچه ، شلنگ را برداشتم و شیر را تا آخر باز کردم و به سوی باغچه گرفتم. چند ثانیه ی بعد بوی خوش و ملایم اطلسی ها و گل های کاغذی در فضا پخش شد و همراه با بوی نم و تنه ی درختان مشامم را پر کرد. وقتی آب خنک شد صورتم با زیر آب گرفتم ، خنکای آب و بوی خوش و عطر سنگین گیاهان کسالت را از من دور کرد. شلنگ را در باغچه رها کردم تا خاک تشنه کمی سیراب شود. روی صندلی کنار باغچه نشستم و تکیه دادم . تک ؛ تک ؛ برگهای رنگی گل های کاغذی روی زمین افتاده بود. به تنه ی قطور درخت کنار خیره شدم. انبودئ گنجشک ها در لابه لای شاخه ها درهم می لولیدند و آواز سر می دادند. هنوز نگاهم به درخت بود که صدای زنگ ، سکوت خانه را شکست و آواز گنجشک ها را برای چند ثانیه قطع کرد. به سمت در رفتم. کیه ؟ منم باز کن! صدای فرشته بود. شنیدن صدایش خنده روی لب هایم نشاند ، در را گشودم. صورت تپل و گرد فرشته از گرما ملتهب بود. خندیدم و نگاهش کردم. سلام فرشته خانم ، مثل لبو شدی! سرش را تکان داد و داخل آمد . یک راست به سمت صندلی کنار باغچه رفت و نشست. روسری را از سرش باز کرد و لب گشود: سلام عجب این گوشه خنکه ! به چشمان قهوه ای او خیره شدم. چاق شدن بیش از حد ، صورت و چشمانش را ریز تر نشان می داد. هنوز نگاهش می کردم که صدایش در فضا پیچید: چیه شاخ در آوردم ؟ فرشته لهجه دار حرف می زد و این بامزه ترش می کرد. سرم را تکان دادم و پرسیدم: چیه ، چه خبر شده که این موقع روز اومدی این جا ؟ دستی روی موهای خرمایی رنگش کشید و زمزمه کرد : کارام تموم شد ، حوصله ام سر رفت گفتم بیام پیش تو ، بریم یه دوری بزنیم ؟ دستم را روی گلها کشیدم و پرسیدم : کجا بریم ؟ سکوت کرد. نگاهش کردم . شانه بالا انداخت و لبش را تر کرد: نمی دونم ، اصلا انگار نه انگار بهاره ، هوا خیلی گرمه ، خوش به حال شما با کولری که دارین خونه تون می شه مثل یخچال .. خندیدم و به سمت در رفتم و گفتم : پس چند لحظه بیا توی این یخچال تا من لباس بپوشم ! پاهایش را دراز کرد و خندید : نه ، من همین جا می شینم این گلهای رنگی رو دوست دارم ، فقط یه لیوان آب برام بیار ! مدتی طول کشید تا آماده شدم و با یک لیوان آب خنک به حیاط برگشتم . فرشته هنوز به همان صورت لم داده بود. لیوان را از دستم گرفت و گفت : دستت درد نکنه ! آب را یک نفس سر کشید، لیوان را لب باغچه گذاشت و روسری چهار گوش رنگی اش را روی سر مرتب کرد. کوچه خلوت و بی صدا بود و تنها صدای پرنده ها که زیر سایه ی دختان استراحت می کردند سکوت را برهم می زد. خواستم کمی سربه سر فرشته بگذارم. به نیم رخ او خیره شدم و گفتم : فرشته می گن یه دزد اومده این منطقه که وقتای خلوت دخترا رو می دزده... فرشته به بازویم چنگ زد و با ترس نگاهم کرد : راست می گی ؟ په چرا داریم می ریم ؟ مردد ایستاد. نگاهش کردم ، اشک در چشمان زود باورش حلقه بست. خندیدم و دستش را گرفتم : بیا اگه آقا دزده بیاد خودم چشماشو در می یارم نترس تپل من ! با صدای بلند خندید. فرشته مهربان ، خونگرم و ساده بود ، بسیار ساده و زود رنج ، با کوچکترین حرفی گریه می کرد و با بی مزه ترین حرفی قهقهه می زد. همه جا ، چه در خانه و چه در مدرسه به خاطر همین خصلت دیگران سر به سرش می گذاشتند و کلی می خندیدند. وقتی می خندید دیگر کسی جلودارش نبود. با اینکه قدش بلند بود اما چون چاق بود کوتاه نشانش می داد. اجزا صورتش همه ظریف بود اما چاقی این ظرافت را از بین برده بود. نگاهم کرد و گفت : اما اگه دزدی بیاد منو می خواد چه کار ؟ تو خوشگلی و ترو تازه ... پس تو رو می برن! آفتاب مستقیم می تابید و همین هوا را گرم تر می کرد. هنوز داشت می خندید. پرسیدم : امتحان پس فردا رو خوندی که این همه می خندی ؟ خنده از لبش پرید و ساکت به من خیره شد، به عمق نگاه پرهراسش خیره شدم . صدایش نگران در گوشم پیچید: نه ، وای خدا ، حالم از شیمی به هم می خوره ! دوباره بغض کرد ، می دانستم هر لحظه ممکن است گریه کند. خندیدم و گفتم : خیلی خب با هم می خونیم ، حالا بریم یه بستنی خوشمزه بخوریم ! دست هایش را مثل یک دختر بچه به هم سایید و گفت : آره خوبه ، دستت درد نکنه ... آخ رامی اگه تو نبودی من تنهایی دق می کردم! شاید اگر می نوشتم ، فرشته در طول روز بارها و بارها کلمه ی دستت درد نکنه را تکرار می کرد ، تکیه کلامش بود. مقابل مغازه ی سر کوچه رسیدیم. امیر علی صاحب مغازه روی صندلی فلزی اش در زیر سایه ی چتر سبز رنگ مغازه اش نشسته و سیگار می کشید. یک مغازه ی بزرگ که هرچه اهالی می خواستند در آن پیدا می شد. هردو سلام کردیم . از لابه لای مه دود نگاه کرد و لبخند زد : سلام ، یی وقت روز کجا ان شاالله ؟ فرشته بی معطلی و با صداقت جواب داد : می ریم یه بستنی بخوریم شمام بفرما ! امیر علی خندید و دوباره یک پک محکم به سیگارش زد و گفت : نوش جان ، چند روز دیگه یخجال خودم درست می شه و یه عالم بستنی براتون می یارم. برید به سلامت! تا رسیدن به مقصد ، فرشته حرف زد و خندید و من در سکوت تنها گوش دادم. فرشته به قول مادرش به شرشر ناودان هم می خندید. وقتی دیدم ول کن نیست و ادامه می دهد بلند گفتم : فرشته بس کن سرم رفت ! ساکت و پر بغض نگاهم کرد و ایستاد ، چانه اش لرزید . ادامه دادم : آخه آدم که این قدر بی خود نمی خنده ، آخه داداش فرامرزت لباس راه راه خریده خنده داره ؟ یا داداش فیروزت می خود بره دبی کجاش خنده داره ؟................





