نازک ترین حریر نوازش
نازک ترین حریر نوازش

نازک ترین حریر نوازش

عنوان: نازک ترین حریر نوازش
کد کالا:
نویسنده:

ر.اکبری


ناشر:

علی


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


نوبت چاپ:

پنجم


تعداد صفحه:

456


شابک:

9789641930174


تیراژ:

250

550,000  495,000  ريال
وضعیت: موجود

شوق رسیدن و دیدن نزدیکان قلبم را به رقص انداخته بود . با اینکه خسته و گرسنه بودم اما تند تند قدم برمیداشتم هوای گرم و سوزان صورتم را ملتهب کرده بود اما من پر از هیجان بودم ، بعد از روزها تنهایی و غم حالا کسانی بودند که هم خون من بودند و من جایی را داشتم ، قلبم شادمانه می طپید . سر بلند کردم و یار محمد را نگاه کردم ، یار محمد تند و سر به زیر گام برمی داشت از وقتی که راه افتادیم ساکت و غم دار بنظر می امد . انگار متوجه نگاهم شد که برگشت و نگاهم کرد

_ بجنب دختر شب شد !

در حالیکه نفس نفس می زدم خودم را به او رساندم :

_ پس کی می رسیم ؟ سرش راتکان داد و به مقابلش اشاره کرد و گفت :

_ رسیدیم مقابل یک در بزرگ و سفید ایستاد ، کوچه ی پهن و خلوت و سر سبزی بود . لبخندی زدم و پرسیدم :

_ اینجاست ؟

قبل از اینکه پاسخی بدهد ساک مرا روی زمین گذاشت و بعد زنگ را فشرد . منتظر به در خیره شدم . اما کسی نیامد و در بی صدا باز شد . داخل رفتیم ، حیاط بزرگ وتمیز بود . کف پوش و دیوار ها از مرمر سفید بود و چندین باغچه ی گرد و بزرگ درست سمت چپ و راست حیاط قرار داشت . به یار محمد خیره شدم و گفتم :

_ قشنگه نه؟

حرفی نزد و به مقابلش خیره شد . خواستم حرفی بزنم که صدای یار محمد مرا به سکوت دعوت کرد

_ امدن ! نگاهم به مقابل خیره ماند . از سمت ساختمان سفید و بزرگ زنی بلند قامت و چهار شانه با قدم های سنگین به سمت ما می امد. وقتی نزدیک تر رسید سلام کردم و بعد یار محمد سلام کرد . نگاه زن چنان پر ابهت بود که قلبم را لرزاند .صدای زن سرد و محکم پاسخ سلام ما را داد ، چهره ی زن اخم آلود و خشک بود . یار محمد آرام و کوتاه گفت :

_ اینم امانتی شما خانم ... صدای بی روح زن در فضا پیچید :

_ قوام هستم سر بلند کردم و با حیرت نگاهش کردم باورم نمی شد این زن عمه ی من باشد . زن نگاهم کرد اما هیچ نشانی از مهر و آشنایی درون چشمانش نبود . از نگاهش دلم آشوب شد و زانوانم سست شد . یار محمد که از رفتار خانم قوام راضی نبود رو به من کرد و با مهربانی پدرانه اش گفت :

_ خوب دخترم از این به بعد اینجا خانه توست سعی کن خوب باشی ! مثل همیشه از این حرف یار محمد دلم گرفت ، دلم نمی خواست او از من دور شود . با التماس نگاهش کردم اشک چشمانم می خواست سرازیر شود که صدای یار محمد را دوباره شنیدم :

_ می دونم برات سخته اما اینا قوم و خویش تو هستن ، خواست پدرت این بود و گرنه تا اخر عمر منتت رو داشتم ، حالا بخند تا من برم ! صدایش اهسته بود و زن که از ما دور بود نمی شنید . لبخند زدم و به چشمانش خیره شدم و پرسیدم :

_ به من سر میزنی؟ سرش را تکان داد و لبش باز شد :

_ راه خیلی دوره ... خودت که دیدی برامون نامه بده ، گلی خیلی دلش برات تنگ می شه اما اگر شد چشم حتما می ام ! یار محمد رو به خانم قوام که هنوز مطمئن نبودم عمه من هست یا نه کرد و گفت :

