طلایه
طلایه

طلایه

عنوان: طلایه
کد کالا:
نویسنده:

نگاه عدل پرور


ناشر:

علی


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


نوبت چاپ:

دهم


تعداد صفحه:

760


شابک:

9789641931133


تیراژ:

800

520,000  442,000  ريال
وضعیت: موجود

عقربه های پت و پهن ساعت روی طاقچه انگار روی همان ساعت چهار جا خوش کرده بودند.

تازه از حمام فارغ شده و آن قدر زیر دوش اشک ریخته بودم که حسابی چشم هایم پف آلود شده بود، ولی این چشم های کشیده یشمی رنگ هیچ مدل قصد زشت شدن نداشت.

خودم می دانستم صورت بی نقص وفوق العاده زیبایی دارم، این خصیصه را بار ها و بار ها همه ی دوستانم و کلا هر کسی که می شناختم بهم گوشزد کرده بود ولی متاسفانه این زیبایی در آن سن و سال کم، با من کاری کرده بود که از وجود خودم بیزار شده بودم و هر لحظه آرزوی مرگ می کردم. از جلوی آیینه ی قدیمی اتاقم که در حاشیه اش خانم های خوش صورت و خندان زمان صفویه پیاله به دست نقش شده بودند و انگار یک جور هایی بِهم دهن کجی می کردند، کنار رفتم. انگار آن ها هم به خاطر این همه زیبایی که خالق هستی، دست و دلبازانه تقدیمم کرده بود توی نی نی چشمهاشون کمی حسادت نشسته بود مخصوصا از دیدن اندام خوش تراش و متوازنم که بی نهایت اغوا کننده و منحصر به فرد بود.

راستش هیکل های آن ها را توی آن لباس های پر چین و شکن گل گشاد نمی توانستم تشخیص بدهم ولی حتما کمی تپل بودند آخه اون زمان ها چاقی از لاغری خیلی پر طرفدار تر و شاید هم جاذب تر بوده.

اصلا شنیده بودم شاهزاده خانم ها چون هیچ فعالیتی نداشتند و همیشه یه نفر بادشون می زده، سر حال و سالم و شاداب بودند، نه تکانی به خودشون می دادند و نه آفتاب و مهتاب به پوستشون می خورده و از آن جایی که بشر همیشه فکر می کند هر چی مال پولدار هاست بهتره حتما تعریف خوش هیکلی هم آن می شده که شاهزاده خانم ها بودند.

واقعا در زمان های مختلف و کشور های مختلف تعریف زیبایی و خوش هیکلی حالا چه برای مرد چه برای زن چقدر متفاوت بوده!

انگار باز رفته بودم تو هپروت، اصلا این فکر ها چی بود کردم. من باید به بدبختی های خودم فکر می کردم، به من چه ربطی داشت زن های عهد قاجاریه یا هخامنشی چه طوری بودند و چه افکاری داشتند، سفید رو خوب بوده یا همین برنزه کردن های دوره ی ما که جوان ها پیه ی صد ها ساعت زیر آفتاب خوابیدن و یا ریسک سرطان پوست گرفتن از این دستگاه سولاریوم های جدید را به تن می مالند تا رنگ پوستشون از سفیدی در بیاید، یا این که حسرت خوردن یک دل سیر غذا یا دسر را به جون می خرند تا مبادا سایز سی و شش شون بشود سی و هشت.

حالا نمی دانم این چیز ها چه گره ای از مشکل من باز می کرد، من باید یک فکری به حال خودم می کردم تا به چشم این خواستگار جدید نیام. راستش اصلا قصد نداشتم خودم را برای خواستگار های محترم بیارایم، نیاراسته این بودم وای به این که دستی هم به سر و رویم می کشیدم. اصلا باید کاری می کردم که خیلی هم زشت و بد ریخت و قیافه به نظر برسم تا بلکه دست از سرم بردارند، ولی آخه چه طوری؟!

افکارم حسابی در هم ریخته بود. این خواستگار دیگر کسی نبود که با ایراد های عجیب و غریب من جور در بیاید. یعنی از هر لحاظ که فکرش را می کردم عالی بود، اگر کوچکترین عیبی رویش می گذاشتم خنده دار می شد و همه مسخره ام می کردند.

