ساغر
ساغر

ساغر

عنوان: ساغر
کد کالا:
نویسنده:

ماندانا زندی


ناشر:

علی


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


نوبت چاپ:

چهارم


تعداد صفحه:

542


شابک:

97896475453875


تیراژ:

600

350,000  297,500  ريال
وضعیت: موجود

تازه خوابم برده بود که موبایلم زنگ زد:

فرزاد– الو... فرزین... الو!

- تویی فرزاد؟ فرزاد

– اگه خدا قبول کنه!

- دیوونه می دونی ساعت چنده؟

فرزاد- بابا مُرغ ها هم الان بیدارن به خدا!

- می خوام بخوابم، بعداً زنگ بزن.

فرزاد- اِاِ قطع نکنی آ! کارت دارم.

- واسۀ فردا، فعلاً شب به خیر.

فرزاد- می گم کارت دارم اون وقت می گی شب به خیر!؟!

- فرزاد! اصلاً حوصله ندارم. چرا نمی فهمی تو؟!

فرزاد- الان یه چیزی بهت می گم که حوصله ات بیاد سر جاش.

- پس جون بکن.

فرزاد- حالا که اینجور شد اصلاً نمی گم!

- به درک!

فرزاد- خوب حالا که التماس کردی بهت می گم.

- لازم نکرده. دیگه م زنگ نزن. فهمیدی؟!

فرزاد- حتی اگه از "ساغر" خبری پیدا کرده باشم؟! یه دفعه مثل برق گرفته ها بلند شدم و سر جام نشستم و تقریباً با فریاد پرسیدم:

- یه بار دیگه بگو!

فرزاد- دیدی گفتم اگه بگم از ذوق، شوق می کنی.

- زهرمار! حرفت رو بزن.

فرزاد- اول بذار جمله م رو تصحیح کنم منظورم این بود که از ذوق سکته می کنی!

- الان وقت این حرفاست؟!

فرزاد- آخه اشتباهی گفتم چیز، یعنی شوق!

- داری اون روی سگم رو در میاری آ، حرفت رو بزن!

فرزاد- اصلاً ولش کن الان خسته ای بذار بمونه برای فردا کاری نداری؟!

- فرزاد! حرف بزن داری دیوونه م می کنی. ساغر کجاست؟!

فرزاد- ناراحت نشی آ؟!

- چی شده؟! اتفاقی افتاده؟!

فرزاد- اون... بیمارستانه!

- بیمارستان! اونجا واسه چی؟!

فرزاد- حالا تو بیا خودت همه چی رو می فهمی!

- ساغر... اون... الان تو... توی بیمارستانه اون... وقت تو داری مسخره بازی در میاری؟

فرزاد- خوب! تو بگو همچین خبری رو آدم باید چه جوری بگه که طرف پس نیفته! باید لااقل یه زمینه چینی، مقدمه چینی، چیزی آخه!

- حرف بزن بگو ببینم حالش چطوره؟! فرزاد- خودت پاشو بیا همه چی رو می فهمی!

- آدرس رو بگو! مثل فشنگ پریدم و لباس پوشیدم. آهسته از پله ها پائین رفتم تا پدر و مادر رو بیدار نکنم. بی معطلی سوار ماشین شدم و به طرف بیمارستان راه افتادم. دلم شور می زد. یاد ساغر و خاطرۀ تلخ رفتنش بدجوری آزارم می داد. همۀ این ها باعث شد بغض کنم. بُغضی که خیلی وقت بود گلوم رو فشار می داد ولی خیال سرباز کردن نداشت! "آخه چرا؟" این تنها سؤالی بود که هنوز بعد از دو ماه نتونسته بودم جوابش رو پیدا کنم. "

- می گم فرزین! اگه یه روز بذارم برم، اون وقت تو چی کار می کنی؟

- معلومه، میام دنبالت و اونقدر می گردم تا پیدات کنم!

- خوب؟! بعدش چی؟

- بعدش پَرِت رو می چینم که دیگه هیچ وقت نتونی تنهام بذاری!

- یعنی من می شم کفتر جَلدت؟!

- اِی، یه همچین چیزایی!

- ولی من جدی گفتم!

- هیس! دلم نمی خواد دیگه از این حرفا بزنی.

- می دونی ، اونقدر دوست دارم که نمی تونم بدون تو زندگی کنم.

- پس بهم قول بده پیشم بمونی. باشه؟!

- بهت قول می دم فرزین! قول می دم تا همیشه پیشت بمونم!" یه سیگار روشن کردم. چقدر دلم براش تنگ شده بود. برای خوبی هاش، برای تنهایی هاش، برای خنده های تلخش، برای گریه های بی صداش، برای غمی که همیشه ته چشماش بود، چقدر دوسش داشتم، حتی بی خبر رفتنش هم نتونسته بود، باعث بشه که فراموشش کنم. یه کم بعد جلوی بیمارستان بودم. ماشین رو یه گوشه پارک کردم و به راه افتادم. از دور فرزاد رو دیدم که داره برام دست تکون می ده!

فرزاد- چه زود رسیدی!

- خیابونا خلوت بود، گازش رو گرفتم. چه خبر؟!

فرزاد- هیچی سلامتی!

- ببین فرزاد، اصلاً حالم خوش نیست. حوصلۀ مسخره بازی های تو رو ندارم. فهمیدی؟!

فرزاد- باشه بابا! چرا جوش میاری؟! دنبالم بیا! هردومون راه افتادیم. یه دونه سیگار در آوردم و خواستم روشن کنم که فرزاد گفت:

فرزاد- اینجا ناسلامتی بیمارستانه!

- ... اصلاً حواسم نبود!

فرزاد- حق داری! می گم... سیگار رو توی دستم مُچاله کردم و گفتم:

- چیه؟!

فرزاد- فقط یه قولی بهم بده.

- چی شده؟! اتفاقی افتاده؟!

فرزاد- ببین فرزین باید بهم قول بدی طاقت هر چی که می بینی و می شنوی رو داشته باشی! قبول؟

- تو رو خدا حرف بزن. دیگه دارم دیوونه می شم به خدا!

فرزاد- می دونی... ساغر... - ساغر چی؟! نکنه...

فرزاد- نه نه... به دلت بد نیار. خدا رو شکر حالش خوبه! فقط... - فقط چی فرزاد؟!

