بال های بسته
بال های بسته

بال های بسته

عنوان: بال های بسته
کد کالا:

منتشر شده در زمستان 95
عرضه نوبت دوم در بهار 96
دیگر اثار نویسنده: جام سراب.نوش دارو.در حرم یار

نویسنده:

زهرا احسان منش


ويراستار:

زهرا احسان منش


ناشر:

آرینا


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


نوبت چاپ:

دوم


تعداد صفحه:

888


شابک:

978-600-6893-23-5


تیراژ:

800

490,000  416,000  ريال
وضعیت: موجود

همایون مست نگاهش کرد و گفت:

ـ عاشقتم الی.

شور عجیبی در دل نوجوان و بی‌تجربه‌ی الی پیچید و زمزمه کرد:

ـ منم عاشقتم.

گویا از آن ‌همه هیجان الی، خوشش آمد که دور خود چرخی زد و بلند خندید. خنده‌اش اما تازگی داشت، عجیب و به‌نوعی غریب بود و به ترکیب صورت زیبای پسرانه‌اش نمی‌آمد. چشمانش قرمز بود و نگاهش برق قشنگی نداشت. دل الی فرو ریخت از این خنده و نگاه ناخوشایند و درآن‌واحد اشتیاقش برای کنار او بودن کور شد. نگاهش بی‌اختیار به اطراف کشیده شد، گویا تازه متوجه خلوت آنجا و فضای نیمه‌تاریک باغ گشت که با تمام بچگی‌اش احساس خطر کرد. بی‌درنگ رو برگرداند و به آن سمت باغ قدم برداشت که بازویش در دست او قرار گرفت و صدایش بند دلش را پاره کرد:

ـ کجا الی من؟!

از رفتار غریب او، نگاه‌های ناجورش، از فضای نیمه‌تاریک باغ، حتی از صدای کم مفهوم موسیقی و درختان سر به فلک کشیده‌ی باغ هم وحشت کرد، بازویش را در یک حرکت تند از دست مردانه‌ی او بیرون کشید و بی‌توجه به الی گفتنش، به سمت شلوغ باغ دوید. فضا کاملاً روشن شد و در میان جمعیت سرخوش احساس امنیت کرد. ایستاد و همچنان که دستش را روی قفسه‌ی سینه فشرد تا نفس‌های تندش را رام کند، مضطرب نگاهش را بین مهمان‌های باغ چرخاند و مادر را کنار میزی در حال مصاحبت با زنی پیدا کرد. در سکوت پیش رفت و کنارش نشست. بی‌توجه به صحبت آن دو، همان‌طور که لباس شیری بلندش را مرتب کرد و نفس‌هایش منظم می‌شد، سعی کرد باور کند که احساس همایون مثل همیشه و مثل همه‌ی برادرها، برادرانه بود. مادر براندازش کرد، گویا قیافه‌ی مضطرب الی نگرانش کرد که پرتشویش پرسید:

ـ چیزی شده الیِ مامان؟!

نگاهش را به عروس و داماد که وسط باغ می‌رقصیدند، داد و سعی در حفظ ظاهر گفت:

ـ نه.

ـ همایون رو ندیدی؟

از پارچ روی میز لیوانی را از شربت پر کرد و جرعه‌ای نوشید و درحالی‌که زور می‌زد رفتارش کاملاً عادی باشد گفت:

ـ چرا اون طرف باغ بود. بابا کجاست؟

به جهتی مخالف اشاره کرد:

ـ اونجاست، پیش آقای کبیری نشسته. کارش داری؟

شانه بالا انداخت:

ـ نه همین‌طوری پرسیدم.

آری همان‌طوری پرسید تا ذهن مادر را از همایون دور کند تا مادر نفهمد که همایون عجیب نگاهش کرد تا مادر دعوایش نکند. سعی کرد بی‌توجه به نگاهی که خوشش نیامد و در ذهنش اکران می‌شد، رقص عروس و داماد را نگاه کند. لحظاتی بعد همایون پوشیده در کت‌وشلوار نوک‌مدادی و پیراهن سفید و کراوات طوسی پیش آمد. قد و قامت بلند و کشیده‌اش به همراه زیبایی خیره‌کننده‌اش اوج جوانی‌اش را به رخ کشاند. عشق الی به برادرش شعله‌ور شد و در جا تَوهّم نگاه زشت لحظات قبل او را ساده‌لوحانه خاکستر کرد. ابروهای کشیده و یک دست مشکی، چشم‌های درشت با عنبیه‌های سیاه محض به همراه مژه‌های بلند و تاب‌دار سیاه و صورتی شش‌تیغه که در عین زیبا بودن، مردانه بودن را نیز به نمایش می‌گذاشت. همایون کنار مادر نشست و ضمن جویدن آدامس گفت:

ـ مامان! من تشنمه.

