در امتداد حسرت
در امتداد حسرت

در امتداد حسرت

عنوان: در امتداد حسرت
کد کالا:
نویسنده:

طیبه امیر جهادی


ناشر:

علی


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


نوبت چاپ:

دهم


تعداد صفحه:

680


شابک:

9789641930396


تیراژ:

600

440,000  374,000  ريال
وضعیت: موجود

نیمه های شب بود که با مهرداد مهمانی را ترک کرده و بیرون آمدم. داخل ماشین چون سرم به شدت درد می کرد سرم را به صندلی تکیه داده و چشمهامو بستم که مهرداد پرسید: چیه یاسی خانم، چرا دمغی؟ نکنه از دوستام خوشت نیومد؟

- نه اتفاقا بچه های خوبی بودن. یه خورده سرم درد می کنه فقط همین؟

خنده ای کرد و گفت: خوب عزیزم تقصیر خودته. بچه و چه به این حرفها!

چشمامو باز کردم و با عصبانیت جواب دادم: این فضولیها به تو نیومده و به تو مربوط نیست. تو فقط زود تر منو برسون خونه.

مهرداد با لب و لوچهء آویزان گفت: بداخلاق، نازک نارنجی.

تا زمانیکه به خانه برسیم دیگه هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد. جلوی درب با دلخوری از هم خداحافظی کرده و من پیاده شدم. بی حوصله و بی حال کلید را بیرون آوردم و درب را باز کردم و به داخل رفتم. وقتی داخل خانه پا گذاشتم نیلوفر خوشحال جلو دوید و گفت:

- سلام یاسی جون، می دونی کی اومده؟ اگه گفتی جایزه داری؟

لبخند زنان جواب دادم: سلام فسقلی، کی اومده که باعث شده تو تا این وقت شب بیدار بمونی؟ مگه فردا مدرسه نداری؟

- چرا؟ ولی از خوشحالی نتونستم بخوابم.

قبل از این که حرفی بزنم مامان هم به هال آمد و سلام کرد. نگاهی به صورتش انداختم، پکر و گرفته به نظر می رسید. برای همین در جواب نیلوفر گفتم: حتما دایی اینا اومدن.

آخه مامان از زندایی مونا که آدم فضولی بود خوشش نمی اومد.

نیلوفر نچی کرد. گفتم: خاله اینا؟

- نه.

- مامان بزرگ اینا؟

نیلوفر که دختر زیبا و شیرین زبانی بود خنده ای کرد و گفت: وای یاسی جون، تو چقدر خنگی.

مامان با اخم و تشر جواب داد: بی ادب این چه طرز حرف زدن با بزرگتره.

همین که سرمو بلند کردم تا جواب مامان رو بدم از دیدن کسی که پشت سر مامان ایستاده بود حیرت کردم. به چشمهای خودم اطمینان نکردم و چند بار باز و بسته کردم ولی نه واقعیت داشت، اصلا باورم نمی شد بعد از سالها دوباره ببینمش. سرم به دوران افتاد و احساس کردم خانه دور سرم می چرخد، برای حفظ تعادلم روی زانوهام نشستم و خیره نگاهش کردم. نسبت به هفت سال قبل کمی شکسته شده و کمی هم از مو های سرش ریخته بود و تار های سفید لا به لای موهایش خودنمایی می کرد و این بر جذابیتش افزوده بود.

اون روز ها دیوانه وار دوستش داشتم و عاشقش بودم. وقتی در کنارش قدم بر می داشتم به وجودش افتخار می کردم و فخر می فروختم ولی حالا سر پا نفرت و انزجار بودم و هرگز در مخیله ام نمی گنجید که یکبار دیگر ببینمش. آه سینه سوزی کشیدم و پرسیدم: برای چی اومدی؟

- اومدم شما ها رو ببینم.

پوزخندی زدم و گفتم: ماها رو؟! اون هم بعد از این همه سال. متاسفم خیلی دیر فیلت یاد هندوستان کرده.

