هر چه سریعتر به خانه برگرد
هر چه سریعتر به خانه برگرد

هر چه سریعتر به خانه برگرد

عنوان: هر چه سریعتر به خانه برگرد
کد کالا:
نویسنده:

مرتضی عبدی


ناشر:

آرینا


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


نوبت چاپ:

اول


تعداد صفحه:

384


شابک:

978-600-6893-15-0


تیراژ:

2000

170,000  145,000  ريال
وضعیت: موجود

دستم را گذاشتم روی شانه اش و گفتم : تو فقط قشنگ حرف می زنی . با چیزایی که میگی خیلی فرق داری . کاش فقط یه ذره شبیه حرفای قشنگت بودی . کمی خیره به چشم هایم نگاه کرد . سکوت کرده بود و هیچ نمی گفت . ترسیدم . از اینکه چیزی نگفت ترسیدم . منتظر شدم ببینم از دهانش چه کلامی خارج می شود . دستم را از شانه اش پس زد و گفت : تو هم فقط حرف می زنی . فکر نمی کنی ببینی معنی حرفی که می زنی چیه . بعد با همان آرامش خاص خودش بدون اینکه نشانی از عصبانیت داشته باشد دمپایی آبی روفرشی اش را پوشید و به سمت حیاط رفت . در را پشت سرش نکوبید . خیلی آرام در را بست و رفت و نشست روی پله های ورودی ساختمان و زل زد به باغچه ی بی جان گرفتار پاییز . از پنجره که نگاهش می کردم دیر به دیر بخار محوی از دهانش خارج می شد به خاطر سوز کم جان هوای پاییز . کاری نمی کرد و تنها زل زده بود به جایی که از پنجره نمی دیدم دقیقا کجاست .
هنوز هم فکر می کنم نباید آن حرف ها را می زدم . یا شاید می شد آن حرف ها را طوری دیگر زد . دلیل نمی شود وقتی رفته ام به اتاق خواب و دیده ام دفتر خاطراتم روی زمین افتاده این یعنی کار کار مژده است حتما . شاید خودم بعد از اینکه برداشته و برای بار هزارم خوانده امش فراموش کرده ام از زمین برش دارم و بگذارمش روی قفسه ی فلزی که کتاب هایمان را در آن می گذاشتیم . شاید اصلا خودش افتاده بود روی زمین ! از طرفی مگر در آن دفتر چه چیزی جز خاطرات معمولی کاری و درسی و دستنویس های همکلاسی هایم بود . شعرهای آبکی دوران دبیرستان که بچه های کلاس فقط به خاطر بودن کلماتی مثل عشق و هجران و وصل و هرگز نخواهی رفت از یادم حفظشان می کردند و در دفتر همدیگر یادگاری مینوشتندشان . دفتری که پر بود از شعرهای حیدرزاده و فروغ . دفتری که حتی خانم تقی زاده مستخدم پیش دانشگاهی هم در آن شعر نوشته بود و این یعنی ورود به این دفترچه برای عموم آزاد است . به مژده گفتم می دانم دفتر خاطراتم را خوانده و به خیال خودم راز قتل بزرگی را کشف کرده ام و مجرم را در موقعیتی قرار داده ام که راهی جز اعتراف ندارد . زل زدم توی چشمهایش تا اعترافاتش را بشنوم . سرش را تکان داد و گفت : چه سرنوشت بدی را زدی رقم مریم . با بی رحمی تمام گفتم : فقط شعار میدی مژده . یه ذره شبیه حرفات باش شبیه واقعیت .
اما من این حرف را به خاطر دفترچه ی خاطراتم نزدم . شاید به این خاطر حرف دفترم را وسط کشیدم که فقط حرفی زده باشیم . که سکوت سنگین بینمان طوری بشکند . چند وقتی می شد که حرفمان فقط محدود شده بود به سلام و شام چی بذاریم و هوا چه سرده امشب . اغلب در سکوت بود . دائم می خواند و می نوشت . بیشتر داستان و شعر. فکر می کنم بعد از خواندن داستان استخوانهای خوک نوشته ی مستور اینطور شد . بیشتر خواند و کمتر حرف زد . شبی هم میان شام خوردنمان گفت : می ترسم مریم ! از اینکه یه روز نباشم و چند نسل بعد از من اصلا یادشون نیاد مژده ای هم بوده . از اینکه مثل عکسهای تو کتاب درسی نوه هام روی عکسم سبیل بکشن و بهم بخندن می ترسم ! بعد بدون اینکه شام بخورد به حیاط رفت و تا دیر وقت چیزهایی نوشت زیر چراغ و در تاریکی شب . بعد از آن شب چند شب یکبار بالهای شکسته ی جبران خلیل را برای چندمین بار می خواند و سرش را میان خواندن کتاب بین دستانش می گرفت. هر چه می خواند بیشتر به خودش فرو می رفت و من بیشتر می ترسیدم . تا جایی که یادم می آید ما هر دو از نوجوانی شدیدا شوق کتاب خواندن داشتیم اما نه اعتیاد به خواندن . مژده معتاد شده بود به خواندن کتاب و به چشم من شبیه غریقی بود که با خواندن هر کتاب دست و پایی برای غرق نشدن نمی زد .