_ با اجازه ی شما خانم قوام ترو خدا مراقب این دختر باشین ، دختر خوبیه ! انتظار داشتم خانم قوام تعارف کند یا لااقل لیوانی آب دست یار محمد بدهد اما خشک و رسمی گفت : _

خیلی زحمت کشیدین ، دست شما درد نکنه ! و بعد پاکت سفیدی را به سمت یار محمد دراز کرد و گفت : _ بفرمایین ! یار محمد با شک پرسید : _ این چیه ؟ خانم قوام گفت : _ هزینه سفری که داشتین ، میدونیم راه بلندی بوده و زحمت ... یار محمد ناراحت حرف او را قطع کرد :

_ آقا فرید به گردن من خیلی حق دارن ، نه تنها من بلکه همه تا اخر عمر هرکاری بتونیم برای این دختر انجام میدیم . خدا بیامرزه آقا فرید رو مرد نازنینی بود یار محمد رو به من کرد و گفت :

_ مراقب خودت باش هر وقت کاری داشتی نامه بده و به سمت در گام برداشت ، پشت سرش دویدم و مقابلش ایستادم و نگاهش کردم اشکام بی مهابا فرو می ریخت .یار محد نگاهش اگر چه پراز اشک بود اما محکم گفت :

_ زشته دختر ! _ به پدر و مادرم سر بزنی ها ، اونا تنهان . الان کجا میری؟ یار محمد از کنارم گذشت و گفت :

_ خیالت تخت باشه الانم میرم خونه یکی از آشناها آدرسش رو دارم ! خداحافظی کرد و من ایستادم تا در از در خارج شد و مردی مسن در را پشت سرش بست . هنوز نگاهم به در بود که صدای زن گوشم را پر کرد : وسائلت رو بردار دنبال من بیا ! ساکم رو برداشتم و به دنبال زن راه افتادم . با خودم گفتم حتما این خانم عمه ی من نیست و منو نمی شناسه ، و گرنه این همه سرد رفتار نمی کرد. چهار پله بزرگ و پهن ما را به ایوان نیم دایره و سنگی رساند و وسط این نیم دایره در ورودی خانه بود. وارد یک راهروی بزرگ و مرتب و بعد به یک سالن وارد شدیم . خانه بزرگ و پر از وسائل زیبا بود . سالن ال مانند و گوشه دیگر آن رو به حیاط بود و زنی جوان همراه با یک پسر بچه ی پنج یا شش ساله روی راحتی ها لم داده بودند . سلام کردم و ایستادم . اما جوابی نشنیدم . خانم قوام کنار زن جوان که شبیه به خانم قوام بود نشست و مدتی طول کشید تا لب باز کرد :

_ اسمت چیه ؟

با ترس نگاهش کردم : _ سالومه !

_کمی نگاهم کرد و باز پرسید :

_ این چه اسمیه ؟ دلخور از رفتار او سکوت کردم و منتظر ماندم و صدایش دوباره گوشم را پر کرد :

_ شنیده بودم کولی ها اسم های عجیب و غریب زیاد دارن سر بلند کردم و نگاهش کردم ، خانم قوام اگر چه سنش زیاد بود اما شیک پوش و چهره اش هنوز جوان بود. سبزه بود با چشمانی تنگ و کشیده ، بینی بلند و لب هایی باریک که جلوه دهان را از بین برده بود . نگاهش می کردم که صدایش را دوباره شنیدم :

_ میدونی من عمت هستم ؟ با خود گفتم ، عجب عمه پر محبتی ! لبخند زدم و گفتم : راستی ؟

_ بی اعتنا به من گفت :

_ این دختر کوچک من سارا و اینم تنها پسر سارا امیر ارسلان که همه امیر صدایش می کنن ، سمیه دختر بزرگ منه که خونه اش از ما کمی دوره و دو تا دختر بزرگ داره . تو چیزی در مورد ما می دونستی ؟

_ بله می دونستم ... با تعجب نگاهم کرد :

_ تو لهجه داری ؟ در حالیکع متوجه منظورش نمی شدم فقط نگاهش کردم ادامه داد : باید سعی کنی درست حرف بزنی بدون لهجه ، مثل ما مثل پدرت نه مثل مادرت فهمیدی؟ همان لحظه فهمیدم که از مادرم متنفر هستن و همین طور از خودم ، شاید مرا به اجبار قبول کردند . بغضی سخت راه گلویم را بست ، نگاهم را به فرش های خوش نقش و نگار دوختم که صدایش در فضا پیچید :

