پشت پلک شب
پشت پلک شب
پشت پلک شب

پشت پلک شب

عنوان: پشت پلک شب
کد کالا:
نویسنده:

مریم صمدی


ناشر:

علی


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


نوبت چاپ:

ششم


تعداد صفحه:

752


شابک:

9789647543794


تیراژ:

2000

240,000  204,000  ريال
وضعیت: موجود

پشت پلک شب

تبریز – آذرماه 1384

صداهای مختلفی در سرش می پیچیدند. گویی همه قصد کرده بودند باهم حرف بزنند:

اون مریضه !

متاسفم عزیزم اما واقعا امید زیادی بهش نیست.

سکته شدیدی کرده حتی اگه از بستر هم بلند بشه...

و افروز با خود اندیشیده بود (( حتی اگه ؟...))

دستهایش را محکم روی گوشهایش فشرد و پیشانی اش را روی زانوهایی که آنها را در بغل جمع کرده بود . نمی خواست چیزی بشنود. هیچ چیز جز اینکه حال او خوب شده است و باز به عصای آبنویش تکیه می دهد. عجز آلود و درمانده اندیشید:

حالا فقط اون برام مونده . اوه خدایا .... اونو ازم نگیر!

تازه می فهمید که چقدر او را دوست دارد و چه قدر وجود محکم و استوار او برایش ارزشمند است. صدای تقه ای که به در خورد باعث شد احساس کند که ته دلش خالی شده است. می دانست که دیگر تاب شنیدن هیچ خبر بدی را نخواهد داشت اما صدای گونل را که شنید آسوده خاطر پلک برهم نهاد.نه ! گونل هیچ وقت قاصد بدخبر نبود:

 خانوم ....اجازه هست ؟

از جا برخاست و قبل از اینکه گونل ضربه دیگری به در بزند آنرا گشود و این بار رودرروی هم بودند :

غذا آماده اس خانوم.آقا جان خواستن بدونن که تشریف می یارین پایین یا غذاتون رو براتون بیارن بالا؟ می خواست بگوید : (( میلی به غذا ندارم )) اما خوب می دانست که با معده خالی هم نمی تواند درست فکر کند:

بگو می یام پایین.

گونل چشمی زیرلبی گفت و به طرف پله ها رفت و افروز پس از رفتن او در را پشت سرش بست سپس پشت در نشست و زانوهایش را باز در بغل گرفت و آنها را در حصار بازوانش فشرد و چانه اش را روی زانوها گذاشت. عادتی بود که از کودکی داشت و مادرش همیشه بخاطر آن سرزنشش کرده بود. یاد ثریا ، مادرش باعث شد بی اختیار احساس قدرت کند و سعی کند ضعفی را که دست و پاهای رخوت آلودش را می فشرد پس بزند. با خود زمزمه کرد: نباید بمیره. خوب می دونه که نباید بمیره چون منو داره و من احتیاج به این دارم که در کنارم باشه که تنهام نذاره. آه ... مگه خودش نخواست که بیام ؟ خب .... منم اومدم ولی حالا.... اون داره می میره. چیزی که من تاب تحملش را ندارم.

چنگی لای موهای کوتاهش زد و آنها را از دوطرف سر محکم کشید.انگار می خواست این گونه خودش را شکنجه بدهد:

نباید سهل انگاری میکردم. تنهاش گذاشتم و حالا.... شاید این همه اتفاقات بد سزای کارمه.

صدای رعد و برقی شدید، سرش را ناگهانی به سوی پنجره چرخاند. باران شدیدی شروع به بارش کرده بود. نگاهش خیره به باران پاییزی به دنبال پرده هایی که بخاطر پنجره باز اتاق محکم به دیوار و شیشه ها کوبیده می شدند کشیده شد. بی اختیار با خود زمزمه کرد:

آن روزی هم که از اینجا رفتم پاییز بود. یه روز سرد و بارونی مثل امروز و با لحظه ای پلک برهم نهادن به یاد آورد:

27 آبان بود. درست یک هفته مانده بود به اتمام نوزده سالگی ام.