سرش را پایین انداخت و گفت: قبول دارم که خیلی دیره و اشتباه کردم ولی باز هم اومدم جبران گذشته رو بکنم. یاسی جون، من شما ها رو خیلی دوست دارم.

خنده ی کشداری کردم و گفتم: یاسی جون، یاسی جون.

سپس با فریاد ادامه دادم: نگو یاسی جون، یاسی مرده. در واقع تو کشتیش، اون موقع که ترکمون کردی و رفتی و ما رو تو دریای غم رها کردی.

با نفرت بهش خیره شدم و گفتم: ما رو دوست داری؟ معلومه، هفت سال سراغی از ما نگرفتی. تو می دونی تو این مدت چه بلایی سر ما اومده. بخاطر تو در به در شدیم، آوارگی کشیدیم. می دونی چه بدبختیا کشیدیم، از هر کس و ناکس حرف شنیدیم و دم نزدیم و تحمل کردیم. نه آقا جون دیگه حنات پیش ما رنگ نداره، حالا هم برو همون جایی که بودی.

بی اختیار با یاد آوری گذشته اشکم سرازیر شد، برای همین به سمت اتاق دویدم و درب را پشت سرم قفل نمودم و همانجا نشسته و زار زار گریه می کردم. پشت درب ایستاده بود و التماس می کرد و می گفت: یاسی، خواهش می کنم درب رو باز کن، می خوام باهات حرف بزنم. من هم خیلی عذاب کشیدم، باید همه چیزو برات توضیح بدم.

با تمام توانم فریاد کشیدم و گفتم: از اینجا برو، حتی نمی خوام صداتو هم بشنوم.

سکوتی سنگین بر فضای خانه حاکم شد. وقتی حسابی گریه کرده و سبک شدم بدون اینکه لباسامو از تنم در بیارم، سیگاری روشن کرده و روی تخت دراز کشیدم. از حرص پک محکمی به سیگار زدم و با حلقه های دود سیگار که به هوا می رفت من هم به گذشته پر کشیدم. از بچگی یعنی از وقتی که خاطرات بر ذهنم حک می شد وضع زندگیمون آشفته بود. و این نابسامانیها زمانی به اوج خود رسید که من هفت سال داشتم، درست هم سن و سال نیلوفر. هیچ وقت اون روز ها را فراموش نمی کنم. بابا هر شب به بهانه های مختلف مامان رو به باد کتک می گرفت و سیاه و کبودش می کرد. یک روز اونقدر کتکش زد که خون از بینی اش جاری شده بود. با روسری داشت خفه اش می کرد، از ترس، پایش را گرفته و التماس می کردم: بابا تو رو خدا، مامان رو نکش.

تا اینکه مامان از وضع حاکم خسته شد و دست منو گرفت و به خانه مامان بزرگ رفتیم. خیلی دلم می خواست علت اون همه دعوا و مرافه ها رو بدونم.

یک روز که جمعه هم بود، خاله مرجان و همسرش و همین طور دایی محمد و زندایی همراه سامان به آنجا آمدند. من و سامان در گوشه ای مشغول بازی بودیم که طبق معمول نیش و کنایه زندایی مونا نسبت به مامان شروع شد، هر دقیقه متلکی بار مامان می کرد و می خندید. تا اینکه گفت: مریم جون، چرا خودتو این همه عذاب می دی، یک دفعه طلاق بگیر و خودتو خلاص کن.

مامان هم جواب داد: اگه یاسی نبود حتما این کار رو می کردم ولی الان نمی تونم.

زندایی خنده کشداری کرد و گفت: گور پدر بچه. مگه باباش چه گلی به سرت زده که بچه اش بزنه. بسپار دستش تا پدر خودش و عشقش رو در بیاره.

مامان وای نگو، نمی تونم جگر گوشه ام رو بسپارم دست اونا، هر روز نا مادری شکنجه اش کنه.

