عاشقم باش
عاشقم باش

عاشقم باش

عنوان: عاشقم باش
کد کالا:
نویسنده:

نجمه پژمان


ناشر:

علی


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


نوبت چاپ:

چهارم


تعداد صفحه:

408


شابک:

978-964-193-015-0


تیراژ:

250

300,000  255,000  ريال
وضعیت: موجود

به سرعت پله ها را دو تا یکی پیمودم و بی توجه به فاطمه که تو حیاط دبیرستان دنبالم می دوید و فریاد میزد وایسا دختر باهات کار دارم راهی منزل شدم.گامهایم را بلند تر برمی داشتم و به سرعت قدمهایم می افزودم،به خاطر عشق،به خاطر وجود نازنینی که داشت از راه می رسید اما نه،حتما" تا به حال رسیده بود. ناراحت بودم از اینکه چرا نتوانسته بودم به خاطر این امتحان لعنتی به استقبال عزیزترین فرشته زندگیم بروم،دوست داشتن هر چه زودتر به منزل برسم. شوق دیدار حواسم را پرت کرده بود و بی توجه به عابران پیاده تنه میزدم تا جائیکه یکی برگشت و با لحنی پر از تمسخر غضبناک نگاهم کرد و گفت: - معذرت می خوام که به شما تنه زدم! بر گشتم و تند نگاهش کردم انگار من از او طلبکار بودم،در حالیکه سعی می کردم دوباره به خود مسلط شوم خیلی سریع گفتم،ببخشید عجله دارم ودوباره راهم را در پیش گرفتم حتما در دلش کلی بد وبیراه نثارم می کرد. انگار این راه امروز انتهایی نداشت چون هرچه می رفتم به مقصد نمی رسیدم خدایا این مسیر طولانی پس کی تمام می شود؟ دلم برایش تنگ شده بود،کمتر از دو هفته می شد که او را ندیده بودم اما انگار برایم سالی گذشته بود! وقتی بوی محله مان به مشامم رسید نفس راحتی کشیدم و تقریبا تمام طول کوچه را دویدم.خانهء ما،در جنوب شهر تهران در یکی از کوچه های قدیمی قرار داشت.در آن محله همهء منازل دارای بافت قدیمی بودند البته ما این اواخر دستی بر سر وروی منزلمان کشیده بودیم که تقریبا نو نوار شده بود. نگاهی به دیوار های خانه انداختم که چندین پارچه روی آن نصب شده بود، می دانستم کار کیست؟جلوی خانه خون ریخته شده بود. با خود گفتم : خدارا شکر که از دست سر وصدای این گوسفنده خلا ص شدیم.بعد دستم را روی زنگ فشردم نمی دانم چند بار این عمل را تکرار نمودم که بالاخره صدای خواهرم را از پشت آیفون شنیدم که گفت مگه سر آوردی چه خبرته؟ چون آیفون خراب بود بعد از اینکه صدای لیلی خواهرم را از پشت ایفون شنیدم انتظار داشتم خود او در را به رویم بگشاید اما بر عکس شوهرش احسان را در مقابل خود ،دیدم،چهار شانه وبلند قد وسبزه رو و مثل همیشه متین وبا وقار بود.سلام کردم او هم جوابم را داد خواهرم را دیدم که از پشت سر شوهرش سرکی کشید و گفت: - نگفتم خودشه!از تو بعیده آخه این چه طرز زنگ زدن دختر؟ احسان کنار رفت ومن داخل شدم با خوشحالی زاید الوصفی که سراسر وجودم را فرا گرفته بود گفتم: ببخشید آنقدر ذوق زده ام که نگو،حالا کجاست؟ خواهرم گفت:کی کجاست؟ - مامان دیگه کو؟کجاست؟ احسان با شیطنت گفت: - هنوز نیامده هواپیما تاخیر داشته فردا میاد! خنده روی لبهایم ماسید وبا حالتی زار وغمگین روی اولین پله پائین در نشستم و گفتم:آه،نه! با بدجنسی گفت: چیه؟ دلت هوای سوغاتی کرده؟ با غضب گفتم:نخیر دلم هوای مامان رو کرده.