آقا جونم که او را افتخار مملکت می دانست، برادر کوچکم علی هم که حسابی عاشقش بود، توی این چند روز هر وقت خواستم در موردش حرفی بزنم همه در مقابلم جبهه می گرفتند و صدامو در نطفه خفه می کردند. به حال و روز بَدم لعنت فرستادم و اشک هایم دوباره روان شد، هر چی بیشتر فکر می کردم بیشتر احساس بدبختی نموده و مطمئن می شدم راه فراری ندارم. نمی دانستم چه کار باید بکنم تا به چشم این خواستگار همه چیز تمام نیام، باید از هر راهی بود حتی اگر کار به التماس و استغاثه می رسید و به پا های این خواستگار بی نقص می افتادم ازش خواهش می کردم که مرا به عنوان همسرش نپذیرد تا از شر این کابوس، هر چند به طور موقت نجات پیدا کنم.

نمی دانم شاید این روش هم امکان پذیر نبود چون اگر مرا می دید حتما مثل همه ی خواستگارانم که با چندین مرتبه جواب رد دادن باز هم پا پس نمی کشیدند، او هم با این که موقعیت ظاهری و اجتماعی ویژه و بی نظیری داشت همان طور رفتار می کرد و عقب نمی رفت.

نفسم باز هم بالا نمی آمد و قلبم به شدت به دیواره ی سینه ام می کوبید، درمانده و مستاصل بودم. اگر او مرا می پسندید چه آبرو ریزی می شد! دختر نجیب و با اصالت آقا رضا مشایخی معروف که همه به سرش به خاطر آبروداری، مردم داری، دینداری اش قسم می خوردند به قول معروف تو زرد از کار در بیاید چه فاجعه ای به بار می آمد.

بالاخره بعد از یک ساعت از آن هپروت مخصوص به خودم که از بچگی وقتی می رفتم توش تا ساعت ها خیره به نقطه ای همه حواسم را از دست می دادم، بیرون آمدم.

آخر به این نتیجه رسیدم که طوری چادر سفید گلدارم را به سر بکشم و رو بگیرم که نتواند چهره ام را ببیند و چنان لباس گشاد و بد قواره ای بر تن کنم که هرگز اندامم در معرض دید نباشد تا بلکه صورت فوق العاده زیبا به قول دختر خاله ام رها و اندام سرو خرامانم به قول مامان، اصلا قابل رویت نباشد تا این جوان زیبا و مشهور و ایده آل، با کوچک ترین خواهش و التماسم برای صرف نظر کردن از مورد انتخابی مادر عزیزش رضایت بدهد.

با خودم فکر می کردم آخه برای اون که دختر قحط نبود، اون بهترین فوتبالیست در سطح کشور است، پسر حاج آقا صولتی دوست و همکار آقا جونم، اردوان صولتی معروف که همه جا به پشتوانه ی شهرتش نامی بود، این طور هم که فرنگیس خانم مادرش گفته بود تصمیم داشتند برای تنها پسر عزیزشان یک دختر مناسب انتخاب کنند تا بابت زندگی مجردی اش در شهر تهران خیالشان راحت باشد. من بیچاره را هم در مجلس ختم انعام که خانم یکی از دوست های آقا جونم دعوت کرده بود و به همراه مامان و خاله این ها رفته بودیم، دیده و برای تک پسر معروفش که از محسناتش هر چه بگویم کم گفتم پسندیده بود. تازه اگر موقعیتش را در زمینه ی ورزشی کنار بگذارم باید بگویم اردوان فوق لیسانس مدیریت بازرگانی دارد یعنی به قول معروف تحصیل کرده است و در شرکت یکی از دوستهای تهرانی اش که خیلی هم کله گنده است سرمایه گذاری هنگفتی کرده این هم این معنا را می دهد که آقای خواستگار محترم اوضاع مالیش عالیه، بهترین خانه را آن طور که مادر جونش تعریف می کرد توی تهران داشت و همچنین آخرین مدل ماشین، البته اینها که دیگر عادی بود، می دانستم جدیدا هر کسی فوتبالیست می شود این چیز ها هم جزء لاینفک زندگی اش به حساب می آید. خلاصه با این تفاسیر جای هیچ ایرادی برای من باقی نمی گذاشت تا مثل بقیه خواستگارانم به راحتی از سرم بازش کنم. البته از ریخت و قیافه اش هم که دیگر نگو و نپرس، من که زیاد اهل فوتبال و این چیز ها نیستم ولی گاهی دیده بودمش خیلی جذاب و خوش تیپ و هیکل بود مخصوصا با این عکسی که فرنگیس خانم، مادرش با این که به قول مامان آوردن آن عکس ضرورتی هم نداشت، آورده بود. یک جفت چشم سیاه دارد که از همان تصویر تو عکس سگ چشمهایش آدم را می گیرد و وقتی به ترکیب آن ابرو های سیاه و مرتبش هم اضافه می شود دیگر حرف ندارد و روی هم رفته دلپذیر و زیباست طوری که هیچ عیبی نمی شود رویش گذاشت مخصوصا آن مو های پر پشت و سیاهش که فوق العاده خوش حالت روی پیشانی اش ریخته بود و به جذابیتش می افزود آخرین حربه را که آن هم ایراد به قیافه اش بود از من می گرفت.

