یکی از من

چشمانم را بستم و سرم را به کابینت تکیه دادم. دلم بعد از ده سال کمی آرامش می خواست چیز زیادی بود؟ عطر چوب زیر بینی ام پیچید و دستی روی دستم نشست. دست ونداد بود. حرارت دستش را می شناختم. صداش از جایی نزدیک گوشم بلند شد
– این سیب زمینی های ریز شده قرار بود خلال باشن نه؟
مکث کوتاهی کردم و به سمتش برگشتم. نگاهش با دقت چهره ام را کاوید واخم کم رنگی کرد. می دانستم چشمانم تر شده است. انگشت شستش را نرم زیر چشمم کشید
– می دونی هر وقت بخوای حرف بزنی من دربست در اختیارتم؟
سرم را آرام تکان دادم. ادامه داد
– می دونی هر تصمیمی بگیری. هر اتفاقی پیش بیاد من پشتتم؟
می دانستم. انگشتش را تا روی لبم امتداد داد
– می دونی دیوونه میشم وقتی چشمات بارونی میشه. وقتی لبات میلرزه و کاری از دستم برنمیاد؟
جوابی ندادم. دست دیگرش که روی کمرم قرار گرفت، ضربان قلبم بالا رفت. چرا با من این کار را می کرد؟ چرا حالا که من مجبور بودم به ماهان فکر کنم خودش را در همه جای ذهنم جا می داد؟ چرا روزهایی که می خواستم از یاد و فکر ماهان فرار کنم حضورش انقدر محسوس نبود؟ چرا درست همین حالا که من قصد فرار از او را داشتم محبت هایش محسوس تر شده بود؟ ... شاید هم هیچکدام این ها جز چشمان من که به روی واقعیت باز شده بود تازگی نداشت. عقل و دلم همزمان می گفتند " بمان. کجا را داری بهتر از اینجا؟ چه کسی را داری بهتر از ونداد؟" اما صدای پسر بچه ای شش ساله و نگرانی از دست دادنش اجازه نمی داد خودم را رها کنم. آرام نامش را صدا زدم تا بلکه قطع شود این جریان قوی احساسی که همه وجودم را در برگرفته بود و همه مقاومتم را برای رفتن از من می گرفت. عاجزانه گفتم
– بزار برم
لبخند کم رنگی زد. چشمانش را به چشمانم دوخت و عمیق نگاهم کرد
– کجا بری؟ نگرانتم من. خوب نیستی .
زن ها خیلی راحت می توانند احساس دوست داشتن مردی را که مقابلشان ایستاده و به چشمانشان خیره شده حس کنند. گرچه برای اطمینان همیشه نیاز دارند که این دوست داشتن را از زبانشان هم بشنوند. بشنوند و مطمئن شوند که خیالاتی نشده اند. اما برای فهمیدن همیشه هم نیاز به شنیدن نیست ... این نگاه روبه رویم را می فهمیدم. حرفی نمیزد اما من می فهمیدم. حسم درست مثل وقتی بود که در خانه را باز می کنی و غذا را ندیده از روی بویش نوعش را تشخیص می دهی یا مثل وقتی که پارچه ای را نمی بینی و تنها با لمسش جنسش را تشخیص می دهی. بوی این دوست داشتن همه جا پخش بود و من جنس این نگاه را به خوبی حس می کردم. مرد مقابل من حرفی نمی زد اما حمایت هایش، نگرانی هایش، بودن هایش انقدر زیاد بود که به مرور زمان بی آنکه بفهمم یا بخواهم محبتش تا عمیق ترین لایه های قلب و ذهنم رسوخ کرده بود. ونداد مقابلم به ظاهر حرفی نمیزد اما من مدت ها بود از پس آن نگاه روشنش محبتی را می دیدم که عجیب حالم را خوب می کرد و نمی فهمیدم چرا عجیب تر پس میزدم این محبت خالص و بی ریا را. محبت ونداد چیز تازه ای نبود و عدم اطمینانم از واقعی بودنش کلاهی بود که سر خودم می گذاشتم تا باز هم بتوانم فرار کنم. مشکل من تنها ترس از دست دادن تیام نبود. چیزهای دیگری هم بود که از آنها سر در نمی آوردم. چیزهایی که او را هم وادار به سکوت کرده بود. نگاهی به نی نی چشمانش کردم و سوالی همه ذهنم را در بر گرفت. این روزها ونداد از پس نگاه من چه می خواند؟ نگاهی که هنوز خودم نتوانسته بودم معنی اش کنم را اویی که مرا از من بهتر می شناخت می فهمید؟
آرام، مثل یک آه پر از حسرت از ته دل صدایم زد
– باده ...

از فرق سر تا نوک انگشت پایم را لرزی خفیف گرفت. این باده با همه باده های عالم فرق داشت. این باده گفتن آتش به جان می کشید. می نخورده مست می کرد. نگاهم قفل طلایی های خوش رنگش شده بود. قفل چشمانی که آرامش را به روحم هدیه می داد. لبخند کم رنگی زد. سرش را بلند کرد و لب هایش روی پیشانی ام نشست

335,000 ريال
پرفروش‌ها
محبوب‌ترین‌ها
تجدید چاپ‌ها
در دست چاپ
کتب در حال اتمام

اعضای آنلاین
  • admin2

آمار افراد آنلاین
تعداد افراد آنلاین: 1 نفر
اعضای آنلاین: 1 نفر
کاربران مهمان: 1 نفر

ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*