من هم بیشتر وقت ها کتاب می خواندم . تقریبا همه چیز . از خاطرات دکتر استارزل اولین پیوند دهنده ی کبد گرفته تا سر گذشت سیف القلم قاتل سریالی زنهای ایرانی در دهه ی بیست خورشیدی . اینطور کتابها را در حراجی های بعد از ظهر جمعه در خیابان انقلاب پیدا می کردم . بعد از ظهر از خانه می زدم بیرون و بعد از خریدن کتاب از حراجی اگر نمایش موزیکال جدیدی در سینما پیام روی صحنه بود برای دیدنش می رفتم . نمایش کمدی می دیدم و می خندیدم و با روحیه ی خوبی برمی گشتم به دنیای دویدن های بی پایان . هر باری که رفته بودم برای دیدن نمایش پیرزنی را دیده بودم با موهای نقره ای رنگ که نشان از سن زیاد زن داشت . کنار دستش هم دختر جوانی که دچار سندروم داون بود می نشست . در نمایش کمدی قبل از آغاز نمایش روالشان اینطور بود که موزیک بسیار شادی پخش می کردند که باید با خودت می جنگیدی تا بتوانی مثل انسانهای متشخص ثابت سر جایت بنشینی . همین موقع پیر زن از جایش بلند می شد و خیلی موقر همه را به دست زدن ترغیب می کرد . سخت محکم نشان می داد که با وجود دختر مریضش نه تنها خودش را نباخته بود که به نمایش موزیکال آمده بود و دست می زد و دیگران را هم دعوت می کرد به دست زدن . این یکی از تاثیر گذارترین صحنه هائیست که در تمام عمرم از تئاتر دیده ام .
مژده هم اهل دیدن تئاتر بود . گاهی برای دیدن تئاتر تنهایی می رفت به سالن مولوی . اهل تئاتر جدی بود و من نه . به اصرارش یک بار برای دیدن نمایشی رفتم به نام مده آ که نمایشنامه ای داشت برای زمان پیش از میلاد در یونان . در آن یک ساعتی که نمایش را می دیدم فقط خدا می داند چه بر من گذشت . درست بعد ازاینکه از در سالن خارج شدم و پایم روی زمین سفت آمد با خودم عهد بستم تا آخر عمر هیچ تئاتری در ژانر جدی نبینم حتی به صورت مجانی و اگر این کار را تکرار کنم خودم با دستان خودم به صورت خودجوش قلم پایم را بشکنم . او هم دیگر اصرار نکرد برای دیدن نمایش جدی چون چهره ی آن روز مرا دیده بود و فکر کنم از عهد درونم خبردار شده بود .
من خواستگاری پر ماجرا را می دیدم و او در انتظار گودو را . من فیسپوک را دیدم و او پچپچه های پشت میدان نبرد . بیشتر علاقه مان به دیدن تئاتر بر می گشت به دوره ی دبیرستان . تئاتر را هر دو کنار خانم عزیزی در مدرسه کار کردیم . من بیشتر برای تفریح و مزایا به گروه تئاتر رفتم اما مژده هم به خاطر علاقه اش به تئاتر رفت و هم به خاطر استعدادش . حتی یادم هست نمایشنامه ای نوشت و در مدرسه اجرایش کردیم و اسمش را گذاشت پرتره ای از ماه . گروهمان بیست نفری از بچه های سال اول تا سوم بود . آنهایی که استعداد بازی داشتند بازی می کردند و آنهایی هم که از فاکتورهای بازیگری فقط علاقه اش را داشتند نقش فرشته های گروه فرم را بازی می کردند . گمانم به حکم تقدیریا به خاطر صدای بلندم نقش راوی نمایش به من رسید . متنش را مژده نوشته بود و عجیب دوستش داشتم . از روزی که متن را گرفتم می رفتم کنار باغچه ی حیاط خانه که مادرم از سر ذوق تویش سبزی می کاشت و پرتقال مینیاتوری و نارنج . با صدای بلند می خواندم : بگذار تا همه بدانند ما هستیم هنوز . مانده ایم و بی هم بودن را عاشق نشده ایم و هنوز هم با چشم های هم و از چشم های هم می بینیم . به دستهای هم عجیب اعتقاد داریم و این همه بودن و ماندن را به تو مدیونم . به تویی که هر صبح زیارت نامه آغوشت را خوانده و به طوافت نشسته ام . کافی است اگر بدانی این چشمهای بعد از تو اشک را زیسته اند...