فرزاد- ای بابا تو که اصلاً نمی ذاری من حرفم رو بزنم آخه!

- از بس که لِفتش می دی، بابا، جونم به لبم رسید.

فرزاد- می دونی ساغر هیچی رو به یاد نمیاره! یه لحظه وارفتم." آخه چرا؟ مگه چه بلایی سرش اومده؟ اصلاً تا حالا کجا بوده؟"

فرزاد- بذار از اول همه چی رو برات تعریف کنم. درست یه هفته پیش، یه خانم و آقا با ماشین می زنن به ساغر. بیچاره ها میارنش بیمارستان و همه مخارج رو هم به دوش می گیرن. به هر دری که می زنن نمی تونن هیچ اسم و نشونی ازش پیدا کنن تا لااقل خانواده اش نگران نباشن بالاخره تصمیم می گیرن عکسش رو بدن توی روزنامه تا شاید کسی از دوست و آشنا ببینه و بشناسه و بیاد سراغش. امروز عصر خیلی اتفاقی چشمم به عکس ساغر افتاد. زود به شماره ای که نوشته بودن زنگ زدم و اومدم اینجا. همین...

- حالش چطوره؟!

فرزاد- چند روز اول ظاهراً اصلاً حالش خوب نبوده حتی چند ساعت هم رفته توی کُما! به هر حال دکترا نجاتش دادن فقط دیگه چیزی رو یادش نمیاد. حتی منو...

- مگه تو دیدیش؟!

فرزاد- خوب آره، عصری با همون آقا و خانم رفتیم ملاقاتش. ولی اصلاً منو یادش نیومد.

- حالا کجاس؟!

فرزاد- براش آمپول زدن، خوابیده.

- چرا زودتر به من زنگ نزدی!

فرزاد- راستش خودم هم گیج بودم. اصلاً مونده بودم چه جوری خبرت کنم.

- پگاه کجاست؟!

فرزاد- خونۀ خودمونه.

- تنهایی؟!

فرزاد- نه! دوست پسرهای سابقش هم هستن.

- فرزاد! فرزاد- خوب تنهاس دیگه! چه چیزایی می پرسی!

- تو برو خونه. من خودم می مونم.

فرزاد- نه بابا، نمی خواد بترسی. الان پگاه خواب چهار تا پادشاه رو دیده و می خواد بره سراغ پنجمی!

- می خوام ببینمش!

فرزاد- پادشاه پنجمی رو؟!

- باز شروع کردی؟!

فرزاد- خودت گفتی...

- می خوام ساغر رو ببینم! فرزاد- آها! گفتم که خوابه.

- از دور می بینمش. فقط همین. اینجوری خیالم راحت می شه.

فرزاد- چیه ؟! هنوز باور نکردی دوباره پیداش کردیم؟!

- راستش رو بخوای، هنوز نه! فرزاد- بیا. بیا بریم اون طرف! خدا کنه اجازه بدن!

- التماسشون می کنم. به پاشون میفتم. نگاهی بهم انداخت و همون طور که می خندید گفت:

فرزاد- چقدر ساده ای تو! این دوره زمونه با پول همه چی حل می شه. بسپرش به من.

- یعنی می ذارن؟!

فرزاد- اونش با من، خیالت راحت باشه! همین جا بمون تا من برگردم. باشه؟! دیدم فرزاد به طرف یه اتاق رفت و در زد و رفت داخل. دلم بد جوری شور می زد. یه کم بعد با یه پرستار بیرون اومد. از لبخندش فهمیدم که همه چی مرتبه! پرستار- پس شما نامزد ایشون هستین؟!

- بله؟!

فرزاد- منو نمی گه. منظورش با ساغره. از شوخی فرزاد، پرستار خنده ش گرفت. دستپاچه جواب دادم " بله" می تونم ببینمش؟!

پرستار- فقط خیلی زود و سریع، باهاش حرف هم نمی زنین. باشه؟!

- باشه. باشه. هرچی شما بگین.

پرستار- همراه من بیائید!

فرزاد- پس من همینجا می مونم.

- باشه. زود بر می گردم.

پرستار- بفرمائید. از این طرف. دنبالش راه افتادم:

- خانم پرستار! حالش چطوره؟

پرستار- خوب ایشون خیلی شانس آوردن که زنده موندن. ضربه ای که به سرشون وارد شده خیلی شدید بوده! ولی خوب، به خواست خدا فعلاً خطر رفع شده.

- حافظه اش چی؟!

پرستار- نمی دونم. فعلاً که وضعش تغییری نکرده. صبح می تونین از دکترش، جزئیات رو بپرسین. بعد جلوی اتاقی ایستاد و گفت:

- همین جاست. فقط لطفاً آهسته!

- حتماً پاهام می لرزید. اصلاً نمی تونستم راه برم. قلبم دیوونه وار توی سینه م می کوبید. نمی دونستم باید چی کار کنم. صدای بیب بیب دستگاهها، تنها صدایی بود که سکوت رو می شکست. آروم جلوتر رفتم. آره. درست می دیدم.ساغر بود! ساغر خودم! ساغر خوشبختی من! چقدر دلم براش تنگ شده بود. دلم می خواست همون طور تا خودِ صبح نیگاش کنم. آروم و راحت خوابیده بود. درست مثل فرشته ها!

پرستار- خوب دیگه! بریم!

- نه خواهش می کنم. پرستار

- یه وقت ممکنه بیدار بشه!

- فقط یه کم دیگه.

پرستار- به خدا برای منم مسئولیت داره! دوباره سرم رو برگردوندم. یه کم نزدیکتر رفتم. آخ که چقدر حرف توی دلم بود! چقدر سؤال بی جواب! چقدر دلتنگی! اصلاً دلم نمی یومد تنهاش بذارم. همه ش می ترسیدم، دوباره بی خبر بذاره بره. باید مواظبش بودم تا نکنه فرار کنه و دوباره تنهام بذاره.

پرستار- بریم؟! مطیع همراه پرستار راه افتادم.

فرزاد- دیدیش؟! خیالت راحت شد؟!

- فرزاد! یعنی اون دیگه منو نمی شناسه؟!

فرزاد- چی بگم. واا...! - چی کار کنم؟!

