چند سطر زندگی
چند سطر زندگی

چند سطر زندگی

عنوان: چند سطر زندگی
کد کالا:
نویسنده:

لیلا عبدی


شابک:

978-600-6893-10-5


نوبت چاپ:

دوم


ناشر:

آرینا


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


تعداد صفحه:

648


تیراژ:

500

970,000  873,000  ريال
وضعیت: موجود
طرح جلد (0)
محتوا (0)

کیمیا، انقدر اون ورق رو نجو ! یه نگاه به اون ساعت بنداز ....!
کیمیا سرش را از روی دفتر زبانش بلند کرد و برای لحظه ای با دهان باز به مادر چشم دوخت . هنوز درگیر مطلبی بود که خوانده بود. تازه کلمات مادر در ذهنش حلاجی می شد. نگاهش را به ساعت دوخت، از هفت و نیم چند دقیقه ای گذشته بود. چشمانش آرام آرام گرد شد و وحشت زده نگاهی به مادر انداخت و گفت:
وای خاک عالم .....! دیرم شد!
مادر با طعنه گفت :
ا....! واقعا؟ من که جناب عالی رو ساعت شیش بیدار کردم!
کیمیا نالید:
بی خیال مامان!
سپس به طرف اتاقش دوید. مادر پشت سرش بلند گفت:
چشم، بنده بی خیال می شم ببینم جناب عالی چه شاهکاری به خرج می دی!
کیمیا که استرس کاملا غالب بر اعمالش بود، درست نمی توانست کاری انجام دهد. دکمه ها را پس و پیش می کرد ولی نمی توانست ببندد و این باعث می شد صدایش بلندتر شود و غر بزند:
همه اش تقصیر این نازی ذلیل شده ست، نیومد دنبالم، وقت از دستم رفت، نفهمیدم کی ساعت هفت و نیم شد... حالا این دهلوی بزنه توی پرت حقته ...... وای خدایا ....... با این شانس گند و مزخرفمون ، بابایی کله سحری رفته .... اه این دکمه ها امروز چه مرگشونه؟
بالاخره حاضر شد و به سرعت از درب اتاقش بیرون جهید، نگاهش به صورت پرخنده مادر افتاد که دست به سینه، به درب آشپزخانه تکیه زده بود:
کاری نداری مامان؟ خداحافظ!
مادر با خنده گفت :
هستیم در خدمتتون ، تشریف نمیارین پایین صبحونه ای ، چیزی میل کنین؟
کیمیا بی حوصله گفت:
ا..... مامان ! نه خیر دیرم شده ، خداحافظ !
از درب بیرون زد و از روی جاکفشی کتانی های سرمه ای رنگ پارچه ای اش را برداشت. روی پله مهتابی نشست و بدون باز کردن بندهای کتانی ، آن را پوشید . مستوره که به درب ساختمان تکیه زده و رو به حیاط ایستاده و به کیمیا چشم دوخته بود، گفت:
فکر نمی کنی اگر بندهای اونو باز کنی، هم سریع تر کارت رو انجام می دی، هم این همه تقلا نمی کنی ؟
کیمیا سرپا بلند شد و گفت:
نمی دونم ...... خدا .......
مادر لیوان شیر را به طرفش گرفت و گفت:
بخورش !
کیمیا می دانست بحث با مادر فایده ای ندارد، لیوان را گرفت و گفت :
چشم !
مادر، زیر دستی خرما را هم به طرفش گرفت . کیمیا، خرمای مغز گردو در شکم پنهان کرده را برداشت و در دهان فرو برد و شیر را سر کشید و لیوان خالی را به دست مستوره داد. به دو از درب خانه بیرون دوید و پا بر روی سنگفرش کوچه گذاشت. نگاهی به چپ و راست انداخت، کسی نبود. درب را بست و شروع به دویدن کرد، به سر کوچه که رسید ناگهان به چیزی محکم برخورد کرد و نقش زمین شد. نگاهش به چشمان گرد شده مرد نه چندان جوانی گره خورد که با تعجب او را می نگریست:
هو .... کوری؟
ابروهای مرد در هم گره خورد:
نه خیر کور نیستم، اما بنده نبودم که با سرعت، بدون نگاه کردن به روبروم داشتم می دویدم !
کیمیا دست و پایش را جمع کرد و بلند شد و ایستاد، با پرخاش گفت:
جای عذرخواهیته؟ واقعا که رو داری !
مرد هم کوتاه نیامد:
اگه یه دقیقه زبونت رو تو حلقت نگه می داشتی ، عذرخواهیم رو هم می شنیدی، اما مثل اینکه جناب عالی عادت کردی پاچه بگیری !
کیمیا دست به کمر گرفت و رو در روی او ایستاد و گفت :
سگ خودتی، احترام خودت رو نگه دار!
مرد برای لحظه ای پلک هایش را روی هم فشرد و گفت:
برو پی کارت خانوم ، خدا روزیت رو جای دیگه ای حواله کنه !
کیمیا چشم هایش را تنگ کرد و گفت :
نرم مثلا چی می شه؟
مرد جوان کمی صدایش را بلند کرد و گفت :
می ری یا ..... ا... اکبر!
و راهش را داخل کوچه کج کرد و از کیمیا فاصله گرفت. کیمیا پشت سر او دستش را بلند کرد و گفت:
همچین بزنم .....!
تازه به یاد مدرسه افتاد. بدون توجه ، دوباره شروع به دویدن کرد. از استرس دل درد گرفته بود . همین دیروز صبح بود که به خانم دهلوی ، ناظم دبیرستان قول داده بود که دیگر دیر نکن و سر موقع در آنجا حاضر شود ، اما بر عکس هر روز ، دیرتر هم شده بود . ساعت هشت و ده دقیقه بود که به دبیرستان وارد شد . پرنده پر نمی زد و سکوت و سکون کامل در حیاط حاکم بود. لب زیرینش را به دندان گزید و سرش را چندبار تکان داد . نفس نفس می زد اما برای جا آمدن نفسش نایستاد و دوباره شروع به دویدن کرد. پا به درون کریدور گذاشت ، قدم هایش را آرام بر می داشت. به سرعت از مقابل دفتر گذشت . نفس آسوده ای کشید و همین که خواست قدم هایش را سریع تر کند ، صدای پر تمسخر خانم دهلوی او را سر جایش میخکوب کرد:
کجا با این عجله ؟ هستیم در خدمتتون ....!
کیمیا پلک هایش را روی هم فشرد و لبش را گزید. نفس آرامی بیرون داد و به سوی او برگشت و آرام سلام کرد . دهلوی که دست هایش را پشت کمر به هم چفت کرده بود با ابروهای بالا داده و لحن پرتمسخری گفت:
سلام عزیز دل همه ....! چرا اینقدر زود پا می شی که اذیت بشی، جان دل ؟ می ذاشتی واسه زنگ بعد می یومدی، که نه خودت اذیت بشی ، نه ما از دیدن اذیت و آزار تو بزرگترین زجرها رو بکشیم! تو دویدی تا خودت رو به مدرسه برسونی؟ .... استغفرا... من الان دارم اذیت می شم، آخه چرا باید خودت رو این قدر زجر بدی ؟ بابا من می گم بمون زنگ بعد بیا ، بد می گم؟ قشنگ استراحتت رو هم می کردی بعد می یومدی!
کیمیا که بغض داشت خفه اش می کرد، لبش را محکم گزید تا اشکش سرازیر نشود. سر به زیر داشت و نمی توانست حرفی بزند . دهلوی متوجه او شد . روزهایی که با سرداری به مدرسه می آمد، سر وقت مدرسه بود ، امان از روزی که می بایست تنها راهی مدرسه شود همیشه دیر می رسید . در هر سه سال شاگرد اول دبیرستان شده بود و حال که سال اخر را می گذراند باز هم از هر جهت نمونه بود جز سر وقت کلاس امدن. می دانست همیشه سر وقت بیدار می شود ، مادرش گفته بود اما ....
چرا ساکتی ؟ تو به من دیروز قول ندادی که سر وقت این جا باشی و دیگه دیر نکنی؟
کیمیا بغضش را به زور فرو داد و با صدای خفه ای گفت:
حق با شماست ، من متاسفم ...!
خانم دهلوی اخم هایش را درهم کرد و گفت:
می دونم اگه بگم دفعه آخرت باشه ، خودم رو سبک کرده ام و باز روز از نو ، روزی از نوئه، پشت در وایسا الان میام!
خانم دهلوی وارد دفتر شد . کیمیا هرچه بد و بیراه بلد بود نثار آن مرد جوان کرد که باعث تاخیر او شده بود . یادش نمی آمد چه ساعتی از خانه حرکت کرده است . وقتی برگه را از خانم دهلوی گرفت ، سر به زیر انداخت و گفت :