تهران - شهریور 1378

ساعت پاندول دار گوشه سالن پذیرایی ده ضربه نواخت و متعاقب آن آخرین مهمانها هم با بدرفه ثریا از خانه خارج شدند. به طرف پنجره های مشرف به حیاط خانه رفت و آن را گشود تا هوای راکد و خفه کننده سالن که مخلوطی از عطرهای مختلف و دود سیگار و پیپ بود خارج شود و در همان حال گیره جواهر نشان موهایش را به آرامی بیرون کشید و لب پنجره گذاشت. موهایش را تکان داد و حلقه های مواج موهایش روی شانه ها ریخت. سپس به پسشخدمت هایی که بعنوان server از هتل کرایه شده بودند چشم دوخت. همه آنها خوش قیافه و بسیار مودب بودند. هر پنج پیشخدمت با پیراهن ها و پاپیون های سفید و شلوارهای مشکی براق و جلیقه های کوتاه به رنگ شلوار ، با نظمی دقیق و اتوماتیک وار مشغول مرتب کردن میز و صندلی ها و جمع و جور کردن آشغال میوه ها و سیگار بودند. همه پنجره ها را باز کرد و سپس لبه آخرین پنجره ای که باز کرده بود نشست و به آن تکیه داد و با برهم نهادن پلک هایش ، به نسم خنک شبانگاهی اجازه داد تا گونه هایش را نوازش دهد. صدای گرم مادرش را شنید و گوشه پلکش را کمی بالا زد:

خسته شدی ؟

این بار کاملا چشم گشود. پای راستش را روی پای چپ گذاشت تا چسب کفشش را باز کند و در همان حال گفت: شرط می بندم اگه توهم بین اون همه آدم متملق گیر کرده بودی و نمی تونستی حتی برای رفتن به دستشویی هم از جات تکون بخوری .... تو ام خسته می شدی.

اخم های ثریا در هم رفت. او همیشه دخترش را به خاطر شیوه حرف زدن لاتی مابش نکوهش کرده بود ولی افروز هنوز هروقت خیلی خسته می شد دچار اشتباه می شد و ثریا را عصبی می کرد مجبور شد با جدیت تذکر بدهد:

این شیوه حرف زدن مناسب یه خانوم نیس.

یعنی نگم که کلیه هام داشتند می ترکیدند؟

می دونی که منظورم این نبود.

افروز گوشه لبش را با نارضایتی ورچید. نگاه ثریا هنوز با جدیت روی او بود و افروز می دانست که مجبور است عذرخواهی کند.

با اکراه گفت : دیگه تکرار نمی شه.

امیدوارم.

اما می دانست که تکرار می شود. وقتی افروز بچه بود جلوی او را نگرفته بود و اجازه داده بود او با هرکسی که مایل است معاشرت کند و حالا سوتی های افروز ، ثریا را بر سر خشم می آورد. افروز اجازه نداد او بیشتر از آن سرزنشش کند. پرسید: می خوای کمکت کنم موهاتو باز کنی ؟

مجبور شد او را ببخشد. چشمان افروز مثل چشمان یک گربه ملوس ، معصوم و بی گناه بود.

اگه لطف کنی.

افروز مثل کابوی ها از لبه پنجره پایین پرید اما خوشبختانه در آن لحظه ثریا او را ندید وگرنه دوباره خانومانه رفتار کردن را به افروز یادآوری می کرد و افروز ابدا حوصله شنیدن آن حرفهای کسل کننده و تکراری را نداشت.

باهم وارد اتاق خواب ثریا شدند. ثریا روی صندلی میز توالت نشست و افروز پشت سرش قرار گرفت و مشغول بیرون کشیدن گیره های سیاه لای موهای ثریا شد. ثریا هم مشغول بیرون کشیدن گوشواره های بلندش شد.د یکباره افروز حرفی را که در طول مهمانی از دوستانش شنیده بود پیش کشید:

بین تو و بابای شروین قرار اتفاقی بیفته؟

دستان ثریا برای یک لحظه از حرکت ایستادند. افروز هنوز با خونسردی کارش را می کرد.

