کلید عشق
کلید عشق

کلید عشق

عنوان: کلید عشق
کد کالا:
نویسنده:

آرام معدن دار


شابک:

9789647543786


نوبت چاپ:

سوم


ناشر:

علی


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


تعداد صفحه:

504


تیراژ:

2000

160,000  144,000  ريال
وضعیت: موجود
طرح جلد (0)
محتوا (0)

کلید عشق

بچه ها نگاه کنید داره برف میاد صدای فرشته، دختر با انرژی و شیطانی که همیشه روی صندلی کنار پنجره می نشست را شناختم . بلافاصله بعد از حرف فرشته همه سرها به طرف پنجره کلاس چرخید. اخ جون برف میاد بچه ها . زیر لب گفتم :

اه بازم برف میاد. زهره که کنار دستم نشسته بود حرفم را شنید و گفت :چه بی ذوق. می خواستم جوابش را بدهم که صدای گچی که خانم جعفری ،دبیر فیزیک ،به تخته کوبید ، از هیاهو کمک کرد:

خانمها به درس توجه کنید امروز باید ایبن فصل را تاموم کنیم . زنگ تفریح وقت کافی برای هیجان زده شدن وجود داره. خانم جعفری شروع به اثبات فرمول جدید کردو تا کمتر از سه الی چهار دقیقه جز صدای چرخیدن خودکار بر روی کاغذ دفتر ها و گچ بر روی تخته صدای دیگری شنیده نمی شد.

ناگهان صدای زنگ و به دنبال آن صدای شادی بچه ها بلند شد. خانم جعفری هم که از دیدن شور و شوق بچه ها لبخند بر لب داشت رو به بچه ها کرد و گفت:

هفته بعد این فصل رو تا جایی که درس دادم امتحان می گیرم . بعد با گفتن مواظب خودتان باشید در کلاس را باز کرد و وارد سالن شدو به دنبال آن انگار بمبی از هییهو در سالن منفجر شد و صدای شادی بچه ها از دیدن برف به هوا بر خاست. وسایلم را در کیفم می گذاشتم که هما رو به دوستانش کرد و گفت :

بچه ها زود باشین دیگه ، می خواهیم بریم برف بازی. رو به هما کردم و گفتم :

اخه هما ،برف هم چیزیه که این همه براش سر و دست می شکنین؟ هما خندید و گفت :

می دونی من عاشق برف و بارون هستم بخصوص اینکه ادم برفی هم درست می کنم. مونا در حالی که به طرفم چرخید با طعنه گفت:

پس کجا رفت طبع پر از لطافت و طبیعت دوست سرکار خانم؟ قبل از من صمیمی ترین دوستم جوابش را داد :

خب ،طبع لطیف چه ربطی به این داره که ادم از همه چیز لذت ببره و خوشش بیاد، دیگه طبع لطیف هیچ معنی و فایده ای نداره. در راه مدرسه با عصبانیت راه می رفتم و با حرص برف ها را زیر پایم لگد می کردم با کشیده شدن استین روپوشم برگشتم و به صحرا نگاه کردم .ناراحتی از چهره اش می بارید:

اصلا فکرش رو هم نمیکردم که تا این حد بچه باشی . هر کس برای خودش سلیقه ای داره . ام هرچی که تو دنیا هست همه مظهر لطف خداست شاکر این همه نعمت ها باشیم .خانم شاکر گفتم :

خب درسته من هم قبول دارم . اما در مورد برف ،باید بگم که خیلی از برف بدم میاد . اگر زمین وزمان هم به هم دوخته بشن من سر حرف و عقیدم هستم. صحرا نگاهی به من کرد و گفت :

خیل خب ، دیگه بسه .قبول کردم ،سرکار خانم یکدنده و لجباز خود رای تشریف دارن. با اینکه از حرف های صحرا هیچ وقت ناراحت نمی شدم اما با این حرفش تمام اعصابم را خراب کرد حرف دیگری نزدم .فشار بغض کم کم داشت ، خفه ام میکرد.از خودم بدم آمد. چرا نمی توانستم جلوی این اشک های لعنتی را بگیرم . صحرا با حرکتی سریع چانه ام را بالا گرفت و در چشمانم نگاه کرد.پشیمانی و نگرانی در نگاهش موج می زد. گفت رها خواشز می کنم .تورو خدا منو ببخش . نمیخواستم ناراحتت کنم . گفتم :

