���������� ����������
نام: سعیده
نام خانوادگی: آساره
ایمیل:
وب سایت:


سومین ماه از پاییز سال1363 دو روزه بود که پا به عرصه هستی گذاشتم تا عنوان اولین دختر خانواده آرزوی مادرم را تحقق داده باشم اسمم روسعیده گذاشتن تا در ترکیبی زیبا با شهرتم معنای تک ستاره خوشبختی را تجلی گر باشه ماما نم عاشق دختر بود وبه عشق اینکه زوذتر بزرگ بشم شناسنامم رو واسه 25 شهریور گرفت اینجوریی شد که یه سال زودترکلاس اولی شدم
دوران کودکی م با شیطنت های کودکی و بازی با برادرها و خواهرم طی شد روزگاری که بی شک زیبا ترین دوران زندگیم محسوب می شه
از دوران نوجوانی عاشق خواندن و نوشتن بودم و بیشتر اوقاتم رو با مطالعه سپری می کردم منم مثل همه ی عاشقان رمان خودم رو به جای قهرمان داستان می ذاشتم و ساعتی رو از دنیا و همه نیرنگها ش جدا می شدم اولین کتابی که خوندم پنجره خانم فهیمه رحیمی بود .مادرم اون روزها مخالف رمان خوندم بود می گفت وقتت رو با داستانهای تخیلی فهیمه رحیمی پر نکن این چیزها تو واقعیت متجلی نمیشن اما با شعر گفتنم مخالفتی نداشت .موقع انتخاب رشته م که رسید بازم نگرانی های یه مادر اجازه نداد به خواسته م که ادامه تحصیل تو رشته ادبیات بود برسم اونایی که هم دوره من هستن خوب در ک میکنن چی می گم حرفایی که تو دوره ما خیلی تکرار می شد اون زمان ادبیات و فنی حرفه ای و کاردانش مخصوص بچه تنبلا بود و واسه منه معدل بالا یه جور افت بود .از طرفی مادرم هم دوست داشت دکتر بشم مثل همه ی پدر مادرها که تو رویاهاشون بچه هاشون رو دکتر مهندس ( اونم از نوع موفقش) تصور می کنن. اون موقع ها انقدر بازار رمان و کتاب داغ نبودو بازم از دید پدر و مادر ها و با استناد به بیوگرافی فرناز عزیز نویسندگی وا سه آدم نون و آب نمی شد اینجوری شد که من با تمام نفرتی که از فیزیک و شیمی و ریاضی داشتم وارد رشته تجربی شدم .اونموقع ها ما یاد نگرفته بودیم رو خواست پدر و مادرمون نه بیاریم فکر می کردیم اینم یه جور احترامه یا شایدم همون حرمت نگه داشتن غافل از اینکه اینکار یه جور خیانت بود خیانت به خودم به خواسته هام و علایقم .نتیجه دوازده سال درس خوندنم موندن پشت کنکور بود البته سال اول کشاورزی قائم شهر قبول شدم که چون مادرم طاقت دوری از عزیز کرده ش رو نداشت بی خیالش شدم و سال دوم هم اراک قبول شدم که بازم به همون دلیل قبلی منصرف شدم . اما تموم این سالها با شعر گفتن و گهگاهی نوشتن عطش م رو فرو می نشوندم .
توی همون دوران مادرم بعد از یه دوره مبارزه با بیماری علاج نا پذیر سرطان مغلوب این بیماری که حتی به زبون آوردن اسمش هم لرزه به تنم می ندازه شد تا من تو سن نوزده سالگی طمع تلخ بی مادری رو مزه کنم و این حادثه بازم تو سومین ماه پاییز اتفاق افتاد تا من همگام با به خاطر آوردن زاد روزم این خاطره تلخ رو هم دوره کرده باشم .
اما با همه ی اینها باز هم عاشق فصل پاییزم وهمیشه از دیدن برگهای زرد و سقوطشون به سوی زمین یه حس خوبی بهم دست می ده و می تونم به جرات بگم استارت همه کارهام تو این فصل زده می شه
سال هشتاد و سه ازدواج کردم و حاصل این ازدواج پسری4 سالست به نام علی رضا که زیباترین اتفاق زندگیم لقب گرفته .سال هشتاد و شش کتاب شعرم با عنوان خاطره های گمشده با حمایت همسرم به چاپ رسید که متاسفانه به خاطر عدم همکاری انتشارات در پخش اون با موفقیت رو برو نشد سال هشتاد و نه با تشویقهای همسرم و البته حمایت خانواده ش وارد دانشگاه شدم تا بعد از ده سال دوری از درس حداقل به یکی از خواسته هام که کار با کودکان بود نزدیک بشم
توی این سالها نوشتن جز اصلی ترین کارهام بود اما داستان اولم به اسم سایه تنهایی ا ز طرف نشر بهمن مورد تایید قرار نگرفت وواسه همیشه تو کمدم بایگانی شد .داستان دومم لحظه های بارانی بود که سرگذشت واقعی یکی از دوستان نزدیکمه که خوشبختانه از سوی نشر علی پذیرفته شد تا من هم جز کوچکی بشم از خانواده نویسنده ها . با نشر علی سالها آشنا بودم اما هیچ وقت فکرش رو نمی کردم که روزی خودم هم جز حقیری بشم از این خانواده محبوب .رمان دیگه م هم قلبم برای تو که به تازگ با زم با تلاشهای خانواده ی محترم نوری به چاپ رسیده شایدبشه گفت ماجرای غزل هم ریشه در واقعیت داره و هستن کسانی که با این مسایل در گیرند و امیدوارم اونم مورد تایید یاران رمان دوستم قرار بگیره.کتاب دیگرم دوباره عشق دوباره زندگیه که نمی تونم تاریخ دقیقی براش تعیین کنم ولی مطمئنن تا پایان سال به دستتون می رسه و در نهایت شهرزاد که در حال نگارش اون هستم و نمیشه حرف بیشتری در باره ش زد .
و در پایان اینکه الان با وجود همسرم که در تمامی مراحل همراه و مشوقم بوده و پسرم که پا دشاه و یکه تاز قلب عاشقمه احساس می کنم به معنای واقعی نامم خوشبختم و البته موفق و این موفقیت و این شادی رو که ساده هم به دست نیومده اول تقدیم می کنم به روح بزرگ مادرم که یقین دارم تمام این سالها همراهم بوده و بعد به نگاه مهربان و همیشه نگران پدرم.


 
آثار این نویسنده/ویراستار
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*