نوژن
نوژن

نوژن

عنوان: نوژن
کد کالا:
نویسنده:

فوژان برقیان


شابک:

9789647543682


نوبت چاپ:

دوم


ناشر:

علی


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


تعداد صفحه:

416


تیراژ:

2000

60,000  54,000  ريال
وضعیت: موجود
طرح جلد (0)
محتوا (0)

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش/ گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش دلربای همه آن نیست که عاشق بکشند/ خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش جای آن است که خون موج زند در دل لعل/ زین تغابن که خزف مشکند بازارش بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود/ این همه قول و غزل تعبیه در منقارش ای که از کوچهٔ معشوقهٔ ما میگذری/ بر حذر باش که سر می شکند دیوارش آن سفر کرده که صد قافله همره اوست/ هر کجا هست خدایا به سلامت دارش صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد‌ ای دل/ جانب عشق عزیز است فرو مگذارش صوفی سر خوش از این دست که کج کرد کلاه/ به دو جام دگر آشفته شود دستارش دل حافظ که به دیدار تو خو گر شده بود/ ناز پرورد وصال است مجو آزارش از بالای عینک ظریفش نگاه با ‌نمکی کرد،مثل عادت همیشگی‌اش آبرو‌های نازکش رو کشید بالا وبا پشت چشم نازک کردن عشوه باری انگشتش و لای کتاب گذاشت تا صفحه رو گم نکند.خنده‌ام گرفت،بعد این همه سال هنوز هیچ تغییری نکرده بود.هنوز همون پانی شر و شیطون سابق بود که با دیدنش همه غم و غصه‌ها فراموش میشد. گفتم:خوب استاد،نتیجه؟ عرضم به حضور مبارک که شاعر میگه کرم از خود درخته! قری به سر و گردنش داد و همانطور که بشکن میزدخواند: این همه ناز و ادا کی‌ میره این همه راه غش غش خندیدم و گفتم:تا کور شود هر آنکه نتواند دید. چشماشو گرد کرد و همانطور با غیض جواب داد: بله دیگه ناز کش داری ناز کن نداری بفرما پاهات و دراز کن.تا وقتی‌ دور،دور شماست وضع همینه.بفرما خواجه هم همین و میگه.دوباره کتاب و باز کرد و بیت آخر و خوند: دل حافظ که به دیدار تو خو گر شده بود ناز پرورد وصال است مجو آزارش این بار کتاب را کامل بست و عینکش را هم از چشمش در آورد. بی‌ حوصله گفتم:حالا که چی‌؟از سن ناز کردن منخیلی وقته که گذشته؛یک؛دو اینکه اصلا من و پندار هیچ کدوم اهل...... با لحن شیطنت آمیزی گفت:حالا کی‌ حرفی‌ از پندار زد؟ پرسش گر نگاهش کردم که گفت:پندار به دردتو نمیخوره،منظور من نوژن بود. چیزی ته دلم تکان خورد.درست مثل همان روزها.نهایت سعی‌ام را کردم که به رویم نیاورم.با لودگی جواب دادم: -داداشت میدونه که داری پیش من براش میزنی‌؟ نگاهش رنگ جدیّت گرفت: ببین هستی‌،من خوب فکر کردم.تو و نوژن قسمتتون اینه.تا کی‌ میخواهین خودتون رو گول بزنین..... حرفشو بریدم و گفتم: -این قصه‌ها رو برو برای رئیس عزیزت بگو. -نه برای تو میگم چون می بینم هنوز هم بچه ای.خیلی‌ خری،هستی‌. -آره راست میگی‌ ولی‌ بهای خریت هام رو هم دادم.تو...تو چه میدونی‌ به سر من چی‌ اومده؟تو و اون نوژن فقط...فقط...اه باز سیل اشک بود که پشت پلک هام جمع شده بود و من با بد بختی سعی در پنهان کردنشون داشتم اما زخمی که سر باز کند،کاسه‌ای که پر و سرریز شود،سینه‌ای که غم بادگرفته باشد،مگر چه قدر میتواند تحمل داشته باشد. همان طور که روی تخت نشسته بودم پاهایم را جمع کردم،سر روی زانو‌هایم گذاشتم و اجازه دادم غصهٔ خاطرات از دست رفته‌ام قطره قطره از چشمانم سرازیر شود.وقتی‌ دست پانی موهایم را نوازش کرد من عاجزانه از خدا خواستم که آن روزها برگردد و به یاد همان روزها سر روی سینه پانی گذاشتم و در آ غوش مهربانش غصه‌هایم را سیر باریدم.وقتی‌ بالاخره آرام گرفتم پانی رفت یک لیوان آب برایم بیاورد.پانی آهسته گفت:منو به بخش.اصلا فکر نمیکردم اینطور به هم بریزی.سر تکان دادم و گفتم:تقصیر تو نیست.تقصیر هیچ کس نیست جز خودم.چه مفت زندگیم و باختم!پانی داشت متعجب نگاهم میکرد.عاقبت گفت:چی‌ تو رو اینقدر داغون کرد هستی‌؟فقط توانستم زهر خند بد منظری بزنم و باز ساکت از پنجره به بیرون نگاه کنم.آفتاب توی حیاط پخش شده بود و من چه قدر آرزو می‌کردم مثل همان سال‌ها دوباره گرما و نشاط زیر پوستم بدود.همان سال‌های که الان به نظرم خیلی‌ دور می‌‌آمد.مثل یک خاطرهٔ رنگ و رو رفته یا یک عکس کهنهٔ قدیمی‌.صدای پانی دوباره به عالم امروز کشاندم: -هستی‌ ما هیچ وقت نفهمیدیم بین تو و نوژن چی‌ گذشت و قضیهٔ شما دو تا چی‌ بود؟حداقل من یکی‌ چیزی نمیدونم.پندار رو که میشناسی،هیچ وقت از تو و نوژن چیزی برام نگفت.چی‌ تو رو به اینجا کشوند هستی‌؟بگو،دیگه سکوت نکن،برای خودت میگم وگر نه... دوباره نگاهم کشیده شده بود به پنجره و. آفتاب هوس انگیزش.ناخود آگاه گفتم:کاش هنوز کوچیک بودم. پانی ادامهٔ حرفش را نگفت و منتظر ماند.حرفهایم سر ریز کرده بود.دل تنگم دیگه بیشتر از این جا نداشت.


