شفق
شفق

شفق

عنوان: شفق
کد کالا:
نویسنده:

سها مرادی


ناشر:

علی


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


نوبت چاپ:

سوم


تعداد صفحه:

662


شابک:

978-600-04-1227-2


تیراژ:

500

730,000  657,000  ريال
وضعیت: موجود

چرا در رو قفل کردی؟

باخونسردی بی سابقه ای شروع به گشودن دکمه های پیراهنش کرد . حس کرد الان است که ازوحشت پس بیفتد . با صدای لرزانی که ترس در آن موج میزد گفت :

- چرا داری دکمه های لباست روباز میکنی ؟

کیان که پیراهنش را درآورد به سمت کمد لباس رفت .

- میخوام لباسمو عوض کنم . ازنظر تو اشکالی داره ؟

- مگه نمیخوای بری خونه ؟

- نه قراره امشب اینجا پیشت بمونم .

پیراهن و کتی را روی چوب لباسی آویزان و درکمد قرار داد .شلوار راحتی اش را روی شانه های عریانش گذاشت و مشغول درآوردن شلوارش شد . این نخستین بار بود که مقابل او لباس عوض می کرد . پشتش را به شفق کرد وشلوارش را پوشید اما بلوز راحتی برتن نکرد و بعد به سمت تخت رفت وخودش را روی آن رها ساخت . شفق برگشت و باالتماس به اوچشم دوخت .

- چرا اینطوری رفتار میکنی ؟!خواهش میکنم در رو بازکن !

چینی به پیشانی اش داد وبا بدجنسی گفت :

- چطوری رفتار میکنم ؟ اینکه میخووام شب تو خونه ی خودم وپیش زنم بخوابم عجیبه؟

بعد دستش را روی بالشت او کشید :

- بیا بگیر بخواب !

درمانده بانگاهی پرتمنا و پر خواهش خیره نگاهش کرد :

- نترس کاریت ندارم ،‌فقط میخوام پیشت بخوابم .نکنه این حق رو ندارم ؟

میدانست نمیتواند اورا از تصمیمی که گرفته منصرف کند ،‌اما بازمقاومت نشان میداد :

- خواهش میکنم کیان من نمیتونم ...

تلاش میکرد همچنان خونسرد به نظربرسد :

- دفعه ی اول نیست که پیشم میخوابی! چطوریه زن میتونه به شوهرش بگه نمیتونم کنارت بخوابم ؟!

بعد باشیطنت و بدجنسی بی سابقه ای گفت :

- حتی اگه عذر شرعی هم داشته باشی بازهم باید کنارم بخوابی!

گونه هایش ازخجالت وشرم سرخ شد :

- توروخدابس کن .من تحمل این حرف ها وبچه بازی هات روندارم .

باچهره ای کاملا برافروخته درجایش نیم خیز شد :

- به نظر تو این که میخوام پیشت باشم بچه بازیه ؟ اصلا حالا که اینطوره ازامشب هرشب همین جا میخوابم .میخوام ببینم کی میخواد جلوی منو بگیره .حالا هم بهتره بیای پیشم درازبکشی وگرنه خودم میام میارمت رو تخت .

به خوبی فهمیده بود این یکی از تنبیه هایی است که اوبرایش درنظرگرفته با بیچارگی پابر زمین کوبید:

- میدونم ازدستم عصبانی هستی ومیخوای تنبیهم کنی،‌اما به خدا من به سامان گفتم که صبرکنه تاشما ...

وکیان اجازه نداد حرفش راتمام کند .چشم هایش ازفشار خشم قرمز شده و رگ گردن و پیشانی اش درحال تورم بود .

- من به توگفتم حق نداری بدون اجازه من با هیچی مردی هم قدم بشی .گفتم یانه ؟

صدایش ازحد معمول کمی بلندتر شد .جاخورد به لکنت افتاد :

- اما ... اما اون غریبه نبود برادرته !

