همراز
همراز

همراز

عنوان: همراز
کد کالا:
نویسنده:

منیر مهریزی مقدم


ناشر:

علی


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


نوبت چاپ:

پنجم


تعداد صفحه:

504


شابک:

9789647543921


تیراژ:

700

320,000  272,000  ريال
وضعیت: موجود

تا آن شب که زمزمه های عمه ها و پدر را از پشت در شنیدم قضیه را جدی نگرفته بودم. وقتی صحبت ها به زمزمه های آهسته تبدیل شد دلهره به جانم چنگ انداخت. یواشکی پشت در اتاقم گوش خواباندم عمه مهین می گفت :

- به خدا داداش نمی دونی چقدر خانمه. ملوک دیدش، مگه نه ملوک. و صدای عمه ملوک.

- آره به نظر من هم خیلی خانم و مقبول بود. خوبیش اینه که بچه نداره. بچه اش نمی شده به همین خاطر با مژگان راه می یاد. نگران نباش. با چند لحظه تاخیر صدای پدر را شنیدم.

- نمی تونم نگران نباشم. هنوز هم می گم بهتره صبر کنیم وقتی مژگان هم مثل مجید رفت سر خونه و زندگیش اون موقع اقدام می کنیم. و باز صدای پر شور عمه مهین که حالا خیلی ازش بدم آمده بود.

- این حرف رو نزن داداش. مژگان الان سن حساسی داره که نیاز به سایه مادر داره. بهت قول می دم که راحت با هم کنار می یان. خصوصاً از طرف فرشته خانم که کاملاً خیالم راحته. وصدای عمه ملوک.

- داداش جان، مژگان اینقدر بزرگ شده که بفهمه تو چقدر به خاطر اونا صبر کردی. من که می گم دل دل نکن توکل به خدا اجازه بده مهین با فرشته خانم صحبت کنه و قرار بگذارند. و پدر با نگرانی که از صدایش می بارید گفت :

- اگه فقط ناراحتی ام مژگان نباشه هیچ مسئله ای ندارم. و صدای پیروزمند و شاد عمه هایم ختم جلسه را اعلام کرد. آن شب تا صبح از ناراحتی خوابم نبرد، عکس مامانم را روی سینه گذاشتم و تا صبح گریه کردم. حالا که درست فکر می کنم می فهمم که چقدر خودخواه بودم. اما مسلماً این اقتضای سنم بود. 18سالگی و اوج بلوغ بسیار خودخواهم کرده بود. پدر مهربانم را فقط برای خودم می خواستم. داستان ها و فیلم هایی که از نامادری خوانده و دیده بودم یک جادوگر بدجنس را در نظرم تداعی می کرد. کسی که محبت پدرم را از ما می گرفت. پنهانی کتکم می زد. پدر که از راه می رسید چُغولی ام را می کرد و باعث می شد پدر نظرش از من که دختر یکی یک دانه اش بودم برگردد. گرسنگی، لباس های پاره، کارهای سخت خانه، آن شب همه این صحنه های وحشتناک مثل فیلمی واضح از جلو چشمم می گذشت. آن زمان پدر هنوز بازنشسته نشده بود. صبح اول وقت که من و مجید هنوز در خواب ناز بودیم بیدار می شد. نهار ظهر، صبحانه و حتی ساندویچ بین روزم را هم آماده می کرد. مجید در آستانه دیپلم گرفتن بود به موقع بیدارش می کرد تا به کارهایش برسد. مرا با ملایمت و کُلی ناز بیدار می کرد تاکید داشت حتماً صبحانه ام را بخورم و تا نمی خوردم خیالش راحت نمی شد. هر صبح خودش مرا به مدرسه می رساند و برگشت با سرویس بودم اما تا به خانه می رسیدم تلفن می زد تا مطمئن شود که رسیده ام. با همه تنها بودن تفریح و خرید و دیگر واجباتِ زندگی را حفظ می کرد. با محبت و پشتکار تمام، مرا از آب و گل در آورد مجید را به دانشگاه و سربازی فرستاد و یک سال می شد که با انتخاب خود مجید همسر دلخواهش را عقد کرد و فرستادشان سر زندگی.