انگار باز دوباره به هپروت معروف خودم رفته بودم که مامان وارد اتاقم شد و در حالی که طبق عادت همیشگی اش که تا مرا می دید شروع به قربان صدقه رفتن می کرد، گفت:

- مادر چشمم کف پات، الهی فدای اون چشمهای قشنگت بشم که باز گریه کردی! آخه حیف اون چشمهای نازت نیست هی اشک می ریزی، به خدا ما صلاحت رو می خواییم، این پسره از هر لحاظ که فکرشو بکنی خوبه! عزیز دلم آخه چرا لگد به بخت خودت می زنی؟ هر کسی اومد یه عیبی روش گذاشتی و گفتی این طوریه، اون طوریه که به عقیده ی من یک موردش هم به جا نبود اما گفتیم تو درست می گی، ولی این یکی که شکر خدا ایراد نداره. تمام آرزوی پدر و مادرش فقط اینه که پسرشون تو شهر غریب سر و سامون بگیره، واله به الله هر دختر دم بختی از خداشه چنین پسری نصیبش بشه، خانواده ی باآبرو، با تقوا، سرشناس و همه چیز تمام، پسره هم که قابل توصیف نیست، سر و شکلش رو که دیدی به حد کفایت چشم گیر، خوش قد و بالا، اصلا چه بچه ای بشه بچه ی شما دو تا!

مامان که از تصور نوه ی آینده اش لبخند پر رنگی صورتش را نقاشی کرده بود و می خواست به هر طریقی دختر نادان و موقعیت نشناسش را که بر خلاف ظاهر بی نقص اش عقل ناقصی داشت و مثل بقیه ی دختر ها از خدا خواسته نبود که چنین شوهری نصیبش شود به راه بیاورد، ادامه داد:

- مادر جون شانس یه بار در خونه ی آدم رو می زنه و چنین بختی از راه می رسه. فرنگیس جون می گفت « همه فامیل و اهل و آشنا منتظرن اردوان لب تر کنه دختر هاشون رو دو دستی تقدیم کنن» ولی مادر حسن سلیقه به خرج داده و بین این همه دختر تو رو توی ختم انعام دیده و پسندیده، به قول خودش منتت رو هم دارن دختر با این وجنات که همه چیز تمام هم باشه پیدا نمی کنن. تو هم حالا اینقدر بُغ نکن و اشک نریز، شوهر کردن که بد نیست. ما ها هم سن تو بودیم شکم دوممون رو هم آورده بودیم. الان دیر نشده ولی زود هم نیست، دانشگاه هم که قبول نشدی و همین طوری نشستی گوشه ی خونه غمبرک زدی، به خدا خوبیت نداره دختر دم بخت مدت زیادی توی خونه بمونه و روی هر کسی یه عیب و علتی بذاره، فردا پس فردا مردم می گن خودشون مورد دارن. حالا پاشو مادر جون یه دستی به سر و روت بکش الانه دیگه پیداشون بشه.

سپس در حالی که پیشانیم را می بوسید گفت:

- قربون دختر قشنگم بشم که فرنگیس خانم یه نظر دیده، روزی چند بار زنگ می زنه و پیگیر می شه.