اشکم که سرازیر شد صدای احسان مرا از عالم خود بیرون کشید: - لیلی اذیتش نکن بابا،شقایق خانم سرتون رو بالا بگیرید و نگاهی به روبرو بندازید! با چشمانی اشک آلود روبه رویم را نگریستم. خدای من خودش بود عزیزم،زندگیم، مادر مهربانم روبرویم ایستاده بود و مرا نگاه می کرد. نمی دانم چگونه خود را از زمین کندم و به آغوش مهربانش رساندم و بوسه بارانش کردم. - مادر الهی قربونتون برم.الهی فداتون بشم کجا بودین؟دلم براتون یه ذره شده بود مامان خیلی دوست دارم. او هم متقابلا جواب بوسه هایم را می داد و سرم را روی سینه اش می فشرد.وقتی هر دو به هم نگاه کردیم دیده هایمان اشک باران شده بود. احسان گفت: - مادر جان بیشتر از همه به شقایق بد گذشت آخه اون خیلی به شما وابسته است. دقایقی بعد همگی سرخوش و خندان بودیم،مادر از سفرش تعریف می کرد و من با شوق دیده بر دهانش دوخته بودم. زمانی که ده ساله بودم پدرم را از دست داده بودم. پدر کارمند موفق اداره دارایی بود وهمه چیز خوب و ایده آل پیش می رفت.زندگی تقریبا متوسطی داشتیم تا آنکه آن بلای شوم بر سرمان نازل شد و خوشبختیمان را از ما گرفت،او در اثر سانحه تصادف در گذشت و مارا تنها در این دنیا رها کرد.از آنروز به بعد بار مشکلات به دوش مادر افتاد چون در سانحه تصادف پدرم مقصر شناخته شد و هیچ گونه دیه ای به خانواده ما تعلق نگرفت با پول ماهیانه پدرم و حق بیمه او مادر زندگی را می چرخاند. سال پیش هم یک چرخ بافندگی خرید و چون در این کار مهارت داشت مشتری های زیادی به او مراجعه می کردند باز جای شکرش باقی بود که پدر قبل از مر گش برایمان سر پناهی خریده بود.وای از این روزگار نامرد، از این تقدیر شوم که دستهای جفا کارش حتی نگذاشت پدر نوزاد پسری را که سالها در آرزوی داشتنش به سر می برد را به چشم ببیند.گفتم پسر! بله روز های آخر بارداری مادر بود که آن بلای... آه خدایا وقتی نگاه به رضا این بچه شش ساله می اندازم که گوشه اتاق نشسته و فارغ از هیاهوی دنیا با اسباب بازیهایش سرگرم بازی است زمان دوباره برایم به عقب باز می گردد و مادر را در بیمارستان به یاد می آورم که بی تابانه فریاد میزد و نام پدر را که علی بود به زبان می آورد.وقتی نوزاد را در آغوش او نهادند فریاد برآورد،کجایی علی آقا؟کجایی همدمم بلند شو وسر از خاک بیرون بیار وببین که بالا خره پسر دار شدی.مگه نمی خواستی اسمش را رضا بگذاری؟ مگه به من قول ندادی که تنهام نذاری وپیشم بمونی؟خدایا به فریادم برس، چرا علی رو ازم گرفتی.حالا من با این سه تا بچه چه کنم؟به کی پناه ببرم این عدالت نبود خدا..... آنقدر ناله و شیون سر داد که همه پرستاران و پزشکان خبر دار شدن و در غم ما شریک مادر. هنوز در عالم واوهام خویش به سر می بردم که تکان دستی مرا از گذشته خارج نمود نگاهم را به مادر دوختم. حواست کجاست دختر؟ببین این پارچه را برای تو آوردم دوستش داری؟ پارچه را از دست مادر گرفتم و گفتم:چرا زحمت کشیدید مامان جان من جز سلامتی شما چیزی نمی خوام. - شقایق جان ببخش که زحمت رضا این مدت روی دوش تو بود همین طور لیلی جان و شما آقا احسان من نمی دونم چطوری زحمات شما را جبران کنم؟ احسان گفت:این چه حرفیه مادر جان من که کاری نکردم هر چه بوده وظیفه یک پسر بوده مقابل مادرش. - زنده باشی پسرم!