فرزاد- صبر کن بذار دکترش رو ببینیم و باهاش حرف بزنیم. شاید بشه کاری کرد.

- تو برو خونه. پگاه تنهاست.

فرزاد- نه، اینجا بمونم خیالم راحت تره.

- خواهش می کنم فرزاد. تو برو.

فرزاد- پس تو چی؟!

- همینجا می مونم تا ببینم خدا چی می خواد!

فرزاد- مطمئنی کاری با من نداری؟!

- آره بابا. تو برو. منم همینجا روی صندلی می شینم. تا چشم روی هم بذارم صبح شده. فرزاد- خودت می دونی. به هر حال تعارف نکن.

- نه. تعارف نمی کنم. فرزاد- اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن.

- باشه.

فرزاد- اول صبح اینجام.

- خودتو زحمت ننداز.

فرزاد- زحمت نیست وظیفه ست.

- لطف می کنی. فرزاد- به مامان اینا گفتی؟!

- راستش نه. تو که زنگ زدی، اون ها خوابیده بودن. دلم نیومد بیدارشون کنم. فرزاد- باشه. صبح به اون ها خبر می دم. خداحافظ.

- فرزاد! فرزاد- جانم؟!

- براش دعا کن. فرزاد خندید. خنده ش به منم روحیه داد. دستش رو گذاشت روی شونه م و گفت: فرزاد- توکلت به خدا باشه خان داداش! ایشاا... همه چی جور میشه. فرزاد که رفت همونجا روی یه صندلی نشستم و سرم رو تکیه دادم به دیوار. ته قلبم احساس آرامش عجیبی می کردم. حالا که ساغر رو پیدا کردم، دیگه چیزی عذابم نمی داد. همون برام بس بود شکر خدا که سالم بود. حتماً حافظه ش رو هم به زودی به دست میاره. اون وقت با هم عروسی می کنیم و خوشبخت می شیم. همون جوری آرزوم بود! حتماً وقتی همه چی رو یادش بیاد بهم می گه این مدت کجا بوده و چی کار می کرده! اصلاً چرا رفت؟! چرا تنهام گذاشت! چطور دلش اومد؟! آه خدایا! خودت یه کاری کن همه چی درست بشه. ساغر رو شفا بده. منکه دیگه جز اون کسی رو نمی خوام! خودت کمکمون کن! چهرۀ زیبا و معصوم ساغر یه لحظه از جلوی نظرم کنار نمی رفت. رفتنش، دوری ش، همه و همه نتونسته بود حتی یه ذره از علاقه م بهش کم کنه. فقط کاشکی زودتر همه چی یادش بیاد تا زودتر بفهمم کجا بوده! توی این مدت هزار جور فکر و خیال به سرم زد. خوب! بد! ولی هر چی بیشتر فکر کردم، کمتر جواب پیدا کردم! گاهی وقت ها از خودم و از فکرایی که می کردم، خجالت می کشیدم ولی... اصلاً دلم نمی خواست به دلم بد بیارم. فقط باید به ساغر فکر می کردم. به خوبی هاش. به اینکه چقدر دوستش داشتم و چقدر توی این مدت که تنهام گذاشت، احساس تنهایی می کردم. اصلاً نمی دونم چطور شد! یه دفعه رفتم به گذشته. به خیلی قبل تر. به اون روزا که هنوز ساغر رو ندیده بودم. به اون روزی که بعد از هشت سال دوری به کشورم برگشتم. تازه درسم تموم شده بود اونهمه سال دوری از من یه آدم دیگه ای ساخته بود... ساغر تازه خوابم برده بود که موبایلم زنگ زد:

فرزاد– الو... فرزین... الو!

- تویی فرزاد؟

فرزاد– اگه خدا قبول کنه!

- دیوونه می دونی ساعت چنده؟

فرزاد- بابا مُرغ ها هم الان بیدارن به خدا!

- می خوام بخوابم، بعداً زنگ بزن.

فرزاد- اِاِ قطع نکنی آ! کارت دارم.

- واسۀ فردا، فعلاً شب به خیر. فرزاد- می گم کارت دارم اون وقت می گی شب به خیر!؟!

- فرزاد! اصلاً حوصله ندارم. چرا نمی فهمی تو؟!

فرزاد- الان یه چیزی بهت می گم که حوصله ات بیاد سر جاش.

- پس جون بکن. فرزاد- حالا که اینجور شد اصلاً نمی گم!

- به درک!

فرزاد- خوب حالا که التماس کردی بهت می گم.

- لازم نکرده. دیگه م زنگ نزن. فهمیدی؟!

فرزاد- حتی اگه از "ساغر" خبری پیدا کرده باشم؟! یه دفعه مثل برق گرفته ها بلند شدم و سر جام نشستم و تقریباً با فریاد پرسیدم:

- یه بار دیگه بگو!

فرزاد- دیدی گفتم اگه بگم از ذوق، شوق می کنی.

- زهرمار! حرفت رو بزن.

فرزاد- اول بذار جمله م رو تصحیح کنم منظورم این بود که از ذوق سکته می کنی!

- الان وقت این حرفاست؟!

فرزاد- آخه اشتباهی گفتم چیز، یعنی شوق!

- داری اون روی سگم رو در میاری آ، حرفت رو بزن!

فرزاد- اصلاً ولش کن الان خسته ای بذار بمونه برای فردا کاری نداری؟!

- فرزاد! حرف بزن داری دیوونه م می کنی. ساغر کجاست؟!

فرزاد- ناراحت نشی آ؟!

- چی شده؟! اتفاقی افتاده؟!

فرزاد- اون... بیمارستانه!

- بیمارستان! اونجا واسه چی؟!

فرزاد- حالا تو بیا خودت همه چی رو می فهمی!

- ساغر... اون... الان تو... توی بیمارستانه اون... وقت تو داری مسخره بازی در میاری؟

فرزاد- خوب! تو بگو همچین خبری رو آدم باید چه جوری بگه که طرف پس نیفته! باید لااقل یه زمینه چینی، مقدمه چینی، چیزی آخه!

- حرف بزن بگو ببینم حالش چطوره؟!

فرزاد- خودت پاشو بیا همه چی رو می فهمی!

