گوشه های پنهان
گوشه های پنهان

گوشه های پنهان

عنوان: گوشه های پنهان
کد کالا:
نویسنده:

مریم فولادی


ناشر:

ماهین


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


نوبت چاپ:

دوم


تعداد صفحه:

504


شابک:

978-622-6543-04-0


تیراژ:

250

600,000  540,000  ريال
وضعیت: موجود

- بفرمائید؟ چه کتابی میخواستید؟

- یه کتاب شعر، به اسم «ستایش». -

چاپش تموم شده.

- می دونید کجا می تونم گیرش بیارم؟

- باید به کتابفروشی ها سری بزنید، شاید براشون باقی مونده باشه.

- ممنون. با لبخندی گرم، مشتری ناامید را تا دم در نگریستم. با باز شدن در، سوز سردی زیر پوستم نفوذ کرد و لرزی بر بدنم نشست. صدای پت پت چراغ وسط مغازه، بیش از گرمایش خودنمایی می کرد فتیله اش را بالا تر کشیدم؛ اما باز تقّی صدا کرد و سر جای اولش بازگشت. رهایش کردم تا هر طور می خواهد بسوزد. به رفت و آمد های مردم از جلوی مغازه چشم دوختم. باران شروع به باریدن کرده. شتاب رهگذر های بی چتر، برای رفتن و رسیدن بیشتر است. یک دفعه یاد شعر سهراب افتادم: «چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت» سوز سردی دوباره به صورتم شلاق زد؛ مشتری بعدی.

- سلام خانم، گزیده «منطق الطیر» رو دارید؟

- بله، تو همون قفسه ست، خودتون بردارید. زنی مسن است. در حین گشتن، نگاهی به قفسه ی شعر های معاصر می اندازد و می پرسد:

- این کتاب شعر ستایش رو... - چاپش تموم شده.

- می دونم. شما خوندید؟ لبخندی زدم. ادامه داد:

- با این که ناشناسه چه زود سر زبون ها افتاد. ازش کتاب دیگه ای ندارید.

- تو مقدمه ی کتاب نوشته شده این اولین و آخرین اثرشه.

- حیف! از خیر منطق الطیر هم گذشت. سوز را با رفتنش، به داخل مغازه آورد. ساعت چهار شد؛ چه قدر زمان زود می گذرد! دوباره یک مشتری قدیمی دیگر. لب هایم به لبخندی گرم مبدل شد؛ یک آشنای قدیمی است. - سلام آقای «مانوک»؛ چشمتون روشن.

- سلام دخترم؛ چشم و دلت روشن.

- دارید می رید خونه؟ خندید و گفت:

- بله... - از وقتی نوه تون اومده تو مغازه بند نمی شید. دستش را به علامت مدت مدیدی، پشت سرش می برد و می گوید:

- اووه... بعد از دو سال از ارمنستان برگشتن. از دیدنشون سیر نمی شم. عروسم زنگ زد؛ شام پخته. نمی شه از دست پختش گذشت.

- برید به سلامت. پرسید:

- امشب خونه ی پیر خرابات دعوتیم؟ خندیدم و گفتم:

- بله. زنگ زدند؛ جلسه به 9 شب موکول شد.

