یاسمن
یاسمن

یاسمن

عنوان: یاسمن
کد کالا:
نویسنده:

منیر مهریزی مقدم


ناشر:

علی


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


نوبت چاپ:

چهارم


تعداد صفحه:

400


شابک:

9789647543824


تیراژ:

2000

165,000  148,500  ريال
وضعیت: موجود

یاسمن

خلبان یک بار به فرانسوی و بار دیگر به زبان فارسی به مسافرین خیر مقدم و خوش آمد گفت و آرزوی سفری خوش را برای آنان کرد. بعد از آن مهماندار از مسافرین خواست کمربندها را ببندد هواپیما آماده حرکت بود.

یاسمن با وجود سرخوشی از مسافرت رویایی که پیش رو داشت با یادآوری چهره دلتنگ پدر و اشک های مادرش که نیم ساعت پیش در سالن فرودگاه آن ها را ترک کرده بود ، دلش ضعف رفت با وجود زندگی 25 ساله در فرانسه ، تربیت ایرانی اش او را یک دختر حساس و مهربان و کاملا ایرانی بار آورده بود.

چندین سال بود با اینکه ذره ذره وجودش ایران و دیدن وطنش را می طلبید ولی هر سال قبل از رفتن و یا حتی تصمیم گرفتن در این باره اتفاقی می افتاد که آنها را از رفتن منصرف می کرد و مانعی برایشان به وجود می آمد. امسال طاقت یاسمن ب کلی تمام شده بود. باز هم برنامه ای برای پدرش پیش آمد و نتوانستند هر سه باهم به این سفر بروند. اما پدر در وجود دختر 25 ساله و زیبایش که به تازگی مدرک کارشناسی ارشد ریاضی کاربردی را گرفته بود آنقدر اشتیاق و همت در او دید که راضی شد او را به تنهایی به این سفر بفرستد و حالا او می رفت به ایران اومی رفت با یک بلیط برگشت بدون تاریخ در کیفش.

آقای ارجمند محدودیتی برای برگشتن دخترش قائل نشده بود و بعد از اتمام درس یک مرخصی به مدتی که خودش می خواست برایش صادر کرده بود ویاسمن به محض برگشت می توانست در دانشگاهی که پدرش استاد ادبیات فارسی آنجا بود مشغول به کار شود ولی حالا نه. او واقعا نیاز به یک استراحت طولانی دیدار از وطنش را داشت.

مسافرت طولانی در پیش داشت. بعد از پذیرایی که مهماندارها به عمل آوردند صندلی اش را کمی خواباند و چشمهایش را بست. ظاهرا خوب بود ولی اینطور نبود. دلشوره رفتن به ایران چند شبی بود که خواب راحت را از او ربوده بود.

از یک طرف اشتیاق رفتن و از طرف دیگر اصرارهای ( ژان ) برای ماندن و ازدواج کلافه اش کرده بود دکتر ( ژان کیود) 31 ساله با اینکه تقریبا تایید شده و وغریبه نبود، هیچگاه به عنوان مرد زندگی مشترک در دل یاسمن جا باز نکرد چون که ایرانی نبود.

یاسمن با اینکه بزرگ شده فرانسه بود به اصلیت ایرانی اش می بالید و این از داستان های پرشوری که پدر از لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد و دیگر داستان های احساسی که او با زبان شیرین ادبی اش برای تک دخترش بیان می کرد نشات گرفته بود.

یاسمن دوست داشت اگه زمانی تصمیم به ازدواج گرفت با یک مرد ایرانی و با احساس ، درست مثل پدرش که با وجود چهل سال زندگی مشترک با مادرش هنوز هم به او عشق می ورزید ، ازدواج کند.

یاسمن آن دو را نمونه کامل یک زن و شوهر مهربان ایرانی می دید گرچه ، آنها پدر و مادر اصلی اش نبودند ولی عاشقانه دوستشان داشت.

وقتی یاسمن سه ساله بود پدر و مادرش در یک روز سرد و برفی زمستانی سفری اجباری برایشان پیش می آید. بچه را به خاطر سردی بیش از حد هوا به عمه اش که در فرودگاه تهران منتظرش بود می سپارند و راهی سفری بی بازگشت می شوند.

