خانه خورشید
خانه خورشید

خانه خورشید

عنوان: خانه خورشید
کد کالا:
نویسنده:

ماندانا زندی


ويراستار:

مرضیه کاوه


ناشر:

ماهین


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


نوبت چاپ:

دوم


تعداد صفحه:

474


شابک:

978-600-98072-7-7


تیراژ:

500

650,000  585,000  ريال
وضعیت: موجود

پرده را می اندازم و می آیم به اتاق خواب خودم.دراز می کشم روی تخت دونفره ای که برای یک نفر  زیادی بزرگ است و زل می زنم به سقف.هرکاری می کنم افکارم مرتب نمی شود و نمی توانم تصمیم درستی بگیرم.باید بیشتر به ماهان فکر کنم وبه بچه ها.باید بتوانم آینده را تا حدی پیش بینی کنم.اینکه بچه ها با ماهان کنار خواهند آمد یا نه..

خودم چطور؟پشیمان نمی شوم؟ کاش توحید انقدر خوب نبود.کاش اینهمه نمی خواستمش.آن وقت مردی مثل ماهان تبدیل می شد به شاهزاده ی رویاها و ازخدا خواسته قبول می کردم و بعدش هم خلاص!

اما حساب توحید و خوبی هایش  و عشقی که بهم داشتیم خیلی فرق می کند.راستی چرا انقدر توحید خوب بود؟

صدای زنگ که بلند شد به خیال اینکه مامان و بابا زودتر آمده اند ،گوشی اف اف را برداشتم و گفتم :سلام.

تا گفت "وعلیکم جان دلم" ذوق زده فریاد کشیدم "توحید" و دکمه ی بازشدن دررا فشار دادم.خسته بود و ژولیده، خاکی و خسته.خودم را رها کردم در آغوشش و ناخودآگاه زدم زیر گریه"امشب تولد صدراس، گفتم دیگه نمیایی..گفتم زدی زیر قولت."

پیشانی م را بوسید و گفت:باور کن از زیر سنگ خودمو رسوندم جان دلم، فقط به عشق تو و اون وروجک.

گفتم: خوابیده ، تا تو یه دوش بگیری صدرا هم بیدار شده.

توحید که رفت حمام ، دویدم توی آشپزخانه و دست بکار شدم.عدس پلو غذای موردعلاقه توحید بود....

چقدر حرف داشتیم باهم،حرف می زدیم و توحید بادکنک هارا باد می کرد و من کاغذکشی های رنگی را می بستم به دیوار که تلفن زنگ زد.خیلی وقت نبود که برایمان تلفن کشیده بودند.چقدر توحید دوندگی کرد و من چقدر رفتم و آمدم تا این تلفن وصل شد.قبلا می رفتیم خانه همسایه دیوار به دیوارمان که تلفن داشتند و کسی هم اگر کار داشت خانه آنها زنگ می زد و بعد صدایمان می کردند...تلفن از منطقه بود...ای کاش هیچ وقت تلفن نگرفته بودیم...نمی دانم چه می شنید که چهره اش آنهمه توی هم می رفت! سکوت کرد..سکوت کرد..بعد گره ابروها بیشتر شد..آخر هم فریاد کشید.داد زد که فلانی را بخواهید و به فلانی هم بگویید هرجا که هست خودش را برساند..

من تکیه داده بودم به دیوار و با ترس نگاهش می کردم.باورم نمی شد که توحید من بتواند آنقدر عصبانی شود. صدرا هنوز خواب بود که گوشی را کوبید روی دستگاه و بعد سرش را گرفت توی دستها .من برایش یک لیوان آب بردم.دستم را پس زد و بلند شد و گفت :باید برگردم.نقشه عملیات لو رفته.

وا رفتم." پس تولد صدرا؟ "

اخم کرد .لب هایش لرزید"توکه نمی دونی ..نمی دونی که برای جمع آوری اون اطلاعات محرمانه چند وقته زحمت می کشیم.نمی دونی که چه نازنین هایی رو برای همین اطلاعات لعنتی از دست دادیم."