از نظر من تُکتَم زن برادرم که محبت خواهرانه ای به من داشت خانواده مان را تکمیل کرده بود و دیگر نیاز به کسی نداشتیم. از سه سال پیش که پدر بازنشست شده بود با همکاری یکی از دوستانش یک دفتر املاک دایر کرده و با هم کار می کردند. تا اندازه ای خیالش از جهت من راحت شده بود اگر شب ها کمی دیر هم می آمد یا مجید و تکتم می آمدند و یا به درس هایم می رسیدم. واقعاً پدر با همت نگذاشته بود کمبود مادر را حس کنم ولی من آنقدر نمی فهمیدم که پدر به غیر از چایی و شامی که من جلویش می گذاشتم نیازهای دیگری هم دارد که من در آن سن درک نمی کردم. نزدیک های صبح بود که خوابم برد. با دستان گرم پدر که نوازشم می کرد بیدار شدم. عکس مامان را آهسته از دستم گرفت و روی میز گذاشت و با ملایمت زمزمه کرد.

- دختر گُلم باز که ناراحت بوده. نمی خواهی به پدرت بگی علتش چیه؟ اشک های خشک شده ام دوباره روان شد و سرم را روی شانه پر مهرش گذاشتم. وقتی سکوتم را دید دوباره پرسید :

- بگو باباجان. دخترکم دوباره هوای مادرش رو کرده؟ عاشق این بودم که موهای بلندم را نوازش کند. همانطور که دست به روی موهایم می کشید دلم نیامد آرامشش را به هم بزنم. پس چیزی نگفتم. آنقدر نشست تا گریه هایم تمام شد و سبک شدم. دستم را گرفت و بلندم کرد.

- پاشو باباجون. می خوام صبحانه بخورم بی تو نمی شه. پاشو تنبل خانم. آن روز کلاس هایم برای ظهر بود پدر زودتر از منزل بیرون رفت گفت که به بانک و از آن جا هم به دفتر می رود. تا ظهر کسل و بی حال بودم هیچی از درس خواندن نمی فهمیدم، دلم کسی را می خواست که برایش حرف بزنم. نمی توانستم از پدر دلگیر باشم همه ی این قضایا را از چشم عمه هایم می دیدم آن ها بودند که می خواستند آرامش خانواده ما را به هم بزنند وگرنه که پدر حرفی نداشت، مشکلی نداشت. کلاس های خسته کننده آن روز را که تمام کردم عوض رفتن به خانه به منزل برادرم رفتم. مجید هنوز نیامده بود و تکتم تنها بود. تا وقتی مجید بیاید تکتم طبق معمول وادارم کرد کمی زبان کار کنیم. رشته فارغ التحصیلی او زبان انگلیسی بود و الحق از سال گذشته که وارد خانواده ما شده بود زبانم خیلی بهتر شده بود. ما بین درس خواندن نگاهی مشکوک به من انداخت و پرسید :

- امروز خیلی سرحال نیستی، درست می گم؟ ناگهان یاد پدرم افتادم و از جا جستم.

- وای به پدر جون خبر ندادم که اینجا هستم. حتماً نگران شده. از تکتم معذرت خواستم به طرف تلفن می رفتم که صدای تلفن بلند شد، تکتم خندید :

- خود پدر جونه. حدست درست بود. گوشی را برداشتم خودش بود نگران و دلخور گفت :

- مژگان بابا تو اونجایی. نباید به من خبر می دادی بابا؟ داشتم سکته می کردم. دلم از مهربانی اش ضعف رفت و از سهل انگاری ام شرمنده شدم.

- سلام پدر جون خیلی ببخشید یادم رفت. همین الان یادم اومد می خواستم زنگ بزنم که شما پیشقدم شدید.

- خوب خیالم راحت شد. باش تا آخر شب بیام دنبالت. تازه تماس قطع شد که مجید آمد. مجید تنها برادرم و جزء عزیزانم بود. به نظر من خوشگل تر و خوش تیپ تر از او هیچ مردی نبود. همیشه وقتی نظرم را با احساس بیان می کردم تکتم به شوخی می گفت :

- تو حکایت خاله سوسکه رو داری که قربون دست و پای بلوری بچه ش می رفت. چشم هایم را جمع می کردم و خودم را لوس می کردم.