 
نظرات کاربران
  • فاطمه1375
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/5/6

سلام. زیبا و ساده...
  • سکینه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/2/13

خوب بود ولی برام زیاد جذاب نبود بیشتر قسمتای داستان شبیه کتابایی بود که قبلا خونده بودم به هر حال مرسی خانم پژمان
  • فاطمه حسن شاهی
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/3/24

با سلام و تشکر از نویسنده ی عزیز. واقعا کتاب فوق العاده قشنگ و زیبایی بود.
  • عسل كاظمى
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/3/22

موضوع نو وچالشى داره اگه نگيم اولين كتاب عامه پسند با اين موضوعه ميتونيم بگيم جزو اولين هاست كه باعث شد از كتابهايى باشه كه اسمش تو ذهن بمونه حتى اگه قلم نويسنده اش خيلى قوى نباشه!
  • ویدا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/8/21

از خوندنش واقعا لذت بردم
با خوندن این رمان به جمع رمان خوانها اضافه شدممممممممم
  • ناهید
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/7/28

بسیار زیباوروان بود به خاطر موضوع جدید وقلمتون تبریک میگم یک شبه خوندمش از داستان لذت بردم
  • باران
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/5/11

جزو کتاب های بسیار زیبای نشر علی که هر از گاه بر می گردم و دوباره می خوانمش-سپاس
  • adeleh zarein
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/2/30

علی بود ، فوق العاده من عاشق این کتابم ، ممنون از نویسنده محترم و نشر بسیار خوب علی
  • ریحانه پ
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/1/22

زیبا بود
  • هاله
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/1/17

واقعا عالي بود خيلي لذت بردم.
  • فروغ سعیدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/9/21

کتاب قشنگی بود . ممنونم
  • نرگس یزدانی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/8/1

سلام با تشکر از خانم نویسنده من از خواندن این کتاب خیلی لذت بردم ولی کتاب های دیگر نویسنده برایم جذابیت نداشت با ارزوی موفقیت روز افزون
  • بهار
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/6/20

واقعا خسته نباشین آخه از جمله کتابهایی بود که بعد تموم کردنش افسوس نخوردم که چرا وقتم رو پای این به هدر دادم و ارزش چندین باره خوندن رو داره .
ممنونم ازتون
  • Shima
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/5/22

واقعا کتابه خیلی عالییییییییییییییییییی بود من خیلی از قصه اش خوشم اومد وقتی رمان رو خوندم خیلی حرص خوردم ولی فوق العاده قشنگ و زیبا بود ممنون هم از نشر علی هم از خانوم نجمه پژمان متن فوق العاده گیرایی داشت :)))
  • hoora
  • محدوده سنی:
  • 1391/4/27

بد نبود.
  • ملیحه
  • محدوده سنی:
  • 1391/3/30

خیلی خیلی قشنگ بودمن که خیلی خوشم اومد موضوع جدیدی داشت
  • نیلوفر
  • محدوده سنی:
  • 1391/3/27

واقعا محشر بود این کتاب باید به چاپهای بالاتر برسه موضوعش کاملا متفاوت با کتابای دیگه اس عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
  • ماندانا
  • محدوده سنی:
  • 1391/3/27

خیلی کتاب زیبایی بود هنوز هم خط به خطش را به یاد دارم.
  • سحر
  • محدوده سنی:
  • 1391/2/29

بی نظیر بوووووووود! واقعا زیبا بووود!
با تشکر از نویسنده محترم و نشر علی
  • م.مرجان
  • محدوده سنی:
  • 1391/2/24

