گیلدا
گیلدا

گیلدا

عنوان: گیلدا
کد کالا:
نویسنده:

مرضیه جهان ارا


ناشر:

علی


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


نوبت چاپ:

سوم


تعداد صفحه:

836


شابک:

9789641930372


تیراژ:

2000

260,000  234,000  ريال
وضعیت: موجود

می خوام چشم هامو باز کنم ولی پلک هام خیلی سنگین هستن و توان ایستادگی و بازماندن ندارند. بالاخره به هزار زحمت چشم هامو باز می کنم. همه جا تاریکه و هیچی نمی بینم ولی نه ..... داره روشن می شه . آروم آروم پلک های سنگینم بسته شدن، انگار وزنه ای بهشون بسته باشند. نمی دونم چه مدت طول کشیده تا بالاخره تونستم پلک هامو باز کنم. این بار می تونستم واضح تر از قبل اطرافم رو ببینم. همه جا سفید بود حتی رنگ دیوار اتاق . صدای نا آشنایی رو می شنیدم. گیج و منگ بودم. صدای پایی رو به وضوح می شنیدم. صدا نزدیک و نزدیک تر می شد تا این که یه دختر جوون با روپوش سفید بالای سرم اومد. وقتی دید چشم هامو باز کردم خیلی خوشحال شد و با سرعت از اتاق بیرون رفت. به اطرافم با دقت نگاه کردم. یه روپوش آبی رنگ تنم بود و روی تخت خوابیده بودم و سرم به دست داشتم. درد خیلی شدیدی توی سرم احساس می کردم. دستم رو به طرف سرم بردم سرم باندپیچی بود. می خواستم روی تخت بشینم ولی توان نداشتم. بازم صدای پا شنیدم. این بار یک نفر نبود صدای چند گام بلند رو می شنیدم که باعجله به طرف من می اومدن. مردی با روپوش سفید همراه با همون دختر و چند تا دختر جوون دیگه بالای سرم اومدن. همه لبخندی از سر رضایت بر لب داشتن . مرد با همون لبخند گرم و مهربونی که بر لب داشت گفت : خوبی دخترم ؟ می خواستم جوابش رو بدم ولی انگار مغزم از تمام واژه ها خالی شده بود. هرچی دنبال کلمه ای می گشتم تا جواب بدم فایده ای نداشت. زبونم سنگین بود. مغزم خالی شده بود. دکتر متوجه ی حالم شد و گفت : نمی خواد چیزی بگی عزیزم ، فقط با باز و بستن چشم هات بهم بفهمون که حالت خوبه ، باشه خانم ! چشم هامو بستم و نشون دادم که متوجه حرفاش شدم. بعد از معاینه به پرستار چند تا تذکر داد و لبخندی بر لب نشوند وگفت : خدارو شکر دخترم ! هیچ مشکلی نداری. نگران بودم که برای عصب های حسی ات اتفاقی رخ داده باشه که اونم شکر خدا سالم سالم بود. حالا یه مسکن بهت تزریق می کنن تا کمی استراحت کنی. اون وقت دیگه پر از انرژی می شی و می تونی راحت حرف بزنی. بعد از خارج شدن دکتر از اتاق ، پرستار مسکنی رو بهم تزریق کرد.چند دقیقه ای طول کشید تا مسکن اثر گذاشت. دوباره پلک هام سنگین شدن و به خواب عمیقی فرورفتم. نمی دونم چند ساعتی استراحت کردم. وقتی چشم باز کردم ، پسر جوونی بالای سرم ایستاده بود. بادیدن چشم های باز من لبخندی مهربان بر لب نشاند و صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت : خوبی عزیزم؟ با وحشت خودمو کنانر کشیدم . حسابی جا خورد و خودش رو کنار کشید. خودش رو نباخت و با همون لبخند قبلی گفت : از دستم ناراحتی گیلدا جون ؟ چند بار گیلدا رو توی ذهنم تکرار کردم ولی هیچی به خاطرم نمی اومد حتی پسر جوون رو نمی شناختم. پسر جوون با نگرانی از اتاق خارج شد وبا دکتر برگشت. دکتر لبخندی بر لب نشوند و گفت : نانقلا از همین حالا می خوای واسه عاشقت ناز کنی ، خیالت راحت بدون ناز کردن هم خریدار داری! دکتر ادامه داد : یعنی پسرعمه ی مهربونت رو نمی شناسی؟ با سردر گمی گفتم : من هیچی یادم نمی یاد. اصلا من چرا این جام؟ دکتر چشمکی برام زد و گفت : دیدی خانم خواستن توانستن است . وقتی بتونی به این خوبی حرف بزنی پس آروم آروم می تونی همه چیز رو به یاد بیاری. ولی الحق صدات هم مثل صورتت زیباست. این آقا حامی حق داره عاشق و گرفتارت باشه .... هنوز حرف دکتر تمام نشده بود که زن و مردمی سراسیمه وارد اتاق شدن. با دیدن من زن ناله کنان به طرف تختم اومد. از ترس داشتم قالب تهی می کردم. زن محکم منو در آغوش کشید و با سوز ناله می کرد وم اشک می ریخت. تقلا می کردم خودم رو از آغوش زن بیرون بکشم که مرد هم اضافه شد. همون جور که اشک می ریخت رو به حامی کرد و گفت : این جوری مواظب دخترم بودی؟ آخه چرا این اتفاق افتاد ؟ دکتر به موقع به فریادم رسید و زن و مرد رو ازم جدا کرد. در حالی که نفس نفس می زدم به دکتر نگاه کردم و کفتم : دکتر اینا از جون من چی می خوان ؟ اینا کی هستن ؟ چرا این جوری می کنن؟ نترس دخترم اینا پدر و مادرت هستن. با تعجب گفتم : پدر و مادرم ؟ زن و مرد با تعجب فراوان بهم نگاه کردن. زن رو به دکتر کرد و گفت : دکتر دخترم چی می گه ؟ معنی حرفاش چیه ؟ حالا نوبت مرد بود. مثل این که مقصر اصلی پسر رو می دونست. روبه حامی کرد و گفت : حامی ، گیلدا چی می گه ؟ نکنه اینم بازی جدیدتونه ؟ دکتر رو به بابا کرد و گفت : نگران نباشید آقای ستایش حال دخترتون خوب می شه . دچار فراموشی شده. انشاالله خیلی زود حافظه ش رو به دست می یاره اصلا نگران نباشید. پدرم قانع نشد و گفت : من می دونم اینم نقشه ی جدیدشونه حرف هاشون رو باور نکنید دکتر. مادرم با عصبانیت رو به مرد کرد و گفت : ستار این حرف ها چیه داری می زنی یه نگاه به رنگ و روی دخترمون بنداز.... آخه مرد چرا این قدر بدبینی؟ شهره آخه .... آخه نداره ستار! بابا روبه حامی کرد و گفت : چه جوری این حادثه اتفاق افتاد. حامی که سرش رو پایین انداخته بود ، آرو م و شمرده گفت : دایی جون با نیسان تصادف کردیم. بابا با شک و تردید به صورت حامی نگاه کرد و گفت : پس چرا تو چیزیت نشده ؟ حامی به زحت آب دهنش رو قورت داد و گفت : دایی جون من کمربند بسته بودم. هرچی به گیلدا اصرار کردم کمربندش رو نبست. وقتی تصادف کردیم سرش محکم به شیشه خورد ......