- نه جون من تکتم همینطور که می گم نیست؟ تکتم در جوابم می خندید و جواب می داد :

- من که نمی تونم با خواهر شوهر جواب در جواب کنم. تسلیم. و مجید و پدر به ما می خندیدند. مجید به محض وارد شدن با سر و صدا گفت :

- باز که این دردونه اینجاست. من نمی دونم این از جون ما چی می خواد. با دیدنش چند لحظه غصه هایم را فراموش کردم. با اشتیاق به طرفش رفتم و گونه هایش را بوسیدم.

- سلام داداش. پیشانیم را بوسید و جواب سلامم را داد. به دفترهای روی میز نگاه کرد و گفت :

- باز که بساط معلم بازی جوره.


 
نظرات کاربران
  • anjeli
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/6/27

خانم منیرمهریزی مقدم قشنگ بود لذت بردم من کتاب ساحل آرامش و یاسمین را خوندم عالی بودن
  • فریبا علیزاده
  • محدوده سنی: بیشتر از 45 سال
  • 1395/5/21

همراز
خانم منیرمهریزی مقدم
  • شیرین جمشیدی
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/3/18

سلام خانم مقدم عزیزم
رمان همراز رو خوندم واقعا" قشنگ بود داستانی که در واقعیت هم اتفاق میفته و هیچ اغراقی توش نبود رمانی که خیلی به دل می شینه و شخصیت خوب احسان و حسام..... . من تقریبا" همه ی رمان های شما رو خوندم یکی از یکی دیگه قشنگ تر و بی صبرانه منتظر آثار دیگه ای از شما هستم.پاینده باشید.
مرسی نشر علی
  • نسيم كمالي
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/1/10

كتاب فوق العاده اي بود
  • نسرین
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/10/21

سلام خانم مهریزی مقدم
عاشق قلمتونم از کارهاتون خیلی لذت بردم شما یکی از نویسندهایی هستید که از خوندن کتابهاش لذت بردم همه شاهکارهاتون رو خوندم به جز ساحل ارامش که اون هم در اولین فرصت میخرمش بی صبرانه منتظر اثرهای بعدیتون هستم خیییییییییلی دوستون دارم
  • ناهید
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1392/7/19

قشنگ بود از خوندنش لذت بردم
  • ناهید
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1392/7/19

قشنگ بود از خوندنش لذت بردم
  • ناهید
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1392/7/19

قشنگ بود از خوندنش لذت بردم
  • نوریه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/6/29

خیلییییی قشنگ بود!
واقعا جریان زندگی بود! احسان و حسام عالی بودن.
من خیلی وقت بود برای کتابی گریه نکرده بودم ولی به خاطر احسان نتونستم جلوی خودم رو بگیرم!
خانوم مهریزی مقدم عاااااااشقتونم!
  • Firuzeh
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/11/16

سلام . از نویسنده محترم خیلی ممنونم .
واقعاااا کتاب قشنگی بود
  • انا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/9/14

سلام کتاب خیلی قشنگی بود تا صبح بیدار موندم و تمومش کردم برای نویسندش ارزوی موفقیت دارم
  • فهيمه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/9/12

خوب بود
  • ستیا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/7/11

وااای این کتاب خیلی واقعی بووووود! انقدر باورش کرده بودم که با مرگ احسان نزدیک بود افسرگیه روحی روانی بگیرم!!!! پس واقعاً به خانم مقدم به خاطره قلم جادوییشون تبریک میگم! اما توروخدا دیگه این کارو با ما نکنید ! چون دیگه تحمل درد و غمو نداریم!!!
  • شیوا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/6/28

سلام به نویسنده محترم خسته نباشید
همراز خوب بود ولی آخرش رو دوست نداشتم
  • تکتم د
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/6/23

عالی بود مرسی
  • گیتا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/6/7

زیبا بود از خوندنش پشیمان نیستم اما امیدوارم کارهای زیبا تری ازخانم مهریزی مقدم ببینم
با تشکر از نشر خوبم علی
  • پریسا دلدار
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/25