- عالی شد؛ پس با این قرار، منم از قافله عقب نمی افتم؛ حتما خودمو می رسونم. از سپیدی مو ها و چروک دور چشم ها، گذر زمان را می شود دید. چه زمانه بی رحمی! او که رفت، چشم انتظار، چشم به در دوختم. چه داشتم می خواندم؟ آهان یادم افتاد: «دوست را، زیر باران باید دید. عشق را زیر باران باید جست» از پشت پیشخان، کتاب «ستایش» را بر می دارم. باز که می کنم، چشمم بر روی دست خط زیبایش می افتد. روی آن دست می کشم. هنوز بوی عطر جوهر خودکارش لای کتاب مانده است. با امضا و چند سطری نوشته از دست خط خود شاعر؛ «س.سیمرغ» آن اوایل، همه با همین اسم مستعار می شناختنش. همین حالا هم کسی نمی شناسدش. نوشته هایش را چرا، اما خودش را نه. هر روز می خوانمش، مخصوصا این بیتش را: «این قدر گفتم بیا تا ماه را حیران کنم با شعاع چهره ات خورشید را پنهان کنم» اگر بود همیشه در اوج بود و سر زبان ها، و اگر نبود حتما خبری بود. اولِ مقاله هایش، همیشه بهترین شعر هایش را می نوشت. اولین شعری که بالای مقاله اش نوشته بود، کدام بود؟... یادم نمی آید! بگذار پیدایش کنم. نگاهم روی تله ای از مجله های گوشه ی دیوار است. کاش همه ی ماه نامه هایش را نگه داشته بودم. کجا ریختمشان؟... یا شاید کس دیگری ریخت شان! باید چند تایی را لای همین مجله ها گذاشته باشم. گذر روز ها و سال ها، زرد و فرسوده شان کرده است. این هایی هم که مانده، همان هایی است که سر هر ماه از داخل دانشکده می گرفتم و می آوردم این جا، تا با «استاد امینی» یا به قول مهرانه با «پیر خرابات» بخوانیم شان. سر یکم هر ماه که می رسید، مرا با همان ماه نامه می دید، چشمانش می درخشید و می گفت «هان! این بارِ خِرِ کدام دانشمند کودنی را گرفته است؟» و می نشستیم دور هم و می خواندیم و می گفتیم و می شنیدیم. حظ می کردیم از نقد ها و نغز هایش. استاد امینی، مرید اولش شده بود. از بس که حرف های حسابی می گفت. یادآوری گذشته، هم خنده بر لب هایم می نشاند و هم غم عالم را بر دلم. واقعا «فراموشی کیمیاست.» نمی توانم فراموش کنم؛ همه چیز به روشنی یادم است...



... زن دایی، آرتروز داشت. از همان سالی که از روی پله ها افتاد و پای چپش پیچید و شکست، دیگر نتوانست قدم از قدم بردارد. به قول خودش « دیگه این پا برام پا نشد.» می لنگید. چند قدم راه را با نک و نال می رفت. وسط راه دیوار را می گرفت و بعد دوباره لنگ لنگان راه می افتاد. ار همان سال بود که صنم برای کمک پیشمان آمد. سه تا بچه داشت؛ قد و نیم قد. یکی به دایی معرفی اش کرده بود. در تمیزی حرف نداشت. همیشه نبود؛ گه گداری اگر کاری بود. نقطه ی مقابل و معکوس صنم، «آوش» بود. صنم، این قدر که طبقه ی بالا را می سابید و می شست و جمع می کرد، پایین کار نمی برد. آوش بی خیال بود. تازه می گفت « سرتون به کار خودتون باشه، به بالا چه کار دارید!» صنم می گفت

« آقا آوش، مادرتون گفت، گند از سرتون بالا رفته!» بعضی هفته ها، همین طوری به صنم، بدون این که کاری انجام داده باشد، پول می داد تا کاری به کارش نداشته باشد. او هم خوشحال، دست از طبقه ی بالا بر می داشت. اگر آن اوایل، زن دایی پیله نمی شد که جای آوش را تغییر بدهند، صنم همان طبقه ی پایین را تمیز می کرد و تمام می شد؛ اما کوتاه نیامد. اتاق من، شد اتاق مطالعه و خرده ریز های دایی. اتاق آوش، اتاق من. و آوش را فرستادند طبقه ی بالا. یعنی از وقتی دایی فکرِ « خوبیّت ندارد» در سرش افتاد، فکر جا به جایی افتاد. آوش عصبانی شده بود. با این که سن و سالی نداشت؛ فکر کنم هفده هجده سالش بود، یا کمتر؟... بماند. آن وقت، ما هم دیگر کوتاه آمدیم. می دانستیم که حرفش را به کرسی می نشاند. حقیقت را نمی گفت که چه در سرش است. می گفت « این طوری جایشان باز تر می شه. بالا هم که داره خاک می خوره.» دایی می گفت « بالا رو اجاره می دیم.» زن دایی می گفت «اعصاب سر و له زدن با مستاجر رو ندارم.» دایی هم آخر سر، کوتاه آمد. و جایمان باز شد. از این که آن چه من فهمیده بودم، آوش هم فهمیده باشد، خجالت می کشیدم. فقط می دیدم که کفرش در آمده است.