چرا می پرسی؟

چون تو مادرمی

درچشمان افروز چیزی نبود.ثریا واقعا گاهی اوقات در کارهای دخترش می ماند. همه کارهای افروز (( یهویی)) بود و هیچ کارش قابل پیش بینی نبود. در چنین مواقعی معمولا دخترها جیغ و ویغ راه می اندازند ولی افروز کاملا خونسرد بود:

فکر نمی کنی الان وقت دخالت تو نیست؟

آخرین گیره را هم در جاگیره ای گذاشت سپس به سوی ثریا چرخید . نگاهش حالا جدی بود:

می دونی چیه ؟ مساله ایجاس که من هم در زندگی تو حضور دارم.

به سردی نگاهش را به چشما دخترش دوخت و پرسید: یعنی اگه من بخوام ازدواج کنم ... تو باهاش مشکل داری؟

افروز دست به سینه ایستاد. عضلات صورتش حالا سخت تر از قبل شده بود و دیگر خونسرد هم نبود:

با ازدواج تو مشکلی ندارم به شخصه فقط با مهتدی مشکل دارم. ازش حالم بهم می خوره . از شروینم همین طور

ثریا به سرعت هشدار داد : درست صحبت کن.

با خشونت از میز توالت جدا شد و گفت: نه من حق دارم.

نه ، چون زندگی منه و سهم عمده زندگی هر آدمی متعلق به خودشه.

پس سهم من تو زندگی تو چیه ؟

اما تو همیشه پیش من نیستی.

افروز با بی حوصلگی یک دستش را در هوا تکان داد : اوه ... بخاطر خدا ثریا ، نمی خوای که رل یه زن ضعیفو واسم بازی کنی؟ این نقش اصلا با فیزیک و شخصیت تو نمی خونه. ثریا زیر لب گفت: ولی حقیقت داره. افروز به مادرش خیره شد. او زن زیبایی بود که علی رغم چهل و سه سال سن هنوز هم اندامی موزون و پوستی صاف و شفاف داشت. ظاهرش در نهایت او را سی و دو ساله نشان می داد خصوصا با پوشیدن لباس هایی آن اندازه خوش دوخت و شیک که توسط خیاط مخصوصش دوخته می شدند. هیکل زیبا و کشیده اش هم نشانی از جوانی او داشت چون ثریا در جوانی مانکن بود اما حالا تاجری بود بی اندازه موفق و ثروتمند. شاید او ثروتمندترین زن ایران بود و البته یکی از میلیاردرهای کشور هم محسوب می شد. ثریا تقریبا در همه جای ایران ریشه دوانده بود. بزرگترین منبع در آمد و ثروت او کارخانجات بزرگ تولید مواد شوینده اش بودند که در کشور حرف اول را می زدند. بزرگترین اصطبل های اسب در کشور متعلق به او بود و از همه اینها گذشته او یکی از تجار بنام در زمینه صادرات فرش بود که این تجارت نیز از پدرش برایش مانده بود.

چیزی نزدیک به 13 سال از بیوه گی اش می گذشت.آن زمان که بیوه شده بود حتی سی سال هم نداشت......


 
نظرات کاربران
  • الناز
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1397/3/2

دوسش داشتم
  • پرنیان
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/5/11

خیلی عالی بود
اگه کمی منسجم تر نوشته میشد که دیگه حرف نداشت
  • سمیه سوهانی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/17

باسلام واقعا کتاب پخته وخوبی بودباتشکرازنویسنده عزیز بعدازچندوقت یک کتاب خوب خوندم امیدوارم بازهم ازشما کتاب های خوبی ببینم عالی بود قلم زیبای دارید.
  • س. شهابی
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/5/9

تشکر از نویسنده
  • رویا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/5/5

کتاب بسیار زیبایی بود ومن ان را چندین بار خواندم و لذت بردم ممنون
  • شیرین جمشیدی
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/2/6

سلام از خانم صمدی تشکر می کنم کتاب خوبی بود ولی عالی نبود .خیلی از این شاخه به اون شاخه می پرید و این بسیار خسته کننده های بود .
  • zahra k
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/1/31