و بدنبالش شروع به گریه کرد. اون لحظه از شنیدن کلمه نا مادری فقط خدا می داند چه حالی بهم دست داد. یک دفعه احساس کردم همه جا سیاه و تاریک شد، طوریکه قادر به دیدن نبودم. وقتی چشم باز کردم بغل مامان بودم و بقیه هم دور سرم جمع شده بودند. هر کس اظهار نظری می کرد، یکی می گفت: غذا کم می خوره برای همین ضعف کرده. دیگری می گفت حتما درس بهش فشار می یاره ... ولی من نگاهی به صورت غمگین و اشک آلود مامان انداختم، سپس دستامو دور گردنش حلقه کرده و گریه کنان گفتم: مامان تو رو خدا منو از خودت جدا نکن. درسته که من بابا رو هم دوست دارم ولی می خوام پیش تو بمونم. خواهش می کنم منو نده دست اونا، من بدون تو می میرم. به خدا قول می دم دیگه شیطونی نکنم. باور کن دیگه اذیتت نمی کنم و دختر خوبی می شم. به خدا راست می گم مامان.


 
نظرات کاربران
  • مه گل
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1396/11/12

یکی از بهترین رمان هایی بود که چند سال خوندم و هربار که به کتابخانه ام نگاه میکنم ناخداگاه دستم میره سمت این کتاب چند صفحه ای از وسط کتاب شروع میکنم به خوندن.... خیلی این رمان به دلم نشست ممنون.. برعکس غرال که اصلا برام جالب نبود و حس کردم یکم بچه گانه
  • پریسا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1396/5/20

سلام. اول خسته نباشید میگم به نویسنده محترم و بعد هم یه نقدی داشتم. اولین کتاب ایشون غزال که گویا خیلی طرفدار داره رو به پیشنهاد دوستام که خییییلی اصرار داشتن بخونم شروع کردم ولی تا صفحه 100 و خورده ای بیشتر نتونستم ادامه بدم.نه که ایشون ایراد خاصی داشته باشن نه! من به شخصه از اون مدل سبک نوشتار و شخصیت سازی خوشم نیومد و نخوندم و این کاملا سلیقه ایه. بعد گفتم حیفه کتاب دوم این نویسنده رو نخونم و خوب مسلما از کار اولشون قوی تره و بیشتر جذبم میکنه. این کتاب رو هم شروع به خوندن کردم ولی باز هم تا صفحات 70 بیشتر نتونستم ادامه بدم! درسته که برای 600 و خورده ای صفحه 60 صفحه شاید کم باشه برای قضاوت کردن. ولی چیزی که میخوام بگم اینه که به نظر من قلم شما تناسبی با سن و تجره تون نداره!! من فکر میکنم این سبک توصیف و نوشتار تا حدودی نپخته و بچه گانه به نظر میاد. شاید کم و سن و سالا از این سبک استقبال کنن ولی من خودم با این که 20 سالمه اصلا نمیتونم همچین روندی رو تو کتاب دنبال کنم.یاسی داستان همسن من بود ولی خیلی لوس تر و بچه گانه تر رفتار میکرد با این که انتظار میرفت با اون زندگی که داشته خیلی چیزا رو بیشتر از سنش بفهمه و بزرگانه تر رفتار کنه. نقد دیگه ای که دارم راجع به شخصیت رضاست که کاملا از اول داستان مشخص شد که قراره عاشق یاسی باشه!!! و همین طور رفتار سست و کوتاه اومدنای بی موردش در مقابل یاسی که واقعاااا غیر قابل هضم بود حداقل برای من!! اصلا نمی تونستم کنار بیام که چه جوری یهویی یاسی باید اونو دعوت به رستوران بکنه و پسری که اون قدررر مقیده طبق توصیفات و اولین قرارشم هست سریع قبول بکنه و بیاد بیرون!!! اول فکر کردم حتما قراره یاسی تحت تاثیر شخصیت رضا عوض بشه و اون اول جذبش بشه. ولی داستان که جلوتر رفت حس میکردم انگار رضا بیشتر جذب یاسی شده و همین اشتیاقم و برای ادامه دادن کمتر میکرد!!
الان هم نمیدونم در ادامه چه جریاناتی برای یاسی و رضا اتفاق میوفته ولی فکر میکنم میشد طوری دیدار و رابطه این دو نفر و شروع کرد که کشش لازم برای ادامه داستان به وجود بیاد!! بازم تاکید میکنم که میدونم رمان یه چیز کاملا سلیقه ایه و ممکنه با سلیقه من جور نبوده باشه ولی من فکر میکنم شخصیت های اول دو تا رمانتون یه جورایی عین هم هستن و تا حدودی لوس! سیر داستان کشش نداره و به نظرم یه رمان قوی باید اولا شروع قوی داشته باشه و بعد هم چینش اتفاقات طوری باشه که خواننده هر لحظه بیشتر به خوندن ترغیب بشه. در آخر هم با احترام امیدوارم از نقدم دلخور نشین. موفق باشید.
  • عادله آبادیجو راوری
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/9/21