قول می دم دیگه ...
دهلوی گفت:
امیدوارم ، برو سر کلاس !
چشم !
شروع به دویدن کرد . کلاسش آخرین کلاس در کریدور طبقه دوم بود . پشت درب کلاس که رسید ، نفس نفس می زد. نفس عمیقی کشید تا آرامتر شود. با انگشت اشاره دق الباب کرد، صدای خانم کیانی او را دعوت به داخل شدن نمود، وقتی درب را گشود، نگاه خانم کیانی با آن جدیت و اخم همیشگی در نگاهش گره خورد . با این که به سمت بچه ها برنگشت اما می دانست همه به او چشم دوخته اند . آب دهانش را قورت داد و گفت :
سلام خانوم، اجازه هست بشینم ؟
خانم کیانی با صدای کشدار و پر تمسخری گفت:
بله ، بفرمایین!
بغض داشت کیمیا را خفه می کرد. انگار امروز هم همی خواستند حال او را بگیرند . به طرف نیمکت خود می رفت که صدای خانم کیانی باعث شد به سمت او برگردد و با چشمان باز شده از تعجب او را بنگرد:
ا...اون جا چرا؟
کیمیا برای لحظاتی هاج و واج او را نگریست و گفت :
پس کجا بشینم خانم ؟
خانم کیانی با سر به میز و صندلی خود اشاره کرد و گفت :
اون جا ....! معمولا جای آخرین نفری که وارد کلاس می شه اون جاست!
صدای خنده هم کلاسی هایش در گوشش بلندترین و غیرقابل تحمل ترین صدایی بود که می شنید . برای اینکه اشکش سرازیر نشود، لبش را گزید. کیانی نفسش را بیرون داد و گفت :
برو کیفت رو بذار، بیا پای تخته!
کیمیا سوزش اشک را احساس کرد، می دانست با تلنگری از چشمانش سرازیر می شود. کیفش را به دست آتنا داد و خود به سمت تخته برگشت . کیانی پشت میز نشست و گفت :
اون ایزومری ها رو رسم کن !
کیمیا نگاهی به تمرین که طبق معمول خانم کیانی برای امتحان بچه ها از درس جلسه قبل بر روی تخته نوشته بود ، انداخت و شروع به حل تمرین کرد. بدون هیچ حرفی تخته را پر از نوشته کرد و در آخر با صدای آرامی گفت:
تموم شد خانوم!
کیانی بدون اینکه حرفی بزند به تخته نگاهی انداخت و با سر اشاره کرد ، بنشیند . کیمیا آرام به طرف جای خود حرکت کرد .
کسی چیزی ننویسه، حواستون این جا باشه !
بچه ها مثل همیشه آرام و بی صدا به حرف های خانم کیانی گوش می دادند. می دانستند اگر کوچکترین صدایی از ان ها در بیاید، مساوی اخراج از کلاس است. پس از اخراج هم به ندرت اجازه ورود دوباره به کلاس را می داد.
آتنا نگاهی به صورت همچون سنگ شده ی کیمیا انداخت، سری تکان داد و نگاهش را بی حرف به خانم کیانی دوخت.
***
مرض! خب به وقتش پاشو بیا . مامان بیچاره ات از ساعت شیش بیدارت می کنه ، خانوم ساعت هشت و نیم می رسه مدرسه!
کیمیا که صورتش ، اخمی به قدر اخموترین و بد عنق ترین انسان ها را به رخ می کشید گفت :
گمشو ! من مقصر بودم یا یه .....
و ماجرای صبح را با کلی شاخ و برگ و اغراق ، برای او و نازی شرح داد نازی با خنده گفت:
خداییش چقدرش رو به پای اون بد بخت نوشتی ....؟
کیمیا ابرویش را بالا داد و گفت :
چی رو ؟
نازی گفت:
اصل تقصیر رو !
کیمیا گوشه چشمی نازک کرد و رویش را برگرداند . نازی که هنوز اثر خنده در صدایش بود ، گفت:
من که می دونم تو داشتی می دویدی نه اینکه تند تند می یومدی، اون بدبخت هم سر به هوا نمی یومده. در ضمن تا جناب عالی با لحن بسیار مودبانه باهاش حرف زدن رو شروع نکردی، اون جروبحث رو راه ننداخته، درسته؟
