����������
بسامه

بسامه

عنوان: بسامه
کد کالا:
نویسنده:

فرناز نخعی


شابک:

9789641931232


نوبت چاپ:

دوم


ناشر:

علی


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


تعداد صفحه:

776


تیراژ:

2000

190,000  171,000  ريال
وضعیت: موجود نیست
طرح جلد (0)
محتوا (0)

احسان مقابلم ایستاده بود و با لبخند گرم و مردانه اش به صورتم نگاه می کرد. دوستش داشتم. عشقم نسبت به او شاید بهترین تعبیر عشق در یک نگاه باشد. از همان اولین باری که او را دیدم، دلم لرزید. احساسی خاص و متفاوت که در تمام مدت زندگی بیست و شش ساله ام، آن را تجربه نکرده بودم. هرگز حتی به فکرم نمی رسید که با دیدن مردی این طور نسبت به او احساس علاقه و وابستگی کنم. در تمام مدتی که او را می شناختم بزرگ ترین آرزویم این بود که او هم چنین احساسی نسبت به من داشته باشد. با تمام وجود می خواستم که همسر و همراه همیشگی او باشم و بتوانم بقیهء عمرم را در کنار او بگذرانم. حالا این آرزو در حال انجام بود.

آن قدر گیج و بهت زده بودم که هنوز ذهنم باور نمی کرد احسان در برابرم ایستاده و از من خواستگاری کرده است. شاید خواب می دیدم. شاید همهء این ها یک تصور ذهنی بود. همان طور که از مدت ها قبل هر شب وقتی سر بر بالین می گذاشتم و چشمانم را می بستم، چنین لحظه ای را برای خودم به تصویر می کشیدم و از فکر آن طوری به هیجان می آمدم که تا ساعت ها خواب با چشمانم خدا حافظی می کرد و من آن ساعات خوش بی خوابی را با شادی وصف نا پذیری در اندیشهء خیال های رنگینم می گذراندم.

صورت گندمگونش را با چشمان میشی روشن و مو هایی درست به رنگ چشمانش بر انداز کردم. بینی صاف و کشیده اش با چانهء تقریبا مربع شکلش هماهنگی خاصی داشت. اندامش بلند و تا حدی لاغر بود. این تصویر مدت ها بود در ذهن من شکل گرفته و چنان در خیالم حک شده بود که در هر لحظه ای چه با چشمان باز و چه بسته، به راحتی می توانستم او را در ذهنم مجسم کنم. او مرد آرزو های من بود. از هر نظر او را می پسندیدم. ظاهر و باطنش برایم دوست داشتنی بود و در وجود او حتی نقطهء تاریک کوچکی هم برای من وجود نداشت. حالا این مرد، کسی که نقطهء اوج آمال و آرزو هایم بود، مقابلم ایستاده و با همان لحن شیرین و خوش آیند از من خواستگاری کرده بود.

نمی دانم گیجی بهت آلود من چقدر طول کشید. شاید در پاسخ دادن آن قدر تاخیر کردم که احسان حس گم گشتگی غریب مرا درک کرد. لبخندش عمیق تر شد و پرسید:

- نمی خوای جوابم رو بدی بسامه؟

- جواب؟ آهان! ... آره باید بهت جواب بدم، باشه. خب، دیگه چه خبر؟!

احسان به قهقهه افتاد و در حال خندیدن گفت:

- کجایی دختر؟ انگار اصلا حواست به من نیست.

خنده اش گیجم کرده بود. نمی دانستم این نوع خندیدن معنایش چیست. مسخره ام می کرد؟ یا خنده اش از شادی بود؟ انگار احساسم را بلافاصله فهمید. خندهء شدیدش دوباره به همان لبخند گرم و زیبا تبدیل شد و با مهربانی گفت:

- معذرت می خوام که این طوری و توی این جای نا مناسب غافلگیرت کردم. شاید بهتر بود یه موقع مناسب تر این حرف ها رو بهت می زدم. ضمنا می دونم که الان نمی تونی جوابم رو بدی. در واقع هیچ زنی نمی تونه این کار رو بکنه. مطمئنم نیاز داری در این مورد فکر کنی و بتونی تصمیم بگیری. به هر حال صحبت از یه عمر زندگیه و تو حق داری که بخوای به حد کافی وقت داشته باشی و آزادانه تصمیم بگیری.