سلام خسته نباشید میگم به همه نشر علی های عزیز . رمان خوبی بود نمیتونم بگم عالی بود چون خیلی ادم سردر گم میکرد مدام زبان شخصیتهای داستان عوض میشد
  • نسیم
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/10/29

قشنگ بود. مشخص بود نویسنده فکر کرده روش اما خیلی غم انگیز بود از نیمه داستان به این ور همش گریه کردم. تا چند روز افسرده بودم
  • ساوری
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/10/23

فقط اینو بگم که عاشق ماهان شدم خیلی زیاد ولی ثریا ارزش این عشقو نداشت
  • الناز
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/9/3

با سلام
کتابتون رو خیلی وقته خوندم و واقعا لذت بردم . فقط خیلی پراکنده نوشتید ولی در مجموع بسیار زیباست. یک سوال اینکه عاقبت شخصیتهای داستانتون معلوم نشد .چرا؟!!!
  • فاطمه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/7/2

خیلی خوب بود
  • نرگس
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1392/6/4

سلام، بهترین رمان ایرانی که تا حالا خوندم. بدون اغراق اینو می گم. سطح این رمان از نظر ایده و موضوع، نجوه تدوین داستان، بیان، و قلم نویسنده و نحوه پایان گرفتن داستان در بین رمان های ایرانی که همه تکراری، شبیه به هم، اغراق آمیز و هپی اند بسیار بالاتر بود. برای نویسنده آرزوی موفقیت دارم و منتظر کارهای بعدی ایشان هستم.
  • سپیده
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/5/10

سلام
من این کتاب رو خیلییییییییییی دوست دارم .برام خیلی جالب بود که داستان در داستان اومده بود و به هرکسی که پیشنهاد کردم بخونه گیج می شد.
این قدرت نویسنده رو نشون می ده که ببینه چه کسی تمرکز داره....من عاشق شخصیت ماهان بودم . ثریا هم واقعا نشون دهنده ی یک دختر اصیل اذری بود.
منتظر اثارتان هستم.
یاحق
  • مرسده حجتی
  • محدوده سنی: بیشتر از 45 سال
  • 1392/4/9

عالی افرین به نوبسنده گلش که اون دوره فبلی رواینقدرخوب به تصویرکشیده.
  • ر اکبری
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/12/12

سلام این کتاب رو خیلی دوست دارم تبریک می گم خانم صمدی عزیز کار پخته و قوی و زیباست
  • نفیسه س
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/12/9

سلام . خیلی وقت پیش نظر داده بودم اما چون دیدم کتاب جزء کتابهای پرفروشه می خواستم باز از خانم صمدی تشکر کنم . من رمان خیلی خوندم ء کتاب پشت پلک شب رو چند سال پیش خوندم اما هنوز بیشترشو یادمه . عاشق شخصیت ماهان هستن ء قسمت های ماهان و ثریا خیلی قشنگ بود ولی بعضی وقتها یاد رت برباد رفته می افتادم وقتی بعضی از کارهای ماهانو می خوندم ء ولی خیلی حیف شد که مرد . خانم صمدی یک کتاب دیگه هم چند سال پیش از شما خوندم به اسم در آغوش رویا که خیلی قشنگ بود .شخصیت سیاوش خیلی خاص بود و من خیلی دوستش داشتم ولی اونم تم اصلیش تقریبا مثل تقدیر شیرین زهرا اسدی بود ولی در کل واقعا بهتون تبریک می گم چون کتاباتون توی ذهن می مونه و خیلی بهتر از کتابهاییه که آدم بعد از چند ماه اصلا داستانشو یادش نمی آد ء اما کتابهای شما رو می شه چند بار خوند و بعد از چند سال کاملا توی ذهن می مونه
  • ندا
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1391/12/5

خیلی کسل کننده و معمولی
  • نگارین.
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/12/3