کیمیا حرفی نزد. آتنا گفت :
تورو جدت ، سر صبحی بی خیال نگاه انداختن به کتاب شو! زود بیا! پاشو بیا اینجا نگاهت رو به کتبات بنداز! ... اصلا نازی روزایی که تمرین هم داری ، برو دنبالش !
نازی با خنده گفت :
شرمنده! روزای تمرین باید سر ساعت هفت تو مدرسه باشم، این ، یه ربع بیست دقیقه من رو دم در خشک می کنه تا یه تکون بخوره و بیاد بیرون! باورت می شه اون دفعه مقنعه اش رو صبح که رفتم دنبالش داشت اتو می کرد؟
کیمیا با اخم گفت:
لازم نکرده بیای دنبالم! حالا هرچی دلشون می خواد و به دهنشون می یاد ، دارن می ریزن بیرون !
آتنا با لحن با نمکی در حالی که لبش را غنچه کرده بود، گفت:
ا.....ا....ا! بدت اومد؟ ....چ.....بچه ام! نازی چرا این تهمت ها رو به این طفلکی می زنی؟ تو که می دونی این مثل گلبرگ یاس بی لک و خطاست! مثل بچه ها معصوم و مبرا از خطا ....!
کیمیا و نازی خنده اشان گرفت. کیمیا گفت:
گمشو مسخره! خب چی کار کنم؟ عادت کردم اول صبح یه نگاه به کتاب بندازم و بعد بیام مدرسه!
نازی گفت:
خب شما تشریف بیارین مدرسه نگاهتون رو بندازین. این لال شده و من اگه لام تا کام حرف زدیم، اون موقع حرف مفت بزن!
آتنا با خنده گفت :
خیلی ممنون از جمله ی پر از مطالب آموزشی و سرشار از ادب و تربیتت!
نازی با شکلک بانمکی گفت:
اصل مطلب و دل نسخه رو بخون !
کیمیا گفت:
خوندم ولی جز فحش و فحش کاری چیزی نداشت!
نازی گفت:
مرسی که اینقدر دقت نظرتون رو ریختین تو دل این مسئله ! بی خیال، راستی کیمیا آخر این هفته جایی قرار مدار نذار ، مامانم می خواد دعوتتون کنه!
آتنا دست هایش را به کمر گره زد و گفت:
قضیه داره بودار می شه، چه خبر شده؟
نازی دماغش را طبق عادت ، کمی چین داد و گفت:
غلط کن! چه بودار بودنی؟ داداشم ارشدش رو گرفته ، مادرم براش یه مهمونی ترتیب داده، تازه با کلی قر و اطوار آقا!
آتنا که تا از چیزی تمام و کمال سر در نمی آورد، آرام نمی گرفت با کنجکاوی پرسید:
چطور؟
نازی نفسش را به تندی بیرون داد و گفت :
اخلاق گندش رو که میشناسین، یه چیزایی براتون گفتم که .. می گه به جای این ریخت و پاش های بی خود، پولش رو بدین به کسی که نیاز داره!
آتنا شانه ای بالا انداخت و گفت :
خب بنده خدا راست می گه! به نظر من هم خیلی از مراسم و ولخرجی ها، واقعا لازم نیست ، با اون پول ها خیلی کارها می شه کرد و دست خیلی ها رو گرفت!
کیمیا با ابروهای درهم گفت:
برو بابا! آدم آروزهاش رو قورت بده که چی؟ می تونم با فروش آرزوهام، دست خیلی ها رو بگیرم؟ نمی شه هم آرزوهات رو داشته باشی ، هم دست خیلی ها رو بگیری؟
آتنا لبخندی به او زد و گفت :
آرزوهایی که بشه بفروشیشون ، دو قرون هم نمی ارزن!
نازی با خنده گفت :
حیف قول تورو به یکی دیگه دادن و الا آی شما دوتا به درد هم می خوردین...!
آتنا گفت:
اون که سرجا خودش....! اما شبیه بودن نظرات دو نفر، دلیل بر این نیست که اون دو تا به درد هم می خورن. خب به جایی رسیدیم که باید خداحافظی کنیم.....خداوکیلی فردا سر وقت بیا!
کیمیا با خنده گفت:
سعی می کنم، اما قول نمی دم!
آتنا خندید:
مرض!...خداحافظ!
برای لحظاتی به قامت موزون و بلند او که در چادری سیاه پیچیده شده بود، نگریستند . سپس نازی گفت:
بریم که دیرمون شد.


