می تراود مهتاب
می تراود مهتاب

می تراود مهتاب

عنوان: می تراود مهتاب
کد کالا:
نویسنده:

مریم رضاپور


ناشر:

علی


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


نوبت چاپ:

سیزدهم


تعداد صفحه:

696


شابک:

9789647543637


تیراژ:

700

420,000  357,000  ريال
وضعیت: موجود

تا کی می خوای به این لجبازی هات ادامه بدی مهتاب؟

خاله فروزان بود که برای اولین مرتبه سرم داد می کشید. حوصله اش را نداشتم. حوصلهء هیچ کس را نداشتم. چرا نمی گذاشتند به حال خودم بمونم؟ چرا هر روز دوره ام می کردند و به نوعی باعث آزارم می شدند؟ خاله فروزان باز هم شروع کرد اما این مرتبه آرام تر. بلند شد اومد کنارم نشست. دستم را میان دستانش گرفت و گفت: تو با کی سر لج داری دختر؟ هان؟

این سوالی بود که بار ها ازم پرسیده بودند و من بی حوصله و خسته جواب دادم: با بخت سیاهم، با اقبالم، با خودم، می فهمین؟

خاله فروزان باز بر افروخته شد و گفت: همیشه همینو می گی. کدوم بخت سیاه؟ کدوم اقبال؟ همون بختی که خودت دستی دستی سیاهش کردی؟ همون اقبالی که فقط تو اونو بد می بینی؟ تو دختره ی خیره سر دیوونه عرصه ی زندگی رو به همه تنگ کردی. مگه بخت چند مرتبه در خونه ی یک نفرو در میزنه؟ تازه تو دختر خوش شانسی هستی که بخت برای بار دوم اومده سراغت. اما تو، تو دختره ی دیوونه در کمال خودخواهی اونو پس می زنی. اون دفعه بچگی کردی حالا چی؟ حالا که بچه نیستی پس یقین دارم دیوونه ای. نه عزیز من تو خودخواهی. تو سال ها سد آرامش و آسایش مادرت شدی. که خب زیاد هم مقصر نبودی. اونو میشه به قول خودت پای اقبال گذاشت. اقبالی که با مادرت یار نبود. اما حالا چی؟ حالا که اقبال به تو و اون رو کرده. چرا باورش نداری؟ جواب منو بده مهتاب. با توام چرا مثل مجسمه به من زل زدی؟ فرح سالهاست دکتر رو سر می دوونه. چرا؟ به خاطر وجود تو که مثل بختک ... حرفش رو خورد و دیگه ادامه نداد. لحظه ای لب گزید و با لحنی آروم تر ادامه داد: مهتاب، عزیزم، گلم، قشنگم، بیا و دست از لجبازی بردار. عرفان امروز به من زنگ زد و ازم خواست با تو حرف بزنم شاید سر عقل بیایی. مهتاب، مهتاب چرا اینطوری شدی؟ چرا رنگت پریده؟ عزیزم جواب منو بده.

خاله فروزان دستپاچه چند مرتبه پیاپی به صورتم نواخت و من دیگر هیچ نفهمیدم.