مادر نگاهش کرد. متوجه التهاب و قرمزی چشمان او شد، باز نگران شد:

ـ مامانی حالت خوبه؟

سرش را روی شانه‌ی مادر گذاشت:

ـ خسته‌م.... تشنه‌م.

ـ الهی من فدات شم نکنه سرما خوردی مادر!

این را گفت و دستش را روی پیشانی همایون گذاشت و گویا از تب نداشتن او خیالش راحت شود، لیوانی شربت برای او ریخت. همایون شربت را یک‌نفس سر کشید. صدای کف و سوت جمعیت عروس و داماد را تا نشستن در جایگاهشان بدرقه کرد. نم‌نم با آهنگ جدیدی که گروه موزیک نواخت، زوج‌های جوان وسط جمع رفتند. فضا تاریک شد و رقص نور در میان ریتم ملایم آهنگ، همایون را ترغیب کرد دست الی را بگیرد. رو به مادر گفت:

ـ اشکالی نداره با الی برقصم؟

مادر شال را روی سر الی مرتب کرد. یقه‌ی کت کوتاهی که روی پیراهن بلندش پوشیده بود را هم صاف کرد و گفت:

ـ فقط مواظبش باش.

الی وقتی به خود آمد که میان جمعیت و دستان گره شده‌ی همایون دور کمرش و در تاریکی و به خواسته‌ی او تنش حرکت می‌کرد. هرم نفس او را تا کنار گوشش حس کرد و شنید صدایش را که کنار گوشش نجوا کرد:

ـ می‌دونستی خیلی دوسِت دارم؟

تمام ترس دقایق پیش و تردید لحظات قبل جایش را به هیجانی کودکانه داد:

ـ منم دوست دارم داداشی.

فشار ضعیفی بر کمرش وارد ساخت و زمزمه کرد:

ـ چرا منو به اسم صدا نمی‌کنی؟

ـ چه اشکالی داره بهت بگم داداش؟

خیره به چشمان الی صورتش را جلو آورد، جلو و جلوتر. بازدمش در صورت الی دمید و الی به همراه بوی تند آدامس بوی عجیبی را از دهان او استشمام کرد و باز ترس دلش را پر کرد. نگاه همایون عجیب بود. بازدمش هم داغ داغ. لب‌هایش جمع شد. دستش هم از روی کمر تا روی بالاتنه‌ی الی پیش آمد. ناگهان کلافه لحظه‌ای چشمانش را بست و پرقدرت سر تکان داد. کمر الی را رها کرد و از میان جمعیت محو شد و الی تنها ماند با حسی عجیب و ناشناخته که وادارش کرد از رقص بیزار شود. بلافاصله خود را به مادر رساند. کنارش نشست و معترض گفت:

ـ من دیگه دوست ندارم برقصم.

مادر هنوز گرم صحبت باخانمی که کنارش نشسته بود، بی‌تفاوت گفت:

ـ هر جور راحتی عزیزم.

و الی این‌طور راحت بود. این‌طور که همایون نباشد و دستش بی‌پروا و هرز نشود و مادر هم نفهمد و پر سرزنش نگاهش نکند. هرچند مادر هیچ‌وقت آن‌طور نگاهش نمی‌کرد اما انگار این ترس از مادر و پدر دست خودش نبود. می‌ترسید از اینکه به جرم ناکرده مؤاخذه شود. شرمش می‌آمد مادر بفهمد همایون گستاخی کرده است. بفهمد و باور نکند خیلی تلخ است. بفهمد و پشت همایون را بگیرد خیلی سخت است. سروکله‌ی همایون دقایقی بعد پیدا شد. کنارش نشست و بی‌اختیار ته دل الی را خالی کرد از رنجی ناشناخته، احساسی بد، وحشتی بی‌سابقه و از خطری که هیچ ذهنیتی راجع به آن نداشت و انگار کاملاً غریزی آن را بسیار نزدیک حس می‌کرد و گریز را در ذهنش تداعی می‌ساخت. سرش را تا کنار گوش الی جلو آورد:

ـ الی جون! به مامان چیزی نگی ها تا داداشی برات هر چی که دوست داری بخره.