 
نظرات کاربران
  • توتیا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/9/10

خیلیی خوب
  • شمیم
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1394/8/21

عاااااااااااااالی
  • الناز
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/7/25

سلام
خانم عبدی عزیز مرسی از کتاب خوبتون. همیشه خوندن کتابهای شما حس خوبی رو به همراه داره که در مورد این کتاب هم این حس، البته نه به شدت کتابهای قبلیتون ، ولی در حد قابل قبولی وجود داره . منتظر کتابای جدیدتون هستم. همیشه پاینده باشین.
  • شمیم
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/7/3

دوسش دارم.مرسی
  • جلال
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/5/14

سلام.این کتاب رو واقعا با لذت خوندم.دوسش داشتم.مرسی
  • داوود
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/5/9

خیلی خوب
  • نسیم
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/5/4

کتاب قشنگی بود مرسییییی
  • نرگس
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/2/11

خیلی دوسش داشتم مرسی
  • محمود
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1394/2/4

خیلی خوب خیلی
  • کبری
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1394/2/3

سلام خانم عبدی نازنین
واقعا کار قشنگی بود.دستتون درد نکنه برای نوشتن این داستان قشنگ.من عاشق قلم شما هستم.
ممنونم ممنونم ممنونم
هنوز تو فضای داستانم.خیلی خوب بود
به همه پیشنهادش میکنم
  • لادن
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/1/27

ورییی لایک
  • شایان
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/1/27

خیلی باحال بود
  • طلوع
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/1/26

عالی بود
  • نسترن
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/1/19

من خیلی از این کتاب خوشم اومد . توروخدا زود زود بنویسید خانم عبدی زود زود بنویسید.
  • طهورا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/1/15

ممنون خیلی زیبا و پر کشش بود من تا تمومش نکردم زمین نذاشتمش
منتظر کتاب بعدیتون هستم
  • سوده
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/1/15

خیییییییییییییییییییییییییییییلی دوسش داشتم.مرسی
  • كيانا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/1/13

خيلي عالي بود خسته نباشيد اميدوارم هميشه مثل اين كتاب زيبا موفق باشيد 😍❤️
  • حوریه منادی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/1/3

خانم عبدی نازنین ومحبوبم سلام وعرض ادب
سال نو برشماهم مبارک باشه.
  • لیلا عبدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/12/26

دوستان محترم وعزیزم سلام ودرود بی پایان.
خط مهرتان برقلبم پررنگ ترین خط عشقست من باب عرض ارادت از برایتان..که عزیزان دل قلبمید وتمام حسم مهربان پروردگارمان گواهست..
آمدنم در ابتدای امر تشکراز مهر بی پایانتان بود وبعد تبریک روزهای در پیش.
از خدا که پنهان نیست

نازنینانم..دلم برای شما میکوبد به سینه

با خود عهد کرده ام که لحظه ی تحویل سال

خدا باشد

شما باشید و

قلب لیلا که از برایتان میتپد

ودعاکنم شمارا

که باشید تا نام نامی عشق پابرجاست.