اصلا مهم نیست. بقیه راه را دویدم تا به خانه رسیدم .سینه ام از شدت دویدن می سوخت.نزدیک خانه ایستادم و نقس گرفتم، بعد اشکهایم را پاک کردم و به ارامی به راه افتادم . وارد خانه که شدم از اینکه کسی خانه نبود خدا را شکر کردم.بعد از تصویض لباس و شستن دست و صورتم کمی از التهاب صورتم کم شده بود.با صدای در ورودی به هال رفتم .مامان اعظم را دیدم که تزه وارد اتق شد با صدای بلند گفتم :

سلام مامان اعظم خسته نباشی . کجا بودین تا حالا؟ در حالیکه چادرش را تا می کرد تا روی جالباسی اویزان کند گفت:

سلام دخترم سمیه دختر احترام خانم فارغ شده،با همسایه ها رفتیم دیدنش. مامان اعظم زیر گاز را روشن کرد و گفت: اقا جونت رفته بانک بر میگرده ،راستی تا یادم نرفته بگم صبح همایون زنگ زد. با شنیدن اسم همایون از خوشحالی  فریاد کشیدم و گفتم :

خب چه طور بود؟چی گفت؟

مامان اعظم جواب داد :دختر جون چقدر تو عجولی ، هیچی خوب بود و سلام رسوند و گفت که دو سه هفته دیگه میاد تهرون .

دست هایم را به هم کوبیدم :اخ جون بالاخره دایی همایون می آد خونه .

در حالیکه لبخند به لب داشت گفت :

حق داری دیگه من واقا جونت پیر و کسل کننده شدیم و تو به یک مصاحب جوون احتیاج داری. از شنیدن حرف مامان اعظم قلبم فشرده شد. به طرفش دویدم و دستهایم را به دور گردنش حلقه کردم و صورتش را بوسیدم:

مامان جون اگر یه بار دیگه از این حرفها بزنی ناراحت می شم و از خودم بدم میاد.اخه الان نزدیک چهارماه میشه که همایون جون رو ندیدم. مامان صورتم را بوسید و گفت :

دختر گلم شوخی کردم. صدای اقا جون را از پشت سرم شنیدم :خب دیگه خانم ، سن که بالا میره ادم یه کم حسود می شه. شما همه دختر گلم رو برای خودتون می خواهید در صورتیکه اون هم دل داره دیگه. با ورود اقا جون از مامان جون جدا شدم و به طرفش رفتم و صورتش را بوسیدم.:

سلام اقا جون خسته نباشید. سلام به روی ماهت دختر گلم .درمونده نباشی عزیزم. مامان جون در حالیکه می خواست خودش را رنجیده نشان بده گفت:

خب اقا،حالا دیگه ما حسود شدیم .دستت درد نکنه .خیلی ممنون.

اقا جون پشت میز نشست و گفت :ببخشید خانم.ما اصلا قصد توهین نداشتیم .اما خب دلم نمیخواد دختر گلم ناراحت بشه. گفتم شما هر دوتا تون با محبت های زیاد خودتون من رو لوس می کنید. و بعد به طرف تلفن که زنگ می زد رفتم صدای مامان اعظم را از اشپزخانه شنیدم که می گفت :

دیگه نشنوم که بگی لوس می کنیدها. گوشی را برداشتم :بفرمایید. صحرا پشت خط بود:

سلام رها .امیدوارم ناراحتت نکرده باشم .به هر حال منو ببخش تا برسم خونه عذاب وجدان منو کشت. خودتو ناراحت نکن .من الکی ناراحت شدم ،اصلا تقصیر تو نبود. می دونم که بیشتر از یه ناراحتی ساده هستش اما باور کن نمی خواستم ناراحت بشی. فراموشش کن، چیز مهمی نبود. سعی کردم مسیر صحبت را عوض کنم که گفت:

راستی بعد از ظهر خونه ای میخوام یه سری بهت بزنم . اره خونه ام خوش اومدی بیا. بعد از هماهنگ کردن ساعت قرار و دادن ادرس خداحافظی کردیم . مامان اعظم سرش را از اشپزخانه بیرون اوردو پرسید:کی بودرها؟ دوستم بود گفت که بعد از ظهر یه سری می یاد اینجا تاتحقیق زیست رو کامل کنیم .