حرف هایش برایم راهی باز کرد تا بتوانم از آن جا بگریزم. احساس می کردم نیاز دارم به گوشه ای بروم و با خودم خلوت کنم. نه به خاطر آن چیزی که احسان گمان کرده بود، من برای پاسخ دادن به او حتی نیاز به یک لحظه هم نداشتم اما پیشنهاد او به قدری مرا منقلب کرده بود که احتیاج داشتم تنها باشم تا بتوانم دوباره خودم را پیدا کنم و این گونه رفتار های عجیب و غیر عادی از خودم بروز ندهم. با عجله گفتم:

- آ ... آره ... یعنی ... آره دیگه! همون که گفتی! من باید فکر کنم فعلا خداحافظ. کلاسم دیر می شه.

بعد بدون این که مجالی برای ادامهء صحبت به او بدهم به سرعت از او دور شدم. آن قدر تند راه می رفتم که انگار کسی مرا دنبال کرده است. به طرف ساختمان دانشگاه رفتم و با چنان شتابی از در وارد شدم که بند بلند کیفم به دستگیرهء در گیر کرد و مرا نیم دور چرخاند و کتاب هایی که در دست داشتم روی زمین ریخت. نفس زنان ایستادم و بند کیف را از دستگیره جدا کردم و در همان حال از زیر چشم نگاهی به حیاط دانشگاه انداختم. احسان رفته بود. نفس راحتی کشیدم و احساس آرامش کردم. از تصور این که او در حیاط ایستاده و با چشم مرا تعقیب کرده و این خرابکاری مسخره را دیده باشد، بدنم غرق عرق شده بود.

وقتی از رفتن او مطمئن شدم، کتاب ها را جمع کردم و دوباره از ساختمان بیرون آمدم. آن قدر از خود بیخود بودم که اصلا حوصلهء درس و کلاس را نداشتم. می دانستم اگر سر کلاس بروم هیچ چیز از درس نخواهم فهمید. در این لحظه تنها چیزی که آرامم می کرد خلوت و تنهایی بود. از حیاط دانشگاه گذشتم و بیرون آمدم. به محض این که به ایستگاه رسیدم اتوبوسی مقابلم متوقف شد. از پله های اتوبوس بالا رفتم.

ساعتی بعد وارد اتاقم در خوابگاه دانشجویی شدم. شال را از روی سرم برداشتم و با بی قیدی به زمین انداختم. گیرهء سرم را باز کردم و مو های مجعد بلندم با آن حالت وحشی خاصشان دورم ریختند و تا کمرم پایین آمدند. بعد مقابل آینه ایستادم و به خودم خیره شدم. تک تک اجزای صورت سبزه ام را با دقت و کنجکاوی خاصی نگاه کردم. چشمان سیاه درشتم را که لابلای دو ردیف مژهء بلند و برگشته محصور شده بودند و یک بینی متوسط و باریک و لب های قلوه ای ام را بر انداز کردم. سپس نگاهم به سوی اندام صاف و بلندم کشیده شد که ظاهرا بی عیب و نقص به نظر می رسید. از روی رضایت لبخندی زدم و زیر لب گفتم:

- خوشگلم ها! چطور تا حالا نفهمیده بودم؟

بعد با بی قراری خودم را روی تختخواب انداختم. مقابلم پنجره ای بود که تا نزدیک زمین امتداد داشت و من حتی وقتی روی تخت می خوابیدم، می توانستم از منظرهء زیبای چمن سبز رنگی که مقابل اتاقم بود و با چند درخت قدیمی زینت یافته بود لذت ببرم. همان طور که دراز کشیده بودم به پهلو چرخیدم و به دیوار پشت سرم تکیه داده و به فکر فرو رفتم. لذت خواستگاری احسان تازه در وجودم پیچیده بود و هر بار که جملات او را به یاد می آوردم، از شادی مست می شدم. احسان مرا دوست داشت! این زیبا ترین و گوش نواز ترین جمله ای بود که در عمرم شنیده بودم.