عاشق تمام مردم گل وبینظیر ایران

لیلا عبدی
  • نوریه سادات رضوی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/12/22

سلام سرکار خانوم عبدی نازنین!
مثل همیشه معرکه بود!
واقعا خسته نباشید استاد!
خیلی از خوندنش لذت بردم مخصوصا اینکه فضای شادی هم داشت و من عاشق جمع های دوستانه ی باحالم!
آرزومند آرزوهای عاشقانه ی شما...
  • فهیمه
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/12/1

خیلی عاشقانه وقشنگ بود
  • سپیده
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/11/24

خیلی قشنگ بود.دستتون درد نکنه
  • باران
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/11/17

عااالی
  • رویا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/11/14

من با نظر مهرنوش جان موافق نیستم خواهر من خیلی بلند پرواز بودو ادم موفق تحصیل کرده ووزیبا ولی دلبسته فردی شد ک قطع نخاعی بود.پس هستن تو واقعیت همچین ادمایی.مرسا از خانم عبدی
  • نسرین
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/11/8

خانم عبدی دستت دردنکنه.اومدم بگم خوندمش.عالی بود.من خیلی خوشم اومد.
  • نسرین
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/11/6

یاد دبیرستان خودمون افتااادم.عینهو ناظم خودمون..
هنوز تمومش نکردم.تاصفحه 136 خوندم.تا اینجا خیلی خوبه
  • پریا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/11/5

خعلی خوشم اومد.
بوووووووووووووووووووووووووووووووووس!
  • سپیده
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/11/4

سلام دوستای رمانخون.
واقعن رمان قشنگیی بوووود.میسی
  • مصطفی
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/11/4

بسیار داستان زیبا و در خور تاملی بود بالاخص قلم نویسنده توانمند این اثر.ممنونم از تمام زحماتی که برای این کتاب کشیدید
  • شادی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/11/3

عاالی بووووووووووود
  • رحمانی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/11/2

من خیلی خوشم اومد.اصلن اغراق اضافه نداشت.
  • یاسمن
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/27

خیلی خوب بود.مرسی.
  • لیلا عبدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/22

عرض ادب واحترام به تمام عزیزان پراز مهرو محبتم که مراشرمنده ی زبان وکمبود کلمات میکنند من باب پاسخ درخور مهرشان..!
هزاران سپاس بخاطر محبتتان...
  • شورانگیز
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/10/21

خوشم اومد.دستتون درد نکنه.
  • نسرین
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/20

عالی بود.من خیلی دوسش داشتم.
  • سپیده پیرزاده
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/10/17

صرفن جهت رفع هرگونه سوتفاهم.
این مهرنوش بانویی که نظر گذاشته.... من نیستم!!!!!!!!
من یه یوزر بیش تر نداشتم و ندارم.
ایشون فقط خیلی زیاد!!!!! شبیه من نوشته... همین و تمام! !!!
پاینده باشید دوستان رمان خوان!!!
  • شایا راد
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/15

سلام سرکار خانم عبدی محترم وبسیار عزیز!
عرض ادب واحترامم را از همین تهران پردود ودم ولی سرشار از قلبهای مهربان پذیرا باشید.
از صمیم قلب عرض کنم خدمتتان که با کتاب زیبایتان زندگی کردم .لحظه لحظه ودم به دم .
تبریک میگویم خدمتتان.
پایدارباشیدتا همیشه.
  • نریمان
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/10/15

عالیی ...
فقط این رو میتونم بگم.
  • شایان
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/10/14

کار واقعا قشنگی بود.دستتون درد نکنه.
من واقعا توصیه ش میکنم به همه.
در ضمن تبریک میگم.ادبیات نوشتاریتون فوق العاده ست
بسیار دوست دارم طرز جواب دادنتون رو.
موفق باشید.
  • ماندنی
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/10/14

من واقعا دوسش داشتم.دست گلتون درد نکنه.
  • لیلا عبدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/13