صدای اذان از دور دست ها به گوش می رسید. چشم باز کردم توی اتاق خودم و روی تختم بودم. کی آمده بودم؟ چه کسی منو آورده بود؟ به یاد نداشتم. پنجره باز بود. نسیم سحری پوست صورتم رو نوازش می داد. در آن سکوت نیمه شب صدای گوش نواز اذان که تا عمق جان نفوذ می کرد حال و هوای عرفانی ... وای عرفان! با تو چه کنم عرفان؟ خدایا دارم دیوونه می شم. نام عرفان و یاد اون داره دیوونه ام می کنه. چند روزه که مدام میرم جلو آینه و مثل دیوونه ها با خیالش صحبت می کنم. بار ها حرف دلم رو بهش زدم. توی آینه به چشاش زل زدم و لب باز کردم، اما تا اومدم حرف آخر رو بزنم، تا اومدم بهش بگم که با پیشنهادش موافقم، چشمم افتاده به یک جفت چشم پر آب که نگاهش رو ازم می دزده.همون چشایی که غم توش خونه کرده و منتظر یک تلنگره که دیگ احساسش رو به جوش بیاره و سرریز بشه. چشای خودم که داره خودمو به آتیش می کشه، که نگاهش شده سراسر درد و ماتم. نگاهی که وجودم رو مسخر کرده و اجازه نمی ده به عرفان جواب بدم و هم خودمو راحت کنم و هم خانواده مو. ای بخت سیاه با من چه کردی؟ یقه ی تو رو بگیرم یا خودم رو؟ کی مقصره؟ ببین چی به سرم آوردی؟ به چشمام نگاه کن ببین به چه روزی در اومدند! همون چشایی که یه روز سرشار بود از برق شیطنت. برقی که گاهی خودم می رمیدم ازش. اون برقی که ورد زبون خاله فروزان بود و می گفت یه نوری تو چشای مهتابه که تو چشم هیچ کس ندیدم. خانم جان می گفت فضولیه. دایی فربد می گفت کنجکاویه. مامان می گفت شرارته و خودم معتقد بودم شادی و شیطنت دخترانه اس، عشق و امید به زندگیه، شور جوانیه. حالا کو اون چشای رقصان و بی قرار؟ پس چرا این تصاویر شاد و خندان زیر هاله ی خاکستری غم فرو رفته؟ حالا دیگه هر وقت جلوی آینه می ایستم نگاهم رو از خودم می دزدم. چرا؟ خب معلومه، چون دارم گریه می کنم. آره خدای خوبم می بینی که دارم گریه می کنم. پیش از این گریه هم از ترسی کودکانه بود و اینک، درده و ماتم. خانم جان همیشه می گفت پشت خنده ی مستانه یه گریه ی قلمبه خوابیده.