با شنیدن این حرف، الی یقین کرد علت ترس و اضطراب و بیزاری‌اش از رقص بی‌جا نبود اما بااین‌حال دل «نه» گفتن به او را نداشت. بی‌هیچ نگاهی، با تکان سر به او قول داد. مثل همیشه که او خطا می‌کرد و الی می‌پوشاندش. هرچند این‌گونه خطا تاکنون از او بی‌سابقه بود. قول دادش، قول یک دختربچه‌ی چهارده‌ساله‌ی نو بالغ و درواقع دیر بالغ شاید قولی محکم و دهان‌پرکن نباشد اما قول الی قول بود.

ـ قربون آبجی گلم برم من.

صدای آرام‌بخش همایون آرامش کرد. ته دلش را قرص کرد که همایون خودش هم ناخواسته مرتکب اشتباه شده است. کودکانه خوشحال شد که همایون باز او را خواهرش خواند. نگاهش کرد و تازه متوجه خیسی سروصورت و یقه‌ی لباس و سرشانه‌های کت همایون شد. همایون شقیقه‌هایش را فشرد:

ـ سرم داره منفجر می‌شه.

باز سرش درد گرفت و الی بی‌تاب شد. باز او مریض ‌شد و الی بی‌قرار ‌شد و تمام بدی‌هایش را از یاد برد. با نگاه نگرانش او را کاوید:

ـ الهی من بمیرم. بذار به مامان بگم.

زل زد به چشم‌های الی. تمام اجزای صورت او را از بالا به پایین و با طمأنینه کاوید. لبش را با زبان خیس کرد. ناگهان نگاهش را دزدید و بی‌حال گفت:

ـ نه لازم نیست. فقط نگران می‌شه.

بلند و مکرر الله‌اکبر اذان صبح را شنید و ناگهان چشم باز کرد. ضربان قلبش تند و تنش خیس عرق بود. خوابی که بی‌شباهت به کابوس نبود و تداعی خاطره‌ی چندین سال پیش بود در ذهنش رژه رفت و خروش دل‌تنگی برای مادر را همراه با نوعی غم در دل حس کرد. فضای نیمه‌تاریک اتاق را ازنظر گذراند و انگار مطمئن شود که فقط خواب بود، نفس راحتی کشید. نیم‌خیز شد و روی تخت‌ دو نفره نشست. چشمانش را مالید. می‌دانست که فراموش کردن همایون و آنچه کرد تا آخر عمر محال است...


 
نظرات کاربران
  • زهرا احسان منش
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1396/11/23

بارانای عزیزم، سپاسگزارم از اینکه به قلم من اعتماد کردید و هر کتابی رو که خوندید نظرتون رو، روی سایت گذاشتید و به من انرژی دادید. خوشحالم که این کتاب رو هم دوست داشتید .
  • Barana
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1396/6/12

رمان بسیار زیبایی بود ممنون از خانم احسان منش عزیز ،بسیار زیاد لذت بردم .
  • زهرا احسان منش
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1396/3/30

دوستان عزیز، خانوم ها فرحناز، منا، شکیبا از اینکه کتاب رو خوندید و دوسش داشتید خیلی خوشحالم. سپاسگزارم که وقت گذاشتید . پیام تون برام دلگرمی بود. بانو م.ن عزیز پیام تون سورپرایزم کرد. یه دنیا سپاس . بانو سادات متاسفم که کتاب باب سلیقه تون نبود متاسفم.
  • مریم.ج.ن
  • محدوده سنی: بیشتر از 45 سال
  • 1396/3/11

سلام خدمت خانم احسان منش عزیزم.بهتون تبریک میگم بابت قلم کم نظیرتون.
رمان بالهای بسته عالی بود و بی نظیر.برخلاف نظر دوست عزیزمون که گله کرده بودند که در تعریف از رمانها دقت بشه چون ایشان به دلشون ننشسته، باید بگم خوشبختانه این رمان فقط عاشقانه های بی مایه و هیجان انگیزی که به درد سنین پایین میخوره رو دنبال نمیکنه.
موضوع بسیار زیبا و چالش برانگیز بود، رمانی پر از لحظات لطیف و عاشقانه چه عشق پدر فرزندی و چه عشق مادرانه و چه علاقه پاک بین دو انسان نیک اندیش که خواست قلبیشون رو فدای سعادت دیگران میکنند و در نهایت به تصویر کشیدن انسانهای با ارزشی مثل داریوش که آخر منش و بزرگواری هستند و نسلشون تقریبا رو به انقراضه.....
من کتاب رو قبل از تعطیلات عید خریدم اما با خوندن خلاصه کوتاهی از اون، دیگه حسش نبود که بخونم اما از دیشب که دستم گرفتم دلم نمیاد زمین بگذارم از بس جذاب و پر کششه.....
مخصوصا در صفحاتی مثل صفحه سیصد و نود وهشت درد ودلهای در مورد تفاوت مردها و زنها در جامعه ما اشک به چشمم آورد،... یک واقعیت دردناک و زشت جامعه ما....
در پایان براتون آرزوی موفقیت دارم،من دو رمان قبلی شما رو هم دارم، اما معتقدم هر کتاب از کتاب قبلی بهتره
  • shakiba.e
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1396/1/27