 
نظرات کاربران
  • میترا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/7/10

جز معدود داستانهایی بود که خیلی دوست داشتم در عجبم چرا تو چاپ دوم موند. واقعا کاری بود که ارزش خوندن داشت
  • افسون
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/4/7

با سلام
به نظر من يكي از كتاباي خوبه نشر علي با يه قيمته خيلي خيلي مناسب همين كتابه و از خيلي كتاباي ديگه كه شهرت پيدا كردن خييييلللليييي برتره
فقط يه مقدار براي من قضيه نگين و توژن مبهم بود وگرنه ميتونم به جرات بگم كتاب خيلي خوبي بود
دوسش داشتم ممنونم
  • عبدال نگهبان
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/2/12

از شما متشکرم
  • ماريان سپهري
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/11/19

سلام و خسته نباشید،
مرسی نویسنده محترم زیبا و عالی بود.
مرسی نشر خوب علی
پاینده باشید دوستان رمان خوان
  • سارا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/10/1

رمان جالب و جذابی بود و البته خوب نوشته شده بود من اون قسمتی که احضار روح میکنن رو خیلی دوست دارم واقعا فضا سازیه تکی داشت و به هیچ عنوان تکراری نبود به امید موفقیت برای همه ی نویسندگان ایرانی..
  • انا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/9/6

به نظر من رمان خیلی قشنگی بود و پیام خیلی خوبی داشت این بود که به راحتی و بدون تحقیق چیزی را باور نکنیم
  • ماندانا
  • محدوده سنی:
  • 1391/3/27

من قلم این نویسنده را خیلی دوست دارم. سالهاست منتظر کتاب جدید از ایشان هستم ولی خبری نیست.
  • مهسا
  • محدوده سنی:
  • 1391/3/18

عالی بود .
  • سحر
  • محدوده سنی:
  • 1391/2/29

زیبا بود! باتشکر
  • سمیه چگینی
  • محدوده سنی:
  • 1391/1/19

من این کتابواولین بارازکتابخونه گرفتم وخوندم.روزی که میخاستم برم پسش بدم کلی گشتم اول براخودم خریدم.خیلی جذاب وعالی بود.ازجمله کتابایی که آدموجذب میکنه.ممنونم
  • donya
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/19

daste nevisandeye mohtaram dard nakone romane zibayi bood
  • احسان
  • محدوده سنی:
  • 1390/10/30

عالی ولی چرا بعد از گذشت چند سال ما دیگه از همچین نویسنده ی توانای کتاب جدیدی ندیدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  • گندم
  • محدوده سنی:
  • 1390/8/19

قشنگ بود من که برای مردن پسره خیلی گریه کردم
  • رویا
  • محدوده سنی:
  • 1390/7/12

اصلا جالب نبود ....
  • پرستو
  • محدوده سنی:
  • 1390/5/5

من سال 86 این کتابو خریدم و بی برو برکرد عاشقش شدم تک بوده و هست وخواهد موند...مرسی
  • منیره
  • محدوده سنی:
  • 1390/4/24

خوب بود.
  • محیا
  • محدوده سنی:
  • 1390/2/3

خوب بود ولی مگه میشه مسئله به این حساسی رو یک مرد اینقدر سرسری بگیره. چون فکر می کنم موضوع بچه دار شدن برای مردها بسیار مهم است. (اینجاست که میشه گفت داستانه دیگه!)
  • ناهيد
  • محدوده سنی:
  • 1389/12/1