سلام رمان قشنگی بود از خوندنش پشیمون نمیشی
  • لی لی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/6/10

سلامی گرم...................
از خوندنش لذت بردم،روال زیبایی داشت.
جالب اینکه مورد مشابه شخصیت اصلی و دوستش رو دیدم.
موفق باشید.
  • پرنیان
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/5/11

خوب بود ولی متاسفانه روال منطقی نداشت
  • فاطمه 1375
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/5/6

سلام. خیلی دوسش داشتم.
  • تينا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/3/31

عالى
  • مهدیس
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/2/30

این کتاب هم مانند متاب غزال خوب بود اما شخصیت یاسی واقعا به سنش نمی خورد خیییلییی بچه بود و لج درار و بهونه های الکی می گرفت
  • ريحانه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/1/31

خيلي عالي بود. ممنون خانوم امير جهادي.
  • سما
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1394/1/6

سلام
رمان خیلی عالی ای بودواقعادوسش داشتم
  • فاطمه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/11/17

عالیه جز قشنگترین رمان هایی که تا حالا خوندم
  • طلاییه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/11/14

سلام خانم امیر جهادی، کتاب خوبی بود،ولی غزال یه چیز دیگه بود،تو روماناتون کل کل زیاد داشته باشه قشنگ تر میشه،مرسی
  • اسما محمودی
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/10/17

نوشتار کتاب عالی . درکل قشنگ . چندین بار کتابشو خوندم و دوسش دارم . هم غزال و هم این رمان عالی هستن مرسی خانم امیرجهادی . منتظر رمان هایی بعدیتون هستیم
  • مینا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/13

خیلی کتاب قشنگ و پر احساسیه .من عاشق این کتابم وچند بار خوندمش .کتاب غزال رو هم دوستدارم .
ممنوم خانم امیر جهادی
  • eliii
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/9/18

سلام
رمان بدی نبود
رفتارای یاسی لج درآر بود و در عوض شخصیت. رضا عالی بود
ولی خب آخر کتاب خیلی شاد و خوش و خرم تموم شد
در کل ممنون
  • لیلا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/8/2

هرچی تعریف کنم کم گفتم بخدا...خدا یکی مث رضارو قسمت مام بکنه والا...
  • سیما
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/7/23

سلام واقعا عالی بود بی نظیر بود
  • مهسا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/7/19

سلام بابت رمان زیباتون ممنونم واقعا رمان قشنگو جذابیه البته رمان غزال یه چیز دیگس بازم مرسی.
  • یلدا
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1393/7/14

عاشق این رمانم ....
  • شیرین جمشیدی
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/7/7

