قلعه دل
قلعه دل

قلعه دل

عنوان: قلعه دل
کد کالا:
نویسنده:

فهیمه پوریا


شابک:

9789647543719


نوبت چاپ:

پنجم


ناشر:

علی


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


تعداد صفحه:

464


تیراژ:

250

1,530,000  148,500  ريال
وضعیت: موجود
طرح جلد (0)
محتوا (0)

داخل سالن کوچک که به عنوان نشیمن از آن استفاده می شد، محمد مبرهن باهمسرش مینو، دخترش نگین وبرادرزاده همسرش نغمه نشسته بود. هرسه چشم به دهان نغمه دوخته بودندتا خودش هروقت که خواست، سرصحبت رابازکند.مینو به عادت همیشگی، نگاهی به تمام گوشه های سالن وحتی جاهایی که به چشم نمی آمدانداخت تا از تمیزی و نظافت همه چیز مطمئن شود. مبل های آمریکایی با پارچه زرشکی تیره وطرح های مثلث ولوزی ومربع به رنگ های سبز وخردلی ونارنجی وآبی، سلیقه دخترش بودکه هماهنگی زیادی با قالیچه های گل ابریشم طرح ماهی تبریز وپرده های حریر شیری با والان ساتن زرشکی داشت. نگاه دقیقش چین های پارچه جلوی دسته های مبل راکاوید، اثری از غباریا پرزنبود. گوشه گوشه میزبزرگ ودومیز عسلی وپایه هایشان را از نظر گذرانید ونفس راحتی ازسر آسودگی کشید. نگران وغمگین بامهربانی به نغمه نگاه کرد. حال برادرزاده اش را درک می کرد وخوب میفهمید که چرا به جای منزل پدرش به خانه عمه آمده است. حال خودش را هم میفهمید. هروقت مضطرب، غمگین یا آشفته بود، حالت وسواس پیدا میکرد. محمود خوب میدانست چراهمسرش با این دقت همه جا را از نظر می گذراند. نگاه خیره او را به گلدانی که روی میز سمت راستش بود دید. گلدان کمی از جای اصلی اش در وسط میز جابجا شده بود. محمود لبخند پرمحبت وگرمی نثار چشم های زیبا وپریشان همسرش کرد وگلدان را سرجای همیشگی قرار دادو با دقتی که از نظر مینو دور نماند، گل های زیبای زرشکی، دارچینی وعنابی را وبرگ های سدری ویشمی را در آن گلدان خوش تراش کریستال، جابجا کرد. سکوت، کمی سنگین شده وحالت غیر عادی را بیشتر به رخ نگین می کشید. او هم همچون پدر ومادرش، سعی داشت ظاهرش را آرام وخونسرد نشان دهد ولی در درونش، غوغایی برپا بود. به چهره جذاب ومردانه پدرش خیره شد. چقدر آن چشم و ابروی کشیده مشکی با آن مژگان سیاه وپرپشت را دوست داشت وچقدر انبوه موها را بالای آن پیشانی بلند وپرغرور می پسندید. "آخ بابا جون، موهات تو همین چندماه پر از تارهای سفید شده. شونه های پهن و مردونه ات خم شده ونگاهت نگران! چرا؟ چرا تو به این مدت کوتاه اینطوری شدی؟ بخاطر من؟ آره بابائی، غم من تورو به این روز انداخت، میدونم. غصه یه دونه دخترت که بعد از هفت سال دعا والتماس به درگاه خداوند پا به زندگیت گذاشت وحالا به این روز افتاده، پیرت کرد. دختری که تازه هیجده سالش تموم شده و..." محمود که نگاه خیره دخترش را متوجه خودش دید، لبخندگرمی تحویلش داد وگفت: - عزیزبابا، نمی خوای از نغمه جون پذیرایی کنی؟ نگین دنباله افکارش را رها کرد، با حواس پرتی لبخندی زد وگفت: - چرا بابائی همین الان. وبلافاصله پیش دستی های هشت ضلعی آرکوپال مشکی لب قرمز را جلوی نغمه وپدر ومادرش قرار داد. در هر بشقاب یک عدد کارد وچنگال یونیک با دسته مشکی وبراق گذاشت وظرف هندوانه را که از جنس وطرح پیش دستی ها بود، جلوی نغمه گرفت. دهان خوش ترکیبش با لبخندی بسیار زیبا باز شد وبا صدایی گرم و آرام بخش گقت: - بفرما نغمه جون، خنک خنکه. نگاه خسته وبی رمق نغمه، به صورت نگین خیره شد. آه که چقدر این دختر عمه زیبا وظریف ومهربان را دوست داشت وچقدر از این همه سرزندگی و عطوفت ذاتی اش لذت می برد. - بخور نغمه جون. هوا خیلی گرمه وهندونه خنک خیلی می چسبه. راه گلوی نغمه بسته بود. آنقدر بغض داشت که هیچ چیز از گلویش پایین نمی رفت ولی دست نگین عزیزش را هم نمی توانست رد کند. از نظر نغمه، هیچ کس نمی توانست به نگین نه بگوید پس او، آن مرد چطور توانسته بود دلش را این چنین بشکند؟! آه، لعنت به او. لعنت به شوهرش، پرویز ولعنت به تمام کسانی که با زندگی دیگران بازی می کنند. گرمای نگاه نگین را روی صورتش حس کرد. - آخ، ببخشید نگین جون. و به سرعت تکه کوچکی از هندوانه را با چنگال برداشت وداخل پیش دستی اش گذاشت. - اِ، نغمه همین یه ذره ! - مرسی عزیزم کافیه میل ندارم. تازه شام خوردم آخه. - هندونه چکار داره به شام؟ من همین الان می تونم یه هندونه رو درسته بخورم، البته به شرط اینکه حسابی خنک باشه. مگه نه مامان؟ - آره نغمه جون راست می گه. این بچه از هندونه سیر نمیشه. نغمه لبخندی به روی عمه نازنینش زد وگفت: - شاید واسه همینه که انقدرشیرین ودلچسبه عمه جون. بعد دوباره به نگین نگاه کرد وگفت: - قربونت برم نگین جون ولی همین کافیه. کمرت درد گرفت، انقدر دولا نمون. حالا اگه خواستم، دوباره بر می دارم. نگین چشمکی زد وگفت: - البته اگه چیزی ازش بمونه. وظرف را جلوی مادر وپدرش گرفت ودست آخر، جلوی مبلی که خودش روی آن نشسته بود قرار داد. - بقیه اش دیگه مال منه. شما می تونید هلو، شلیل، خیار، هلو انجیری، انجیر یا بقیه میوه هایی رو که اینجا هست میل بفرمایید. و به ظرف پایه دار پراز میوه، کنار مادرش اشاره کرد. - اینطوری با تعجب نیگام نکن نغمه ودرضمن نپرس این همه هندونه رو بعد از شام مفصلی که خوردم کجا جا میدم چون واقعا خودمم نمی دونم. احتمالا معده من یه مخزن اضافه ام داره چون همیشه جا داره و هیچ وقت پر نمیشه. نغمه بغض سنگینش را با قطعه کوچکی از هندوانه فرو داد وبرای اینکه حرفی زده باشد گفت: - عمه این پارکت ها رو با چی تمیز میکنی که همیشه انقدر برق می زنن؟ - با الکل عزیزم. - انقدرالکل میزنید، خراب نمیشن؟ مینو نگاهی به پارکت های تمیز وبراق انداخت وگفت: - نه، چون چند وقت یه بار همه رو با پارافین چرب می کنیم. واسه همین ترک هم نمی خورن. محمود با محبت دست کوچک ونرم همسرش را دردست گرفت. فشار اندکی به انگشتان کشیده وظریف او وارد کرد وگفت: - عمه ات یه کدبانوی باسلیقه ویه خانم خوشگل وهمه چی تمومه نغمه جون. خدا نعمت رو در حق من حقیر تموم کرده با این ازدواج سعید وخوش یمن . نغمه آه سوزانی کشید وگفت: - کاش یه ذره از سلیقه وزیبایی شما رو من داشتم عمه جون. کاش یه ذره شانس داشتم. بعد نگاهش را به صورت زیبای نگین دوخت وگفت: - نگین حتی از شمام قشنگ تره. می دونم که خیلی ام با سلیقه وکدبانو وخانمه ولی شانس... هرچند، من خودمم اشتباه کردم. همه بهم گفتن دارم خطا می کنم ولی گوش نکردم. کور وکر شده بودم، نه می دیدم ونه می شنیدم وحالا....خودم کردم که لعنت بر خودم باد، خودم کردم عمه. بالاخره نغمه هم شروع به حرف زدن کرد. با میل خودش، هیچ کدام چیزی از او نپرسیده بودند. از غروب که نغمه بعد از ده سال، آنطور بی خبر وناگهانی به منزل آنها آمد وشام هم ماند، فهمیدند که اتفاقی افتاده. نغمه سعی می کرد ظاهری آرام داشته باشد ولی رنگ وروی پریده ودست های لرزانش، همراه چشمان بی قرار ونگاه پرتشویش ، حاکی اتفاقی ناخوشایند بود. نغمه با لبخندی مصنوعی گفت که آمده تا شبی را با نگین که تازه از سفر برگشته بود بگذراند ولی چمدانی که روی صندلی عقب ماشین قرار داشت واتفاقا در دیدرس محبوبه واقع شده بود، چیز دیگری می گفت. هرسه با نگاه به یکدیگر فهماندند که تا خودش نخواسته وچیزی نگفته، چیزی نپرسند ومحبوبه هم معنی این نگاه ها را خوب فهمید. آن شب، زودتر از شب های دیگر بساط شام را جمع کرد، ظرفها را شست وآشپزخانه را مرتب کرد. نگین ومینو هم به سرعت کارها را انجام داده وهمه چیز را مرتب کردند. می دانستند اگرنغمه بخواهد حرف بزند، بعداز شام شروع خواهد کرد. اگر هم نه، فرصت کافی برای یک شب نشینی کوچک وبعد هم استراحت برای نغمه خواهد بود وحالا، نغمه به خواست خود می خواست حرف بزند.