دست بردم اشکم رو ستردم. خسته ام. خسته از همه، از روزگار، از خودم، از بخت ناخوشم، همون که همه به خوشی باورش دارند و مدام دوره ام می کنند که چرا پشت پا بهش می زنم اونم برای مرتبه دوم! اما خدا جونم تو خوب می دونی که من هنوز باور ندارم که دفعه ی پیش بخت یار من بوده! اصلا مگه اقبال جایی توی سرنوشت من داشته؟ بنده ی ناسپاسی نیستم. قربون خدای خوبم هم میرم هزار بار. خدا جونم، هر چی که مقدرم کردی پذیرفتم. اما حرف دلم رو با تو یکی که باید بزنم. مگه نه؟ اون چیزی که اطرافیانم اسمش رو اقبال می گذارند من ترحم گذاشتم. همون که اکثر قریب به اتفاق مردم رو فراری میده و من یکی رو بیشتر. چرا که سایه ی پر مهر پدر و دست نوازشگرش رو هیچ وقت روی سرم احساس نکردم. هر کس از گرد راه رسید از سر مهر و شاید دلسوزی دستی به سرم کشید. اما تو خوب واقفی خدا جون که هزار دست کار یک دست رو نمی کنه و هیچ کس با تمام محبتش نتونست جای خالی پدر رو برام پر کنه. خدایا تو از هر کسی بهتر می دونی که بچه های یتیم دلی نازکتر از شیشه و لرزون تر از حباب دارند. تمام نعمتهای دنیا نمی تونه خلاء زندگیشون رو پر کنه. عقده ی تنهایی همیشه با من بوده و هست. اگر چه دختر شاد و شنگولی بودم و عظمت غمم رو کتمان می کردم اما این کمبود همیشه باهام بوده و من سعی می کردم دردم رو لا به لای لودگی هام مخفی کنم. شاید هیچ کدوم از اطرافیانم این احساس تلخ بی پدری که تا اعماق جانم ریشه دوانیده بود رو درک نکرد، چرا که چون دیگر بی پدران سر در گریبان نبردم، ناله سر ندادم، شکوه نکردم. گفتم و خندیدم و مسخرگی کردم. انگار که دنیا تا بوده و هست به کام لااقل من یکی چون شهد شیرینه. خدایا اگر چه نه پدری داشتم و نه خواهر و برادری که درد تنهایی ام رو با اونا قسمت کنم و نه مادری در جایگاه مادرانه. گر چه خیلی دلسوز و نگران، اما خوب می فهمیدم که خود دردی جانکاه در سینه داره که لا به لای مشغله ی زندگی پنهانش می کنه. لیکن خدایا اگر این نعمات طبیعی رو به من ندادی به جای اون دلی دادی به وسعت دریا. دلی پاک و شفاف همچون آینه. و حق عاشق شدن رو. دادی یا ندادی؟ مگر تو خودت حق عاشق شدن به نوع بشر اعطا نکردی؟ آیا ما بندگانت حق نداریم دوست بداریم؟ و تو می دانی که من با تمام وجودم عاشق شدم. تمام سلولهای تنم، تمامی وجودم، روحم و جسمم چقدر اونو می خواست و چه زجری کشیدم من که اونو در اختیار داشتم، حق طبیعی خودم بود و خودم رو از دسترسش دور نگه داشتم. من و اون زیر یک سقف و گرچه نزدیک هم، لیک از هم دور بودیم. درست مثل دو خط موازی. می دونی چرا خدا جون؟ چون تو خودت به بندگانت عزت نفس دادی. تو به اونا غرور دادی. اون غروری که بهشون شخصیت بده، نه اینکه بادشون کنه. همون خصلتی که سبب میشه بی جهت و به جبر سر تسلیم فرود نیاریم. من هم عزت نفس داشتم. و تو خودت می دونی که چقدر دوستش دارم و هنوز هم دارم. حالاخدای خوبم تو که عادل ترینی، قضاوت کن آیا دوست داری بنده ات خوار و ذلیل بشه اونم در راه دلدادگی؟ این پسندیده بود که عمری چون یوغ به گردن اون عزیزی در آویزم که از سر جوونمردی دستم رو گرفت و خواست همراهم باشه. من عاشقش بودم اما آیا اونم بود؟ نه. هر کسی که ندونه تو که خوب به اسرار دل بندگانت واقفی و می دونی که نه. اون یک جوانمرد بود اما عاشق نبود. گرچه ادعا می کرد دوستم داره. اما این حربه ای بود واسه نگه داشتن من. این دلیلی بود واسه راد منشی اش. و من نخواستم اون راد مرد زندگی اش رو فدای من کنه. زندگی رو اگه باختی دیگه نمی تونی به دست بیاری و من راضی نبودم عشقم، عزیزم، نفسم، زندگی و جوانی اش رو به پای من بریزه از سر جوونمردی. من به اون حق می دادم که عاشق باشه و طعم شیرین اونو بچشه. هنوز هم میدم. خوشحالم که یک مرتبه توی تمام زندگی ام تونستم تصمیمی عاقلانه بگیرم گرچه این میان بازنده بودم. گرچه این تصمیم به نفع خودم نبود. اما چه باک؟ من که زندگی ام رو باختم. این هم سزای بچگی هام بود و ساده دلی ام. من خیلی دیر بزرگ شدم. همیشه فکر می کردم دنیا یک صفحه کاغذ سفید واسه نقاشیه که اگه از طرحم راضی نبودم می تونم پاکش کنم و از اول طرحی نو بزنم. غافل از اینکه طرح زندگی بر دل عمرت نقش می بنده و پاک شدنی نیست. کودکانه قلم به دست گرفته بودم و بدون تامل خطوطی در هم برهم رسم می کردم و تا اومدم که بفهمم چه نقشی بر کاغذ سرنوشتم زدم که وقت نقاشی تموم شده بود و اسمم پایین کاغذ دهن کجی می کرد. کاش می تونستم به عقب برگردم و به دور از احساس بچه گی و به دور از لجبازی کودکانه و غرور بیجا برای زندگی ام تصمیم بگیرم.