خوش اومده.بیا دخترم .بیا تا غذات یخ نکرده نهارت رو بخور. سر میز صحبت از بارش برف بود .مامان جون گفت:

انشاالله امسال سال پر بارشی باشه ،تا دیگه بی آبی و قطعی اب نداشته باشیم .اقا جون سرش را تکان داد و گفت الهی امین بعد از غذا ظرفها را شستم و گفتم :

مامان جون من می رم نیم ساعت بخوابم .یادتون نره بعد از نیم ساعت بیدارم کنین.الان ساعت یک و نیمه سر ساعت دو منو بیدار کنین. به اتقم رفتم و پرده ها را کشیدم تا دیگران باریدن برف را نبینم . و بعد خوابیدم .با تکان های ارامی که مامان اعظم به پایم می داد از خواب بیدار شدم. رها پاشو ساعت دو شد. با خواب الودگی سلام کردم .مامان اعظم گفت:

سلام عزیزم ،پاشوکه الان دوستت می آد. تازه یادم افتاد که صحرا قرار بود بعد از ظهر به خانمان بیاید.راستی چرا تصمیم گرفته بود به خانه ما بیاید.علتش چه بودکنجکاوی یا فضولی ؟شاید هم درس؟


 
نظرات کاربران
  • میثم
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1399/5/13

قشنگ بود😘
  • محسن
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1397/2/29

کلا خوب بود ...خیلی خوب تموم مکان ها توصیف شده بود حتی حالات رفتاری ک راحت میشد تو ذهن تجسم کنی ولی ب نظر تنها عیبش آخرش بود خیلی ساده داستان تموم شد مهمترین قسمت داستان ازدواج رها بود ک تو ۴صفحه توصیف شد درصورتی ک فقط واسه ی تصادفش حداقل ۱۰برابرش نوشته شده بود..با این حال دستخوش
  • مریم
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1392/6/6

ساده بود ولی قشنگ به هرحال مرسی
  • ریحانه پ
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/1/22

خوب بود
  • ودیعه
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1391/10/23

منم خیلی دوستش دارم.
  • فروغ
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/8/16

خوشم نیومد
  • raha
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/6/23

ای بود نبود.یعنی میشه گفت قلمشون خیلی ساده بود
  • niki
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/19

az nazare man baraye 1bar khondan miarze ammaaa jori naboood ke hamishe dar hale khoondanesh bashi mamolan man ag ketabi ghashan bashe sob ke shoro mikonam ta shab yeband mikhonam o tamom mishe ama in roman kheli tol keshid vali bazam mamnoon
  • احسان
  • محدوده سنی:
  • 1390/11/15

خداییش خوب نبود با امید چاب کتابهای بهتر از نویسنده ی عزیز...
  • cici
  • محدوده سنی:
  • 1390/11/2

khosham naumad vaqean zaeif bod
  • kamaliya
  • محدوده سنی:
  • 1390/10/2

vary good
  • سالی
  • محدوده سنی:
  • 1390/9/26

خوشم نیومد.خبلی قسمت های کتب را حوصله ام نمی شد بخونم.
  • نگار
  • محدوده سنی:
  • 1390/7/1

عالی بود واقعا خیلی قشنگ بود خانوم معدن دار واقعا دستتون دردنکنه
  • شایسته
  • محدوده سنی:
  • 1390/4/28

خیلی قشنگ بود.
  • نفس
  • محدوده سنی:
  • 1390/4/22

خیلی قشنگ بود.
  • فرنوش
  • محدوده سنی:
  • 1390/3/27

در کل کتاب قشنگی بود
  • elnaz ataee
  • محدوده سنی:
  • 1390/3/10

takhayoli boooooooooooood!!!
  • سیما
  • محدوده سنی:
  • 1390/1/18

به نظر من هم برای یه بار خوندن خوب بود از اون رمانا بود که بعد از یه مدت فراموش میشن خوشحالم که مال دوستم بود ومن نخریده بودمش
  • سعیده
  • محدوده سنی:
  • 1390/1/7