 
نظرات کاربران
  • سارا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1400/4/20

خیلی خوب بود ، موضوع خاص و جذابی داشت.
  • مانیا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/9/10

سلام خانم پوریا خسته نباشید. قلمتون حرف نداشت کتاب بسیار زیبا و جذاب و اموزنده ای بود یه جورایی موضوعش متفاوت بود و به نظرم هیجان داشت ابتدای ماجرا کاملا مخاطب گیج میشد و فکر میکرد شخصیت بد داستان که دردسر میسازه هامون هست اما اینطور نشد و این نقطه قوتی بود من واقعا لذت بردم و به نظرم هم این کتاب هم ایلگار دخترم از لحاظ خوب بودن چیزی ازهم کم ندارن دوموضوع متفاوتن و هرکدوم جذابیت خودشون رو دارن. ازتون متشکرم. به امید کتابهای بعدی شما. موفق باشید
  • زهرا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/9/4

خیلی خیلی زیبا بود.موضوع جالبی داشت.تنها ایرادی که داشت داستان نغمه بود که به نظر من کاملا بی ربط بود.نمی دونم داستان اصلا داستان نگین بود یا نغمه؟
به هر حال من مخالف دوستان دیگه هستم.این کتاب از کتاب ایلگار دخترم خیلی خیلی بهتر بود.
  • Faezeh
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/5/7