چقدر در عرض این یک سال و چند ماه زندگیم تغییر کرده بود. تغییراتی خوب و خوش آیند که همه چیز آن را دوست داشتم. حالا این خواستگاری می توانست سر آغازی باشد برای تغییراتی بیشتر و بهتر. شک نداشتم که در کنار احسان یک عمر خوشبختی در انتظارم خواهد بود.

بی اختیار به گذشته کشیده شدم، به آن روزی که سر آغاز زندگی جدید من بود و یک دیدار تصادفی، زیر بنای این همه خوشبختی شده و همه چیز را رقم زده بود.

•••

از حرم بیرون آمدم. دلم گرفته بود و این آخرین زیارت هم نتوانسته بود آرامم کند. هوا هنوز تاریک بود، هر چند که مدتی از طلوع فجر می گذشت و افق در سمت مشرق شیری رنگ شده بود اما بالای سر من هنوز تاریکی حکم فرمایی می کرد. وسط حیاط حرم ایستادم و رو به گنبد طلایی رنگ حرم که ما بین چراغ ها می درخشید، کردم و چند لحظه به آن چشم دوختم. زیر لب گفتم:

- امام رضا، هر چند که من بهت رو آوردم و تو منو نا امید کردی، ولی به هر حال من دوستت دارم. دارم می رم. معلوم نیست دوباره کی بتونم بیام و زیارتت کنم. قسمت می دم برام خیر پیش بیار. شاید صلاحم نبوده که بتونم ایران بمونم و واسه خودم زندگی کنم. شاید اون خواب و خیال هایی که من داشتم، به نفعم نبوده. به هر حال خدا بهتر می دونه واسه بنده هاش چی بهتره ولی من دیگه واقعا از این زندگی خسته شدم. به بزرگیت قسمت می دم پیش خدا شفاعت کن که واسه من یه راه تازه باز کنه.

بعد تعظیمی کردم و در حالی که هنوز دل گرفته و غمگین بودم، به طرف انتهای حیاط به راه افتادم. در میان ازدحام جمعیتی که در حیاط رفت و آمد می کردند، یک آن چهرهء آشنایی به چشمم خورد. مردی که برای مدت زمان کوتاه چند ماهه ای پا به زندگی خانواده ام نهاده و بعد برای همیشه رفته بود. ما هیچ نشان و خبری از او نداشتیم و من هرگز گمان نمی کردم تا پایان عمر او را ببینم یا از او خبری بگیرم اما این مرد آن قدر به گردنم حق داشت که هیچ وقت او را و محبت برادرانه اش را از یاد نمی بردم. همیشه برایش دعا می کردم و از خدا می خواستم هر جای دنیا که هست صحیح و سلامت باشد و زندگی مطابق میلش پیش برود.

حدود سه سال پیش بود. جیمی همراه ارتش آمریکا به کشورم عراق اعزام شده و در واقع یکی از اعضای ارتش اشغالگر وطنم به شمار می رفت، اما خصوصیات انسانیش او را از دیگران متمایز کرده بود. من و برادرم ابراهیم بر حسب تصادف با او آشنا شدیم و وقتی شنیدیم او می خواهد مسلمان باشد، وظیفهء خود دانستیم کمکش کنیم. رفت و آمد او به خانهء ما از همان زمان آغاز شد. می آمد و هر چه از اسلام نمی دانست، با اشتیاق یاد می گرفت. پدرش ایرانی و مسلمان بود، اما جیمی در آمریکا به دنیا آمده و بزرگ شده و تا آن زمان با دین پدریش بیگانه بود. در این ماموریت در عراق، دچار تحولی روحی شده و تصمیم گرفته بود زندگی مذهبیش را تغییر دهد. خصوصیات اخلاقی گرم و مهربانش باعث شد در عرض مدت کوتاهی تبدیل به یکی از اعضای خانوادهء ما شود و همهء ما از صمیم قلب دوستش داشتیم.