سلام خانم امیرجهادی عزیزم
من همه کتاب های شما رو خوندم .در امتداد حسرت هم مثل بقیه فوق العاده جذاب و زیبا بود من برای بار دوم خواندمش و باز هم مثل بار اول مشتاق دنبال کردن موضوع بودم و خط به خط رو با اشتیاق می خوندم .خیلی از شما ممنونم منتظر آثار بعدی از شما هستم .موفق و پاینده باشید.
مرسی نشر علی
  • Tooska
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/6/12

عالی بود من که عاشق رضا شدم.
  • faezeh
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/6/10

درامتداد حسرت رو بیشتر از20بار خوندم.واقعا کتاب گیراوعااااااااااااااااللللللیییییییییییی بود وهست...
  • درٓين
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/5/22

تا اينجاي كار اين رمان بهترين رماني بود كه از نشر علي خوندم. رمان مورد علاقه ي من همخونه ،نوشته ي خانم رياحي هست و تا الان هيچ رماني در اون حد منو جذب نكرده. ولي به جرات مي تونم بگم در امتداد حسرت خيييليي زيبا بود. من با ياسي كلي احساس همدردي كردم همينطور كه با يلدا در همخونه بسيار ارتباط برقرار مي كنم... متاسفانه دختر هاي نقش اول در رمان هاي ديگه خيلي حرص منو در مي اوردن ولي اين رمان با بقيه فرق داشت و من هنوزم كه هنوزه عاشق ياسي هستم
رمان زيبايي بود
ممنون!
  • gelareh
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/4/31

این رومان رو ده بار به طور کامل خوندم و محال میدونم رمانی رو دستش رو بزنه عاشقششششم
  • ياسمن
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/3/18

يكي از بهترين كتابايي بود كه تا الان خوندم واقعا جذاب و گيرا بود بعد غزال اين كتاب يكي از بهترينا بود ممنونم
  • محبوبه طهرانی
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/3/15

سلام خانم امیر جهادی واقعا به خاطر رمان قشنگتون بهتون تبریک میگم.اولین رمانی که خواندم غزال بود بعده آن تازه به کتاب علاقه مند شدم باره سوم در امتداد حسرت را خواندم هنوز نتونستم دست به کتاب دیگه ای بزنم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و برای من بسیار آموزنده بوده کاش بیشتر کتاب می نوشتین خیلیی خیلییییی عالی بود این کتاب عاشق شخصیت رضا و سپهر شدم مرسییییی
  • محبوبه طهرانی
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/3/15

سلام خانم امیر جهادی واقعا به خاطر رمان قشنگتون بهتون تبریک میگم.اولین رمانی که خواندم غزال بود بعده آن تازه به کتاب علاقه مند شدم باره سوم در امتداد حسرت را خواندم هنوز نتونستم دست به کتاب دیگه ای بزنم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و برای من بسیار آموزنده بوده کاش بیشتر کتاب می نوشتین خیلیی خیلییییی عالی بود این کتاب عاشق شخصیت رضا و سپهر شدم مرسییییی
  • رویا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/2/30

زیبا بود من دیروز این کتابو خوندم خیلی از شخصیت رضا خوشم اومد مرسی از نویسنده عزیز بعضی از کتابا اینقد روان و جذاب هستند ک ادم تا اخرش نخونه دوست نداره کتابو زمین بذاره
  • مینا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/2/21

سلام کتاب بسیار زیبااااااااایی بود
  • tanin FH
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/2/11

خیلی زیبا بود.
  • مينا.ج
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/2/9

با تشكر از خانم امير جهادي من در امتداد حسرت رو بيشتر از غزال دوست داشتم و واقعا عاشق شخصيت رضا بودم و البته شخصيت ياسي هم برام خيلي ملموس بود باز به خاطر قلم زيباتون تشكر ميكنم
  • شیرین جمشیدی
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/2/6

سرکار خانم امیر جهادی عزیزم سلام
از خواندن این کتاب بی نهایت لذت بردم همانند کتاب غزال و رویایی خام .متن بسیار روان و گرایی داشت .از شما ممنونم و منتظر کتاب های بعدی تان هستم.
  • ازاده
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/12/12