- آدرس رو بگو! مثل فشنگ پریدم و لباس پوشیدم. آهسته از پله ها پائین رفتم تا پدر و مادر رو بیدار نکنم. بی معطلی سوار ماشین شدم و به طرف بیمارستان راه افتادم. دلم شور می زد. یاد ساغر و خاطرۀ تلخ رفتنش بدجوری آزارم می داد. همۀ این ها باعث شد بغض کنم. بُغضی که خیلی وقت بود گلوم رو فشار می داد ولی خیال سرباز کردن نداشت! "آخه چرا؟" این تنها سؤالی بود که هنوز بعد از دو ماه نتونسته بودم جوابش رو پیدا کنم. "- می گم فرزین! اگه یه روز بذارم برم، اون وقت تو چی کار می کنی؟

- معلومه، میام دنبالت و اونقدر می گردم تا پیدات کنم!

- خوب؟! بعدش چی؟

- بعدش پَرِت رو می چینم که دیگه هیچ وقت نتونی تنهام بذاری!

- یعنی من می شم کفتر جَلدت؟!

- اِی، یه همچین چیزایی!

- ولی من جدی گفتم!

- هیس! دلم نمی خواد دیگه از این حرفا بزنی.

- می دونی ، اونقدر دوست دارم که نمی تونم بدون تو زندگی کنم.

- پس بهم قول بده پیشم بمونی. باشه؟!

- بهت قول می دم فرزین! قول می دم تا همیشه پیشت بمونم!" یه سیگار روشن کردم. چقدر دلم براش تنگ شده بود. برای خوبی هاش، برای تنهایی هاش، برای خنده های تلخش، برای گریه های بی صداش، برای غمی که همیشه ته چشماش بود، چقدر دوسش داشتم، حتی بی خبر رفتنش هم نتونسته بود، باعث بشه که فراموشش کنم. یه کم بعد جلوی بیمارستان بودم. ماشین رو یه گوشه پارک کردم و به راه افتادم. از دور فرزاد رو دیدم که داره برام دست تکون می ده!

فرزاد- چه زود رسیدی!

- خیابونا خلوت بود، گازش رو گرفتم. چه خبر؟!

فرزاد- هیچی سلامتی! -

ببین فرزاد، اصلاً حالم خوش نیست. حوصلۀ مسخره بازی های تو رو ندارم. فهمیدی؟!

فرزاد- باشه بابا! چرا جوش میاری؟! دنبالم بیا! هردومون راه افتادیم. یه دونه سیگار در آوردم و خواستم روشن کنم که فرزاد گفت: فرزاد- اینجا ناسلامتی بیمارستانه! - ... اصلاً حواسم نبود!

فرزاد- حق داری! می گم... سیگار رو توی دستم مُچاله کردم و گفتم:

- چیه؟!

فرزاد- فقط یه قولی بهم بده.

- چی شده؟! اتفاقی افتاده؟!

فرزاد- ببین فرزین باید بهم قول بدی طاقت هر چی که می بینی و می شنوی رو داشته باشی! قبول؟

- تو رو خدا حرف بزن. دیگه دارم دیوونه می شم به خدا!

فرزاد- می دونی... ساغر... - ساغر چی؟! نکنه... فرزاد- نه نه... به دلت بد نیار. خدا رو شکر حالش خوبه! فقط... - فقط چی فرزاد؟!

فرزاد- ای بابا تو که اصلاً نمی ذاری من حرفم رو بزنم آخه!

- از بس که لِفتش می دی، بابا، جونم به لبم رسید.

فرزاد- می دونی ساغر هیچی رو به یاد نمیاره! یه لحظه وارفتم." آخه چرا؟ مگه چه بلایی سرش اومده؟ اصلاً تا حالا کجا بوده؟"

فرزاد- بذار از اول همه چی رو برات تعریف کنم. درست یه هفته پیش، یه خانم و آقا با ماشین می زنن به ساغر. بیچاره ها میارنش بیمارستان و همه مخارج رو هم به دوش می گیرن. به هر دری که می زنن نمی تونن هیچ اسم و نشونی ازش پیدا کنن تا لااقل خانواده اش نگران نباشن بالاخره تصمیم می گیرن عکسش رو بدن توی روزنامه تا شاید کسی از دوست و آشنا ببینه و بشناسه و بیاد سراغش. امروز عصر خیلی اتفاقی چشمم به عکس ساغر افتاد. زود به شماره ای که نوشته بودن زنگ زدم و اومدم اینجا. همین... - حالش چطوره؟!

فرزاد- چند روز اول ظاهراً اصلاً حالش خوب نبوده حتی چند ساعت هم رفته توی کُما! به هر حال دکترا نجاتش دادن فقط دیگه چیزی رو یادش نمیاد. حتی منو... - مگه تو دیدیش؟!

فرزاد- خوب آره، عصری با همون آقا و خانم رفتیم ملاقاتش. ولی اصلاً منو یادش نیومد. - حالا کجاس؟!

فرزاد- براش آمپول زدن، خوابیده.

- چرا زودتر به من زنگ نزدی!

فرزاد- راستش خودم هم گیج بودم. اصلاً مونده بودم چه جوری خبرت کنم.

- پگاه کجاست؟! فرزاد- خونۀ خودمونه. -

تنهایی؟!

فرزاد- نه! دوست پسرهای سابقش هم هستن.

- فرزاد!

فرزاد- خوب تنهاس دیگه! چه چیزایی می پرسی!

- تو برو خونه. من خودم می مونم.

فرزاد- نه بابا، نمی خواد بترسی. الان پگاه خواب چهار تا پادشاه رو دیده و می خواد بره سراغ پنجمی!

- می خوام ببینمش!

فرزاد- پادشاه پنجمی رو؟!

- باز شروع کردی؟!

فرزاد- خودت گفتی...

- می خوام ساغر رو ببینم!

فرزاد- آها! گفتم که خوابه.

- از دور می بینمش. فقط همین. اینجوری خیالم راحت می شه.

فرزاد- چیه ؟! هنوز باور نکردی دوباره پیداش کردیم؟!

- راستش رو بخوای، هنوز نه!

فرزاد- بیا. بیا بریم اون طرف! خدا کنه اجازه بدن!

- التماسشون می کنم. به پاشون میفتم. نگاهی بهم انداخت و همون طور که می خندید گفت:

فرزاد- چقدر ساده ای تو! این دوره زمونه با پول همه چی حل می شه. بسپرش به من.