 
نظرات کاربران
  • افسانه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1398/3/19

يكى از بهترين رمانهايى كه از نشر على خوندم كار خيييلى خوبى بود اميدوارم زودتر به چاپهاى بالاتر برسه چون حقش بود واقعا اما در بين عاشقانه هاى على گم شد ،، ارزش ديده شدن رو داشت؛ براشون آرزوى موفقيت دارم و اميدوارم كتابهاى جديدى ازشون بخونيم
  • فاطمه
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1397/7/17

کتابش خیلی عالز بود و یک رابطه عاشقانه ی آرام و زیبا رو خیلی قشنگ و پاک به تصویر کشیده بود اولین کتابی بود که دوطرف با نهایت احترام به هم عشق می ورزیدند به دور از هرگونه رفتار زشت و ناهنجار
  • شیرین جمشیدی
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/5/14

سلام خانم فولادی عزیز
این رمان رو خوندم خیلی قشنگ بود و متفاوت فقط کاش یه کم هیجانات عاطفی اش بیشتر بود ولی من دوست داشتم .آیا کتاب دیگری هم دارید؟ موفق و پاینده باشید.مرسی از شما
مرسی نشر علی
  • هاميم
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/2/22

سلام خانم فولادى عزيز…
واژه در وصف اثرتون پيدا نمى کنم
داستانى از زندگی معمولى به دور از تنش هاى عجيب و خلاف واقع
شخصيت اصلى داستان دخترى کاملا اصيل از جنس باورها و اصول ايران که هيچ لودگى و سبک سرى نشون نميده
توصيفات بى نظير در متن که اصلا از موضوع پرت نيست
حجم کم و گزيده
مکالمه ها مختصر و مفيد در نبود حرف هاى غير ضرور
واقعا تبريک و با آرزوى موفقيت روز افزون
  • مریم فولادی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/1/8

با عرض سلام خدمت همه دوستان خوبم در نشر علی
سرکار خانم لاهوتی، سال نو رو به شما و به همه دوستان و همکارهای خوبم در نشر علی تبریک عرض می کنم. امیدوارم سال خوبی رو در پیش رو داشته باشید...
خوشحالم خانم لاهوتی که از داستان خوشتون اومده، و ممنون که داستان رو خوندید و وقت گذاشتید، و لطف کرده نظرتون رو ارسال کردید. در مورد سوالی که فرمودید؛ در قسمت انتهای داستان... ستایش، از دیوانه ای صحبت می کنه که سیگار نیم سوخته ای از جیب در میاره که خاموشه و عمیق و طولانی به اون پک می زنه!! چندخط پایین تر(3خط آخر) ستایش از دیدگاه خود دیوانه، داره برای ما صحبت می کنه که فیلسوفانه به ماه خیره شده (که نیست)، دست از پک زدن به سیگار برمی داره(که اصلا روشن نیست)، و اگر شعر آخر رو دقت کرده باشید و اصل شعر رو با دقت شنیده باشید دیوانه شعر رو به اشتباه می خونه و ستایش که راوی هست فقط به عنوان یک بیننده صحنه رو می بینه و صداشو می شنوه و برای ما تعریف می کنه، بدون اینکه اشاره ای به هیچ کدوم از اشتباهات که مخصوص عالم خود دیوانه ست کرده باشه:
امشب شب مهتابه!! عزیزم (حبیبم) رو می خوام
عزیزم(حبیبم) اگر خوابه، حبیبم(طبیبم) رو می خوام...
ممنون که نظرتون رو در مورد گوشه های پنهان نوشتید، برای شما و بقیه دوستانم آرزوی سلامتی و سربلندی دارم...
  • آمنه لاهوتي
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/12/6