دوستان نازنینم سلام وعرض ادب!
شادی بانو وتوران بانوی عزیز سپاس!
بانو مهرنوش نازنین..ابتدای صحبت رو با این صحبت عرض کنم که تمام شما عزیزان دل تمام قلبم روحم وحسم هستید!
اول اینکه کیمیا یک سطر از چندسطر زندگی این کتاب بود.با اخلاق ورفتار ومنش خاص خود.
قرار نیست بقیه سطرهارا تحت الشعاع خود قرار دهد که شما همه را باآن منظر بنگرید وبگویید بردلم ننشست.
ودیگر اینکه نازنین بانو آیا همه ی آدمها بامنطق ما سازگارند یاعملکردشان در منطق ما قابل توجیح؟
نگاه اول داستان به کیمیاییست در سن بلوغ..عملکردش ..حرفش ازآن دخترکیست که در سن بلوغ دست وپا میزند..بلوغی که هزار فرم مختلف خود را در افراد مختلف نشان میدهد.ودر او اینگونه.
چندسطر زندگی عمر بلوغ این سه دوستست...
عاشقیشان وانتخابشان.
نه اتفاقی در لحظه افتاده ونه در همان دم..بزرگ شده اند تا چون بزرگان بنگرند طریقت زندگی وعاشقی را.
بازهم سپاس از وقتی که میگذارید وهمراهم هستیدکه قلبم به همراهیتان گرمست.
اگر...اگر...اگر بازهم نقدی وارد بود بگویید..لیلا برای شنیدن وپاسخ دادن باطیب خاطر هست..!
عاشق باشیدتا همیشه ی عشق!
  • مهرنوش
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/11

سلام خانم عبدي بزرگوار
در ابتدا لازم ميدونم كه از اينكه به نظرات خوانندگان رمانهاتون اهميت قايل ميشين و اونها رو ميخونين تشكر كنم،
بنظرم كمي غير منطقيست دختري كه به اون شدت بلندپرواز بوده يكدفعه راضي بشه با انساني كه يك چشمش رو از دست داده ازدواج كنه و البته عاشقش بشه، قبول دارم كه اخلاقيات آدمها مهم تر از ظاهرشون هست ولي نه در اين حد پارادوكس...
البته خدا رو شكر ابتداي داستان كه ديدم رضا يك چشمش رو از دست داد ترسيدم كه نكنه مثل خيلي رمانهاي ديگه چشمش يكدفعه خوب شه كه خدا رو شكر اينجوري نشد،
راستش اين كتابتون من رو جدب نكرد اول خواستم نظر نگذارم ولي ديدم حيفه، من كه عاشق قلم شما بودم بر خودم لازم ديدم نظرم رو بگذارم
باز هم بينهايت سپاسگزارم جهت احترام گذاشتن شما و بزرگ منشي شما
پاينده باشيد و موفق
  • شادی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/11

سلام وخسته نباشید به سرکارخانم عبدی.
بنده مطالعه کردم.خیلی دوسش داشتم.خسته نباشید
توصیه میکنم برای خوندنش به دوستان عزیزم.
  • توران
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/10/10

تبریک میگم به نشر علی ونویسنده توانمندش.
یک کار واقعا نو وعالی
  • لیلا عبدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/10

سلام به تمام دوستانی که عاشقانه دوستشان میدارم!
محبتتان وبودنتان قلبم را گرم میکند.
تبریکتان بر دیده دل جایگاهش ودوست داشتنتان گرمابخش خانه ی دلم..
وعزیز دلی که اتلاق بر این موضوع کرده بودید که قلم از برای بنده نیست...مطمئن باشید که هست.
سعیم بر این بوده که تکرار نشوم واز خدا فقط خواستم که کمک کند نو بنویسم ونو نگاه کنم.
ازروی واقعیت قلم فرسایی کنم نه تخیل و آرزوهای ناممکن..
کاش ایرادش را بنویسید تابیاموزم اگر نقصی دارد.
سپاس از اینکه هستید..
طریقت عشق مسیر مقابلتان!
  • مهرنوش
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/9

سلام من هم خواندم
متاسفم كه اين رو ميگم اما انگار قلم، قلم خانم عبدي نبود
دوستش نداشتم!
  • مستانه فراهانی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/8

خانم عبدی عزیز
چاپ اثر جدیدتون رو خدمت شما تبریک عرض می کنم باشد که مانند دیگر آثارتان به چاپ های بعدی صعود نماید قلمتان سبز و جاوید
  • نانسی راد
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/10/7

منهم مطالعه ش کردم.وااااقعا عالی وبااحساس بود.یه کار کاملا متفاوت!
  • نادیا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/5

سلام.من الان تمومش کردم.فوق العاده بود.با همه ی کارای لیلا جون فرق داشت.
من خیییییییییییلی خوشم اومد.
دستخوش دارید!
  • سودابه طاهایی
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/10/3

خانم عبدی عزیز سلام چاپ کتاب جدیدتون رو تبریک عرض میکنم
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*