- یعنی می ذارن؟! فرزاد- اونش با من، خیالت راحت باشه! همین جا بمون تا من برگردم. باشه؟! دیدم فرزاد به طرف یه اتاق رفت و در زد و رفت داخل. دلم بد جوری شور می زد. یه کم بعد با یه پرستار بیرون اومد. از لبخندش فهمیدم که همه چی مرتبه! پرستار- پس شما نامزد ایشون هستین؟!

- بله؟!

فرزاد- منو نمی گه. منظورش با ساغره. از شوخی فرزاد، پرستار خنده ش گرفت. دستپاچه جواب دادم " بله" می تونم ببینمش؟!

پرستار- فقط خیلی زود و سریع، باهاش حرف هم نمی زنین. باشه؟!

- باشه. باشه. هرچی شما بگین.

پرستار- همراه من بیائید!

فرزاد- پس من همینجا می مونم.

- باشه. زود بر می گردم.

پرستار- بفرمائید. از این طرف. دنبالش راه افتادم:

- خانم پرستار! حالش چطوره؟

پرستار- خوب ایشون خیلی شانس آوردن که زنده موندن. ضربه ای که به سرشون وارد شده خیلی شدید بوده! ولی خوب، به خواست خدا فعلاً خطر رفع شده.

- حافظه اش چی؟!

پرستار- نمی دونم. فعلاً که وضعش تغییری نکرده. صبح می تونین از دکترش، جزئیات رو بپرسین. بعد جلوی اتاقی ایستاد و گفت:-

همین جاست. فقط لطفاً آهسته!

- حتماً پاهام می لرزید. اصلاً نمی تونستم راه برم. قلبم دیوونه وار توی سینه م می کوبید. نمی دونستم باید چی کار کنم. صدای بیب بیب دستگاهها، تنها صدایی بود که سکوت رو می شکست. آروم جلوتر رفتم. آره. درست می دیدم.ساغر بود! ساغر خودم! ساغر خوشبختی من! چقدر دلم براش تنگ شده بود. دلم می خواست همون طور تا خودِ صبح نیگاش کنم. آروم و راحت خوابیده بود. درست مثل فرشته ها!

پرستار- خوب دیگه! بریم!

- نه خواهش می کنم. پرستار

- یه وقت ممکنه بیدار بشه!

- فقط یه کم دیگه. پرستار

- به خدا برای منم مسئولیت داره! دوباره سرم رو برگردوندم. یه کم نزدیکتر رفتم. آخ که چقدر حرف توی دلم بود! چقدر سؤال بی جواب! چقدر دلتنگی! اصلاً دلم نمی یومد تنهاش بذارم. همه ش می ترسیدم، دوباره بی خبر بذاره بره. باید مواظبش بودم تا نکنه فرار کنه و دوباره تنهام بذاره.

پرستار- بریم؟! مطیع همراه پرستار راه افتادم.

فرزاد- دیدیش؟! خیالت راحت شد؟!

- فرزاد! یعنی اون دیگه منو نمی شناسه؟!

فرزاد- چی بگم. واا...! - چی کار کنم؟!

فرزاد- صبر کن بذار دکترش رو ببینیم و باهاش حرف بزنیم. شاید بشه کاری کرد.

- تو برو خونه. پگاه تنهاست.

فرزاد- نه، اینجا بمونم خیالم راحت تره.

- خواهش می کنم فرزاد. تو برو.

فرزاد- پس تو چی؟!

- همینجا می مونم تا ببینم خدا چی می خواد!

فرزاد- مطمئنی کاری با من نداری؟!

- آره بابا. تو برو. منم همینجا روی صندلی می شینم. تا چشم روی هم بذارم صبح شده. فرزاد- خودت می دونی. به هر حال تعارف نکن.

- نه. تعارف نمی کنم. فرزاد- اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن.

- باشه. فرزاد- اول صبح اینجام. - خودتو زحمت ننداز. فرزاد

- زحمت نیست وظیفه ست.

- لطف می کنی. فرزاد- به مامان اینا گفتی؟!

- راستش نه. تو که زنگ زدی، اون ها خوابیده بودن. دلم نیومد بیدارشون کنم.

فرزاد- باشه. صبح به اون ها خبر می دم. خداحافظ. - فرزاد!

فرزاد- جانم؟!

- براش دعا کن. فرزاد خندید. خنده ش به منم روحیه داد. دستش رو گذاشت روی شونه م و گفت: فرزاد- توکلت به خدا باشه خان داداش! ایشاا... همه چی جور میشه. فرزاد که رفت همونجا روی یه صندلی نشستم و سرم رو تکیه دادم به دیوار. ته قلبم احساس آرامش عجیبی می کردم. حالا که ساغر رو پیدا کردم، دیگه چیزی عذابم نمی داد. همون برام بس بود شکر خدا که سالم بود. حتماً حافظه ش رو هم به زودی به دست میاره. اون وقت با هم عروسی می کنیم و خوشبخت می شیم. همون جوری آرزوم بود! حتماً وقتی همه چی رو یادش بیاد بهم می گه این مدت کجا بوده و چی کار می کرده! اصلاً چرا رفت؟! چرا تنهام گذاشت! چطور دلش اومد؟! آه خدایا! خودت یه کاری کن همه چی درست بشه. ساغر رو شفا بده. منکه دیگه جز اون کسی رو نمی خوام! خودت کمکمون کن! چهرۀ زیبا و معصوم ساغر یه لحظه از جلوی نظرم کنار نمی رفت. رفتنش، دوری ش، همه و همه نتونسته بود حتی یه ذره از علاقه م بهش کم کنه. فقط کاشکی زودتر همه چی یادش بیاد تا زودتر بفهمم کجا بوده! توی این مدت هزار جور فکر و خیال به سرم زد. خوب! بد! ولی هر چی بیشتر فکر کردم، کمتر جواب پیدا کردم! گاهی وقت ها از خودم و از فکرایی که می کردم، خجالت می کشیدم ولی... اصلاً دلم نمی خواست به دلم بد بیارم. فقط باید به ساغر فکر می کردم. به خوبی هاش. به اینکه چقدر دوستش داشتم و چقدر توی این مدت که تنهام گذاشت، احساس تنهایی می کردم. اصلاً نمی دونم چطور شد! یه دفعه رفتم به گذشته. به خیلی قبل تر. به اون روزا که هنوز ساغر رو ندیده بودم. به اون روزی که بعد از هشت سال دوری به کشورم برگشتم. تازه درسم تموم شده بود اونهمه سال دوری از من یه آدم دیگه ای ساخته بود...