سلام خانم فولادي عزيز‏".سپاس به خاطر خلق اثري كه پر بود از ادب و شعر و محافل انس با ادب و اديبان.فكر كنم دستي تو شعر و شاعري هم داريد.دلنشين بود و دوستش دارم.فقط آخرين صفحه ي سوال و تو ذهنم برانگيخت.‏!‏‏!‏‏!با وجود برف و چتر و هواي ابري ديوانه به كدام ماه چشم داشت‏?سرفراز و مؤيد باشيد.
  • الناز
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/9/10

خسته نباشید.واقعا عالی بود.انقدر راجع به محافل ادبی و مراسم سنتی زیبا و واقعی صحبت شده بود که به دل می نشست.یکی از معدود رمانهایی بود که توش از خانواده های رویایی با خانه های آنچنانی صحبت نشده بود و داستان رو ملموس تر میکرد
  • سمیرا
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1392/8/18

خانم فولادی واقعا از خوندن کتابتون لذت بردم بهتون خسته نباشید می گم. نثرتون فوق العاده زیبا و دلنشینه صحنه های زیبایی که در رمانتون آفریدید رو خیلی دوست داشتم همینطور مراسم و سنت های قدیمی مثل شب یلدا و نوروز که کمتر در کتابی دیدم که اینقدر زیبا این مراسم رو به تصویر بکشندگفتگوهای شخصیتهای رمان هم خیلی قوی و به چا بود و لذت خوندن داستان رو برام بیشتر می کرد. براتون آرزوی موفقیت می کنم و منتظر اثرهای بعدی تون هستم
  • انا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/7/17

خیلی با طمانینه و آرام قصه پیش رفته بود و من به همین خاطر خیلی دوستش داشتم
  • مرجان عبیدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/6/4

باسلام به همه دوستان گل
مرسی از خانم فولادی نازنین ونشر علی محبوب.
این عاشقانه ارام رو دوست داشتم.راستش از اسامی کتاب خیلی خوشم میومد ستایش،اوش ،ایین.
سبک نوشتن نویسنده ،طرح روی جلد زیبا ،ومحفل های ادبی داخل داستان هم برام جالب بود
دلنشین وزیییییییبا بود
  • ليلا عبدي
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/4/13

سلام خانم فولادي عزيزومحترم.از كتاب زيباتون نهايت لذت روبردم.اميدوارم پله هاي موفقيت رو بسرعت وبدون مشكلي طي كنيد!
  • adeleh zarein
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/3/17

زیبا و دلنشین ... تبریک می گم . بهتون خسته نباشید می گم عالی بود ...
  • nazanin
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/1/8

واقعا از خوندن داستان لذت بردم. به نویسنده خسته نباشید می گم. همه چی واقعی و طبیعی و زیبا کنار هم چیده شده بود و شخصیت پردازی و روند داستان حرف نداشت. طرح جلد کتاب هم واقعا عالیه...
  • نگار
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/12/23

واااااااااااااااااااااااای خدای من عالی بود چقدر شخصیت مرد داستانو خوب نوشته بودن درموردش جاهایی که درمورد شخصیت مرد داستان بود آدم احساس میکرد این حرفارو واقعا یه مرد گفته داستان بی نظیری بود به نظر من این داستان یکی از بهترین داستانای نشر علی نیست واقعا بهترین داستان نشر علی چون به نظر من هیچ کدوم از کتابای دیگه اگرم خوب بودن با این داستان برابری نداشتن
  • karo
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/12/19