سلام به نویسنده عزیز.
پشت پلک شب یکی ازکتابهای قشنگه نشرعلی هست که منهم خیلی دوستش دارم،زندگینامه سهیلاجالب بودیکخورده درنظربرخی شایدنامعقول بودولی خب داستانه ومن میگم نرماله وجای حرف نداره. ماهان روخیلی دوست داشتم وخیلی ناراحت شدم(ای کاش دوباره برمیگشت توداستان)افسوس!
دراخرخوندن این کتاب زیباروبه همه دوستان که دنباله نظرات هستندتوصیه میکنم تالذت ببرندوازنویسنده عزیزش ممنونم ومنتظراثرزیبای بعدیشون میمانم.ممنونم.
  • فرزانه ع.ر
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/12/2

از وقتی که یادم می آید کتاب رمان خوندم
ولی این یه چیز دیگه است..........
محشر...بی نظیر....فوق العاده....
هر چی بگم کم گفتم....
واقعا ازتون ممنونم هم از مریم جون هم از نشر علی :*
  • تهمینه کریمی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/11/23

با سلام خدمت خانم صمدی عزیز.مدتها پیش کتابتون رو خوندم و خوشحالم که این اتفاق افتادبیشتر از همه از نثر و نگارش پخته شما لذت بردم قلم در اختیار شماست و نه شما در اختیار قلم این یعنی هنر نویسندگی.با امید رشد روزافزون و آرزوی شادکامی
  • ساره
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/9/29

من خیلی وقت پیش خوندم این کتابو
و هی خوندمش
هی خوندمش
به امید یه کتاب دیگه از خانوم صمدی
اما انگار انتظارم بیهوده است
من دیگه مثه این کتاب نخوندم و نخواهم خوند
تو رو خدا خانوم صمدی من بازم از این کتابای بی نظیر می خوام...
  • فروغ
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/8/12

معمولی بودحاشیه زیاد داشت
  • ر اکبری
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/8/6

سلام کتاب واقعا جالبی بود و توانایی نویسنده ی عزیز رو نشون می ده موفق باشی خانم صمدی عزیز
  • شیوا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/7/12

سلام به نویسنده گل خسته نباشید کتاب خیلی جالبی بود اوایلش فکر میکردم خیلی معمولیه ولی ادامه رو که خوندم واقعا جذاب بود داستان بی نهایت جالبی داشت عاشق شخصیت ماهان و افروز شدم بهتون تبریک میگم خانم صمدی کتابخ خیلی قشنگیه
  • معصومه
  • محدوده سنی:
  • 1391/4/27

عالی تر ار عالی در واقع محشر بود بخصوص ماهان
  • ناهید
  • محدوده سنی:
  • 1391/4/6

خیلی عالی محشرو.... بود ختما بخونید نویسنده ادمو خیلی جاها غافلگیر کرده
  • یاسمین
  • محدوده سنی:
  • 1391/3/30

اییننن کتااااب فوق العاده است
  • farzaneh abbasi
  • محدوده سنی:
  • 1391/3/18

vaghaaaaaaaaaaaaaaaan awli bo0od,jozve behtarin ketabai bo0ode k khondam vaghaaan mamnon
  • مینا
  • محدوده سنی:
  • 1391/3/15

معمولی بود
  • نسیم رضائی
  • محدوده سنی:
  • 1391/3/9

واقعا کسیکه این کتابو نخونه در حق خودش کوتاهی کرده. :d
نقطه تمایز این کتاب با بقیه کتابا این بود سبک نویسنده حالت یه نویسنده ایرانی رو نداشت و این خوب بود... اما موضوع هم ایجاب میکرد که کتاب به این قلم نوشته شده باشه...
استثنایی...
  • سارا
  • محدوده سنی:
  • 1391/2/30

کتاب از این قشنگتر نخوندم و نخواهم خوند هر دفعه که می خونم توش غرق می شم بیشتر از چند بار خوندمش ولی هنوزم جذابیت روز اولشو داره شاید بیشتر ...
چرا دیگه خانم صمدی کتابی نمی نویسن من که بی صبرانه منتظرم ...
  • سارا ساحلی
  • محدوده سنی:
  • 1391/2/23