_ توی این خونه من و سالار تنها پسرم و کوچکترین فرزندم ، گوهر خانم که آشپزی میکنه و کارهای خونه رو انجام میده پسر گوهر که اون طرف حیاطند ، سید کریم که کارهای بیرون و خرید و باغچه ها رو انجام میده زندگی میکنیم عمه سکوت کرد ، پرسیدم :

_ می تونم بشینم پام درد گرفت ؟ محکم گفت : بشین ! دلم میخواست بدوم و خودم را به یار محمد برسانم . به دسته مبل خیره شدم و شنیدم :

_ این خونه نظم و انضباط خاص خودش و داره ف از زمان پدر خدا بیامرزم و بعد شوهر مرحومم با هیمن نظم اداره شده . حالا مسئولیت این خونه و کارهای دیگه همه روی دوش سالار و سالار هم به نظم و انضباط اهمیت زیادی میده و همه ی تصمیم ها رو اون می گیره . اون الان دو تا کارخونه بزرگ و اداره می کنه ف کارخونه فرش بافی و یکی هم تولید قطعات خودرو که خیلی هم موفق بوده ف داماد های من هم زیر دست سالار کار میکنن و همین طور شوهر خواهرم و پسرش اون قدر گفت و گفت که گوشه ایم کرخ شد . وقتی سر بلند کردم و نگاهش کردم ، دستش را به سمت من دراز کرد و لحن کلامش عوض شد :

_ پدر تو وقتی با مادرت ازدواج کرد و رفت از نظر همه ی فامیل مرد ! پدر و مادرم بیمار شدن و به مرور زمان مردن ، فرید تنها پسر این خانواده بود که براشون باقی مانده بود .اینا رو گفتم تا بدونی پدر تو آبروی خانواده قوام رو برد و اگه توالان اینجا هستی به خاطر مسائل دیگه ای هست در تمام کلمات عمه نیش کینه نمایان بود . امیر به من خیره بود و سارا با دسته مبل بازی می کرد . دلم نمی خواست اینطور بی رحمانه راجع به پدر و مادرم صحبت کنند اما من به یار محمد و گلی قول داده بودم که تحمل کنم . یار محمد بهم گفت بود که شاید روزهای اول با تو خوب نباشند اما کم کم خوب می شوند و من به ناچار سکوت کردم . منتظر دستورات و سخنرانی های دیگر عمه نشستم که گفت : _ سارا اتاقت و بهت نشون میده ! ایستادم و ساکم را در دست گرفتم و منتظر شدم تا سارا جلو برود. سارا لاغر و کشیده بود و با کت وشلواری که به تن داشت بلند تر نشان میداد . موهایش رنگ بلوند داشت و همه مرتب پشت سرش جمع بود . سارا از پله ها بالا رفت و بعد به پاگرد رسید دو راه داشت که با سه پله به اتاق هایی متصل می شدند . سارا در اتاقی را باز کرد و گفت :

_ برو تو ! داخل شدم و سارا در را پشت سرم بست و رفت . اتاقی که در ان خانه به من دادند یک اتاق دلباز با نور کافی بود که یک در شیشه ای داشت که به بهار خواب گرد و کوچکی وصل میشد . یک تخت ، کمد دیواری ، فرش ، میز و صندلی و مقداری وسائل که برای من زیاد هم بود . از همه قشنگ تر بهار خواب بود که ا ز انجا همه حیاط پیدا بود. گوشه ی بهار خواب نشستم و سرم را روی زانوانم گذاشتم ، غم همه عالم در دلم ریخته بود . بلند شدم و به اتاق بازگشتم ، ساکم را باز کردم و اولین چیزی را که بیرون کشیدم قاب عکس فلزی بود . عکس پدر و مادرم و عکسی از من که در ان فقط یک سال داشتم ، دستم را روی صورت انها کشیدم ، نمی دانستم چه چیز در انتظارم هست اما مر بود تلخ و غم آلود بنظر می رسید . البته من تلخ تر و سخت تر از این را هم گذرانده بودم و می توانستم تحمل کنم ، دست بی حم زمانه مرا چون کاهی سبک از ان سو به این سو انداخته و زندگی من از این رو به ان رو شده بود . با خستگی خودم را روی تخت رها کردم ؛ اگر چه راحت و نرم بود اما دلم برای خانه تنگ بود . یاد یار محمد افتادم و کم کم چشمانم بسته شد کسی شانه هایم را تکان میداد . به سختی چشم باز کردم و سارا را دیدم که نگاهم می کند و تازه یادم افتاد کجا هستم نشستم و سلام کردم و گفت :