انگار مامان خیال رفتن نداشت تا من نقشه ام را عملی کنم، این بار حالت تاکیدی به جمله اش داد:

- مادر، الکی روی جوان مردم ایراد نذاری آقا جونت شاکی می شه هر چند چه ایرادی! به هر کس می گم اردوان صولتی می خواد بیاد خواستگاری دخترم چنان حیرت می کنه که یک ساعت فقط می پرسه راست می گم یا دروغ. همین سمانه، دختر عموت وقتی فهمید چنان خدا شانس بده، خدا شانس بده راه انداخته بود که تا زن عموت بهش تشر نزد « مگه دختر منتظر شوهری با این سن کم»، دهنش رو نبست.

بالاخره مامان بعد از کلی سفارش لازم خارج شد.

دلم به حال مادرم که زنی دلسوز و مهربان بود و در تمام دوران زندگیش همه ی هم و غمش برقراری رفاه و آرامش همسر و فرزندانش بود، می سوخت. مامان بیچاره ام خبر نداشت دخترش چه غم بزرگی را بر دل می کشد و قدرت گفتن هیچ کلامی را ندارد.


 
نظرات کاربران
  • نرگس
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1397/2/21

سلام واقعا کتاب عالیییییییییی ای بود و من تو ۱۱ ساعت تمومش کردم ولی ی جاهایی ی ذره اغراق کرده بود ولی با حال برای اولین نوشته ی نویسنده واقعا عالی بود . خیلی خوب بود مخصوصا اخراش ک همه چیز خوب شد❤❤
  • نگار
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1395/10/10

سلام خسته نباشيد من كتابو تازگي ها خوندم و به نظرم كتاب خيلي خوبي بود ! فقط ساده بودن طلايه در اين حد كمي غير طبيعي بود! باتشكر از نويسنده ي محترم و نشر علي
  • فاطمه السادات حصارکی
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1395/9/24

قلم نویسنده فوق العاده وعالی بود ولی در مورد کلیت داستان باید بگم متاسفانه خیلی جاها دیگه لوس و غیر طبیعی شده بود
  • عادله آبادیجو راوری
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/9/21

سلام کتاب قشنگی بود ولی با واقعیت زندگی خیلی فاصله داشت
  • سمانه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1395/9/1

چندسال ازوقتی طلایه رو خریدم گذشته بااینکه بیشترازده بارخوندمش ولی هنوز هم همون جذابیت رو برام داره وواقعاقشنگترین رمانی هست که خوندم وباهاش زندگی کردم چاپ نهمش رو که دیدم خوشحال شدم وخواستم این مسیج روبذارم باتشکرخیلی زیادازنویسنده عزیزش ونشرعلی .
  • هانیه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1395/6/5

خوشم نیومد
  • salma
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1395/3/17

خیلی زيبا بود
  • سما
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1395/3/6

واقعا کتاب عالی بودنثر روان وگیرایی داشت
  • نسرين شيردل
  • محدوده سنی: بیشتر از 45 سال
  • 1395/1/15

سلام به شماسالنوهم مبارك خواستم بگم بارهاوبارهااين يه كتابتون روخوندم ولذت بردم خيلي خيلي دوستش دارم وباهاش زندگى كردم درپناه حق باشين.
  • عادله
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/12/3

سلام واقعا عاشق طلايه هستم شايد بيشتراز ده هابارخوندم خيلي خيلي خيلي قشنگه دوستتون دارم.
  • سادات
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/11/15

سلام خیلی کتاب قشنگی بود ممنون
  • ترنم
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1394/11/2

رمان بسیار زیبایی است و خیلی زیبا من که خیلی دوستش دارم مرسی از خانم عدل پرور مرسی از نشر علی به خاطر چاپ کتاب های به این زیبایی مرسی
  • فوژان
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/9/25

خیییییییییلی قشنگ بود و لجبازی هاشون به زندگی واقعی من خیلی نزدیک بود
  • مهتا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/8/18

باسلام به نويسنده نازنين خواستم بگم بي هيچ تعارفى اين زيباترين كتابى بودكه خوندم خيلي هيجانش عالى بودتمام داستان نظم داشت وهمه روندداستان وشخصيتهابه بهترين شكل چيده شده بودن وقلم بسيارپركشش بودبدون هيچ قسمت اضافه براى ورق زدن. به عنوان يه خواننده بهتون واقعاتبريك ميگم دوستارقلم خوبتون مهتاآزموده.
  • میترا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/7/10