 
نظرات کاربران
  • مهنا
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1395/9/24

زیباست
  • یه دختر
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1395/6/11

جــــدا زیبا
  • AVA
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1395/5/26

عالى بود👍👌
  • رویا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/3/17

سلام این کتابو خوندم و از زحمات خانم جهان آرا تشکر می کنم ولی داستان کتاب خیلی غیرقابل باور بود ، حامی شخصیت خیلی بی اراده ای بود و به نظرم بیش از حد به جزئیات پرداخته شده بود ، من ماهفرو بیشتر دوس داشتم .
  • مانیا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/8/24

عالی بود مثل بقیه کتاباشون
  • ماندانا
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/9/23

کتاب هاشون قشنگه گیلدا هم قشنگ بود
  • مرضیه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/8/2

اسم کتاب، داستانش همه و همه عالی بود مرسی مرسی
  • نفیسه سلیمانی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/7/10

با این همه تعریفی که اینجا بود ، خیلی کتاب معمولی بود ، بد نبود ، حامی خیلی دخترونه بود
  • رزیتا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/6/11

فوق العاده بود خیلی خیلی دوستش دارم مرسی خانم جهان آ را
  • anahita baseri
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/5/27

بسیار زیبا تبریک میگم
  • نفیسه
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/5/21

خانم جهان ارا بعداز ماهفر -گیلدا رو بیشتر پسندیدم.
  • شهرزاد
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/5/3

خوب بود خسته نباشيد
بدرود
  • سمیه صفوی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/4/27

گیلدا محشر بود هر صفحه اش رو می خوندم برام لذت و آرامش داشت. ماهفر را تازه تموم کردم اونم محشره خانم جهان آرا قلمتون سبز !
  • تینا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/3/21

خیلی قشنگ بود حامی رو از ته دلم ستایش می کنم ماهفر را خوندم اونم خیلی قشنگه اما گیلدا رو به خاطر حامیش بیشتر دوست دارم حامی خیلی ماهه خیلی
  • ساناز
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/2/29

از نمایشگاه گیلدا و ماهفر را خریدم هر دوتا عالی بودن ولی حامی رو تو مردها بیشتر دوست دارم احساس لطیفی داشت خوش به حال گیلدا که حامی رو داره.
  • صدف
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/2/23

گیلدا عالی بود عالی خیلی دوستش دارم حامی خیلی ناز بود
  • شیرین جمشیدی
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/2/8

سلام خانم جهان آرای عزیزم
خیلی رمان زیبایی بود من عاشق قلم روان و گیرایتان هستم .مرسی از شما
مرسی نشر علی
  • مهرنوش
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/1/26

سلام
قشنگ بود موضوع جدیدی داشت و خوب نوشته شده خانم جهان ارا نویسنده ای هستن کتاباشون هیچ کدوم بهم شبیه نیست و هرکدوم موضوع و نثر خوبی داره. ماهفر هم عالیه بخونید
  • یکی از شما
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/10/14

این کتاب رو یکی از بهترین دوستام بهم هدیه داده و بهترین رمانی بوده که تا حالا خوندم. واقعا از نویسندش ممنونم. امیدوارم کتاب های بعدیتون هم به همین زیبایی باشه.....
  • نوشین
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/9/15

کتاب زیبایی بود شخصیت های کتاب همچون گیلدا و حامی قابل باور بودن و انتهای کتاب اوج هیجان و تاثیر کتاب بود. ممنون از نویسنده گرامی گیلدا!...
  • rozita
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1392/8/29

فوق العاده بود اصلا فکرش را نمی کردم آخرش به این زیبایی باشه. ممنون برای کتاب های قشنگتون....
  • ماندانا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/8/24

ببخشيدها...........!من اصلا دوسش نداشتم.بنظرم كشش نداشت.البته اگه نظرم درج بشه.
  • پریا .س
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/6/12

با سلام به نویسنده ی عزیز و نشر خوب علی خیلی تعریف این کتاب رو شنیده بودم.کتاب خوبی بود اما مطابق سلیقه ی من نبود .داستان کشش لازم رو برای دنبال کردن نداشت .موضوع جالبی داشت اما نتونستم با شخصیت ها مخصوصا حامی ارتباط برقرار کنم و یه عالمه سوال توی ذهنم باقی موند.
به امید موفقیت روز افزون شما.
  • پروانه
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1392/5/22

جای حرف نداشت. نگارش و موضوع خوبی انتخاب شده بود.
  • فاطمه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/5/14

سلام
من تازه کتاب رو خریدم و خوندم , خیلی خوب بود و اصلا نمی شد که انتهای داستان رو پیش بینی کرد. موضوع زلزله واقعا دور از انتظار بود و این داستان رو جالب تر کرد.
با تشکر فراوان از نویسنده محترم, منتظر آساربعدی ایشون هستم.
  • ونوس
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/5/12

توپ توپ توپ بود.
  • نجمه
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1392/5/9

کتاب جالب و قابل تاملی بود.
  • نرگس.ز
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/5/2

دوستش دارم.
  • پریناز
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/5/2

معرکه بود بالاخره یک رمان قشنگ خوندم. با سپاس
  • مرجان
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1392/4/29