من این کتابو بارها خوندم؛عالی بود؛مرسی خانوم امیر جهادی بابت غزال و در امتداد حسرت
  • Farnaz
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/11/8

وااااااای خدای من عـــالـی بود...
یکـی از رمانایی که چند بار خوندم و تا آخر عمرم صحنه هاش تـو ذهنمه !
دوستان پیشنهاد میکنم ، پشیمون نمی شید!
به نویسنده تبریک میگـم
  • سحر
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/11/6

سلام
من این کتاب چند بار خوندم واقعا ارزش خوندن داره
خیلی خوب بود
  • طیبه امیرجهادی
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1392/10/24

با سلام وعرض تشکر از همه دوستان عزیز که این افتخار رو نصیب من کردن که ساعتی از وقت گرانبهاشون رو صرف خوندن کتاب من حقیر بکنن بی نهایت سپاس گزارم وهمین طور کمال تشکر وقدرانی از همکاران عزیز خانم یارخدا وطهماسبی عزیز رو دارم واز ارزوی موفقیت وسر بلندی رو برای شما نازنین دوستان را خواهانم
  • yasi
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/10/17

خیلی عالی بود مرسی خانم امیر جهادی عاشقتم
  • اعظم طهماسبی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/10/16

باسلام خدمت سرکارخانم امیرجهادی عزیز،دوست گرامی تبریک منوبابت موفقیتدرچاب جدیدکتابتون بذیراباشید.تابادچنین بادا...
  • ساور
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/10/10

سلام من این کتابو از بس دوست دارم شاید صدباره که خوندمش عالیه بخونیدش من همه کتابای شما رودارم خانمجهادی عزیز عاشقتم هستما
  • لیلا یارخدا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/10/10

با سلام خدمت دوست عزیزم خانم امیر جهادی گل
بابت چاپ هشتم کتابتون تبریک عرض می کنم امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشید
  • ثریا.
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/10/2

سلام خانم امیر جهادی عزیز،خسته نباشید.خیییییلللللی معرکه بود.باتشکر از شما و انتشارات نشر علی(ممنون)
  • شيرين
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/10/1

سلام. واقعأ زيبا بود ............بي نهايت لذت بردم....
  • لیلا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/8/25

سلام وخسته نباشیدفوق العاده بودوبسیارزیبا
  • ساناز
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/8/16

قشنگ بود ارزش خوندن داشت
  • ناهید
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/7/20

خیلی خیلی قشنگ بود لذت بردم ممنونم میبوسمتون منتظر کتاب بعدی شما هستم بی صبرانه
  • افسون
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/7/6

ببخشيدا ولي من واقعا متعجبم از ابن همه تعريف منكه ١٨٠ صفشو خوندم ول كردم اصلا دوس نداشتم
  • tanin FH
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/6/25

باسلام وتشکر از نویسنده ی عزیز.کتاب خیلی خوبی بود و با واقعیت های جامعه ی امروز مطابقت داشت.
  • مهناز
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/6/4

سلام ودرود فراوان واقعا این کتاب معرکه بودعالیییییییییییییییییییییییییییی بود. من این کتاب و چندین بار خوندم وهربار برام تازگی داشت...خیلی قشنگ بود مرسییییییییییییییییییییییی من فقط کتابهای نشر علی((آرینا))رو میخرم تا حالاهم هرکتابی که ازاین انتشارات خریدم خوب بوده مرسی
  • عسل
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/6/3

بی نظیره این رمان.اینقد قشنگ لحظه ها توصیف شدن ک خودمو تو اون مکان حس میکنم.واقعا خسته نباشید داره.
خیلی قشنگو پر محتواس
  • نیلوفر
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/5/29

واقعا فوق العاده و جذاب بود طوریکه من بعضی اوقات انقدر مشغول خوندنش میشدم که یادم میرفت ناهار بخورم
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*