بغض کردم"اقلا بخاطر صدرا"

گفت :نمی شه جان دلم،باید برگردم،یه جاسوس بین ماس .اگه این  قضیه رو حل نکنیم ،تاوان سنگینی میدیم بالاش.

بابا و مامان که رسیدند داشت لبه اولین پله حیاط ، بندهای پوتینش را محکم می کرد.بابا قرآن را از من گرفت و نگه داشت بالای سرتوحید"برو به امان خدا"

توحید قرآن را بوسید و من بغض کردم.اولین بار بود که کسی غیراز خودم بالای سرش قرآن می گرفت.گفت:به صدرا بگو واسه تولدش یه تفنگ گنده از من طلبکاره.

گفتم : اقلا میذاشتی بیدارش کنم تا تورو ببینه.

بابا اخم کرد و گفت : دست از سرش بردار دختر،انگار شما زن ها هیچ وقت نمی خواهید بفهمید که یه فرمانده وسط این بهبهه مملکت، چه وظیفه سنگینی گردنشه.

بعد هم رو به توحید کرد و گفت:برو پسرم.برو تا حرف های زنونه ، شک به دلت ننداخته.

مامان غر زد که "امان از دست شما و این اخلاق ..."

اما بقیه حرفش را نزد چون بابا داشت چپ چپ نگاهش می کرد.توحید زل زد توی چشمان من که خیس شده بود بی اختیار"حلالم کن جان دلم"

مامان که هنوز از دست بابا دلخور بود گفت: دم رفتن حرفهای قشنگ بزن پسرم،ایشالا به سلامتی میری و زود هم برمی گردی.

آن وقت من کاسه آب را خالی کردم پشت سرش و بعد مامان زیر قابلمه عدس پلو را خاموش کرد که دست نزده روی گاز مانده بود.بادکنک های نصفه بادشده و کاغذکشی هایی که افتاده بود وسط اتاق و ساک لباس های توحید که از بس برای رفتن عجله کرد ، جامانده بود ،بغضم را شکست.لباس هایش را بردم توی حمام و همه را با گریه شستم.

چهل روز بعد خبرش را آوردند که مفقود شده،که شهید شده ولی خبری از جنازه نیست.بعد هم تسلیت گفتند و تمام!به همین راحتی پرونده کسی مثل توحید جاوید،  بسته شد.

غلتی می زنم و لبم را می جوم.تمام این پنج سال مثل یک کابوس بود.مثل یک عذاب دائمی و تمام نشدنی.و من هرروز از قبل شکسته تر شدم.با اینکه سی ساله ام، پنجاه ساله به نظر می رسم.همیشه غمگینم و افسرده، دیگر توی این دنیا به این بزرگی دل من به هیچ چیز خوش نیست .

حالا هم که کسی پیدا شده که حاضر است دنیارا بریزد بپای من..ادعای عاشقی ماهان هم حرف کمی نیست و همه می دانند که چقدر دوستم دارد.حتی قول داده از پدری هم برای بچه ها کم نگذارد .اما من هنوز گیجم و بلاتکلیف!


 
نظرات کاربران
  • ماندانا زندی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/12/23

ممنونم از لطف تون بانو صهبایی عزیزم و بانو حقگو مهربون
عزیزین
  • ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺣﻘﮕﻮ ﻧﺎﺭاﻧﻲ
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1395/9/2

ﻣﺎﻧﺪاﻧﺎ ﺟﺎﻥ ﻋﺰﻳﺰ,اﻳﻦ اﺛﺮ ﻛﺎﺭﻱ ﻓﻮﻕ اﻟﻌﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﻜﻮﺷﻲ و ﺟﺪﻳﺖ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺭﺳﻮﻧﺪﻳﺪ.
  • لادن صهبایی قدیمی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/8/10

ماندانای عزیزم تبریک می گم بابت این کتاب زیبا🌷🌷
حس فوق العاده قوی و عشق پایداری که در رمان جریان داشت ستودنی بود. 👏👏
قلمت جاودان عزیز دل 💖💖💖
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*