جالب بود به قولی از دوستان اخرش غیر قابل پیش بینی بود.
  • کیانا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/4/28

قشنگ بود حامی پردازش خوبی داشت و عشقش برام جذابیت دااشت.
  • سمیه
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1392/4/26

داستان خوبی داشت یکسره تمامش کردم.
  • حانا
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1392/4/25

واقعا که داستانش عالی بو د خیلی قشنگ ممنونم
  • حانا
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1392/4/25

واقعا که داستانش عالی بو د خیلی قشنگ ممنونم
  • مهسا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/4/6

سلام نوا خوب بود گیلدا هم بد نبود
نسبت به موضوعش خیلی طولانی بود حوصلم وسطش سر می رفت
به امید کار جذاب تر از نویسنده محترم.
  • شیلا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/4/3

عالی و عالی و عالی سه بار خوندم و هر بار حس تازه ای داشتم. عشق بی غل و غش تو این کتاب به خوبی توصیف شده. ممنون از نویسنده عزیز...
  • سایه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/4/2

شاهکار بود ، رمانی ارومی بود هر چی به اخرش می رسیدیم هیجانش تو حلق آدم می زد. کیف کردم به خدا با این کتاب حامی رو دوست داشتم اما گیلدا اذیتم می کرد. بیست بیست بود!!!!!!!!!!
  • سپیده
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1392/4/1

نگارش و داستان خوبی داشت. به امید بهتر بودن کتاب هاشون
  • linda
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/3/30

خوب بود موضوعش جدید بود.
  • یلدا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/3/30

نوا و گیلدا توپ بود هر کدام قشنگتر از قبلی بودند.
  • مونا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/3/23

مرضیه جون کتابت مثل خودت محشر بود هم قلمت را دوست دارم هم شخصیت ستودنی خودت رو می بوسمت خوشگل خانم.
  • رویا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/3/21

دوستان عاشقش شدم باورم نمی شد یکدفعه همه چیز باز بشه و اتفاقات اخر کتاب شور کتاب را زیاد کرد
دست نویسنده ی عزیز درد نکنه .
  • بهاره
  • محدوده سنی: بیشتر از 45 سال
  • 1392/3/18

منطبق با معیارهای یک رمان خوب بودش و می شد به راحتی ارتباط گرفت. تقدیر از شما
  • نسترن
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1392/3/11

قشنگ بود......
  • نگین
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/3/10

برترین بود این جوری شگفت زده نشده بودم داستان پرکششی بود.
  • سمیه عباسپور
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/3/9

خانم جهان ارا تشکر دارم گیلدا عالی بود شخصیت های کتاب به خصوص حامی رو دوست داشتم.
  • زهرا
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1392/3/4

داستان کند شروع شد و تا صفحات اول کتاب کند پیش رفت ولی گذشته ی گیلدا و دانستن راست و دروغ بودن حرف های خانواده اش برام جذابیت داشت و همین طور جلورفتم جذابیت زیاد شد و صفحات اخر اخره جذاب بودن کتاب بود
  • روشانا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/2/14

خوب بود با کتاب های دیگه فرق داشت.
  • میترا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/2/8

سرشار از هیجان و احساس بود. همه چی به ترتیب و به موقع اتفاق افتاد تنها کتابی بود خوندم که نقص کم داشت و نویسنده دچار شتاب زدگی نشده بود بلکه با آرامش و منطق سیر کتاب رو پیش می برد جا داره به نویسنده عزیز خانم جهان ارا تبریک بگم برای نثر قوی و کتاب زیباشون و تشکر از نشر علی که تاپ ترین کتاب ها را چاپ می کنند.
  • رها
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/2/5

خانم جهان آرا ممنون قشنگ بود. چرا جوری می نویسید جلوی خانواده ضایع بشیم و تمام حدسیاتمون غلط از آب در بیاد :)))) خواهرم خوانده بود و خیلی اذیتم کرد منم تا می شد حدس زدم و ضایع شدم ولی می ارزید چون سوپرایز شدیم. بهترین کتاب بود پر از خلاقیت و هنرمندی در نگارش که چیره دستی شما را می رسوند. عاشق قلمتونیم!!!!!!!!!!!!!!
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*