 
نظرات کاربران
  • maryam
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1398/2/6

کتاب آنسوی مرز عشق فوق العاده کتاب ضعیفی بود و بیشتر شبیه تخیلات ذهنی یه دختر نوجوون بود انقدر کار ضعیف بود که واقعا دیگه تمایلی به خودندن کتابی از این نویسنده ندارم
  • شهرزاد
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/7/30

خيلي خوب بود اين كتاب در ادامه ي انسوي مرز عشقه اما زيباتر از اون نوشته شده
بدرود
  • مهسا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/5/5

خیلی خوب بود. شنیدم آنسوی مرز عشق ادامه این کتابه و میخوام برم بخرم.
  • ناهید
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/8/9

ازکتابتون خیلی لذت بردم بی نهایت زیبا بود قلم توانایی دارید ممنون از نشر علی واز شما بابت رمان های زیباتون خدا قوت
  • نیلوفر
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/6/8

عااااااالی بود،عاشق شخصیت پاک و دوست داشتنی احسان شدم.مرسی خانم نخعی عزیز و نشر علی با کتاب های خوبشون.
  • سها
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/5/25

من عاشقش شدم
فوق العاده بود
  • sepi
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/5/10

سلام
کتاب خوب و اموزنده ای بود که یاد می داد درس زندگی و نگاه کردن به مشکلات.
من احسان رو خ خ خ دوس داشتم.
یاحق
  • ماريان سپهري
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/4/18

كتاب زيبايي بود، ممنون از قلم زيبايتون و خسته نباشيد نشر خوب علي.
  • ازیتا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/4/10

سلام خسته نباشید. کتاب بسامه کتاب قشنگ و در عین حال رویایی بود. کمی اغراق آمیز بود.نسبت به کتاب های دیگر این نویسنده. باید بگم زیاد جالب نبود.
  • مینا قدیری
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/3/12

خیلی زیبا و استثنایی بود
شخصیت پردازی عالی فضاسازیبی نظیر و سوژه جدید
  • adeleh zarein
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/2/8

خیلی قشنگ بود خوشم اومد ممنون از نویسند و نشر علی
  • مریم
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/1/27

خیلی قشنگ بود و به نظرم شاهکاره.
حتما تو نمایشگاه میام که شما رو ببینم و بقیه کتاباتونو بخرم.
  • انا
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1392/1/22

باسلام به نویسنده محترم.
خیلی خوشحالم که کتاب جدیدداریدمن بسامه روخوندم وواقعالذت بردم خیلی قشنگ بودبیصبرانه منتظرم.
باتشکرازنشرعلی ونویسندگان تواناش.
  • رها
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/1/20

عالیییییییییی بود عالییییییییییی
کتاب جذاب با شخصیت پردازی خیلی خوب و موضوع جدید
منتظر کتاب جدیدتون در نمایشگاه هستم و براش روزشماری میکنم
  • سودابه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/1/19

خیلی کشدار بوداصلا جذبم نکرد
  • نگار
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/1/15

باسلام به خانم نخعی عزیز.
همین الان کتابه بسامه روتموم کردم دوست دارم بهتون تبریک بگم به معنای واقعی لذت بردم کاربسیارزیبایی بود که باوجوددرحال سفربودن میل به خوندن وادامه روداشتم وحتی یک شب تاصبح نخوابیدم واقعاعالی بودومنتظرکتابه بعدی هستم. قلمتون پخته وبی نقصه وهمه مواردروبه خوبی به تصویرمیکشید.
بازهم ممنون هم ازشماهم نشرعلی.
  • ریحانه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/12/19