خوب بود
  • سالی
  • محدوده سنی:
  • 1390/8/22

کلا کتابهای این نویسنده را دوست دارم.ساده و دوست داشتنی و جالب می نویسه.اگه شروع کردی به خوندن دیگه دوست نداری کتاب را کنار بگذاری.خیلی ممنون هم از نشر علی هم از نویسنده این کتاب
  • گندم
  • محدوده سنی:
  • 1390/8/19

جالب بود دلم برای حسام خیلی میسوخت خسته نباشید
  • بهناز
  • محدوده سنی:
  • 1390/7/5

با سلام . کتاب خیلی جالبی بود منتظر آثار بعدیتان هستیم
  • Sarvenaz
  • محدوده سنی:
  • 1390/5/22

Khob bod.ama ketab haye digareshan chize digazi be nazaram kheyli zod shakhsiyate asli ezdevaj kardo in jaleb nabod
  • مریم
  • محدوده سنی:
  • 1390/5/12

خوب بود.ولی رمان قشنگ تر از این زیاد هست...
  • محيا
  • محدوده سنی:
  • 1390/5/11

عالي بود! از اينكه وقت پاش گذاشتم خوشحالم.
  • ماني
  • محدوده سنی:
  • 1390/4/11

اخرش حال گيريه؟
  • مریم
  • محدوده سنی:
  • 1390/4/9

من هم با دوستان موافقم.کتاب خوبیه.
  • سولماز رضاييان*شهرستان تربت جام*استان خراسان رضوي
  • محدوده سنی:
  • 1390/3/11

نويسنده قلمي توانا وبا نفوذ داشت كه در خواننده اثر مي گذاشت.
دراين داستان زن ايراني رااسطوره ي صبر،پايداري،گذشت،وفادار به همسر وفرزندان و وفادار در عشق نشان داده است.
اميدوارم زوج هاي جوان اين گونه زندگي كردن را سرلوحه زندگي خود قرار دهند.
درپايان از زحمات مديريت محترم سايت نشر علي كه زمينه اي رابراي ما جوانان ايراني با معرفي
كتاب هاي خوب با قلم نويسندگان توانا فراهم مي كند،بسيار سپاسگزارم.
  • محبوبه
  • محدوده سنی:
  • 1390/2/17

قشنگ بود دلم برای حسام سوخت.ولی متاسفانه یه خرده تو تاریخ داستان توجه نشده.به هر حال خانم مهریزی مقدم کتابهاتون دل نشین و دوست داشتنیه.با تشکر از شما و انتشارات علی
  • فرشته
  • محدوده سنی:
  • 1390/1/29

خيلي قشنگ بود
  • شبنم
  • محدوده سنی:
  • 1390/1/16

خيلي خوووووووب بود
  • کیمیا
  • محدوده سنی:
  • 1390/1/16

غمگین اما زیبا
ولی من غریبه آشنا رو بیشتر دوست دارم
ممنون از خانم مهریزی مقدم و نشر علی
  • م.مرجان
  • محدوده سنی:
  • 1389/12/24

مثل هميشه عااااااااااااااااااالي
منكه عاشق عشق قشنگشون شدم
مر30 از خانوم مهريزي..........................
  • مريم
  • محدوده سنی:
  • 1389/12/17

كتاباي خانوم مقدم همه عالي هستند
همراز هم به نظر من عشق عميقي رو به تصوير مي كشه كه حتما ارزش خوندن داره
با تشكر از نشر علي و خانوم مهريز مقدم
  • paradise
  • محدوده سنی:
  • 1389/10/29

کتاب قشنگی بود.اموزنده و جالب .کلا نثر خانم مقدم روان و قشنگه من کتابهای ایشون رو دوس دارم.ولی این اتفاق شاید یک در میلیون بیفته ولی خیلی قشنگ این موضوع توی این کتاب بیان شده بود
  • ترانه
  • محدوده سنی:
  • 1389/10/26