خواهری من بهت تبریک میگم گلممم...این کتابت هم مانند آثار دیگت عاااااالی بود و من واقعا لذت بردم/به نظرم ی موضوع متفاوت از همه ی رمان هایی بود که خونده بودم .وجذاب..عاشقانه های زیبایی داشت و من عاشقانه های داریوش رو خیلی دووست داشتممم... شخصیته آیلار عالی بود...و اینکه من با این کتاب خندیدم،بغض کردم،و بسیار لذت بردم...یک داستان همه چی تمام....قلمت عالیه و من قلمتو دوست دارم...امیدوارم همیشه همینطور بدرخشی زهرای عزیزم.به امید موفقیت روزافزون تو...
  • فرحناز
  • محدوده سنی: بیشتر از 45 سال
  • 1396/1/22

سلام خانم احسان منش
واقعا" رمان قشنگیه امیدوارم همیشه موفق باشید و رمان هایی به این قشنگی بنویسید موفق باشید
  • زهرا سادات
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1396/1/7

با سلام،با این که کتاب باب سلیقه من نبود، ولی با کمال احترام از نویسنده تشکر میکنم،واز عزیزانی که کتاب را مطالعه کردند خواهشمند م که قدری با تامل از کتاب تعریف کنند من فقط به خاطر تعریف خواننده ها کتاب را تهیه کردم،و توصیه ام به کسانی که میخواهند این کتاب و مطالعه کنن این است که،اگر کتابی سراسر تجربه زنی را میخواهد که لحظه های تلخ زنانه در ان بیشتر به چشم میخورد،و از بی عدالتی های زنان میگوید حتما کتاب را تهیه کنند،این کتاب رمان دلدادگی نیست رمان از دست دادن لحظه های دختری پر از ارزوست.انتقاد من در کمال ادب و احترام بود لطفا ثبت شود.
  • منا رادمهر
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1395/12/3

وای نمی دونم چطور احساسمو بگم فقط یکلمه بگم عاااااالی بود. مرسي از نویسنده خوب. اولین کتابی بود که از ايشون خوندم اون قد تعریفشو کتابفروشی کرد که خریدم و زود تموم کردم اما حتما بقیه کتاباش رو هم می خرم 🌹🌹😘😘🌼🌼🌼🌸🌸
  • زهرا احسان منش
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/11/13

دوستان عزیز خانوم ها م. م، ستاره، مینا، پلین، صبا، مریم و همکار خوبم عادله عزیز زبانم قاصره از تشکر و قدردانی از لطف شما عزیزان. از خدا می خواهم کمکم کند همچنان طوری بنویسم که اول خودش و بعد مخاطب های عزیزم راضی باشند
  • م. م
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/10/25

سلام و عرض خسته نباشید خدمت خانم احسان منش عزیز و دوست داشتنی.
رمان بالهای بسته رو خوندم. ممنونم ازتون به خاطر نگارش این کتاب و رمان فوق العاده و سپاس به خاطر این انقلابی که در انتخاب سوژه های ناب دارید. لذت بردم عزیز
  • صبا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/10/18

خيلى قشنگ بود ،قلم خانم احسان منش فوق العادست❤️❤️❤️❤️❤️❤️
  • عادله زارعین
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1395/10/16

تبریک مجدد عزیزم امروز بال های بسته به پایان رسید و میتونم بگم یکی از بهترین ها بود و باز هم بهتون تبریک میگم منکه واقعا لذت بردم از قلم زیباتون . همه چیز عالی بود خیلی خیلی خیلی لذت بخش و قشنگ امیدوارم با چاپ های بالا برسه
  • مریم
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/10/15

فوق العاده زیبا مثل همیشه،عاشق شخصیت الی شدم حسابی،ممنون خانم احسان منش عزیز مثل همیشه عالی
  • مینا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/10/14