پدرم از ایوان نگاه می کرد و می خندید و می گفت : خدایا شفاش بده . فکر کنم سر نماز خندیدم که تو این جوری شدی . کیفر عمل خودمه . میگفتم : بابا ! و بلندتر می خندید و من هم می خندیدم . مدتی پر شور دنبال نمایش دانش آموزیمان را گرفتیم تا اینکه هر دو با چشمهای خودمان دیدیم خانم عزیزی نتوانست برای نمایشی که پنج ماه برایش تمرین کرده بود و زحمت کشیده بود و دویده بود اجرای عمومی بگیرد . پس آنگاه چهار گوشه ی صحنه را بوسیده و با دنیای اجرای تئاتر خداحافظی کردیم و از دنیای تئاتر فقط دیدنش را برگزیدیم .
بعد از خر خوانی و گوش دادن هر روز به آهنگ علی کنکوری داریوش بالاخره رسید روزی که اسمم را در پیک سنجش دیدم و حس کردم تمام شد سختی های زندگی . تهران آی تی قبول شدم و پس ازثبت نام و تکرار درسهای دبیرستان به عنوان پیش نیاز در کلاسی نو و همکلاسی های جدید به این فکر کردم اینطور که به نظر می رسد لابد رنج های انسان هیچ گاه تمام شدنی نیست . در خوابگاه جا گرفتم و روز اولی که وارد اتاقمان در خوابگاه شدم یکی از ارشدها گفت : دختر جون دو تا توصیه می کنم بهت . اول اینکه مواظب وسایلت باش . دوم : غذا توی یخچال نذار که یخچال اینجا خرابه و غذا توش غیب می شه . فکر کردم شوخی می کند اما وقتی دو روز بعد ساعت سه ظهر از دانشگاه برگشتم وگرسنه رفتم سر یخچال و ظرف خالی خورش قورمه ام را در یخچال دیدم به حرفهای دختر ارشد از عمق جانم ایمان آوردم . هنوز یادم هست شبهایی که خوابم می آمد و از صدای همخوابگاهیان ارشد خواب از سرم می پرید و نمی توانستم چیزی بگویمشان . روزهایی که در رودربایستی دوستانی که کنفرانس داشتند مجبور بودم غذایشان را بپزم و ظرفهایشان را بشویم . روزهایی که سخت می گذشت . و حتی روزهایی که انگار نمی گذشت کنار کسانی که کنارشان حس خوبی نداشتم . نه اینکه دختران بدی بودند اما با من و افکارم فرق داشتند . کارهایی می کردند که به نظرم غریب می آمد . مثلا با گوشی یکی از دخترها زنگ می زدند و پسری را سر کار می گذاشتند . یا با هم شوخی های زنانه ای می کردند که به نظر من اصلا خنده دار نبود . منی که بهترین تفریح نوجوانی ام تنهایی رفتن به بلوار بود و تماشای دریا . و در این مدت چند ساعته یک کلام حرف نمی زدم و بعد از برگشتن آرامش و انرژی عجیبی درونم را پر کرده بود . حالا اینطور بودنم را کنار دخترانی که سکوت را نشانه افسردگی وضعف شخصیت می دانستند باید ادامه می دادم . چون اینطور بودن را شدیدا دوست داشتم . که شبیه دیگران نباشی و در همه حال خودت باشی . چه روزهایی بود . سخت شاید کلمه ای ساده باشد برای توصیفش . هنوز خوب یادم هست روزی که سرمای شدیدی خوردم و مثل زامبی ها به زور از جایم بلند شدم و تنهایی خودم را به مطب دکتر رساندم و سرم زدم و زیر سرم گریه کردم . با خودم گفتم کاش مادر بود و قول می داد وقتی محلول سرم تمام شود بیرون می رویم و از میوه فروشی برایم موز می خرد تا بخورم و قوی شوم و زود خوب شوم . بچگی ها این کار برنامه همیشه مان بود . مادر میگفت : آمپول رو بزن تا بریم بیرون برات موز بخرم . و موز آن روزها که میوه ی اشرافی بود می شد علتی برای تحمل درد سوزن .