_ هنوز خوابی ؟ _ خیلی خسته بودم ... به در انتهای اتاق که نزدیک کمد دیواری بود اشاره کرد و گفت :

_ اونجا حمامه ، مامان گفت دوش بگیر لباس عوض کن بیا پایین ، تا هشت اماده شو اون موقع شام می خوریم از اتاق خارج شد و من لباس هایم را در اوردم به سمت در رفتم ، از حمام که خارج شدم خستگی از تن بیرون رفته بود.


 
نظرات کاربران
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1397/12/9

رمان بسیار فوق‌العاده ای بود بیش از چند بار اون رو خوندم از شخصیت خاص سالار و بازیگوشی سالومه خیلی لذت می برم چون دو تضاد است رو همدیگه تاثیر
  • Royam
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1397/4/17

رمان جذابی بود شخصیت سالومه رو دوست داشتم خونسرد و آروم.ممنون از نویسنده خانم اکبری
  • مریم
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1397/3/30

همین الان تمومش کردم. رمان خیلی خوبی بود.
نوشتار ادبی کتاب رو دوست داشتم.
کاش یه کم طولانی تر بود و یا جلد دیگه ای هم داشت.
ریتم آرومی داشت مثل لطافت حریر ..
شخصیت سالار با اینکه آدم خیلی پایبند به اصول مذهبی و متدینی بود و اینکه سن و سال آن چنان زیادی نداشت نسبت به اطرافیانش، خیلی دور از ذهن بود که همه مطیش باشند و به جورایی این دو تا با هم جور درنمیومد.
شخصیت سالومه رو دوست داشتم.
ابراز علاقه ی هر دو شخصیت کاش یه کم هیجان انگیز تر بود ...
کاش آخرش سالار یه کم هیجان انگیزتر و پر شورتر عشقش رو نشون میداد ...
در کل لذت بردم از خوندنش و توصیه میکنم بخونیدش ..
و اولین کتابی بود که از این نویسنده خوندم و خوشم اومد.
  • فرشته
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1397/1/17

چقدر از خوندن این رمان لذت بردم, ممنون از نویسنده عزیز, به نظرم با اینکه معمولا رمانها یه جاهایی واقعا دور از واقعیت هستن ولی این رمان به واقعیت نزدیکتر بود. اینکه سالار تا اون حد به اعتقاداتش پایبند خیلی دوست داشتنی بود.
  • Najla
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1396/10/12

خیلی این رمان به نظرم زیبا و دلنشینه سادگی و لطافت شخصیت دختر داستان به شدت جالبه با اینکه نثر داستان حالت کتابی داره ولی به شدت به دل میشینه بهترین ویژگی داستان اینه که نشون دهنده زندگی خانواده های ایرانی و توجه به مسائل مذهبیه که در کمتر رمانی دیده میشه و واقعا دوست داشتم این رمان ادامه داشت یا اینکه جلد دوم داشتبا تشکر از زحمات نویسنده عزیز
  • عادله
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/9/30

سلام کتاب عالی بود از خوندنش لذت بردم
  • فوژان
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/9/14

بینظیر بود بنظرم .من کلا آدم تندی هستم ولی وقتی این کتاب رو خوندم تا چندهفته کلا اخلاقم آروم. و مهربون شده بود.. ممنون از قلم روانتون خانم اکبری
  • مرضیه محمدی
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1394/7/27

عالی بود
  • سپیده
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/6/5

یکی از بهترین کتابایی بود که خوندم عالی براش کمه
  • فاطمه1375
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/5/6

سلام. جذاب و زیبا
  • طناز
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/3/30

عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود .
  • طناز
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/3/30

عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود .
  • بهار
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/6/3