با سلام من این رمان رو خوندم به نظرم اون قدر غیر واقعی بود که انگار شخصیت های اصلی داستان خنگ مادرزاد بودن. آخه مگه ميشه آدم زن بگيره کلی کنارش عکس بندازه و حتی يه بار هم بر حسب اتفاق صورتشو نبينه ببخشید ولی خیلی خیلی خیلی. .
  • فاطمه1375
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/5/6

سلام. خیلی زیبا و عالی همراه با شخصیت پردازی فوق العاده. ممنون....
  • فرحناز
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/4/29

کتاب بی نظیری بود فوق العاده بود خیلی خیلی خیلی عالی بود بهترین کتابی بود که تا حالا خوانده ام
  • ماندانا
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1394/4/21

عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
  • فاطمه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/4/15

سلام
خیلییییی عالی بود
  • فاطمه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/4/15

سلام
خیلییییی عالی بود
  • fatemeh
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/4/1

بهترین کتابی تا به حال خوندم
  • مهدیس
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/2/30

سلام
واقعا خوب بود اما شخصیت خیلییی خنگی داشت برای یه دختر خیلی بده که ندونه....
  • لیلاااا
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1394/2/24

سلام خسته نباشید کتاب طلایه واقعا عالیه من عاشق کتاب رمان هستم در حدود 80 تا کتاب دارم ولی انصافا این کتاب یه چیز دیگه هستش اگه بگم 6 بار خوندمش دروغ نگفتم منتظر کتابی دیگه از این نویسنده هستم متشکرم
  • منیرالسادات گرامی نژاد
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/2/23

عااااااالی بود.مرسی
  • سحر
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/2/19

من عاشق این کتاب هستم .... متشکرم از شما ...
  • رها
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/1/31

اين كتاب واقعا عالي بود.واقعا قلم گيرايي داريد.نقش اردوان عالي بود و غيرتي بودنش دلنشين بود...ممنون از شما
  • متین
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/1/5

کتاب بسیار زیبایی بود..به دیگران توصیه می کنم حتما مطالعه کنند...
  • ناهید
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1393/12/26

سلام این رمان بهترین رمانی بود که خوندم
  • ناهید
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1393/12/26

سلام این رمان بهترین رمانی بود که خوندم
  • حانیه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/12/14

باسلام خدمت شما دوستان عزیز م حانیه هستم 14 سال دارم رمان های زیادی خوندم ام این رمان خیلی عالی بود با نظرجواهرموافقم درزیبایی طلایه اغراق زیاد ی شد
امابازم عالی بود ممنون♥♡♥♡
  • رزا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/12/4

سلام با تشکر از نویسنده خوب کتاب باید بگم من کتابای زیادی خوندم ولی واقعا کتاب طلایه بینظیرترین کتابی بود که خوندم طوری که با خوندن دفعه سوم بازم لذت بردم ممنون
  • سمیه سوهانی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/11/26

باسلام خیلی کتاب خوبی بودبایدگم 3-4بارخوندمش کشش کتاب خیلی عالی بودچراازاین نویسنده خوب کتاب جدیدندارید؟ امیدوارم درنمایشگاه امسال ماروهیجان زده کنیدالبته باهمین کیفیت آرزوموفقیت برای خانم عدل پرورعزیز رودارم
  • تهرانى مقدم
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/11/3

باسلام به نشرعلى واقعاازكتاباي خوبتون ممنونم.
طلايه كتاب خيلى قشنگى بودچندبارهم خوندم ولى
خواستم بپرسم كتاب جديدي ازاين نويسنده عزيزدرراه ندارين مابيصبرانه منتظريه اثرديگه هستيم مچكرم.
  • نسیمه گلیمی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/9/21

فکر نکنم که کسی به انداره من از این کتاب خوشش آمده باشه .... من این کتاب رو بار اول در 24 ساعت خوندم.و به جز آن در یه ماه سه بار خوندم . من رمان زیاد میخونم ولی به جرات میتونم بگم بهترین رمان بود که تا به حال خوندم.... ممنونم از شما نگاه عدل پرور عالی بود..
  • رویا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/7/30

اگه بگم بهترین رمانی بود که خوندم اغراق نکردم ، واقعا" عالی بود ... خیلی خیلی خیلی خوب
  • فريده دولو
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/7/17