کتاب خوبی بود
  • aida rajaie
  • محدوده سنی:
  • 1391/2/23

dastane bekr va zibaie dare aliiii bood khanoome samadi hanoozam vaqti mikhoonamesah mahale ke gerye nakonam ... pishnahad mikonam doostani ke hanooz nakhoondan bekhoonan
  • maryam
  • محدوده سنی:
  • 1391/2/8

ghame dastan az aval ta akhar bud ye jahaye bishatar hes mishod vali dar majmoe khili dastane gham angizy bud ba yek negareshe aliiiiii va ziba shayad age negaresh ketab inghad ghavi nabud hamon avalesh rahash mikardam ba tashakor az khanom samady aziz va beomid dastanhaye shad tar
  • بهزاد خواجه وند
  • محدوده سنی:
  • 1391/1/13

سلام سال نو رو به خانم صمدی برای این شاهکارون تبریک می گم.
  • shana hashemi
  • محدوده سنی:
  • 1391/1/12

kheyli vaght pish khundamesh,kheyli ghamangizo narahatkonande bud
  • mahnazz
  • محدوده سنی:
  • 1391/1/1

ye ketabe kamelaaan motefavet va ziiiba bood!!
shakhsiiate mahan fogholade bood!
  • پریسا دلدار
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/25

خیلی وقت پیش خوندم.......!!!!!عااااااااااااااالی
ولی چرا از خانم صمدی عزیز دیگه کتاب چاپ نشده؟؟
  • donya
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/20

ba arze salam va khaste nabashid aslan roman ro doost nadashtam va be delam naneshast
  • leila
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/16

كتاب بسيار زيبايي است ممنون
  • احسان
  • محدوده سنی:
  • 1390/11/15

به نظر من معمولی بود با امید انتشار کتابهای بهتر از این...
  • سپیده
  • محدوده سنی:
  • 1390/11/13

بد نبود
  • عاطفه
  • محدوده سنی:
  • 1390/11/9

خیلی خیلی کتاب قشنگ و بسیار متفاوتی بو.با تشکر از سرکار خانم صمدی نازنین و نشر علی.
  • نکیسا جاوید
  • محدوده سنی:
  • 1390/11/3

قبلا این کتاب را خوندم وخیلی از نگارشش خوشم امد مثل کتابهای خارجی بود که من عاشقش هستم ممنون.
  • parisa
  • محدوده سنی:
  • 1390/11/2

fogholade bud albate man 2sale khundamesh ama alan nazar dadam be ghole sepide jun kashki jelde 2vomesho mineveshtid
  • صبا
  • محدوده سنی:
  • 1390/10/27

بهترین کتابی بود که خوندم
  • شیوا
  • محدوده سنی:
  • 1390/10/21

خانم صمدی دستتون درد نکنه خیلی متفاوت بود. من خیلی خوشم اومد. ولی چرا شما دیگه کتاب نمی نویسید؟
  • طاهره امینی
  • محدوده سنی:
  • 1390/10/17

خیلی دوستش داشتم کاشکی همه چیز معلوم میشد واینقدر افسوس به خاطرش نمیخوردم حالا هی خودم را راضی میکنم ومیگم اشکال نداره داستانه دیگه
  • گندم
  • محدوده سنی:
  • 1390/10/17

خیلی خیلی عالی بود
داستان زندگی سونی قابل حدس زدن نبود و کلی برای ماهان گریه کردم
هر کی نخونده بخونه تا دریچه ی تازه ای از رمان برویش باز شود
خانم صمدی ممنونم
  • سپیده
  • محدوده سنی:
  • 1390/10/16

سلام.داستانش واقعا فوق العاده بود.عاشق شخصیت های داستان بودم.فقط کاشکی آیدین میفهمید که ثریا مامانشه.کلی غصه خوردم که هم ثریا تنها موند و هم آیدین و اونطوری دلش شکست.خیلی قشنگ بود.من که از اول داستان تا آخرش داشتم گریه میکردم.ممنون از داستان زیباتون.ای کاش جلد دومش مینوشتید و آیدین از همه چی با خبر میشد.
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*