سر بودن جاده و مجهز نبودن اتومبیلشان آنها را به عمق دره پرتاب کرد و همه را داغدار نمود. محمد ارجمند عموی یاسمن برای مراسم ختم برادرش به ایران آمد و قبل از برگشت سرپرستی یاسمن سه ساله را به عهده گرفت و آرزوی خود و همسرش را که بچه دار نمی شدن برآورده کرد. آنها یاسمن را باخود بردند و حالا بعد از 23 سال دوری او تنها و مشتاق به وطن باز می گشت.

او با اینکه بعد از چند سال فهمید که کسانی را که به عنوان پدر و مادرش می شناخته عمو و زن عمویش بوده اند و چه بلایی به سر پدر و مادر واقعی اش آمده بعد از گذراندن یک شوک عصبی تقریبا طولانی به خاطر محبت هایی که از آنها دیده بود این واقعیت را پذیرفت و هرچه بزرگ تر شد شدت علاقه اش به آنها بیشتر شد و حالا از نظر یاسمن آن دو موجود نجیب و مهربان پدر و مادر اصلی اش بودند و هنوز چند ساعت از دوری آنها نگذشته بود که دلتنگشان شده بود و شاید اگر راه داشت دوباره بر می گشت تا در فرصتی دیگر به همراه آنها به ایران برگردد.

با صدای دوباره خلبان که نزدیک شدن به فرودگاه مهرآباد تهران را اعلام می کرد ، نفسی عمیق کشید و لبخندی غمگین صورت زیبا یش را زیباتر کرد. کاش پاپا و مامی اش با او بودند.

از کیفش روسری کوچکی را که مامی سپرده بود به محض رسیدن به فرودگاه تهران به سر کند بیرون آورد موهای بلند فردار و براق و بلوندش را با گیره ای مهار کرده و روسری را به سر کرد.

مهماندار که از کنارش می گذشت با دیدن او در آن حالت که با وجود روسری قرمز و سفید زیباتر و ملیح تر شده بود بی اختیار لبخند زد. یاسمن جوابش را با لبخند ی گرم داد و خودش را در آینه دستی اش برانداز کرد. برایش جالب بود که مامی گفته بود همه خانم ها در ایران مو و اندامشان را می پوشانند این را در عکس های قدیمی آلبوم خانوادگی هم دیده بود . مادربزرگش را با پوششی که مامی نام آن را چادر ذکر کرده بود و عمه ها و خاله را با مانتو و روسری .ولی یاسمن برعکس حس و تربیت خانوادگی ایرانی اش چهره ای کاملا اروپایی داشت.

پوستی لطیف و سفید ، چشمان آبی دریایی ، دهان و بینی کوچولو و متناسب بدون هیچگونه عملی با موهای طلایی تیره و قدی نسبتا بلند خوش اندام.

اواخر بهار بود. شلواری جین و بلوزی آبی روشن به رنگ چشمانش که تقریبا بلند و گشاد بود و حکم مانتو را داشت پوشیده بود. پاپا هم این مشخصات را برای پیداکردنش به عمه داده بود با این حال یاسمن دلشوره داشت. با اینکه ایران وطنش بود ولی در آنجا غریبه بود.

اگر عمه را پیدا نمی کرد چه . آیا مشکلی برایش پیش نمی آمد. به قول پاپا : توکل به خدا

هواپیما با تکانی نسبتا شدید به زمین نشست و دل یاسمن از خوشحالی غنج رفت وقتی به روی پله ها ایستاد نفسی بلند و عمیق کشید و بویی که پاپا برایش وصف کرده بود را حس کرد.

بوی ایران ، بوی وطن، بوی آشنایی و بوی پدر و مادرش. چه لذت بخش بود. انگار وارد بهشت آرزوهایش می شد.

به همراه دیگر مسافرین هواپیما با اتوبوس به طرف ساختمان فرودگاه برده شدند و یاسمن هر لحظه از اینکه چهره هایی را که سالی یک بار توسط فیلم می دیده حالا از نزدیک می بیند هیجان زده تر می شد.

بعد از وارد شد ن به سالن تعداد زیادی استقبال کننده را پشت شیشه دید. پاپا تاکید کرده بود که به دنبال خانمی جوان حامله با شکمی بزرگ که مانتویی کرم رنگ و روسری قهوه ای داشت بگردد. یاسمن خیلی زود او را با دسته گلی در دست که آن را برایش با اشتیاق در هوا تکان می داد دید. او رزیتا بود. دختر عمه اش.