کتاب قشنگی بود....
فقط آخر کتاب...مهتاب تو هوای برفی یه کم عجیب نبود؟؟!!!!!...
  • نینا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/11/7

بینظیر بود دست خانم فولادی درد نکنه منتهی نمی دونم چرا پرفروش نشده واقعا اثری نتفاوت بود
  • سیده فاطمه پورصالح
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/11/5

کتاب فوق العاده ای بود، هم از لحاظ سبک نگارش هم از لحاظ موضوعی . خانم فولادی واقعا خسته نباشید
  • فروغ سعیدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/10/16

سلام به دوستانم.از کتاب لذت بردم . قشنگ و زیبا بوووود .ممنونم
  • ماريان سپهري
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/7/2

سلام خسته نباشيد
بسيار قشنگ بود ممنونم نشرعلي و خانم فولادي
  • فاطمه ..
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/6/22

کتاب زیبایی بود یکی از نقاط بارزش این بود که نویسنده بی خود داستان کشش نداده بود و وساطش چرند نگفته بود همه چیز نرمال بود یکی از جمله کتابهایی که خوندنش واست لذت داره
  • مهتاب
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/6/21

بهترین کتابی بود که تابه حال خوندم و واقعا لذت بردم. نقد این کتاب رو از سایت نودهشتیا خوندم و مشتاق شدم بخونمش. واقعا تعریفی بود. اما برای خرید این کتاب خیلی از کتابفروشی هارو زیر پا گذاشتم !!!! اکثراً نداشتن تا بالاخره از کتابفروشی شهر کتاب رو تهیه ش کردم. به نظرم در حق این کتاب کمی ظلم شده؛ با این نثر و این موضوع تکی که داشت از انتشارات علی در تبلیغ کتاب انتظار بیشتری می رفت. حداقل از نویسنده کتاب که اینقدر همه مشتاق هستند بدونند چندساله اند و چه کاره اند غیره.... یه حرفی، یه بحثی یه بیوگرافی ای، یه مصاحبه ای میذاشتید!!!
  • یاس
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/5/21

میتونم ه جرات بگم یکی از بهترین رمان هایی بود که خوندم....شخصیت پردازی و فضا سازی رمان انقدر قشنگ و دلچسب و واقعی بود که از یادم نمیره.....و میخوام به خانوم فولادی عزیز خسته نباشید بگم و تشکر کنم بابت رمان فوق العادشون
  • پگاه توفیقی
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/5/14

یکی از بهترین کتابایی بود که تا حالا خوندم شخصیت پردازیشو واقعا دوس داشتم مثل خیلی از رمانا اغراق آمیز نبود .. موضوعشم که حرف نداشت ! خانم فولادی قلم روان و گیرایی دارین واقعا قابل تحسینه ازتون خیلی ممنونم بابت شاهکارتون ... بازم مثل همیشه ممنون نشر خـــــــیلی خوبه علی
  • گندم
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/5/4

عالی بود . سبک نگارش بینظیر بود . میتونه یه شاهکار ادبی بشه . نکته مهمش این بود که اصلا هیچ اغراقی نداشت .
  • مریم
  • محدوده سنی:
  • 1391/5/2