هی خوب بود. ولی اخرش نامعلوم بود
  • لیلی
  • محدوده سنی:
  • 1389/12/16

رمان خوبی بود. البته عالی نبود و جا برای پردازش بیشتر شخصیتها داشت . مثلا شخصیت ساسان و مسعود خیلی سطحی توضیح داده شده بود و لی کتاب خوبی بود و برای یک بار خواندن می ارزید.
  • نوشین
  • محدوده سنی:
  • 1389/12/15

کتاب بدی نبود.. اما برای یه بار دوست داشتم بخونمش... بیشتر نه... نمی دونم چرا
  • شهرزاد
  • محدوده سنی:
  • 1389/11/21

کتاب خوبی بود البته فقط برای اولین تجربه ی نویسنده خوب بود .در کل می شد بهتر هم باشه.
  • رعنا
  • محدوده سنی:
  • 1389/11/7

به نظر من کتاب فوق العاده ای بود و بر خلاف رمانهای دیگه خیلی ملموس بود در عین حال جذاب و اصلا" موضوع رو کش نداده بود
  • azin
  • محدوده سنی:
  • 1389/10/13

ketane khobi bod man vaghti ava pedar bozorgesho va madar bozorgesho az dast dad kheyli gerye kardam man faghat ketabaye nashre ali ra mikharamo mikhonam az nashre ali mamnonam
  • میترا
  • محدوده سنی:
  • 1389/8/13

من این کتاب خوندم واقعا کتاب خوب و لطیفی بود مخصوصا وقتی اوا پدربزرگ و مادربزرگشو از دست می ده خیلی گریه کردم ولی اخرش خیلی قشنگ و شاد تموم شد ممنون از نشر علی که با نشر رومانهای زیباش تو قلب رومان خونها جا باز کرده و ممنون از نویسنده خوب این کتاب
  • میترا
  • محدوده سنی:
  • 1389/8/7

سلام این کتاب منم دارم خیلی قشنگ و روان نوشته شده این کتاب و من 3بار خوندمش و هر بار برام جذاب تر بود ممنون از نشر علی که کتابهاش حرف نداره
امید وارم همیشه پایدار بمونه
  • آرزو ذریه عباسی
  • محدوده سنی:
  • 1389/8/4

کتاب خوبی بود ارزش خوندن داشت نکات جالبی هم تو کتاب گنجونده شده بود...ممنون خانم معدن دار.....باسپاس از نشر علی....خسته نباشید.
  • tina
  • محدوده سنی:
  • 1389/7/4

bara ye bar khoondan ghashang bood
  • eli
  • محدوده سنی:
  • 1389/6/5

بد نبود ...
  • سحر
  • محدوده سنی:
  • 1389/5/8

کلا خوب بود که خونده بشه ولی برای یک بار نه بیشتر.موقع خوندن احساس راحتی نداشتم،ولی اگه یک بار دیگه بخونم شاید نظرم عوض بشه.
  • سپیده
  • محدوده سنی:
  • 1389/2/22

قشنگ بود. هرچند که می تونست خیلی قشنگ تر از این ها باشه... . نگارش جالبی هم نداشت و به نظرم دیگه خیلی عامیانه نوشته شده... . خدایی، کی دیگه توی این روزگار، به متشکرم، می گه مچکرم؟ شاید هم می گن، من که نمی گم!!! تازه، راستش رو بگم از اول داستان تا آخرش همش دعا کردم که نظر خانوم معدن دار عوض بشه و تهش ساسان بشه مرد اول داستان! که نشد... . کلاً که خسته نباشید خانوم معدن دار... . امیدوام که آثار بعدی شما به مراتب بهتر و قوی تر از این باشه... .
  • maral
  • محدوده سنی:
  • 1389/1/13

bad nabud ziba tar az in ham mishud
  • سیده پریسا حسینی
  • محدوده سنی:
  • 1388/9/9

کتاب قشنگیه
  • سمانه انصافی
  • محدوده سنی:
  • 1388/7/23

میشه گفت کتاب زیباییست و به یکبار خواندن ان می ارزد
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*