آخ عرفان دوستت دارم می فهمی؟ بار ها نزد تو اعتراف کردم که دوستت دارم اما نه اونطوری که لازمه ی یک زندگی شیرین باشه. تو هیچ وقت نخواستی بفهمی که این دوست داشتن از کدوم جنسه. شاید هم به همون بسنده کردی و دل خوش داشتی. چرا اصرار داری بی جهت بهش رنگ عشق بزنی؟ باور کن دنیا اونطور که من و تو فکر می کنیم صفحه ی نقاشی نیست. همه چیز رو نمی شه به دلخواه نقش زد. ما نمی تونیم واقعیتهای تیره ی زندگی رو با رنگ های الوان رویاهامون به نفع خودمون تغییر بدیم. می دونم که احساس تو همون عشق پاک و آسمانیه که به من داری. می دونم عشق تو مقدسه. اما من چه کنم که چیزی به نام عشق در چنته ندارم که به پات بریزم! من درون خودم رو جستم به دنبال عشقی برای تو، اما نیافتم. عشق برای من قطعه ای از یک پازل در هم و پیچیده بود که تا به چنگش گرفتم دیدم پازل زندگی رو از دست دادم. عرفان کاش می فهمیدی که چقدر عاشقش هستم! تو از من خواستی حالا که به عشقم پشت کردم به تو رو کنم فقط به این دلیل که دوستت دارم و برام عزیزی. عرفان جان مگر هر دوست داشتنی به عشق ختم می شه؟ بهت گفتم. گفتی شاید و امیدواری. گفتم با اون چه کنم که یادش هنوز عذابم می ده. گفتی توی خیالت باشه شاید فراموشش کردی. گفتم اگه نکردم چی؟ اطمینان دادی عشقی که نثارم می کنی یاد اونو کمرنگ می کنه. گفتم این خیانته به تو. گفتی چون خودم واقفم خیانت نیست و باز اطمینان دادی که با عشقت یاد اونو از توی ذهنم پاک می کنی. اما تو می دونی که عشق او و خاطرات او توی وجودم نقش بسته و هیچ قدرتی قادر به پاک کردنش نیست. چطور به تو بفهمونم که تمامی وجودم اونو طلب می کنه و دلتنگ اون نگاه پر غرور و مردانه اش. اون نگاه زلال، اون نگاه پر از تمسخر. اون نگاه مهربون و نگران، نگاهی که همیشه پر از حرف و حدیث بود. ای خدا سرم باد کرده و الانه که بترکه. خداوندا یاد آوری خاطرات تلخ و شیرین گذشته آتش به جانم می اندازه. گر گرفتم. دلم خیلی هواشو کرده هر روز هوای دلم همینه، امروز بیشتر. اما باید بجنگم با نفسم. حداقل وجود سارا تایید محکمیه واسه اینکه دیگه دیر شده. شاید اگه سارا نبود خدا جون التماست می کردم که ما رو دوباره به هم برسونی چون خودت می بینی که جونم داره به لبم می رسه. آره خدای خوبم شاید اگر سارا نبود به قیمت زیر پا گذاشتن این غرور لعنتی که گاه راه نفس آدم رو می گیره و باید ها رو تبدیل به نباید می کنه اونو از تو طلب می کردم. اون نگاه سرشار از عشق و اون وجود با گذشت و مردونه که امروز متعلقه به مادر سارا. همون وجودی که روزی نزدیک ترین فرد زندگی ام بود و من قدرش رو ندونستم.

اکنون می دونم که چنین حقی ندارم. او اینک زندگی خودش رو داره. سارا داره و همسری خوشبخت که نمی دونم کیه و نمی خوام که بدونم. بله حسودم. خدا جون خجل نیستم بلکه به این خصلت می بالم. گرچه حسادت نزدت خدا جون نکوهیده اس. اما من معتقدم حسادت تنها خصلت پسندیده ایه که چون در وجود زنی ریشه کرد باعث میشه با همه ی نیرو و توان پایه های زندگی اش رو با چنگ و دندون نگه داره. اما متاسفانه زمانی در من ریشه گرفت که پایه ی زندگی ام رو از کف دادم. خدایا، خودت می دونی که من زیاد هم مقصر نبودم. سرنوشت به قدری سریع برام رقم خورد که حتی فرصت نشد بفهمم عشق بود یا ترحم که دامن زندگیم رو گرفت ...


 
نظرات کاربران
  • عادله آبادیجو راوری
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/9/16

سلام من این کتاب رو چند سال پیش خوندم کتا ب خوبی بود ولی اوایل داستان کمی کسل کننده بود
  • الناز
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/3/21

کتاب بدی نبود
ولی اینکه شایان همه جا بود و به مهتاب کمک میکرد یه کم غیر واقعی بود
  • مهدیس
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/2/30

سلام
این کتاب واقعا عالیییییییییییییییییی بود
  • سپیده عسگریان
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/10/14

کتاب خوبی بود اما اوایلش فوق العاده کسل کننده بود
  • شقایق
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/8/7