سلام.با اينكه از نظر شخصيتها خيلي شبيه به رمان همخونه بود ولي در كل هيجان بيشتري داشت .رمان خوبي بود.ممنون.
  • نرگس سپند
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/7/13

سلام به روي ماهتون .
درموردطلايه فقط بايدبگم بهترين رماني كه تابحال خوندم ميبوسمت گلم بااون قلم پرزاحساست.
  • جواهر
  • محدوده سنی: بیشتر از 45 سال
  • 1393/7/4

رمان زیبایی بود اما تا حدودی درمورد زیبایی طلایه اغراق شده بود هیچ شباهتی هم به رمان هم خونه نداشت خانم عدل برور خسته نباشی
  • صبا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/7/3

بهترین رمانی که خوندم وسپاس فراوان از نگاه عدل پرور منتظر رمان بعدیتون هستم
  • حورا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/6/27

خيلی خیلی خیلی خوب بود عالی بود
  • shakoora
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/5/30

رمان فوق العاده ای بود....لذت بردم....ممنون از نویسنده عزیز....فقط بعضی اوقات از دست طلاییه حرص می خوردم!مثله اون قسمتی که اردوان طلاییه رو تو خونش می بینه و بهش میگه برو به اون دوستت بگووووو و....درکل ممنون
  • Parnia
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/5/17

به نظر من طلايه يكى از زيباترين كتاب هايى بود كه خواندم از خانم عدل پرور به خاطر كتاب زيباشون تشكر ويژه ميكنم و به نظر من اگر اين كتاب را يكـ بار بخوانيد ضرر نخواهيد كرد
  • Faezeh
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/5/6

با ان همه سخت گرىم در رمان نتونستم در برابر طلاه مقاومت کنم.
  • درّين
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/5/2

بد نبود. تا حدي منو ياد رمان "همخونه" خانم رياحي مي انداخت.مخصوصا شخصيت كوروش كه تا حد زيادي شبيه كامبيز در همخونه بود. به نظر من در بعضي قسمت ها از جمله در توصيف زيبايي طلايه و ثروت اردوان و نهال بيش از حد اغراق شده بود. انقدر بعضي جاها از دست طلايه حرسم مي گرفت كه دلم مي خواست كتابو بذارم كنار ولي در كل نميشه گفت رمان بدي بود چون واقعا بعضي جاها از خوندنش لذت هم مي بردم!
  • رعنا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/4/28

سلام خانوم عدل پرور واقعا خسته نباشید طلایه عالی بود فراتر از عالی
  • باران
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/4/27

رمان زيبايي اما ميتونست بهتر باشه
  • انسيه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/4/24

سلام من اين كتابه بيش تر از دو سه بار خوندم و لذت بردم بنظر من بهترين كتابي بؤ كه خوندم ممنون ولي مشكل اين كتاب تعريف بيش از حد درباره ي چهره طلائه بوده همين🙋🙋🙋
  • ش.رفيعي
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/4/22

سلام به خانم عدل پرور عزيزم.
شايدقابل شمارش نباشه دفعاتي كتابتون رابرداشتم وبراي چندمين بارازهركجاي كتاب ادامه دادمش بهتون تبريك ميگم به خاطر:
مكالمه هاي زيباوبه جا
شخصيتهاي واقعي وملموس كه همه خاكستري بودندنه خيلي خوب وبي اشتباه ونه خيلي تيره .
فضاهاي كه برام مثل يك فيلم جانداروهرباركه ميخونم انگارفيلمش راميبينم.
حس خوب معنويش راخيلي ميپسندم.
مخصوصاخلق شخصيته شيداكه چقدرعاليه.
وپايان زيباش كه درچهارچوب عقايدوسنن ماايرانيها خيلي غافلگيرانه وزيبااتفاق افتادو....
واقعاقلم شيرين وزيباتون رادوست دارم وبيصبرانه منتظريك عاشقانه بينظيرديگه هستم ميبوسمت نازنينم.
  • مریم
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/4/10

کتاب خوبی بود فقط اخرش یکم حوصله ادمو سر میبرد
روی هم رفته خوب بود
خسته نباشید...........................
  • سوره
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/4/3

عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود . هر بار که چشمم به کتاب میفته دوباره مرورش میکنم . خسته نباشید
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*