 
نظرات کاربران
  • ناشناس
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1395/3/19

رمان ساغر رمان زیباییه
  • نینا
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1394/3/5

رمان واقعا زیبایی بود متشکرم
  • ماندانا زندی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/12/26

ممنون از همه مهربون هایی که کا رو خودندن...چه اونهایی که دوست داشتن و لذت بردن چه اونهایی که توی ذوقشون خورده....دستای پرمهر همه تونو می بوسم عشقای من......یادتون نره که شماها نفس منین....اگه نباشین من تموم می شم.........راستی سال نوتون هم مبارک باشه پیشاپیش...توی تالار مفصل نوشتم البته ولی اینجا فرق می کنه و من یجورایی میزبانم....پس بذارین اول روی ماهتونو ببوسم بعدش هم بفرمایید شیرینی.....دهنتونو شیرین کنین....بفرمایین دیگه چرا تعارف؟
  • فائزه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/4/1

حرف نداشت
عاااالي..واقعاممنون
  • رویا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/9/27

سلام نشر خوب علی.بار دومه که برای این کتاب کامنت می ذارم.لطفا نظرمو ثبت کنین.چرا که من عاشق نوشته های مودب پور هستم و توی ایام کم کاری ایشون با خوندن کتابی که همون حال و هوا رو بهم داد خیلی لذت بردم و البته این هنر نویسنده رو می رسونه که چقدر ظریف سبک ایشونو پیاده کرده بی اینکه داستان تکراری نقل کنه.ظاهرا جوون هم هستن و من به ایشون تبریک می گم که اینهمه خوب می نویسن.هم قلمشون و هم داستان فوق العاده بود و خیلی خوشم اومد.مخصوصا سرگذشت ساغر!!!امیدوارم ایشون که انقدر سبک ها رو خوب می شناسه و می تونه مستقل پیاده ش کنه ، اینبار سبکی شبیه نویسنده های بهتر مثل فاکنر و... خلق کنه.بازم برای نویسنده و نشر خوبم آرزوی موفقیت می کنم.
  • نسيم فاطمي
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/7/19

عالي بود
  • M.Zandi
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/6/22

سلام لادن عزیزم.چقدر خوشحالم از اینکه فامیلیتون مثل منه و چقدر غصه خوردم وقتی متوجه شدم براتون سوئ تفاهم بوجود اومده.چون تنها عموی من بیشتر از ده ساله که از دنیا رفته و دو پسرش همراه زن عموم ساکن خارج از ایران هستن و ما بیشتر از سالی یکبار اونها رو نمی بینیم.به هر حال من اصلا دخترعمویی ندارم و از خدا می خوام زودتر کاری کنه تا دوری بین شما و دخترعموتون تموم بشه.درسته که فامیل از آب درنیومدیم اما می تونیم دوستای خوبی واسه همدیگه باشیم.دلم می خواد باهات در ارتباط باشم و نظرهاتو درباره کارهام بفرستی.بازم می گم خیلی متاسف شدم از اینکه منو با دخترعموتون اشتباه گرفتین.راستش دلم گرفت!کاش کاری ازم برمیومد...
  • لادن
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/6/20

سلام...یه چند وقت پیش بود که دنبال یه رمان خوب میگشتم...چون من عاشق کتاب خوندن و نوشتن هستم...اسم رمان شما رو شنیدم....و اسم نویسنده که فامیلیش مثل من بود...بعدها که دنبالش گشتم دیدم ایشون دختر عموی بنده هستن که اصلا ندیدمشون.... به هر حال از موفقیتتون تو این عرصه خوشحالم
ارزوی شادکامی واسه خودتون و خانوادتون دارم
لادن زندی
  • نیلوفر
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/5/25

با سلام خدمت دوستان رمان خونم و نویسنده محترم،با این که کتاب خوبی بود ولی با نظر سپیده جون موافقم،تلفیقی از همه کتاب های م.مودب پور بود.
  • M.Zandi
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/4/11

سپاس از شما نازگل عزیزم.صادقانه بهت قول می دم از هر کمکی که ازم بربیاد دریغ ندارم.از طریق ایمیل می تونی باهام در ارتباط باشی.منتظرتم عزیزدلم
  • nazgol
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/4/8

سلام من 17 سالمه و به شدت اهل رمانم رمان ساغر رو خوندم خیلی هم لذت بردم دوست دارم داستان زندگیه سخت خانوادمم به صورت رمان در بیارم و میدونم که باکمک شما استوره ها میتونم این کارو به نحو احسن انجام بدم امیدوارم شما هم در اینده ای نه چندان دور اثرم رو بحونیدومعایبشو بهم بگید خانم زندی
  • M.ZANDI
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/3/13

ممنون از شما عادله عزیزم و هینطور پردیس نازنینم و سایر عزیزانی که حقیر رو مورد عنایت خودتون قرار دادین.خداروشکر می کنم که بالاخره سو ء تفاهم ها درباره رمان ساغر و شباهتش به اثار جناب مودب پور داره از بین می ره.خوشحالم که سوژه اصلی داستان و درام کتاب مورد توجه قرار گرفت.ممنون که وقت می ذارید و انتقاداتونو می فرستید.دوستتون دارم بچه ها خودمم امیدوارم کارهایی که اینده منتشر می شن خیلی خیلی بهتر از اینای دیگه دربیاد و نقایص و ایرادهاش به حداقل کاهش پیدا کنه.تا خدا چی بخواد!
  • adeleh zarein
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/3/10

با سلام به نویسنده محترم و نشر علی ... داستان خوبی بود ... و اینکه اصلا مثل کتاب های جناب معدب پور نبود ... چرا ما اگه جای تو یک کتاب مکالمه طنز و فان رو خوندی باید بگیم کپی برداری شده ... به اومیدی داستان های بهتر ...
  • پردیس
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1392/2/18