کتاب غزال فوق العاده ترین کتابی بودی که از نشر علی خوندم اما............
می تراود مهتاب جای سوال داره که نویسنده فقط با ذهنیاتش حرف میزنه و کسل کنندست خیلی
اصلا نویسندگی حرفه ای درونش دیده نمیشه
من انتقاد میکنم برای اینکه شاید نقطه ضعف ها از بین بره و نقاط قوت بیشتر بشه
با تشکر از نشر علی و نویسنده عزیز
  • سارا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/6/2

کتابتون در اوایل خیلی خشک وکسل ویکنواخت بود ولی در ادامه خوب شد...
  • باران
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/5/20

رمان خوبی بود دوستش داشتم اما ی سوال برام مطرح شده عده ی زن باردار چیه ؟؟مگه نه اینکه تا بچه ش متولد نشه نمیتونه ازدواج مجدد داشته باشه پس مهتاب چطوری ب محض جداییی از شروین با شایان ازدواج کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  • فزیبا
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/2/20

افرین عالی بود
  • مينا.ج
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/2/9

مرسي خانم رضا پور واقعا كتابتون رو دوست داشتم به نظرم خيلي لطيف و دوست داشتني بود و روزهاي زيادي رو باهاش زندگي كردم و هنوز هم بعد از يك سال كه ازخوندنش گذشته ولي هنوز بهش فكر ميكنم
  • شیرین جمشیدی
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/2/6

سرکار خانم رضاپور عزیز سلام واقعا" کتاب فوق العاده ای بود من خیلی لذت بردم شما قلم روان و گرایی دارید .می دانید من ای کتاب رو در مدت کمتر از دو روز خوندم .نه خواب داشتم و نه خوراک .شما انسان بسیار باهوش هستید. از مدیر نشر علی هم بابت کیفیت خوب کتاب ها و انتخاب نویسندگان توانمند کمال تشکر را دارم.
  • فرنـاز
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/1/31

رمان اوائلش خیلی کسل کننده بود، فقط از اون جایی که با شروین ازدواج کرد جالب شـد...
درکل نظر من اینه که متوسط بود.
و اگر انقدر نویسنده اوائل داستان رو کش نمیداد و به نحوی جذاب ترش میکرد رمان خیلی خوبی میشد.
البته کاملا سلیقه ای هستش و من از این رمان تعریف زیاد شنیدم.
به امید موفقیت بیشتر.
  • باران
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/12/21

این کتاب جزو کتاب های خوب نشر علی ست.دوستش داشتم و خوندنش رو به دوستان توصیه می کنم.ممنون از نویسنده ی عزیز
  • ن.ابیانه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/11/21

باسلام
ضمن تشکر از خانم رضا پور، میخواستم بگم 300 صحفه اول کمی تکراری و خسته کننده بود اما از آن به بعد را تا صبح بیدار موندم و خوندم خییییییییییییییلی زیبا و احساسی بود.
خسته نباشید
  • سارا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/11/16

خییییییییلی قشنگ بود دست نویسنده درد نکنه مرررررررررررررررررررررررسی
  • آمنه لاهوتي
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/11/4

سلام خانم رضاپور عزيز_بهتون تبريك ميگم قلم رسا و قشنگي داريد .دامنه لغاتتون عاليه خصوصا تو پس از باران_ميتراود مهتاب اولين كتاب نشر علي بود ك بدستم رسيد و باعث شد با اين نشر آشنا شم و بابت اين من به شما ارادت خاصي دارم_ولي چرا كم كاريد؟كتاب جديدي نداريد؟انشاءالكه كه به زودي شاهد باشيم_مويد و سرفراز باشيد
  • مریم خسرونژاد
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/10/26

سلام خسته نباشید کتاب فوق العاده ای بود من 3 بار خوندمش منتظر کتابهای بعدیتون هستم.
  • غزال
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/7/30

سلام.رمانش عالی عالی عالیه.به همه کسانی که نخوندن پیشنهاد میکنم حتما حتما این رمان زیبارو بخونن.باتشکر خیلی زیاد از خانم رضاپور.
  • ناهید
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1392/7/19

عالی بود لذت بردم بخونیدش
  • هانیه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/6/11

واقعا رمان قشنگی بود و من با شخصیت مهتاب کلی کیف کردم....
با تشکر از نشر علی...
  • sahel kamani
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/6/4