  • 26/6/1393
  • فرستنده:  بیتا
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
سلام...اولین کتابی بود که از خانم اکبری خوندم و خیلی لذت بردم.واقعا کتاب قشنگی بود و اسمش هم خیلی خوب بود...
موفق باشید...

  • 6/4/1393
  • فرستنده:  راحله
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
سلام خیلی خوب بود ....ممنونم نشر علی خیلی آموزنده بود از نویسنده ی محترم هم ممنونم خیلی جذاب بود

  • 15/3/1393
  • فرستنده:  افسون
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
ميتونم بگم از اولين چيزي كه خوشم اومد نثر ساده و روونه كتاب بود مخصوصا ١٠٠ صفحه ي اولش و خوشم اومد ولي از صفحه يً١٠٠ تا ٢٠٠ خرده يي احساس كردم كه داسنان زياده فرعي شده و هيچ موضوعه خاصي نداره. تا از همون صفحه به بعد موضوعه داستان ١٨٠ درجه چرخيد و ميتونم بگم خيلييييييييي خييييييييليييييييي خووووب بود چقد شخصيته رامش ستودني و قابل احترام بود چقد از شايان بدم اومد شخصيته علي موسوي چقد دوست داشتني و خووووووب بووودددد اينا همه هنره نويسنده بود كه نقشا خيلي زتده و باور پذير بود تا جايي كه احساس ميكردم انگار كه سال هاست با فرشته دوستم و ميشناسمشو دوسش دارم همه چيز خيلي خوب بود و چقد اسمه كتاب با تاملو شايسته انتخاب شده بوط رامش ملكه جنوب به جرات ميتونم بگم اين كتاب جزوه يكي از بهترين رمانايي هست كه خوندم با پايانه خوبي كه داره و به همه دوستاي عزيوم پيشنهاد ميكنم بخوننش اميدوارم كه مثه من لذت ببرن از اين رمان با يه موضوعه خاص و بكر بازم ممنون از نويسنده عزيز و نشر عليييييي خسته نباشين

  • 6/3/1393
  • فرستنده:  نوریه سادات رضوی
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
خانوم اکبری عزیز سلام!
مثل بقیه ی کتاب هاتون خیلی قشنگ بود!
موضوع خیلی خوبی انتخاب کردید و واقعا حق مطلب رو ادا فرمودین!
شخصیت علی موسوی خیلی دوست داشتنی بود.
ممنون و موفق باشید!

  • 17/1/1393
  • فرستنده:  نسيم كمالي
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
خيلي عالي بود ارزش چندين بارخوندن رو داره

  • 14/12/1392
  • فرستنده:  آمنه لاهوتي
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
سلام و عرض ادب خانم اكبري عزيز.شب از نيمه گذشته و من تازه تمومش كردم .موضوعش هوشمندانه انتخاب شده ! يكي دو نكتش كه خب خودتونم مي دونيد و ازش تفريق كنيم ,بايد بگم خيلي دوستش دارم.تأثيرگذار و قوي و جذاب بود.بيشتر جاهاش احساساتمو برانگيخت. كتاب ارزشمنديه و ازتون سپاسگذارم.برقرار و شاد باشيد_‏

  • 28/7/1392
  • فرستنده:  ناهید
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
عالی بود پر کشش وجذاب از شما ونشر علی ممنونم مثل همیشه گل کاشتید ممنونم

  • 24/7/1392
  • فرستنده:  مینا ش
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
مثل بقییه کتابهاتون عالیییییییی وبی نظیر مرسییییییییییییی

  • 20/7/1392
  • فرستنده:  ناهید
محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
من این کتاب رو خریدم وچون دست دوستهامه هنوز نخوندمش ولی اونها ازخوندنش لذت بردند وعاشقش شدن مرسی از شما واثار قشنگتون ممنونننننننننننننن

  • 10/5/1392
  • فرستنده:  sepi
محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
سلام
عالییییی بود تمام صحنه هاش تاثیر گذار بود مخصوصا حرف های علی ....
جذاب و به یاد ماندنی.موفق باشید منتظر اثار خوبتان هستیم
یاحق
ثبت نظرات کاربران

نام:*
پست الکترونیکی:
محدوده سنی: *
متن:*

 
صفحه اصلی | اخبار | راهنمای خرید | درباره ما | تماس با ما | جستجوی پیشرفته
تمامی حقوق این سایت متعلق به نشر علی است.

اجرا و پشتیبانی NikaIT