سلام !
راستش من این کتابو نخوندم ولی حتما حتما فردا میخرمش . یکی چون تعریفشو شنیدم ... و یکی دیگه این که سعی میکنم کارهای خوب از نویسنده های خوب نظیر شما رو بخونم تا قلمم هم تحت تاثیر این کتاب ها پیشرفت کنه ... آخه مدتیه که دارم سعی میکنم رمان بنویسم... راستش چون انتقاد کننده ندارم خیلی نمیفهمم که چطوریم ولی سعی میکنم با خوندن و خوندن و خوندن باعث پیشرفت قلمم بشم
  • M.Zandi
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/11/6

ممنون از شما مریم مهربونم.اگه حمایت شما نازنین ها نبود این اتفاق امیفتاد.دوستتون دارم عزیزای دلم
  • مربم از کرمانشاه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/11/4

خانم زندی سلام تبریک میگم به چاپ چهارم رسی کتابتون
  • ساغر
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/10/13

از اینکه وقت گذاشتین و جواب منو دادین اینقدر خوشحال شدم که حد نداره از خوشحالی گریم گرفت خیلی دوستتون دارم بی صبرانه منتظر کارای بعدی شما هستم .
  • M.Zandi
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/10/4

ممنون از شما ساغر عزیزم تبریک بخاطر اسم زیباتون که جزء اسامی خیلی خیلی مورد علاقه من.ساغر خوبم انتقادتو خوندم و ممنون که وقت گذاشتی گلم.حرفت رو قبول دارم و از همینجا بهت می گم که کارهای اخیرم مخصوصا اونی که قراره بزودی چاپ بشه کاملا کاملا سبک مجزایی داره واسه خودش .بازم ممنون از انتقادای همه دوستای خوبم که راه درست رو پیش پامون می ذارن.دستای پرمهرتونو می بوسم بچه ها دوستتون دارم.حتی اونایی رو که کارها رو خوندن و اصلا خوششون نیومده.
  • ساغر
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/10/3

سلام کتابتون قشنگه اما خداییش بعضی جاهاش مثل کتاب رکسانا بود فقط کمی اما به ما حق انتقادو بدین چون سبک مودبپور همیشه یکجوره و همه میدونن پس ما انتظار کار نو داریم.ولی ازتون متشکرم چون این کتاب هم اسم خودمه و من خیلی از این موضوع خوشحالم.مرسی منتظر کار بعدیتون هستم.
  • M.ZANDI
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/5/18

اجازه بدین قبل از هر چیز فرا رسیدن ایام ضربت خوردن حضرت علی رو به تک تک تون تسلیت بگم .
مرمر عزیز و مهربونم همه ما با هم دوستیم و هیچ کدوممون قرار نیست واسه همدیگه کدورت و دلخوری پیش بیاریم که از همدیگه توقع عذرخواهی داشته باشیم.پس اینو بدون که نه از خودت و نه از هیچ دوست دیگه ای رنجشی ندارم.نقد خیلی خوبه و باعث می شه تا هیچ کدوم از اشتباهای قبلی رو مرتکب نشیم.من به نقد بچه های پیج احترام می ذارم و تنها چیزیه که راه درست رو نشونم می ده و اگه همین نقدها نبود کتاب چهارمم که زیر چاپه اینهمه خوب از آب درنمیومد و من همه موفقیت خودم رو مدیون نظرات بچه ها هستم منتها به شرطیکه ایراد واقعا ایراد باشه نه یه نظر شخصی یا گارد گرفتن بی مورد.من شخصا اولین کتابم رو درست زمانی شروع کردم که مودب پور که نویسنده مورد علاقه خودمه ممنوع قلم شد و من می خواستم خودمو به خودم ثابت کنم و ببینم می تونم سبک اونو ادامه بدم یا نه.محکم می گم که داستان من از هیچ لحاظ با کلیه آثار ایشون هیچ شباهتی نداره و تنها انتخاب نوع روایت و کنتراست بین دو شخصیت اصلی بود که سوء تفاهم ها رو بوجود آورد.کتاب دومم بلافاصل بعد از ساغر منتشر شد و کم کم بازخورد اونا رو می دیدم و سریع خط خودم رو تغییر دادم و به جرأت اینو می گم که تازه ترین اثرم متفاوت ترینه و کاملا راه جدایی رو دنبال کرده.ضمنا اینو هم بدونین بد نیست که سال گذشته ساغر رو بازنویسی کردم و تمام شباهت های اونو با اثر اولم از بین بردم.جالبه بدونین با حذف شخصیت فرزاد و البته تغییر نوع روایت اون ، داستانم در حدود صد صفحه هم اضافه شد که این خودش ثابت می کنه اسکلت کار کاملا مجزا از اونه.اما مدیریت محترم نشر ، چاپ اونو صلاح ندونستن و موند روی دستم.حالا اگه در این مورد کسی نظری داره به ایمیل خودم یا همین پیج بفرسته تا فکرامونو بریزیم روهم ببینیم چی پیش میاد.منتظرتون می مونم.
  • مرمر
  • محدوده سنی:
  • 1391/4/29

من نخوندمش اما حتما میخرمش تا بخونم و باز هم از اقای زندی عزیز معذرت میخوام و به همه ی شما کاربران عزیز هم میگم که قبلا منم همین نظره شمارو داشتم اما حالا اونطوری فکر نمیکنم و حتی اگه کتاب اصلا خود کتابای م.مودب پور هم باشه دلیل نمیشه که شما به اقای زندی توهین کنید چون نویسنده واقعا واسه نوشتن این کتاب زحمت کشیده و شما با این نظراتتون واقعا اونو ناراحت و از نوشتن نا امیدش میکنین من واقعا ناراحت شدم
  • farzad
  • محدوده سنی:
  • 1391/4/13

عالیییییییییییی!
منتظر کارهای بعدیتون هستم!
  • محیا عشق رمان
  • محدوده سنی:
  • 1391/2/24

مجبورم اعتراف کنم که با نویسنده محترم موافقم.من این کتاب رو تازگی خوندم و هیچ کجای داستان اون کپی برداری نبود. فقط نوع نوشتارشون که عامیانه گفته می شه و استفاده از شخصیت طنزه که می شه گفت این کتاب رو شبیه رمانهای مودب پور می کنه و دیگه هیچ شباهت دیگه ای ندارن.در کل فان بود و کلی خندیدیم.اما می تونست بهتر از این باشه. هرچند شباهت خواهرهای دوقلو تا این اندازه رو زیاد قبول ندارم.
  • M.ZANDI
  • محدوده سنی:
  • 1391/1/16