خط به خط کتب حفظ شدم از بس که خوندم
  • بیتا
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1392/5/24

سلام به نویسنده و نشر خوبی تبریک میگم بند بند نوشته های ایشون شیرینن
  • فائزه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/5/21

فوووووووووووق العاده بود
خانم رضاپور کاش کمی پرکارتر بودین
قلمتون برای نوشتن بی نظیره...
ممنون
  • مهسا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/5/9

خانم رضا پور کتابتون عالی بود ولی شخصیت مهتاب خیلی پرحرف و لوس و مغرور بود اگر یکم شخصیتش خانم تر و سنگین تر بود و خیلی با خودش فکر نمیکرد و حرف نمیزد کتاب بیست بیست میشد ولی میتونم بگم داستان بسیار خوب و جذابی داشت
  • mahshad
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/5/4

رمان جالبیه خوندم قشنگ بود
  • تسنیم
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/5/3

تبریک خانم رضاپور غزیز
رماننتون بسیار صمیمی و به دور از هرگونه تکلف بود ، چیزی که همه ی ما تو زندگی مون می بینیم و این بزرگ ترین موفقیته
  • الی
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/3/17

سلام . عالی بود .از خوندنش لذت بردم .به بقیه هم این کتاب رو پیشنهاد می کنم بخونند.
  • الی
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/3/17

سلام . عالی بود .از خوندنش لذت بردم .به بقیه هم این کتاب رو پیشنهاد می کنم بخونند.
  • میترا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/1/28

این کتاب برای همه سنین خوبه. من کتابای خانم رضاپور رو همه رو چندین بار خوندم ولی این بهترین.....بود
  • سمیرا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/12/30

سلام مریم جون .کتابتون خیلی خیلی خیلی قشنگ بود.ممنونم
  • سپیده
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/12/25

با عرض سلام و خسته نباشید به خانم رضاپور عزیز من عاشق این رمان هستم وبه همه توصیه می کنم که حتما این رمانو بخونن
  • sep
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/12/23

سلام خسته نباشید . با تشکر از قلم و داستان های زیباتون . می شه لیست کتاب های قدیمیتون را بگذارید . مرسییییییییی
  • غزال
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/12/16

بعضی از قسمت های کتاب خیلی اغراق داشت به طوری که خواننده از مسیر داستان کلا خارج میشد مثالا اینکه مهتاب انقدر با خودش صحبت میکرد و همیشه غرق تخیلاتش بود. و اینکه بعد از ازدواجش با شروین و مخصوصا بعد از مرگ خانم جونش نویسنده مدام تکرار میکرد که مهتاب (به هر بهانه ای) دستش رو میزاشته رو گوشش و جیغ میکشیده!!!!!!!!!!!!!! خیلی کلیشه ای و تکراری و خسته کننده شده بود این جیغ زدن ها به طوری که من هی منصرف میشدم از خواندن ولی دوباره به اصرار دوستم ادامه میدادم!!!!
عصبی کننده بود.
  • نگارین.
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/12/3

سلام به خانم رضاپورعزیز.
من این کتاب روتواولین چاپش خوندم وواقعالذت بردم جدیداهم دیدم رسیده به چاپ یازدهم که خب همین نشون دهنده اینه که موردپسندتونه اگربخونیدپس من به همه خوندنشوتوصیه میکنم وازنویسنده عزیزش هم به خاطرسبک نویی که نگارش کتاب داشت ممنونم.
  • تبسم
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/12/2

نثر روانی داره ارزش خوندن داشت.با ز باران هم همینطور
  • تبسم
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/12/2

نثر روانی داره ارزش خوندن داشت.با ز باران هم همینطور
  • فرزانه ع.ر
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/12/2

خیلی خوشحالم از داشتن نویسنده ی خوبی مثل مریم جون که قلم زیباشون باعث میشه خواننده از چند بار خواندن خسته نشه... :D
من تا الآن بیشتر از 10 بار خواندمش...
همچنین ممنونم از نشر علییییییییییییی
  • فاطمه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/11/24

عالی بود من عاشق کتاب خنددار هستم
  • نفیسه سلیمانی زاده
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/11/20