سلام خسته نباشید کتاب بسیار بی نظیری بود لذت بردم ممنون از خانم اکبری گلم و نشر علی.
  • sara
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/6/2

با این که قلم نویسنده روان بود ولی چرا سالومه که شخصیت اوله انقد توسری خور بود؟؟؟؟سالار هم زیادی خشک بود وانگار که ریا کار بود واصلا توجه خاصی نمی کرد فقط هرروز یه چایی ومیخورد وبا مادرش حرف میزد
  • ش.رفيعي
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/4/24

سلام به خانم اكبري گلم.
عزيزم من نازكترين حرير نوازش روخيلي وقت پيش خواندم وبسياردوستش داشتم وهنوزداستان درخاطرم مونده .
به خاطر:
داستاني زيباكه من رواززندگي وسختيهاش دوركرده بود.
شخصيت هايكه كاملا تيره بودندامااموزنده بود وشخصيتهاي سفيدش دلنشين.
ايجادلحظه هاي شيرين ومنحصربفردش.
عشق نوجوانانه وپاك دخترداستان اگه اشتباه ننويسم سالومه وقهرمان مردداستان اگه اشتباه ننويسم سالاركه مردي ساكت امامهربون بود.
حجم اندازه داستان كه الكي طول تفسيرنداشت وكاملا اندازه بود.
منتظركارهاي زيباي ديگه هستم.
  • مرضیه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/4/14

باسلام رمان خ قشنگی بود هرچند به واقعیت زندگی نزدیک نبود ولی بازم از خانوم اکبری ممنونم
  • ایران
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/4/9

بی نظیر بود.
واقعا اسمش برازنده و در خور رمان و درست به لطافت حریر بود.
از خوندنش لذت بردم و به همه دوستان سفارش موکد دارم حتما بخونید و مطمئن باشید پشیمون نمی شید
ممنون خانم اکبری و نشر علی
  • پری ناز
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/3/28

عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود!!!!!!
  • نوریه سادات رضوی
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/3/6

خانوم اکبری عزیز سلام!
کتاب خیلی قشنگ و خواندنی بود، صحنه های زندگی خصوصی سالومه خیلی لطیف و پر احساس بود!
ممنون و موفق باشید!
  • TANIN FH
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/2/9

عالی بود
  • شیرین جمشیدی
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/2/8

سلام خانم اکبری عزیزم
رمان قشنگی بود و یا جاهایی واقعا" دلم لرزید مرسی ولی ارسلان در اون سن و سال دیگر خیلی احساس ریاست بهش دست داده بود ولی در کل من دوست داشتم
مرسی نشر علی
  • آمنه لاهوتي
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/11/23

سلام خانم اكبري عزيز.خيلي جذاب بود و دوستش داشتم.در كل كاراتون و دوست دارم.نازك ترين حرير نوازش هم برام دوست داشتنيه و هميشه تو كتابخونم بهم چشمك ميزنه .چرخش روون و قوي قلمتون روي صفحه كاغذ با فكر هدفمندتون اصول گيرايي كارتونه.صميمانه تبريك ميگم.سرفراز و پيروز باشيد.هم شما و هم نشر خوب علي
  • لیلا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/9/21

باسلام خدمت خانوم اکبری عزیز این از جمله اولین رمانهایی بود که خوندم و به نظرم تا الان که خیلی از اون زمان میگذره یکی از بهترین رمانهاییه که خوندم و از اون دسته رمانهایه که از ذهنم نمیره ممنون
  • ساغر
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/9/16

با سلام و خسته نباشید خدمت نویسنده عزیزم.من اگه راستشو بخواین زیاد این کتابو دوست نداشتم چون قلمش خیلی رسمی بود و هیچ نوع صمیمیتی حتی در کلامات شخصیت اصلی داستان هم نبود.موضوع داستان عالی بود اما میتونست قویتر و کاملتر هم باشه اصلا قابل مقایسه با ملکه جنوب نبود این کتاب و هیچ هیجانی به خواننده وارد نکرد.امیدوارم از انتقادم ناراحت نشید من کارای شمارو دوست دارم و میخونم در هر حالت که باشه.مرسی
  • ناهید
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/8/24