باصدای بلندتری گفت :

- اما اون برادراززن من خوشش اومده و میخواد بیاد خواستگاریش !برای من فرقی نمیکنه که اون برادرمه یا یه غریبه .حق نداشتی بااون هم قدم بشی وباید یه طوری اونو دست به سر میکردی. حالاهم تا کنترل خودمو ازدست ندادم وکاری نکردم که بعد پشیمونی به بار بیاد ، بیا وکنارم دراز بکش ویادت نره که دفعه ی بعد به این سادگی گذشت نمیکنم .تنبیه سخت تری در انتظارته .

.

.

.

- موهاتو بازکن .

باالتماس نگاهش کرد اما کیان محکم تر از قبل جمله اش را تکرار کرد .گیره اش را شل کرد و آن را کنار تخت گذاشت وروی تخت بافاصله از او درازکشید ، اما کیان دوباره گفت :

- این جا روی دستم ، نه یه متر اون طرف تر

بدنش تحت فرمان کیان بود. به او نزدیک شد وسرش را روی بازویش قرارداد . بایک حرکت سریع اورا بیشتر به سمت خودش کشید. صدای بلند وضربان قلب ناآرامش گوش شفق را کر کرد .

- خواهش میکنم اینقدر...

هیس بلندی گفت وبعدبه آرامی ادامه داد :

- من ازخدامه کاری که نباید بکنم رو انجام بدم . پس اگه میخوای آسیب کمتری ببینی اعصابم روخوردنکن وگرنه دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم و دوباره باعث آزارت میشه .

باآنکه نگاه درمانده و پرخواهش شفق دلش را به درد می آورد ، اما نمیتوانست این بار از احساسات مردانه اش که فوران کرده بود به سادگی بگذرد . آنقدر به آن حالت ماند تاشفق ازصدای نفس های منظمش پی به خواب بودنش برد. خواست به آرامی از آغوشش بیرون بیاید ، اما دستان قوی اش آنقدر محکم به دورش گره خورده بود که به راحتی نیمتوانست آنها رابازکند .صدای خواب آلودش آب پاکی را روی دستش ریخت .

- بهتره اینقدر تقلا ومقاومت نکنی وبخوابی. تاصبح تو بغلم زندانی هستی .پس فکر فراررو ازسرت بیرون کن . اگه خواب از سرم بپره تاصبح خودت باید عذاب بکشی.

باپشیمانی ازکاری که کرد ، سریع چشم هایش را بست ....


 
نظرات کاربران
  • عادله
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1397/5/21

تبریک میگم به عنوان اولین کتاب واقعا واقعا عالی بود . واقعا لذت بردم با اینکه زیادی دیگه این فامیل در اومدنا تو ذوق میخورد اما خب یکم فکر کنیم میبینیم گاهی وقتا تو زندگی ادم و توواقعیتا از این مدل برخوردها پیدا میشه و در نهایت لذت بردم بی صبرانه منتطر کار بعدیتون هستم
  • ندا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1396/11/4

خدا قوت خانم مرادی, از خوندن قلمتون لذت بردم, امیدوارم در کارهای بعدی نواقص کوچکی که دوستان دیگه هم ذکر کردن برطرف بشه, با آرزوی موفقیت برای شما
  • ونوس م
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1396/9/10

عالی... فوق العاده...چند بار خوندم و لدت بردم...
  • ملیکا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1396/4/11

عااااااالی بود خانم مرادی .برای من زیبا و دل نشین بود
  • افسانه خادم
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1395/11/17

کتاب بسیارزیبایی بود. واقعا" از خوندنش لذت بردم. براتون آرزوی موفقیت میکنم.
  • رویا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/6/29

خیلی عالی بود ، خیلی جذاب و قشنگ :)))
من واقعا" لذت بردم از اون کتابایی بود که هیچ وقت فراموشم نمیشه
  • مهربانو
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1395/1/6

عالی بود ی شبه خوندن
  • منا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/9/20

خانم مرادي واقعا كار شما حرف نداره من أين كتاب رو بيش از ٥ بار خوندم واقعا عالي بود .من افتخار ميكنم تو شهري زندگي ميكنم كه شما هستيد من منتظره كارهاي بعدي شما هستم
  • مهشيد
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/9/11

با سلام و تشكر از كتاب خوبتون.رمان زيبايى بود و در واقع به غير از اين فاميل در اومدن هاى پى در پى،موضوع كتاب پر كشش بود.ممنون
  • بارانا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/9/5