خانم رضاپور یکبار با اسم نفیسه اینجا کامنت گذاشته بودم ، اما به بهانه ی چاپ مجدد کتاب می تراود مهتاب باز دوباره به خاطر این کتاب و تمام اثاری که از شما خوندم می خواستم بهتون تبریک بگم ، من این کتابو به هر کسی دادم بخونه عاشقش شده و رفته خریده ، مامانم که عاشق این کتابه و بی اغراق بیشتر از 10 بار خوونده ، من کتابهای قدیمیتون مثل دو رگه ، آرزو و یه کتابی که نوشته بودید که شخصیتش هوتسا بود ، این کتاب و باز بارانو خیلی دوست داشتم ، تا کی منتظر کتاب جدیدتون بمونیم ؟ کتاب جدیدی چاپ نمی کنید ؟
  • ليلا عبدي
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/11/18

با عرض سلام وخسته نباشيد به نويسنده محترم! كارقشنگتون روديشب تموم كردم.بااحساس ولطيف بود.براتون عاشقانه ترين لحظه ها روازخدا ميخوام, مرسي!
  • نگار
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/9/25

ناز شصت داره...دست مريضا...اين و كتابو رمان ميگن...حرفايي توش نهفتست كه يا بايد عاشق باشي يا يه رمان خون واقعه اي................................................پس بدو بخون اگه نخوندي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
  • فروغ
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/9/13

سلام به دوستان. وای وای وای هر چی بگم کم گفتم .عالی خوب قشنگ زیبا
  • هنگامه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/8/29

با سلام خدمت خانم رضا پور خوبم من منتظر کتاب بعدی شما هستم تا کی باید صبر کنم؟6بار کتاب می تراود مهتاب رو خوندم 4بار باز باران رو.می خوام شاهکار بعدیتونو بخونم.تو رو خدا زودتر..... دلم میخواد پاسخ شما هم بین نظرات ما باشه.بهترین ها رو براتون آرزو دارم عزیز دلم.........
  • melika
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1391/8/25

عالییییییییییییییییییییییییی بود مرسی از نویسنده به خاطر کتاب عالی تون
  • ترانه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/8/22

خانم رصاپور نوشته هاتون متفاوت و بسیا ر زیبا هستند . من هر دو کتاب شما را خوانده ام .منتظر کتاب بعدی هستیم.
  • هاله
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1391/8/1

تقريبا يك سوم كتاب خيلي خسته كننده بودولي بقيه اش خيلي خوب بود.
  • سروناز
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/7/25

سلام .واااااااااااااااااااقعا سپاسگذارم کتابتون خیلی زیبا بود بالا ترین امتیاز و برتری هم که داشت این بود که اصلا اغراق تو کتاب نشده بود .دووووستون دارم منتظر کتابه بعدیتون هستیم.موفق باشید وسربلند
  • بهزاد خواجه وند
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/7/24

سلام به خانم رضاپور عزیز که گل کاشتن.
این کتاب فوق العاده قشنگه،کتابیه که حرف برای گفتن داره.
من هر کتابی که میخوام بگیرم برای اون کتاب 100 امتیاز در نظر میگیرم.
20امتیاز برای موضوع که این امتیاز و کامل میدم.
40 امتیاز برای شخصیت پردازی که بازم این امتیاز و کامل بهش میدم.
40 امتیاز فضاسازی که خب من امتیاز 36 بهش میدم.
کلا من به این کتاب 96 امتیاز میدم.
به هر کی که این کتاب و نخونده پیشنهاد میکنم برین بگیرین بخونین نترسین پشیمون نمیشین.
و در اخر امیدوارم که همیشه موفق و سربلند باشین.
  • شیوا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/7/16

با سلام و خسته نباشید خدمت نویسنده محترم
میخوام صادقانه حرف بزنم خوب بود ارزش یه بار خوندن رو داشت دوستان خیلی تعریف کرده بودن ولی یه کمی اغراق کردن انتظار یه رمان خیلی عالی داشتم ولی اینطوری نبود
  • فاطمه قایینی
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/7/14

کتاب زیبایی بود اما به نظرم 100صفحه ی اول اضافی بود.به شدت حوسلم سر رفت طوری که میخاستم دیگه نخونمش اما بعد خوب شد.
  • یکتا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/7/11

عالی بود ... بی شک از خوندنش پشیمون نمیشید این توصیه ی یک رمان خوان حرفه ایه
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*