قشنگ بود ...
به نویسنده عزیزخسته نباشید میگم...
و از نشر خوبم تشکر میکنم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  • حسین نعمت بخش
  • محدوده سنی:
  • 1391/2/16

کتاب خوبی بود و موضوع آن برایم خیلی جالب بود امیدوارم سایر دوستان هم این کتاب بخونند
  • سمانه غلامی
  • محدوده سنی:
  • 1391/2/1

سلام عالی بود..... نشر علی کاش پخش کتابهایش در سطح تهران را یک بازبینی بکند!!بیضی قسمتهای تهران از کره ماه آمده اند و نشر علی را نشنیده اند و به طبع از آن کتابی ندارند!!!!!!!!!!!!!!!!!!
  • پرستو
  • محدوده سنی:
  • 1391/1/25

از خوندن اين كتاب واقا لذت بردم البته داستان شبيه كتاب همخونه بود .
  • شادی
  • محدوده سنی:
  • 1391/1/1

فوق العاده بود
  • پریسا دلدار
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/25

خوب
  • aram
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/1

کتاب خوبی بود به خوندنش می ارزید. امتحانش بد نیست.
  • احسان
  • محدوده سنی:
  • 1390/10/30

با اینکه عالی نبود ولی همینکه موضوعش متفاوت بود خوشم اومد ممنون
  • رعنا امامی
  • محدوده سنی:
  • 1390/10/21

کتاب بسیار زیبایی بود .اما نمی دونم چرا کارهای جدید خانم پژمان خیلی ضعیف تر از کتاب اولشون هستند؟!
  • nasrin karimi
  • محدوده سنی:
  • 1390/10/4

با سلام و خسته نباشید خدمت نویسندهی محترم ونشر علی به نظر من کتابه بسیار زیبایی بود به نظر من عشق شقایق واحسان بسیار زیبا بود به امید کتابهای بعدی
  • بهاره بهارلوئي
  • محدوده سنی:
  • 1390/8/9

با سلام خدمت خانم پژمان كتاب فوق العاده اي بود و موضوع نويي داشت و در واقع غير معمول چون ازدواج داماد با خواهر زن رو ديده بوديم اما در صورت فوت خواهر و به اين صورت خيلي غير متداول كه همين مسئله باعث جذب بيشتر من به كتاب بودو اميدوارم كه كتاب شما هم در بخش نقد قرار بگيره چون چند نكته ذهن من رو مشغول كرده و دوست دارم جواب انها را بدونم باز هم از شما تشكر ميكنم با ارزوي موفقيت بيشتر شما و تكر از نشر خوب علي
  • صدا
  • محدوده سنی:
  • 1390/8/8

با این همه تعریف من هم خیلی دوست دارم انرا بگیرم ولی متا سفانه هیچ جا نداشت کاش چنین کتاب هایی را نشر علی به چاپ های بیشتری میرساند
  • فاطمه
  • محدوده سنی:
  • 1390/7/28

کتاب عالی بود ممنون از نشر علی و خانم پژمان
  • شیما
  • محدوده سنی:
  • 1390/7/3

aliiiiiiiiiiiiii bod
  • هنگامه
  • محدوده سنی:
  • 1390/6/28

عالی بود خیلی باهاش حال کردم ممنون نجمه جون
  • مریم طباطبایی
  • محدوده سنی:
  • 1390/6/21

عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود.خیلی قشنگ بود.
ممنون از نشر علی و خانم پژمان.
  • رزا فتحی
  • محدوده سنی:
  • 1390/6/5

سلام من این کتاب و دوست داشتم یه جورایی شبیه رمان همخونه بود ولی قشنگ بود و خواندنی خسته نباشید و امیدوارم کارای دیگه تونم به قشنگی این کتاب باشه
  • شادی
  • محدوده سنی:
  • 1390/6/4

کتاب قشنگ و خوبی بود
  • رها
  • محدوده سنی:
  • 1390/5/10

کتاب واقعا قشنگیه....
از خانم پژمان تشکر میکنم و بهشون تبریک میگم.
واقعا احسان ارزش این همه زجرو سختی رو برای شقایق داشت...
  • طناز
  • محدوده سنی:
  • 1390/4/8