بعد از گذشت یک سال از درسم خبر خوش قبول شدن مژده در رشته ی ادبیات خستگی چند وقت تنهایی و غربت و بیگاری کشیدن دوستان همخوابگاهی را از جانم پاک کرد . کم کم زمزمه ای میانمان شکل گرفت برای گرفتن خانه مستقل . گفتم وقتی از خوابگاه بیایم به خانه مستقل همه ی مشکلات حل میشود . نشد . گفتم کار که پیدا کنیم دیگرزندگیمان رو به راه می شود . نشد . انگار باید این دوره ای که مثل نفرین شده های فیلم دزدان دریایی کارائیب هستی و هیچ چیز به تو تعلق ندارد و نه زنده ای و نه مرده و نام دانشجو را یدک می کشی تمام شود تا حس کنی تو هم زنده ای و آدم . هر روز مشکلی نمی دانم از کجا سر راهمان سبز می شد و آسایشمان را به حالت تعلیق در می آورد . به صاحب خانه که نمی شد برای هر کار ریز و درشتی رو زد و درخواست کمک کرد و این منافات دارد با روی پای خود ایستادن . البته به نظر تجربه ی بدی نبود . می دانستی اگر جمعه بعد از ظهر شیر حمام خراب شد و نتوانستی جلوی ریزش آب را بگیری باید بروی دنبال لوله کش . می روی و وقتی می بینی مغازه ی تمام لوله کش های محله بسته اند مغزت سوت می کشد . بعد می فهمی می توانی از همسایه ی لوله کش بپرسی شماره ی لوله کش را دارد یا نه ؟ بعد که مرد همسایه شماره ی لوله کش را از دفتر تلفنش پیدا می کند خوشحال می شوی و فکر می کنی موفق شده ای . اما وقتی زنگ می زنی به لوله کش و همسرش گوشی را جواب می دهد چطور می توانی به زن ثابت کنی که مرد را برای کار لوله کشی می خواهی و لوله کش بیچاره سراو هوو نیاورده ؟! و وقتی که مرد ساعت نه شب شیر حمام را تعمیر می کند و تحویلت می دهد دست کم به خودت ثابت می شود که آنقدرها هم بی دست و پا نیستی . بعد هم مجبوری برای شام نیمرو را بدون نان بخوری چون آقا صادق سوپری محل نان بسته بندی ندارد وتو حال گشتن مارکت های دیگر را نداری از بس سر پا ایستاده ای و چای برده ای برای لوله کش سیگاری . همانی که بعد از هر سیگار کشیدنش میگفت : زنده میشم وقتی سیگار می کشم . حالم سر جاش میاد و غصه هام یادم می ره .
شیر حمام را هنوز درست نکرده لامپ دستشویی می سوخت و هر چقدر هم تنبل بودی نمی توانستی بگویی فعلا نیازی به لامپ نیست چون کار آسانی نیست در تاریکی توالت شلنگ و شیر آب سرد را پیدا کردن . بعد از آن نم حمام طبقه ی بالا که از سقف اتاق ما بیرون زد و این حتما به ما ربط داشت و باید فرش را تا نیمه جمع می کردیم که قطره چکان سقف فرش را خیس نکند . باید یاد می گرفتی که وقتی قطره ها ی آب در سطل می افتد تمرکز کنی و حواست به طرحی باشد که می خواهی برای وب آماده کنی و تحویل خانم صمدی استاد طراحی شبکه بدهی . آن موقع تازه فهمیدم مادر این همه کار را چطور یک تنه رفع و رجوع می کرد . زنی که هم در خانه سفارش دوخت لباس را حاضر می کرد هم ما را بزرگ می کرد و هم خانه را می چرخاند . پس از آن مادرم زن فوق العاده ای به نظرم می رسید غافل از اینکه تمام مادرها فوق العاده اند .
کنار مشکلات ساده ای که امکان وقوعش لابد برای همه طبیعی بود روزهای تلخ بی باران آلوده ی پاییزی تهران هم حالمان را خراب تر کرده بود . مژده کم حرف شده بود و حرصم را در می آورد . نیاز داشتم کسی حرفم را بشنود . اصلا بعضی وقت ها دنبال کسی می گردی تا با او حرف بزنی . حرفی که می دانی شنیدنش به درد هیچ کس نمی خورد اما حس می کنی دردی عمیق در جانت را آرام می بخشد. حس می کنی کسی هست که برایش مهم باشی . کسی هست که موقع حرف زدن به هیچ چیز نگاه نمی کند جز چشم های تو و این یعنی چقدر مهمی . تنها کسی که در این دیار سراسر دود می توانست حرفی بزند و حرفم را بشنود دچار سکوتی شده بود که مرا به شدت می ترساند .