خیلی قشنگ بود دوست داشتم ولذت بردم مرسی ازشما ونشر علی خدا قوت
  • شهریور
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/7/25

عاااااااااااالی بود.عالی....
  • sahel kamani
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/6/31

کتاب واقعا قشنگی بود نثر روان و ساده ای داشت در عین حال لطیف و به دل نشین بود.خیلی متشکرم از کتاب خوبتون .
خسته نباشید
  • هاله
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/6/31

خيلي عالي بود.
  • غزل
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/5/4

سلام عالی بود ممنونم من عاشق این کتابم
  • sara
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/2/10

سلام عالی بود ممنونم
  • لیلا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/1/29

سلام واقعا خسته نباشید حریر نوازش خیلی خیلی قشنگ بود لذت بردم نشر علی ممنونم از نویسنده محترم
  • سمیه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/12/28

سلام عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود ممنونم لطیف و پر احساس و ساده تبریک به خاطر چاپ چنین کتابهای با ارزشی جز بهترین های نشر علی بود خسته نباشین
  • افسانه خادم
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1391/12/5

كتاب داستان قشنگي داشت نثرش روان و زيبا بود. كتاب را دوست داشتم
  • هانیه ترکاشوند
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/11/25

سلام خیلی خیلی خیلی خوب بود و واقعا لذت بردم ممنون ار نویسنده محترم و نشر علی
  • حمید
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/11/19

سلام عالی بود ممنونم
  • شایلین
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/9/21

سلام خیلی خیلی ممنونم این کار بهترین کار خانم نویسنده بود جذاب و زیبا با موضوعی جدید ممنونم از نشر خوبتون با انتخاب نویسنده های توانا از صد امتیاز نود امتیاز رو می دم موفق باشین
  • مینو
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/9/16

سلام عالی یود دوستش داشتم ممنونم
  • گندم
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/9/11

داستان خیلی خوبی بود . بخصوص این که مذهب و حجاب نقش مهمی توی داستان داشت .
این روزا توی داستانها هر کی بی حجابتر و راحت تر باشه باحال تره!!!!
حتما بخونیدش . خانوم اکبری ممنونم
  • عسل
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/9/6

دوستش داشتم
  • فروغ
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/8/21

با سلام به دوستان . کتاب قشنگی بود خوشم اومد
  • ماني
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/8/12

قشنك بود از بين كتابهايشان اين از همه به نظر من زيباتر بود
  • محمد جواد
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/8/5

کتاب خیلی جالبی بود
  • محمد طاها
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/8/5

سلام از نوشته های خوبتون ممنون.
  • الهه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/8/5

سلام کتاب شما خیلی قشنگ بود دوست داشتم
  • سها
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/8/2

کتاب خوبی بود اما ماست بودن پسره اعصاب ادم رو خورد میکرد هرچی هم بی احساس چرا مثل کتاب های تاریخی حرف میزد .درکل یه فرقی بابعضی کتاب های رمانی که امروز یه عالمه تو بازار پرن وانگار از روی هم کپی کردن ومثلا اسم احمد رو کردن محمود بهتر بود بازم ممنون دست گلتون درد نکنه
  • پروين
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1391/7/30

كتاب بسيارزيبايي بود ومن زمان هايي قسمت هايي كه دوست دارم را دوباره مي خوانم از خانم ر.اكبري كتاب هاي ديگر هم خوانده ام وازايشان تشكر مي كنم ومنتظر اثار خوب ديگر ايشان هستم
  • مهشید
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/7/27

با سلام کتاب شما را دوست دارم خیلی خیلی خوب بود
  • ليلا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/7/17

خوشم امد با وجود سرد بودنش زيبا بود
  • یکتا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/7/16

ارزش خوندن را داره.
  • نویسنده ی تازه کار
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/7/14

فکر کنم. اولین چاپش بود که این کتاب رو خوندم. راستش زیاد برام جالب نبود . چون هم حال و هواش رو دوست نداشتم . هم اینکه . یه جورایی به نظرم. روی یک خط پیش میرفت . یعنی اوج و فرود نداشت . و یک کم هم غیر واقعی . از باقیه کتاب های خانم. اکبری . بیشتر خوشم اومد تا این یکی . ولی خوب به قولی . کتاب سلیقه ای نوشته میشه و پسندیده میشه .
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*