راستی منم، باز ترانه خانم،من متوجه یه سوتی گنده این کتاب شدم که با عذر معذرت بایــــــــــد بگم، توی کتاب اومده بود که قبل از اومدن جواب کنکور بم زلزله میاد حالا یا این زلزله اون زلزله نیست که تو زمستون 5دی ماه اومد یا این کنکور اون کنکوری نبوده که همه ی ملت دارن امتحانش رو میدن.
  • ترانه
  • محدوده سنی:
  • 1389/10/9

خوب بود اما نه در حد عالی البته نقطه ی قوتش هم همون ورود فرشته به زندگیشون بود. جای دیگه ای هم گفتم که من از نوشته های خانم مقدم خوشم میاد شاید برای اینکه بدون اینکه خیلی اهل شعار دادن باشند زیبایی های اخلاقی رو به نمایش میگذارند اما باز هم به نظر من این کتاب از نظر کلی کمی از بقیه ی کتابهای ایشون پایین تر بود اما با این حال ارزش وقت گذاشتن رو هم داشت. با تشکر از خانم مهریزی مقدم
  • لیلی
  • محدوده سنی:
  • 1389/9/1

دوستان خوبم من با نظر اکثر شما عزیزان موافقم ومثل همیشه به خانم مقدم و نشر خوبم تبریک میگم.
  • نازنین
  • محدوده سنی:
  • 1389/7/12

من خیلی اهل رمان هستم و بی اقراق بیش از 200.300 جلد رمان ایرانی خوب و بد خوندم اما اگر کسی از من بپرسه چه کتابی رو از همه بیشتر دوست داشتی ؟همراز رو جزء بهترین رما ن ها معرفی می کنم .
نمی دونم چرا کتابهای خانم مقدم اینقدر به دلم میشینه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  • آرزو ذریه عباسی
  • محدوده سنی:
  • 1389/6/15

محشر بود خانم مقدم واقعا دستتون درد نکنه.
  • سحر
  • محدوده سنی:
  • 1389/5/23

من چند وقت پیش این کتاب رو هدیه گرفتم و خوندم.با این که اون موقع زیاد برام جالب نبود به خاطر نگارش عالیه خانوم مقدم خوندم و ارزشش رو داشت.چند روز پیش که دوباره خوندمش بیشتر به دلم نشست.مرسی.
  • shadi
  • محدوده سنی:
  • 1389/5/14

ketab ghashangi bood albate ghamgin ham bood
  • مهتاب
  • محدوده سنی:
  • 1389/4/24

کتاب خیلی زیبا و خوبی بود
  • مریم
  • محدوده سنی:
  • 1389/4/18

زیبا بود...
خیلی زیبا...
عشق ، فداکاری ، مهربونی...و باز هم عشق...
  • سارا
  • محدوده سنی:
  • 1389/4/11

کتاب همراز خیلی زیبا و روان بود.کتابی که فراتر از رمان حرف داشت.همراز رمان معمولی نبود شاهکار بود
  • هدیه کاوندی
  • محدوده سنی:
  • 1389/3/31

واقعا زیبا بود.
  • سپیده
  • محدوده سنی:
  • 1389/2/22

راستش رو بگم، بار اولی که این کتاب رو خوندم، چندان خوشم نیامد... ! یعنی فکر می کردم که نسبت به سایر کتاب های خانوم مهریزی مقدم صعیف تره... . امّا بار دومی که کتاب رو با آرامش بیشتری خوندم، خیلی بیشتر خوشم آمد... . این کتاب واقعاً از خودگذشتگی، عشق و وفاداری رو به آدم یاد می ده... . . حالا معتقدم که همراز هم مثل بقیه ی کتاب های خانوم مقدم فوق العاده است... .
  • باران
  • محدوده سنی:
  • 1389/2/12

من عاشق کتابای خانم مقدم هستم بی صبرانه منتظر کتاب های بعدی این نویسنده ام
  • متین
  • محدوده سنی:
  • 1389/1/19

خیلی قشنگ و جالب بود و تقریبا مضوع جدیدی داشت. با تشکر
  • ferial
  • محدوده سنی:
  • 1388/12/14

!..jaleb bo0d
  • شهرزاد
  • محدوده سنی:
  • 1388/11/2

خیلی قشنگه
  • شهرزاد
  • محدوده سنی:
  • 1388/11/1

خیلی قشنگ بود
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*