خیلی قشنگ بود
بهترین رمانیه که در عمرم خوندم
من عاشق کتاب های خانم نخعی ام
مرسی نشر علی جونم
  • سمیه م
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/12/13

سلام خانم نخعی
من بسامه را خریدم و خووندمش قشنگ بود فقط زیادی کشدار بود منتظر کتابهای بعدیتون هستم
  • لاله ابراهیمی
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/11/4

شاهکاره
من با هر صفحه این کتاب زندگی کردم و تاسف میخورم که تموم شد
تو رو خدا ادامه اش هم بنویسین چون من دیگه دلم نمیخواد کتاب دیگه ای بخونم و الان یک هفته ست تمومش کردم هنوز ذهنم تو این داستانه
  • زهرا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/11/3

سلام اصلا خوشم نیومد
  • hedieh.a
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/10/21

سلام خسته نباشید. کتابتون عالیییییی بود درحدی که چند بار خوندم. جاهایی که معرفی کرده بودید کار جدید و خوبی بود. لطفا همه ی کتاباتون جمع خانواده و صمیمی باشه و پایانی شاد داشته باشه.
واییییییی عاشق شخصیت عطام.
boooo000000ooooo000000ooooo0000s
  • فاطمه موسوی
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1391/10/16

خیلی زیبا و تاثیرگذار بود و از خوندنش لذت بردم.
مرسی نشر علی با این کتاب های خوبی که چاپ می کنید.
مخصوصا این کتاب که از نظر جذابیت و شخصیت پردازی نمره 20 داره.
  • بهاره
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/10/12

خیلی قشنگه . به نظر من یکی از عالیترین کتاب های نشر علیه . سوژه جدید ، داستان پر کشش و هیجان و با دور تند طوری که وقتی دستم گرفتم نتونستم زمین بذارم .
خانم نخعی عزیز خوشحالم که کتاب جدید در راه دارید . بیصبرانه منتظرم .
  • مبينا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/10/10

خيلي كتاب كشدار بود اصلا دوست نداشتم
  • نگار
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/10/3

خیلی دوستش داشتم. به نظرم خیلی پر کشش و جذاب بود. شخصیت پردازیو فضاسازیش هم عالیه.
  • سحر
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/9/26

خیلی قشنگ بود و من دو بار خوندمش با این وجود سیر نشدم .
  • حمیده وحیدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/9/21

سلام فرناز عزیز .تو نیمه های کتابم .تا اینجا برام جذاب ودوست داشتنی بوده . فقط دوست دارم اخرش به هم بیاد .قلم روون وقشنگی دارید
  • محیا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/9/21

محشر بود.
  • بهانه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/9/17

خیلی زیبا و فوق العاده بود خانم نخعی عزیزم
بعد از خوندن کتاب زیبای آنسوی مرز عشق بسامه رو خریدم و خوندم و بیشتر از قبلی لذت بردم. از هر نظر خوب و کامل بود و بی نهایت به دلم نشست .
مرسی نشر علی
  • ماندانا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/9/16

ببخشيدها اما من اصلاكتاب رودوست نداشتم خيلي كشدار بود
  • فرشته صفری
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1391/9/14

سلام به فرناز عزیزم
اولا تبریک میگم چاپ مجدد کتابتو،مبارکا باشه:)
دوما سفارشی از دفتر نشریه میگیرم که بخونم:-*
موفق و سربلند باشی
  • هانیه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/9/12

سلام خانم نخعی عزیزم
بسامه فوق العاده بود مثل همه کتابهای قشنگتون
مرسی که برامون لحظه های زیبایی خلق می کنین
  • بهار
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/8/17

سلام . من اين كتاب و خوندم خيلي قشنگ بود .دست نويسنده كتاب خانم نخعي درد نكنه .بهشون خسته نباشيد مي گم
  • مهناز
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/7/22

عالی و بی نظیره و پر هیجان واقع گرا و با کشش زیاد.
هر کی نخونده ضرر کرده
  • پرستو
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/7/13