 
نظرات کاربران
  • مرتضی عبدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/10/12

حمیدرضا و پدرام عزیز ممنون از اینکه خوندین و نظر دادین .
خانم نسترن بابت وقتی که صرف کردین از شما هم ممنونم
  • نسترن
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/8/9

بنظرم عالیی بودش.مرسی آقای عبدی
  • حمیدرضا ز
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/3/14

خوب بود واقعا . ممنون
  • پدرام
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/1/30

بنظر بنده عالی بود.ممنون از نویسنده ی محترم.
  • مرتضی عبدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/1/23

آقای شایگان گرامی لطف دارین.
آرش جان ممنون .
خانم نگارین ازدقت نظر شما و نگاه عمیقتون متشکرم .
  • نگارين.
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/12/17

سلام به شمانويسنده محترم.
كتابتون روخوندم دركل اثرتون يك حس متفاوت داشتم اين كتاب نثربسيارمتفاوتي باكارهاي عامه پسندديگرداشت كه من خواننده به خوبي متوجه اين خاص بودن مي شدم دراخربايدبگم بسيارلذت بردم منتظراثربعدي هستم باارزوي موفقيت هاي بيشتربراي شما.

ببخشيداين نظربراي اين كتاب بوداشتباهابراي كتاب خانم عبدي درج كردم .
  • ارش
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/12/6

خوب بود٬ممنون
  • پرویز شایگان
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/12/4

عرض ادب جناب عبدی
انصافا برای کار اول عالی بودش
ممنون از شما دوست عزیز
  • مرتضی عبدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/12/2

آقای مرادی گرامی ممنونم از نظر گرمتون .
خانم های گرامی از شما هم ممنون به خاطر وقت و نظری که صرف کردید . نظرات خوب شما دوستان قطعا موجب دلگرمیه . موفق باشید
  • سایه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/12/1

خیلی کار متفاوت و قشنگی بود
  • پری
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/11/29

دوست داشتنی وخوب بود.
  • طیبه فرش سنگی
  • محدوده سنی: بیشتر از 45 سال
  • 1393/11/18

بد نبود به امید کتابهای بعدی ممنون
  • سارینا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/11/15

سلام خسته نباشید بااین داستان عالیتون.من خعلی دوست داشتمش
  • نرگس
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/11/8

عالی بود جناب عبدی.مویدباشین.
  • یدالله مرادی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/22

درودآقا مرتضی !
ممنون ازکتاب بسیارخوبتون.
  • مرتضی عبدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/16