خوب بود.ولی من موندم علی مگه مرز داشت که رفته این نگىن بچاره رو گرفته? انقذر هرس خوردم از دست على! ولی از حق نگذرم این داستان به من اموخت که از روی احساس کاری انجام ندم.چون ممکنه علاوه بر انکه زندگى خودم خراب بشه زندگی دیگرى هم خراب کنم.مثل على که از روی احساس تصمیم گرفت و نگىن رو عذاب داد.
  • نسيم كمالي
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/1/10

با سلام كتاب فوق العاده بود از خوندنش سير نميشم
  • ملیحه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/6/3

عاشق این کتابم خیلی خیلی باحال بوددوسش دارم فوق العاده زیادبه پای ایلگاردخترم نمیرسه ولی چیزی هم ازاون کم نداره
  • سمیه م
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/12/16

کتاب قشنگی بود من این کتاب را هدیه گرفتم فقط نمیتونم باور کنم نگین انقدر ساده باشه
  • سمیه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/12/16

داستانش را دوست داشتم
  • ساغر
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/10/17

سلام فقط میتونم بگم واقعا عالی بود مرسی
  • نگار
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/9/26

خييييييييييييييييييييييييييييييييلي آموزنده بود و هر قلبي را به تپش مي انداخت.واقعا از خانم پوريا متشكرم...و منتظر شاهكاراي بعدي هستم!
  • شیوا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/6/27

بهتون تبریک میگم خانم پوریا داستان خیلی جالبی داشت خسته نباشید
  • بهار
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/5/18

من این کتاب رو فکر کنم 3 یا4 سال پیش خوندم خیلی جذاب و توپ بود امشب اسمش رو اینجا دیدم گفتم نظر بدم
  • محبوبه
  • محدوده سنی:
  • 1390/11/4

قلعه ی دل کتاب خوبی بود،باز هم یه کار زیبا و خواندنی از خانوم پوریا و دلنشین مانند ایلگار دخترم و نجوای شبانه،ایرادی به کتاب وارد نیست چون هر کدوم از کارهای خانوم پوریا جذابیت خاص خودش را دارد و همه چیز در کتاب ملموس و باور پذیر میباشد.ممنون از شما نویسنده ی کتاب وانتشارات علی.به امید موفقیت روزافزون برای شما.
  • هنگامه
  • محدوده سنی:
  • 1390/6/28

یه حقیقت تلخ ولی واقعی
  • رزا فتحی
  • محدوده سنی:
  • 1390/6/4

جالب بود خسته نباشید
  • طناز
  • محدوده سنی:
  • 1390/4/15

کتاب زیبا و اموزنده ای بود
  • elham
  • محدوده سنی:
  • 1390/4/14

man shakhsiyate hamono kheili dost dashtam.mamnon az ghalame nevisande
  • ناهيد
  • محدوده سنی:
  • 1390/2/31

به زيبايي ايلگـار اصلا" نمي رسه
  • محیا
  • محدوده سنی:
  • 1390/2/3

خوب بود و موضوع جالبی داشت.
  • لیلی
  • محدوده سنی:
  • 1390/1/6

خانم پوریا این رمان هم زیبا بود و من از خواندن این کتاب راضی هستم. نکات آموزنده و قابل تاملی در رمانهای خانم پوریا به قلم در می آیند که برای خواننده جذاب و فوق العاده قابل تفکر هستند من به شخصه از رمانهای این نویسنده توانا لذت میبرم. مرسی خانم پوریا و نشر خوب من.
  • ستاره @
  • محدوده سنی:
  • 1389/12/12

سلام کتاب خوبی بود فقط به قول متین عزیز خیلی باز بود منم با نظر دوستان موافقم ایلگار بهتر بود مرسی نشر مامانی علی
  • فاطمه مرادی
  • محدوده سنی:
  • 1389/10/14

زیبا و ملموس بود.
  • بهار رستمی
  • محدوده سنی:
  • 1389/9/10

کتاب جذابی بود ولی من کتاب ایلگار دخترم بیشتر می پسندم.
  • آرزو ذریه عباسی
  • محدوده سنی:
  • 1389/8/2