یاسمن خوشحال با یک حس دلپذیر ، حس دیدن فامیل نزدیک بر سرعت قدم هایش افزود انگار در آن سالن به غیر از عمه و دختر عمه اش کس دیگری را نمی دید.......


 
نظرات کاربران
  • عادله آبادیجو راوری
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/10/3

سلام این کتاب رو چند سال پیش خوندم عالی بود ممنون از نویسنده
  • هانا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/3/28

سلام خانوم مهریزی مقدم من کتابای شمارو خیلی دوس دارم اما ممکنه داستانهاتون یه کم بیشتر ادامه داشته باشه؟ یا اینکه اگه بجای ی دختر زیبا ی دختری که زیبایی چندانی نداره تو داستاناتون باشه؟ یعنی عشق واسه ی دختر نه چندان زیبا پیش نمیاد؟
  • شیرین جمشیدی
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/2/29

سلام خانم مقدم
رمان یاسمن رو خوندم عالی بود . کتاب های شما یکی از یکی دیگه زیباتر است .مرسی از شما
مرسی نشر علی
  • نسيم كمالي
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/1/23

قشنگ بود
  • نوریه سادات رضوی
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/9/22

سلام خانوم مهریزی مقدم عزیز!
به خاطر کتاب های قشنگ و قلم روانی که دارید تبریک میگم!
همه ی کتاب های شما ارزش چند بار خوندن رو داره.
من همیشه منتظر کتاب جدید هستم.
در پناه خدا عاشق و سعادتمند باشید...
  • رضا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/9/21

به خدا بهترین رمانی بود که تا حالا خونده بودم حرف نداشت؛15تا25
  • تارا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/9/15

قشنگ بود
  • ناهید
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/7/20

خیلی قشنگ بود دوسش داشتم ازتون ممنونم باز هم منتظر بهترین های شما هستم
  • نادیا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/9/12

سلام من این رمان رو خوندم و میگم که رمان عالی بود
  • سپیده حسینی
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/7/7

من این کتاب و تازه خوندم بدنبود ولی نسبت به رمان غریبه آشنا و پارسا خوب نبود گرچه رمان سلیقه ایه
  • مژگان
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/6/16

عالي بود
  • مجتبی امینی خواه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/5/5

کتاب جالبیه ، خیلی خودمونیه
  • یاسمن
  • محدوده سنی:
  • 1391/3/6

عالی
  • احسان
  • محدوده سنی:
  • 1390/10/30

اصلا خوشم نیومد
  • یاس
  • محدوده سنی:
  • 1390/5/20

کلیشه ای بود....میتونستی آخرشوحدس بزنی....
  • ماني
  • محدوده سنی:
  • 1390/4/16

عالي بود با نظر متين جون موافقم
  • شیما
  • محدوده سنی:
  • 1390/2/26

سلام.رمان زیبایی بود اما کاملا شبیه رمان جایی که قلب آنجاست از خانم تهمینه کریمی ، با اندکی تفاوت در پایان داستان.
  • محبوبه
  • محدوده سنی:
  • 1390/2/17

کتاب خوبی بود مثل تمام کتاب های خانم مهریزی مقدم.شخصیت پیمان جالب بود،پاکی و سادگی یاسمن هم دوست داشتنی.ممنون از خانم مهریزی مقدم و انتشارات علی.
  • مرضیه
  • محدوده سنی:
  • 1390/2/3

فوق العاده بود همه ی شخصیتهاشو دوست داشتم.
  • محیا
  • محدوده سنی:
  • 1390/2/3

بد نبود.
  • آزیتا
  • محدوده سنی:
  • 1389/12/24

مثل همه ی کتابهای خانم مهریزی قشنگ بود . پیشنهاد می کنم بخونید .
  • م.مجان
  • محدوده سنی:
  • 1389/12/18

مگه ميشه كتاباي خانوم مهريزي مقدم بد باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منكه همه ي كتاباشونو خوندم و دارم.
ممنونم از نشر علي به خاطر نويسنده هاي خوبشون و ممنونم از نويسنده به خاطر كتاباي قشنگشون.
  • لیلی
  • محدوده سنی:
  • 1389/11/30