موضوع خیلی جدید و متفاوتی داشت درسته که ادم باید بخاطر عشقش از غرورش بگذره اما دیگه شقایق خیلی خودشو کوچیک میکرد!
  • خاطره
  • محدوده سنی:
  • 1390/3/20

من دوسش نداشتم....اگه ادم یه ذره فکر کنه غیر واقعیه
  • ونوس
  • محدوده سنی:
  • 1390/3/15

اگه هزار بارم بخوني ارزشش رو داره خانم پژمان ممنون
  • هستی
  • محدوده سنی:
  • 1390/2/24

واقعا کتاب قشنگی بود.
  • محبوبه
  • محدوده سنی:
  • 1390/2/17

با نظر سولماز جون موافقم.به نظر من یه عشق واقعی و پاک ارزش صبر و شکستن غرور و هرگونه فداکاری رو داره،عالی بود خانم پژمان بعد از این همه رمان خوندن یکی از بی نظیرترین و بهترین کتاب هایی بود که خوندم خسته نباشید.
  • پریسا
  • محدوده سنی:
  • 1390/1/27

با سپیده ی عزیز موافقم..
من خیلی از این کتاب خوشم اومد..موفق باشید خانم پزمان
  • سولمازرضائيان- شهرستان
  • محدوده سنی:
  • 1390/1/24

كتاب ( عاشقم باش ) خيلي كتاب جالبي بود وخيلي زيبا يك عشق ممنوعه را به تصوير كشيده است وديگر اينكه شقايق غرورشش را كنار گذاشت تا توانست به وصال عشقش دست يابد.
اين كتاب خيلي زيبا جمله ي
(( تا شقايق هست زندگي بايد كرد)) رابه قلم تصوير كشيده بود.
به اميد موفقيت وبهرورزي براي شما خانم پژمان.
متشكرم نشر علي
  • شهرزاد فرح مرزی
  • محدوده سنی:
  • 1390/1/20

عالی بود یکی از رمان هایی که باید چند بار بخونیشون
  • محیا
  • محدوده سنی:
  • 1389/12/25

خوب بود............از شخصیت احسان خوشم اومد ولی کارهای دختره کمی غیره عادی بود
  • فاطمه
  • محدوده سنی:
  • 1389/12/12

سلام
بله خوانندگان گرامی انسان در زندگی ممکنه دو بار عاشق بشه ممکنه عشق اول اشتباه باشه و عشق دوم که از روی عقل و منطق انتخاب میشه تا ابد پایدار می مونه.کتاب بسیار زیبا بود از همین جا به خانم پژمان بخاطر قلم روان و نگارش زیباشون تبریک میگم و توصیه می کنم در مورد کتاب پیله ی شیشه ای هم که موضوعی اجتماعی است سطحی نظر ندهند .با تشکر
  • فرنوش جلیلی
  • محدوده سنی:
  • 1389/12/7

خوب حق با تو است ستاره جون من این جوری به قضیه نگاه نکرده بودم ولی من از این نظر گفتم که همیشه میگن که عشق یکبار برای هر کس اتفاق میفته.
  • ستاره@
  • محدوده سنی:
  • 1389/12/2

با سلام به نشر خلاق علی و نویسنده این کتاب زیبا من میمیرم برا کتابای غافلگیر کننده خسته شدم از بس تو کتابا صحنه های تکراری خوندم هی میرن شمال یا دختره سردش میشه پسره کاپشنشو می اندازه رو شونه اون و غیره وغیره .......ولی این کتاب تا حدی متفاوت بود شقایق کار بدی نکرد تا قبل از جداشدن لیلا از احسان حرمت نگه داشت وبعد با صبوری عشقش را بدست اورد در ضمن فرنوش جون چرا نمیشه شاید احسان عشق اولش رو کور کورانه انتخاب کرده بود و بعد که طعم عشقی دوطرفه را چشید به اشتباهش پی برد......باتشکر عالی............بود.
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*