سلام خیلی خیلی خیلی خیلی رمان خوبی بود من عاشقشم وشخصیت های کیان٬هلیا٬شفق و بامداد را خیلی دوست داشتم از نظر من رمان جالب و جذاب و غافلگیر کننده ای بودو من ممنونم از سها مرادی عزیز به خاطر رمان به این جذابی و لحظه شماری می کنم تا کتابی دیگر بنویسید ومن ان را بخوانم مرسی
  • ترابيان
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/9/2

سلام به نويسنده نازنين.
همين الان اين رمان روتموم كردم وتاداستان درذهنم زندست خواستم نظرم روبذارم.
تبريك قلم پركششى داشتين كه باعث ميشدخواندن روادامه بدم واين يكى ازويژگى هاى نويسنده هاى خوبه روندداستان هم زيبابودفقط قدرى جاى كاربيشترداشت مثلا خيلي همه باهم فاميل درميومدن كه غيرواقعى بود كلايكسرى اتفاقات درروندداستان كشيده ميشدوخواننده دليل منطقى براش نميديدولى دركل براى كاراول نويسنده كه حدسم اينه كم سن وسال هم هستن كارقابل وقبول وسرگرم كننده اي بودمخصوصاشخصيت پردازى خيلي عالى بودونمره كامل روازنظرمن گرفت كه خيلي مهمه باارزوى موفقيت هاى بيشتربراى شمانازنين.
  • عطیه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/8/30

عاااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود
مرسی
با این کتاب زندگی کردم
  • ترنم
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1394/8/23

سلام من این کتاب خیلی دوست دارم و منتظر کتاب های بعدی خانم مرادی هستم وازنشر علی به خاطرکتاب های خوبش ممنونم
  • سیما
  • محدوده سنی: بیشتر از 45 سال
  • 1394/8/14

رمان قشنگی بود با تشکر از نویسنده ونشر علی
  • سمیرا
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1394/7/15

سلام
بسیار عالی و زیبا بود و لذت بردم. خانم مرادی عزیز بهترینها را برایتان آرزومندم. منتظر آثار بعدیتون هستم .
با تشکر از نشر خوب علی.
  • محکامه
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1394/7/8

کتاب خیلی خوبی بود و از خوندنش حسابی لذت بردم . از خانم مرادی سپاسگزارم منتظر کارهای بعدیتون هستم
  • مهسا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/7/7

سلام
بسیار بسیار جذاب و زیبا بود لذت بردم.
خسته نباشید خانم مرادی عزیز منتظر کارهای بعدیتون هستم.
  • مريم دانش
  • محدوده سنی: بیشتر از 45 سال
  • 1394/7/6

با تشكر از خانم مرادي عزيز و نشر علي كتاب خيلي خوبي بود با موضوعي جديد ممنون خسته نباشيد منتظر آثار بعدي شما هستم.
  • فریده
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1394/7/1

عالی عالی عالی بود .....با آرزوی موفقیت در کتابهای بعدیتان.
  • الناز
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/7/1

سلام
مرسی از کتاب قشنگی که نوشته بودید. با وجودیکه یه کم مسائل غیر واقعی و ایده آلی شده بود ، ولی خیلی لذت بردم و باعث شد برای مدتی از واقعیات فاصله بگیرم. واقعا بابت این حس قشنگی که ایجاد کردید تشکر می کنم .
  • مريم
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/6/30

سلام مرسي عالي بود خيلي دوست داشتم خدا قوت منتظر كارهاي بعديتون هستم
  • پلين
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/6/29

كتاب قشنگي بود.
  • الهام
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1394/6/23

قشنگ وبا قلم روان ومسلط مو ضوع نوشته شده بود منتظر کار های دیگر شما هستیم
  • مریم
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/6/22

قشنگ بود ممنونم
  • رضا
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1394/6/16

با سلام
قطعا نویسنده کتاب بر موضوع مسلط بوده و در نگارش آن زحمت زیادی را متقبل شده است امیدوارم شروع خوبی برایش بوده و منتظر کارهای بعدی ایشان خواهیم بود
با سپاس
  • ليلا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/5/29

دوست داشتم
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*