سلام. کتاب جالب و جذابی بود. من از شخصیت پوریا خوشم اومد. نگارش زیبایی داشت. ولی من شنیدم که سانسور این کتاب زیاد بوده ولی چیزی از زیبا بودن این اثر دوست داشتنی کم نمیکنه. مرسی خانم مقدم و مرسی نشر خوبم.
  • parastoo
  • محدوده سنی:
  • 1389/11/11

خوب بود ولی تقریبا شبیه جایی که قلب انجاست بود.
  • *سحر*
  • محدوده سنی:
  • 1389/10/20

عالي بود خانم مقدم قلم زيبايي دارند من خيلي خوشم امد و وقتي كتاب تموم شد خيلي ناراحت شدم
  • بهار
  • محدوده سنی:
  • 1389/9/27

کتاب خوبی بود اما داستان تکراری. چیزی که بیشتر ناراحت کننده بود اطلاعات عمومی ناقص نویسنده بود. ایشون قلم خوبی دارند ولی بهتر بود بیشتر در رابطه با مطالبی که می نویسند مطالعه کنند.
با تشکر
  • یاسمن
  • محدوده سنی:
  • 1389/8/2

کتاب زیبایی بود ولی خیلی سانسور داشت.
  • ناشناس
  • محدوده سنی:
  • 1389/7/28

لطفا قسمتي از متن كتاب قرار بديد .
با تشكر از نشر علي
  • آرزو ذریه عباسی
  • محدوده سنی:
  • 1389/7/21

کتاب خیلی جالب و جذابی بود.از سطربه سطرش لذت بردم.خداییش خیلی تابلو سانسور شده بود.ولی باز هم سر حرفم هستم که همراز خانم مقدم رو یه جور دیگه دوست دارم.ممنون خانم مهریزی به خاطر قلم زیباتون...و نشر علی دست مریزاد...جلد کتاب خیلی زیبا بود.خسته نباشید بازهم گل کاشتین.
  • tina
  • محدوده سنی:
  • 1389/7/4

khoob bood
  • مریم
  • محدوده سنی:
  • 1389/6/13

بد نبود
  • فرنوش
  • محدوده سنی:
  • 1389/5/31

خیلی قشنگ بود من که عاشق این کتابم.
  • SHADI
  • محدوده سنی:
  • 1389/5/10

کتاب قشنگی بود
  • سحر
  • محدوده سنی:
  • 1389/5/8

درباره کتابای خانوم مهریزی که نمی شه چیزی گفت چون که حرف نداره.ولی به نظر من موضوع کمی تکراری بود.بازم مرسی
  • فریبا خالق زادگان
  • محدوده سنی:
  • 1389/5/5

کتاب زیبایی بود.
  • الناز ساربان تاج احمدی
  • محدوده سنی:
  • 1389/4/8

خانم مقدم من همه کتابهای شما رو خوندم وبا ید به شما به خاطر این قلم زیباتون تبریک بگم
  • سپیده
  • محدوده سنی:
  • 1389/2/22

کتاب زیبایی بود... . اصلاً من با این کتاب خانوم مهریزی مقدم رو شناختم و حالا واقعاً خدمت ایشان ارادت دارم... . تا حالا دوسه بار شایدم بیشتر این کتاب رو خوندم و همیشه هم از غرور پوریا و سادگی و مهربانی و پاکی یاسمن لذت بردم... . البته نباید نمک پرونی های پیمان رو هم نادیده گرفت که خلی جاها به تابلوترین شکل ممکن سانسور شده بود.
  • متین
  • محدوده سنی:
  • 1389/1/19

کتاب قشنگی بود ایثار و از خود گذشتگی پیمان. غیرت پوریا.سادگی یاسمن قابل تحسین بود
  • نیلوفر
  • محدوده سنی:
  • 1389/1/16

فوق العاده زیبا بود
  • باران
  • محدوده سنی:
  • 1388/12/17

مثل بقیه ی کتابای خانم مقدم زیبا
  • maryam khodadady
  • محدوده سنی:
  • 1388/12/11

كتاب عالي بود من يكي كه عاشق كتاب هاي خانوم مهريزي مقدم هستم
  • شهرزاد
  • محدوده سنی:
  • 1388/10/16

عالی بود
  • agrin
  • محدوده سنی:
  • 1388/9/29

mesle baghiyeyeh ketabaye khanume moghadam ghashang bod.
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*