این کتاب یه آرامش عجیب برام داشت .ممنونم
  • غزاله
  • محدوده سنی:
  • 1391/4/22

سلام به دوستان و نشر علی و خانم فولادی
یه چند وقتی از نشر علی و رمان خوانی دور بودم اما دوباره برگشتم
گوشه های پنهان کتاب خوب و قشنگی بود در کل ازش خوشم اومد اما حقیقتش اوایل داستان اصلا منو جذب نکرد شاید بدلیل این بود که بیشتر شخصیتهای کتاب مرد بودند و سن و سالی ازشون گذشته بود ولی از صفحه 50به بعد عاشق کتاب شدم و دلم نمیخواست کتاب رو برای ثانیه ای زمین بزارم
به نظرم کتابیه که ارزش خوندن داره و خیلی حاشیه پردازی نکرده و اتفاقات بد و خوب رو سریع جمع کرده مثل طلاق و ازدواج مجدد اوش،بیماری مهرانه،ماجرای سپهر و.......
فقط کاش وقتی حال مهرانه خوب شد بهمون توضیح میداد که چرا به ستایش گفته بود دارم با بردیا ازدواج میکنم و کلا چند صفحه ای هم اختصاص به سرگذشت مهرانه از زبان خودش میشد
همونطور که قبلا گفتم از این رمان خیلی راضیم ممنون
  • مهدیه
  • محدوده سنی:
  • 1391/4/17

کتاب قشنگی بود .قلم زیبایی بود آدم از خوندنش لذت میبرد. ولی 2 چیز مشخص نشد.1.عکسهای دایی که به خاطر اون سکوت کرده بود.2. مهریه زن آوش و خونه که مقداریش به نام زنش بود باقیش چی شد؟
  • شراره
  • محدوده سنی:
  • 1391/3/17

اولين كتابي بود كه بعد از يك سال كه مجنون تر از فرهاد را خواندم,به دلم نشست.خانم فولادي بي صبرانه منتظر اثر بعدي از شما هستم.
  • Mahtab
  • محدوده سنی:
  • 1391/2/31

این دومین کتابیه که از خانوم مریم فولادی خوندم و هر کدوم سبک و سیاق خودشو داشت .واقعاً خسته نباشید به ایشون میگم چرا که قلم زیبایی دارن و آدم رو جذب می‌کنه که تا آخر داستان بری .بی‌صبرانه منتظر کتاب‌های دیگر ایشون هستم
  • زینب
  • محدوده سنی:
  • 1391/2/28

خیلی کتاب زیبایی بود. واقعا لذت بردم. هم از لحاظ محتوا و هم از لحاظ موضوع و نگارش حرف نداشت.
  • گل رز
  • محدوده سنی:
  • 1391/2/27

کتاب قشنگی بود ممنون و خسته نباشید خانم فولادی
  • مرضیه فیض
  • محدوده سنی:
  • 1391/2/26

کتاب جالبی بود و در واقع بعد از مدتهای خیلی طولانی اولین کتابی بود که در اون از پسر پولدار همه چیز تمام و دختر شاه پریون خبری نبود.واقعا برام جالب بود.
  • مهرو
  • محدوده سنی:
  • 1391/2/7

اولش زیاد من رو نگرفت...اما کم کم که پیش رفت خیلی خیلی قشنگ شد.نوع و سبک نوشتاریش هم آرومه و هم جدید.
خیلی دوستش داشتم.یه جورایی نویسنده بین دو تا سبک در نوسانه اما موضوع و داستان رو خوب در آورده!قلمش جوریه که آدم رو می گیره!
دستت درد نکنه خانم فولادی.
  • نسرین
  • محدوده سنی:
  • 1391/1/25

ممنون از نویسنده ی محترم به نظر من کتاب خوبی بود ولی می تونست زیباترم باشه اخه یه دفعه سپهر از داستان حذف شد در مورد ایین هم که یدفع متوجه عشق ایین شد می تونست زیباتر تمام بشه بازم ممنون
  • آوید
  • محدوده سنی:
  • 1391/1/16

تاحالا 3 دفعه کتاب راخوندم بازم اگه بیکار باشم ترجیح میدم 1 بار دیگه بخونم.....کتاب دلنشینی بود وحس آرامشی هنگام خوندنش بهم القا میکنه
  • بهاره
  • محدوده سنی:
  • 1391/1/8