خيلي خيلي قشنگ بود
  • ارمیا
  • محدوده سنی:
  • 1389/11/3

همه چیز کتاب عالی بود فقط سبکش تکراری بود
  • هليا
  • محدوده سنی:
  • 1389/10/12

رمان قشنگي بود و از خوندنش لذت بردم. خيلي اتفاقي اين رمان رو ديدم و اگه چند روز پيش ليست كتابهاي سايت رو نمي ديدم و كامنته رو نمب خوندم شايد اصلا روحم هم خبردار نمي شد چنين رماني هست. پيشنهاد مي كنم ستوني هم داشته باشيد كه كتابهاي قديمي رو هر هفته به خواننده ها معرفي كنين. و البته ستوني هم براي پر امتياز ترين كتابها از ديدگاه خواننده ها
ممنون و خسته نباشيد
  • bita
  • محدوده سنی:
  • 1389/9/23

vaghean ketabe ghashangi bo0d
  • سپیده
  • محدوده سنی:
  • 1389/9/6

ممنون از مهربونی ات آرزوی عزیز... .
بنده رو که حسابی شرمنده ی لطف بی کرانت کردی...
دیر کامنت تو رو دیدم دوست خوبم و نشد که بگم پایان خوبی داشت.
  • آرزو ذریه عباسی
  • محدوده سنی:
  • 1389/7/27

کتاب خوبی بود.ولی به نظر من بخشیدن نوژن به خاطر تهمتهایی که به هستی زد.خیلی کار اشتباهی بود.و واقع بین بودن حنانه خیلی منو تحت تاثیر قرار داد و برای کتی و دارا دلم سوخت...در کل کتاب جالبی بود.مرسی نشر علی...و با تشکر از نویسنده محترم کتاب...خسته نباشید.
  • tina
  • محدوده سنی:
  • 1389/7/4

ketabe khoobi bood
  • لیلی
  • محدوده سنی:
  • 1389/7/3

مرسی از لطف شما ارزو جان. پایان این کتاب و کلا این کتاب بسیار زیباست. حتما بخونش.
  • آرزو ذریه عباسی
  • محدوده سنی:
  • 1389/7/1

لیلی وسپیده عزیز خیلی ممنون از نظریات صادقانتون فقط تو نظریاتتون حتما به اینکه کتاب پایان خوبی داشت یانه؟اشاره بکنید چون شما دو نفر خیلی ماهرانه داستانارو نقد میکنید.ونظرهای خوبی رو ارائه میدین.مرسی
  • لیلی
  • محدوده سنی:
  • 1389/6/24

آگرین جان. شما نظر خودتونو اشتباها تایپ کردید. این نظر در مورد کتاب پشت پلک شب بود که شما در این قسمت کتاب نوژن گذاشتید . دوستان دقت کنید. این نظرات برای نویسنده و خواننده ها ونشر علی خیلی مهمه . مرسی.
  • agrin
  • محدوده سنی:
  • 1389/6/8

ketabe khobi bod ,albate mitonest behtar tamum beshe,albate ye chiziam vasam soal bod ,va un
in bod ke ,age amir shagerde manda bode, vaghean tashabohe familiye madaresh ke az ye khanevadeye sarshenash bode ba ostadesh barash soal bevojod nayovorde bode?
  • ملیکا امامی
  • محدوده سنی:
  • 1389/6/1

جالب بود
  • shadi
  • محدوده سنی:
  • 1389/4/25

ketab ghashangi bOOd
  • لیلی
  • محدوده سنی:
  • 1389/4/22

عالی بود. من عاشق این عشق نوزن و هستی شدم. ولی مردها چطور در مورد مساله مهمی مثل بچه دار شدن انقدر ساده تسلیم میشند که با نظر یک پزشک قیدش رو بزنن. این یک خرده غیر منطقی بود. ولی با این حال من عاشق این کتاب شدم.
  • سپیده
  • محدوده سنی:
  • 1389/2/22

جالب بود و بسی خواندنی... .
  • باران
  • محدوده سنی:
  • 1388/12/16

جالب وجذاب
  • آگرین
  • محدوده سنی:
  • 1388/12/11

قشنگ وجذاب بود من هم از شخصیت پردازیش هم از نگارشش خیلی خوشم اومد
  • maryam khodadady
  • محدوده سنی:
  • 1388/12/5

كتاب قشنگي بود
  • شهرزاد
  • محدوده سنی:
  • 1388/10/16

جالب بود
  • سیده پریسا حسینی
  • محدوده سنی:
  • 1388/9/9

کتاب خوبیه
  • سمیرا
  • محدوده سنی:
  • 1388/8/25

کتاب خیلی قشنگی هستش
  • sahar
  • محدوده سنی:
  • 1388/8/15

ketabe amoozande ee bood
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*