آقا نریمان زنده باشید دوست گرامی .
خانم مریمی لطف دارید . خوشحالم باور پذیر بوده .
خانم پریناز خواهش می کنم . خوشحالم مورد پسند بوده.
  • پریناز
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/10/15

خیلی قشنگ بود.دستتون درد نکنه
  • مریمی
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/10/15

آقا مرتضای عبدی تبریک میگم.
انقدر خوب بود که باور نمیکردم یه مرد انقدر خوب در مورد زن بنویسه.
  • نریمان
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/14

دستت درست آقا مرتضی!
  • مرتضی عبدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/12

خانم تانیا لطف دارید . ممنون از لطف و نظر گرمتون . موفق باشید
  • مرتضی عبدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/12

خانم ناتاشا ممنون از لطفتون . خوشحالم که با اثر ارتباط برقرار کردین . موفق باشین
  • تانیا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/10

باورم نمیشه این کار اول یک نویسنده باشه.عالی بود.
تبریک به شما ونشر محترم.
  • ناتاشا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/9

من کتابتون رو روز رونمایی تهیه کردم.
عااالی بود جناب عبدی
عالی بود
خسته نباشید وخدا قوت!
  • مرتضی عبدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/9

خانم فراهانی گرامی سلام . ممنون از لطف شما . شما هم موفق باشید
  • مستانه فراهانی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/8

سلام آقای عبدی تبریکات من را پذیرا باشید با آرزوی موفقیت روز افزون شما وخواهر گرامیتان
  • مرتضی عبدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/6

سلام خانم سپیده بانو . ممنون از لطف شما . گمانم پیامی تشکری که ارسال کردم به دست مدیر سایت نرسیده . هر چند دیر ممنون از لطف شما
  • مرتضی عبدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/9/28

خانم یافتیان ممنون از لطف شما
  • مرتضی عبدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/9/19

سلام خانم خیری گرامی . ممنونم از حسن ظن شما . این تبریک رو به فال نیک می گیرم .
امیدوارم شما هم در راهتون موفق باشین . یاحق
  • lمریم یافتیان
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/9/17

چه طرح جلد فوق العاده ای ...منتظر اومدنش به بازار هستم . مرسی از نشر علی
  • آزیتا خیری
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/9/15

سلام و تبریک منو بابت چاپ اولین کتابتون بپذیرید.
آرزو میکنم نامتون یکی از پر فروغ های ادبیات داستانی ایران باشه.
در پناه یگانه عالم موفق و پایدار باشید.
  • Sepideh Banoo
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/6/1

ســـــــلام آقاي عبدي
پيوستن به جمع نويسندگان و چاپ اولين رمانتون رو تبريك مي گم ... اميدوارم مورد اقبال و استقبال مخاطبان قرار بگيره .
آرزومند بهترين هاي براي شما نويسنده عزيز .
  • مرتضی عبدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/5/24

به خانم ها ملیکا آیلین و لیلای زندگی ام
ممنون از لطفتون . امید دارم همینطوری باشه که میگین . آرزو دارم در قبال حسن ظن همه ی عزیزانی که در این چند وقته مثل شما لطف داشتن و پیگیر بودن این رمان محصولی باشه در خور و مورد قبول مخاطبان فهیم رمان . امیدوارم .
  • آیلین
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/5/21

دلم می خواد هر چه زودتر بخونمش امیدوارم کار متفاوتی باشه.
تبریک جناب عبدی
  • ملیکا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/5/20

آقای عبدی چاپ کتابتون رو تبریک میگم.من از علاقه مندان قلم خواهرتون هستم.اما از مطالعه کارتون در تالار گفتگو مشخصه که شماهم نویسنده توانایی هستید.منتظر کار شما هستیم.موفق باشید.
  • لیلا عبدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/5/8

مرتضای عزیزم سلام
ورود پرتوانت رو به عرصه ادبیات داستانی تبریک میگم.
ازخداوندگار عشق قوت دستان وسلامت فکرت رو برای نگاشتن خواهانم.
پشت این تابستان
که ردپای پاییز هنوز ایستاده راه میرود
تنم را به تیماج خاک های رس میبرم
و با سکوت دریای بغضم کویر تشنگی ها را
فریاد میکشم!
تا هر دو ، شب را با ستارگان به تماشا بنشینیم...
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*