سلام به نویسنده خوبم .خسته نباشید . رمان بالهای بسته بی نظیر بود . الی که شخصیت به دل نشسته من بود دختری که آرزو داشت .زن شد آرزو داشت .مادر شد آرزو داشت آرزوهای که گاهی خواستنی بودن آگاهی بعضی از اونها در حد همان آرزو بود .آنقدر غرق زندگی فداکاری برای دیگران می شد که وقتهای خودش و دلش را فراموش می کرد .و واقعا هم کار هر کسی نیست.رمانی که خوندش آدم رو به فکر میبره .و من عاشق رمانهای این چنینی هستم که وسط خوندن محو جمله کتاب بشی. .وشخصیت دیگر کتاب سانیارم😭😭😭😭.مرسی . امیدوارم همواره موفق باشید🌹🌹🌹
  • ستاره
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/10/13

عاااااالى بود ، خيلى خيلى قشنگ بودء❤️❤️❤️❤️
  • پلين
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/10/12

رمان زيبايي بود مثل بقيه ي كاراي خانم احسان منش 🌹
  • عادله زارعین
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1395/10/5

استاد عزیز
خانم احسان منش عزیز همین توضیح مختصر و کوتاه چنان منو شیفته کتاب کرد که منتظرم فوری کتاب تهیه کنم و بخونم قلمتون منا عزیزم واقعا میگم هم به شما هم به نشر خوبمون علی
  • زهرا احسان منش
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/9/9

بارانا ی عزیزم ممنونم از ابراز لطف و محبتت. از خدا می خوام این اثر رو هم دوست داشته باشی.
همکار عزیزم عاطفه مهربان، بسیار از لطف و محبت شما ممنونم و آرزو می کنم اثر جدیدت روی گیشه ، سربلندت کنه .
  • زهرا احسان منش
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/9/9

دوستان و همکاران عزیزم آرزو، مینا، لادن و ترنم، مهربانان و همراهان همیشگی، از ابراز لطف و محبت تون خیلی خیلی خوشحال شدم و آرزو می کنم این اثر من هم مورد پسند شما عزیزان واقع بشه
  • بارانا(zeynab)
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1395/9/8

سلام خسته نباشید خدمت نویسنده دوست داشتنی خانوم زهرا احسان منش عزیز
تبریک میگم به خاطر نوشتن و خلق یه رمان دیگ ک مطمئنم مثل رمان های قبلتون بسیار زیباست
بی صبرانه منتظر چاپ رمان بال های بسته هستم
با ارزوی بهترین ها برای شما نویسنده توانا🌹🌹🌹🌹🌹❤❤
  • عاطفه خزلی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/9/6

سلام خانم احسان منش عزیز ❤💋
تبریک بانو انشاالله بالهای بسته خوش بدرخشه و به چاپ های متعدد برسه 🙏
  • ترنم
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1395/8/26

خسته نباشید خانوم احسان منش عزیز مطمئنم این رمانتون هم بسیار زیبا و دل نشینه بی صبرانه منتظر چاپش هستم🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹❤
  • لادن صهبایی قدیمی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/8/23

تبریک می گم خانم احسان منش نازنین🌷🌷🌷
مطمئنم باز هم کتابتون به زیبایی می درخشه ✔✔✔
  • مینا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/8/23

تبریک میگم دوست عزیز . برایتان آرزوی بهترینها را دارم🌹🌹🌹🌹
  • مینا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/8/23

تبریک میگم دوست عزیز . برایتان آرزوی بهترینها را دارم🌹🌹🌹🌹
  • آرزو فیلکویی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/8/18

خانم احسان منش عزیز بهتون تبریک میگم.موفق باشید
  • زهرا احسان منش
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/8/16

همکاران عزیزم شادی مهربانم و زینب دوست داشتنی و همچنین فاطیمای عزیزم ازلطف و محبت شما عزیزان بی نهایت سپاسگزارم
  • زینب بیش بهار
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/8/15

خانم احسان‌منش عزیز مبارک‌تون باشه. امیدوارم هر چه زودتر روی گیشه خودنمایی کنه.
  • ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺣﻘﮕﻮ
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1395/8/14

ﺗﻮﻟﺪ ﻛﺘﺎﺏ ﺟﺪﻳﺪﺕ ﺭﻭ ﺗﺒﺮﻳﻚ ﻣﻴﮕﻢ ﺯﻫﺮاﻱ ﻋﺰﻳﺰ,اﻧﺸﺎاﻟﻠﻪ ﻣﺜﻞ ﺑﺎﻗﻲ ﻛﺘﺎﺑﻬﺎﺕ ﺧﻮﺵ ﺑﺪﺭﺧﺸﻪ و ﻣﻮﻓﻖ ﺑﺎﺷﻲ🌷📖
  • شادی منعم
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/8/14

زهرای عزیزم تبریکات صمیمانه من رو بابت چاپ کتاب جدیدت بپذیر. شک ندارم که این کتاب به چاپ های متعدد می رسه و بسیار موفق می شه.
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*