دلگیرم از همه اونهایی که توی خوندن یه کتاب فقط به قالب و فرم اون توجه می کنن نه محتوا و موضوع.انتخاب یه سبک هیچ جای دنیا کپی برداری حساب نمی شه وقتی روایت داستان کاملا مستقل و به دور از تقلیده.خوبه که معنای درست نقد که از روی دلسوزی و خودآگاهیه رو یاد بگیریم تا بتونیم باعث رشد و پیشرفت بشیم.افترا بستن و ایجاد فضای مسموم معظل کوچیکی نیست که بشه آسون از کنارش گذشت.به هرحال نویسنده ای موفقه که احساس نیاز به حرکت و تحول در آثارش پیدا باشه و با هر کتاب جدیدش مخاطب پی به بلوغ فکری اون ببره.همه اینها نشون می ده که نویسنده بجای نونه برداری از آثار دیگران ، تنها عوامل مثبت در موفقیت ایشان رو در نظر گرفته در عین حال که داستانی کاملا مستقل و مجزا روایت می کنه.
همین!
  • مهسا
  • محدوده سنی:
  • 1391/1/12

دقیقا عین کتابهای آقای مودب پور بود حتی دیالوگ ها و کتاب قبلی این نویسنده هم (گلهای ارکیده) باز دقیقا همه جوری عین نوشته های آقای مودب پور بود. شاید این دو کتاب هم قشنگ بود ولی انقدر کپی کرده بودن که فقط یاد اون کتابا می افتادم و از این لذت نمی بردم..
  • sara
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/14

خوبه
  • سارا
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/14

خوبه
  • Yas
  • محدوده سنی:
  • 1390/10/17

یلی شبیه کتابای م.مودب پور بود....یهنی عینا همونه..!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
  • lida
  • محدوده سنی:
  • 1390/9/26

vaghaaaaaaaaaan khob bod koli adam mikhande
  • niki
  • محدوده سنی:
  • 1390/8/19

kheliiiiiiiii khob boooood va barkhalafe roza fathi arzeshe khondan dassssssssssht
  • اازاده
  • محدوده سنی:
  • 1390/6/24

خیلی معمولی
  • رزا فتحی
  • محدوده سنی:
  • 1390/6/4

من از ده به این کتاب سه می دم اصلا جالب نبود خیلی حوصله سر بر بود ارزش وقت گذاشتن نداشت شرمنده
  • ghazal
  • محدوده سنی:
  • 1390/4/14

eyne ketabe aghaye moadab pour bod.vali man az inam kheily khosham omad
  • mohadeseh
  • محدوده سنی:
  • 1390/3/30

ghashang bod khob bood
man inkar ke az ketabe mim moadap por kopi bardari shode ro ghabool nadaram shayad in khanoom ya agha ba ketab haye jenabe mim moadap por hal mikarde va az neveshte haye ishon komak gerefte
man khodamam be tazegi daram ketabi minevisam be khatere hamin nevisande ha ro dark mikonam badesham vaghti khode jenabe moadap por eghdah ya eterazi nadare shoma ha chera hers mikhorid
makhsosan sepide joon
  • فاطمه سخاوتی
  • محدوده سنی:
  • 1390/3/9

خيلي شبيه رمان آقاي م.مودب پور بود
  • م.مرجان
  • محدوده سنی:
  • 1390/1/18

كپي برابر اصل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شايد شايد .............. اگه اين كتاب از آقاي مؤدب پور بود بازم شايد خوشم ميومد اما.حالا..............
  • پریسا
  • محدوده سنی:
  • 1390/1/11

واسم خیلی جالبه که ساغر به چاپ سوم رسیده من که نصفه ولش کردم..
  • سپیده
  • محدوده سنی:
  • 1389/9/5

با سلام خدمت دوستان عزیز در نشر خوب علی! من نمی دونم چرا وقتی از یه کتاب انتقاد می شه، ندیده گرفته می شه! شاید این چهارمین باری باشه که من برای این رمان کامنت می ذارم ولی...
به هرحال برای چندمین بار هم نظرم رو اعلام می کنم!
من به عنوان یکی از طرفداران پروپا قرص نشر خوب علی که شاید هشتاد درصد ار رمان های ایرانی این انتشارات رو توی کتابخانه ی شخصی ام دارم، اصلاً انتظار ندارم که چنین کتابی از طرف چنین نشری به بازار راه پیدا کنه!
من نمی دونم تازگی ها چرا انقدر کتاب های تکراری می خونم! این کتاب از همه بدتر بود. شاید چون بقیه فقط از لحاظ محتوا الگو برداری می کردن و نویسنده ی نازنین این کتاب حتّی از جملات هم کپی برداری کردن!
باز هم معذرت می خوام، امّا من همیشه کمی صریح و رک گو هستم. باید عرض کنم که نویسنده ی محترم این کتاب لطف کرده بودن و کتاب های جناب م. مؤدب پور رو دور خودشون چیده بودن و از هر کتاب ایشان چند سطری توی کتاب خودشون نوشتن و این طوری یه رمان دادن بیرون!
نمی دونم بگم از کدوم کتاب آقای مؤدب پور استفاده شده بود؟ گندم، رکسانا، پریچهر... . نمی دونم!
من از طرفدارن این آقا نیستم. امّا برای قلم ایشان احترام قائلم. توی سال های اخیر خیلی از نویسنده های ما از حکرت نوین اشان در دنیای رمان نویسی استقبال کردن و خیلی ها سعی کردن که از سبک خاص ایشان استفاده کنند. امّآ هیچ کدوم مثل سرکار خانم زندی از کتاب های ایشان علناً کپی برداری نکرده بودند!
به هرحال که امیدوارم دیگه شاهد انتشار چنین رمان هایی از طرف نشر علی نباشیم... .
  • parastoo
  • محدوده سنی:
  • 1388/11/1

ziba bood ovali gham angiz
  • نیلوفر
  • محدوده سنی:
  • 1388/10/2

مثل کتاب های م.مودب پور بود و بسیار زیبا./
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*