خیلی عالی بود مخصوصا از نظر منطقی بودن اتفاقات و سیر داستان بی نظیر و از لحاظ شخصیت پردازی عالی بود و به خوبی تونستم با شخصیتها ارتباط برقرار کنم. بسامه کجاش عجول بود کارو جان؟ اتفاقا خیلی هم صبور بود
  • karo
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/7/12

روند داستان کمی خسته کننده بود همچنین شخصیت بسامه اونطور که در کتاب آنسوی مرز عشق توصیف شد نبود یه دختر غیر منطقی و عجول که برای حل مشکلاتش بدون فکر عمل کنه انتظار من نبود و اینکه چرا یوسف انقدر ناگهانی حذف شد؟!!!...
ولی آنسوی مرز عشق رو دوست داشتم داستان، جدیدوهیجان انگیز بود.
در آخر،خانم نخعی عزیز به خاطر قلم تواناتون بهتون تبریک میگم امیدوارم موفق باشید.
  • منا ثقفی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/7/6

بعد از خوندن کتاب زیبای آنسوی مرز عشق مشتاق شدم بسامه رو هم بخونم و امروز خریدمش . امیدوارم این هم زیبا و خوندنی باشه هر چند که قلم خانم نخعی عزیز اعجاز می کنه و تا حالا هر کتابی ازشون خوندم عالی بوده . مطمئنم با کتاب بسامه هم ساعتهای خوبی خواهم داشت .
  • مهری
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/7/4

خانم نخعی گلم به چاپ دورسیدن این کتابه زیباتون روهم تبریک میگم وامیدوارم همه کتابهاتون به چاپ صدم برسه.
موفق باشید.
  • ماريان سپهري
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/7/2

طرح جلد كتاب بسيار زيباست، بسيار زيبا و دلنشين بود ممنوع خانم نخعي و نشرعلي عزيز بازم خسته نباشيد
  • بهار
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/6/30

خیلی خوب بود
یه انتقاد:بعضی از قسمت هاش رو خیلی کش داده بود مثل جاهایی که با یوسف در ارتباط بود.
  • anita
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/6/21

vaaaghean ketabe ali va ghashangi bood
  • راز
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/6/11

خیلی دوستش داشتم همه شخصیتهادوست داشتنی وباورپذیربودن روندداستان هم ادمومیخکوب میکردخیلی خیلی خانم نخعی دوستتون دارم اول خودتون روکه واقعایک زن به تمام معناهستیدبعدهم اثارزیباتون رو.
موفق ومویدباشیددرتمام مراحل زندگی.
  • آنا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/6/6

خیییییییییییییلی ماه بود! واقعا حال کردم!
  • پریسا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/6/4

این یکی هم خیلی خوب بود و مثل آنسوی مرز عشق جذابیت داشت و خیلی خوشم اومد
  • تینا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/5/30

خیلی خوب بود و تا وقتی تموم شد نتونستم بزارم زمین.
  • ارزونایینی
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/5/26

خانم نخعی گل ازتون ممنونم خیلی دوستش داشتم.
  • زمانه ایزدی.
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/5/24

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خانم نخعی بهتون تبریک میگم وقتی انسوروتمام کردم بازهم دلم پیشه شخصیتهامونده بودکه فهمیدم کتاب بسامه ازشما هست ومی تونم شخصیتهای دوست داشتنیمو بازملاقات کنم وازاین کارتون هم خیلی لذت بردم خیلی دوستتون دارم باارزوی بهترینهابرای شما.
  • م.مرجان
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/5/22

هیچی نمیتونم بگم جز اینکه بگم
(عالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی) بود...
مممنونم خانوم نخعی گل کاشتین
و ممنونم از نشر علی که همیشه بهترینه...
  • نهال
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1391/5/22

وای این کتاب خیلی قشنگه محشره عالیه تا حالا رمانی به این خوبی نخونده بودم
  • سارا
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1391/5/21

کتاب قبلی خانم نخعی را خواندم ولی این کتاب بی نظیره خیلی خوشم امد.
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*