سپاس فراوان از خانم فولادى براى كتاب زيبايتان و احترام به خواننده! بعد از مدت ها رمانى جذاب و متفاوت با قلمى شيوا به دستم رسيد!
در انتظار كار هاى جديدتان هستم.
شيرين كام باشيد!
بهاره
  • مرضیه
  • محدوده سنی:
  • 1391/1/2

مرسی از خانم فولادی بابت نثر زیبا شون. اولین نویسنده رمانی هستند که می بینم به نثر در داستان و همین طور به دیالوگ نویسی در متن داستان اهمیت میدهند. مخصوصا لذت بردم از به توصیف کشیدن رسم و رسومات مثل شب یلدا و عید نوروز که به تمام معنا سنگ تمام گذاشته بودند: مثلا با خرید عروسک حاجی فیروز و بعد شعرهای پرمحتوا که با متن ارتباط داره و همینطور بقیه مراسم که من خیلی چیزها را اولین بار بود می شنیدم و وقعا لذت بردم. واقعا دست نویسندش طلا. این سبک نوشته رو ما بیشتر در ادبیات کلاسیک می بینیم و خوشحالم که نویسنده ای پیدا شد که عقل و شعور ما خواننده های سبک رمان را دست کم نگرفت. مرسی از شما در انتخاب بهترینها.
  • hoora
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/20

بسیار زیبا وروان بود.به قول طیبه عزیز مثل رودخانه.ممنون خانم فولادی
  • سمیرا
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/16

بسیار زیبا بود و نثری بسیار متفاوت داشت. واقعا" از خوندنش لذت بردم.
مرسی
  • ستاره@
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/16

سلام ..
ممنون کتاب خوبی بود ...محفل های ادبی شون رو دوست داشتم ..مرسی ..علی گله
  • یلدا
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/13

وای چه ایده جالبی پرنیان جان گذاشتند واقعا که این نشر عالیست نه علی کتاب گوشه های پنهان خیلی زیبا بوداز خرید هردوکتابی که خریدم واقعاراضی بودم نوش جونتون پولی که میگیریددست نویسنده این اثر هم درد نکنه.
  • پرنیان
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/10

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای این کتاب واقعاعااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود .اصلا به خاطر این کتاب اسم نشر علی رو باید یه الف بهش اضافه کنن بذارن اسمشو نشر عالی . مرسی خانوم فولادی .بی صبرانه منتظر اثر بعدیتونم.
  • Elahe
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/7

Kheyli nasre gira va jazzabi dasht kheyli khas bud ba mozuei kamelan malmus merc khaste nabashid
  • مینو
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/6

خیلی قشنگ بود از خریدهردو کتابی که از نشر شما گرفتم واقعا رضایت دارم دست نویسنده وشما باهم درد نکنه.
  • ف. سیادت
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/2

دوست عزیز خانم فولادی. رمان زیبا و دوست داشتنی شما را خواندم. به جرأت می گویم جزو زیبانرین کتابهای نشر خوب علیست. به شما به خاطر نوشتن چنین اثر دل انگیز و به خودم بایت خواندن آن تبریک می گویم. منتظر کتاب بعدی شما می مانم. شاد باشید و پیروز.
  • طیبه فرش سنگی
  • محدوده سنی:
  • 1390/11/30

کتاب خوبی بود جذاب وروان بود مثل یه رودخونه ارام پیش میرفت حتی برای چند بار خوندن هم میارزید متشکر از نویسنده ونشر خوب علی
  • نازنین
  • محدوده سنی:
  • 1390/11/30

بهترین کتابی بود که خوندم ممنون از خانم فولادی
  • سایه
  • محدوده سنی:
  • 1390/11/27

بدک نبود!!!
  • فاطمه مسلمی فوکلایی
  • محدوده سنی:
  • 1390/11/25

کتاب خوبی بود ارزش یک بار خواندن را دارد
  • ملیحه
  • محدوده سنی:
  • 1390/11/24

سلام کتاب خوبی بود موضوع تکراری نبود ولی گیرانبود عالی نبود فقط خوب
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*