رها جون بی انصافی نکن این کتاب خیلی بیشتر ازبه یه بار خوندن می ارزه.خیلی جالب بود من که تا حالا 3بار خوندم بازهم سیر نشدم.خانم پوریا چشم انتظاری بددردیه..........بیشتر ازاین مارو منتظر نذارین کتابهای خوبتونو برامون رو کنید....
  • رها
  • محدوده سنی:
  • 1389/7/12

خوب بود به یه بار خوندن می ارزید دستتون درد نکنه .
  • tina
  • محدوده سنی:
  • 1389/7/4

ketabe kheili ghashangi bood vali manam nazaram ine ilgar 2khtaram behtar bood
  • آرزو ذریه عباسی
  • محدوده سنی:
  • 1389/6/15

خیلی جالب بود ولی ایلگار دخترم یه چیز دیگه است.
  • niusha
  • محدوده سنی:
  • 1389/5/28

من خيلي به رمانهاي خانم پوريا علاقه دارم نه از روي تمجيد بلكه به خاطر تنوع موضوعي.هر كتابش يه موضوع جديد در بر داره. اين كتاب هم موضوع جالبي بود كه بي پرده راجع بهش بحث شده بود و شايد به درد خيلي ها خورد. واقعا ممنون از اين سخن شيوا و قلم روان خانم پوريا
  • ستاره
  • محدوده سنی:
  • 1389/4/8

به نظر من اين كتاب خيلي قشنگ بود . خيلي حرف واسه گفتن داشت و خيلي چيزا مي شد از اين كتاب ياد گرفت.در كل كتاباي خانم پوريا درعين قشنگي خيلي آموزنده اند
  • متین
  • محدوده سنی:
  • 1389/3/4

ایلگار دخترم یه چیز دیگه بود این کتاب یه جوری بود خیلی هم باز بود.
  • سپیده
  • محدوده سنی:
  • 1389/2/22

به نظر من که قشنگ بود... . من دوبار پشت سر هم این رمان رو خوندم. امّا خدا وکیلی بخوای قضاوت کنی، ایلگار،دخترم، یه چیز دیگه است... .
  • ferial
  • محدوده سنی:
  • 1388/12/14

ba nazare nafas jo0n movafegham hich adami enghadr nemito0ne kho0b bashe,shakhsiate negin kheyli gheyre vaghei bo0d.dar kol ketabe kho0bi bo0d
  • باران
  • محدوده سنی:
  • 1388/11/27

واسه یه بار خوندن خوب بود با کتاب ایلگار دخترم قابل مقایسه نبود
  • nafas
  • محدوده سنی:
  • 1388/11/21

شخصیت نگین دیگه بیش از حد افسانه ایه هیچ ادمی انقدر خوب نمیشه شاید تنها ایرادی که میشه از کارخانم پوریا گرفت همین باشه
  • ناهور nahoor
  • محدوده سنی:
  • 1388/11/14

خوبی اش که خوب بود
اما بیشتر روی موضوع مانور داده بود آن قدر که بعد از خواندن کتاب به خواهرم گفتم انگار یک کار سفارشی است همه اش حرف برای گفتن داشت اما برایم از حالت رمان خارج شده بود و کمتر بعد داستان و تخیل و عاطفی بودنش به چشم آمد...
راستی چرا؟
  • نیلوفر
  • محدوده سنی:
  • 1388/10/18

خیلی کشش داده بود ولی اخراش قشنگ بود و در کل به یکبار خواندن می ارزید.
  • شهرزاد
  • محدوده سنی:
  • 1388/10/16

خوب بود
  • سیده پریسا حسینی
  • محدوده سنی:
  • 1388/9/9

کتاب قشنگیه
  • سمیرا
  • محدوده سنی:
  • 1388/8/20

کتاب برای یه بار خواندن می ارزه بد نبود
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*