���������� ������ ������
آنسوی مرز عشق

آنسوی مرز عشق

عنوان: آنسوی مرز عشق
کد کالا:
نویسنده:

فرناز نخعی


شابک:

9786009226764


نوبت چاپ:

دوم


ناشر:

آرینا


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


تعداد صفحه:

776


تیراژ:

2000

195,000  175,500  ريال
وضعیت: موجود نیست
طرح جلد (0)
محتوا (0)

شهرزاد اولین روز دانشگاه را سپری کرده و از کلاس بیرون آمده بود. هوای لطیف پاییزی او را به وجد آورده بود. هنوز هم به سختی می توانست باور کند که بعد از چند سال پشت کنکور ماندن، سر انجام در رشتهء دلخواهش مشغول تحصیل شده است. هر وقت به این موضوع فکر می کرد، چنان شاد می شد که دلش می خواست مثل یک کودک جست و خیز کند و بالا و پایین بپرد. غرق در این افکار، حیاط بزرگ و سر سبز دانشگاه کالیفرنیا را طی می کرد. چند قدم بیشتر تا در دانشگاه نمانده بود. شهرزاد آن قدر در خودش بود که هیچ متوجه پیر زنی که از سمت مقابل به طرف او می آمد نشد و به شدت با پیر زن برخورد کرد. پیرزن سکندری خورد، چند قدم عقب رفت و داخل باغچه ای که کنار آن ها بود، افتاد. صدای ناله و داد و بیداد پیر زن به هوا رفت. شهرزاد چند لحظه وحشت زده ایستاد و به پیر زن نگاه کرد. هول شده بود. می دانست که در این کشور به عنوان یک مهاجر غریبه به او نگاه می کنند و اگر پیر زن آسیبی دیده باشد و از او شکایت کند، ممکن است از این جا اخراجش کنند و همهء آرزو های دور و درازش بر باد برود. با عجله کنار پیر زن زانو زد و پرسید: - طوریتون شده خانم؟ خیلی عذر می خوام. من اصلا متوجه شما نشدم. وقتی پیر زن با لحنی شماتت بار شروع به حرف زدن کرد، شهرزاد تازه متوجه شد که از شدت اضطراب با پیر زن به فارسی حرف زده است. هنوز عادت نکرده بود انگلیسی صحبت کند. حرف های پیر زن را می فهمید، اما هر چه در ذهنش به دنبال کلمات انگلیسی می گشت، نمی توانست لغات مناسب را پیدا کند و بر زبان بیاورد. انگار از شدت هیجان و نگرانی، همهء معلومات زبانش را از یاد برده بود. چند لحظه تلاش کرد کلمات تسلا بخشی به زبان انگلیسی بگوید. وقتی موفق نشد، بی اختیار بلند شد و داد زد: - یکی کمک کنه. تو رو خدا یکی بیاد ببینه این خانم چیزیش شده؟ مرد جوانی جلو آمد و به فارسی با لحن آرامش بخشی گفت: - نگران نباش. احتمالا طوریش نشده. بذار ببینم چشه. بعد کنار پیر زن زانو زد و چند جملهء انگلیسی با او حرف زد. پیر زن فورا آرام شد و دست از داد و بیداد برداشت. شهرزاد می شنید که مرد جوان از طرف او از پیر زن عذر خواهی می کند. بعد مرد به پیر زن کمک کرد تا بلند شود. عصای او را از زمین برداشت و به دستش داد. پیر زن نگاه شماتت باری به شهرزاد انداخت و بعد سلانه سلانه به راه افتاد و رفت. بعد از دور شدن او، شهرزاد نفس راحتی کشید و گفت: - خدا رو شکر که طوریش نشده بود. من خیلی هول کرده بودم. راستی این پیر زن با این سن و سال توی دانشگاه چی کار می کرد؟ مرد لبخند زد و گفت: - حیاط دانشگاهتون محل رفت و آمد افراد غیر دانشجو هم هست. در واقع این جا چون خیلی بزرگه، خیلی ها که می خوان به خیابون های مجاور برن، به عنوان میون بر از حیاط دانشگاه رد می شن. بعد نگاهی به سر تا پای شهرزاد انداخت و ادامه داد: - انگار خود تو هم ... یعنی نمی دونم. کیف و کتابت مثل دانشجو هاست. ولی ظاهرا زبانت خیلی ضعیفه. وقتی از عهدهء چهار کلمه عذر خواهی ساده بر نمی آی، معلومه که نمی تونی دانشجوی این جا باشی. نمی دونم چرا شما ایرانی ها قبل از این که راه بیفتین و بیایین این جا، به فکر این نمی افتین که یه خورده زبون مملکتی رو که دارین می رین توش، یاد بگیرین. - من دانشجوی همین جام. زبانم هم بد نیست. از سال ها قبل می رفتم کلاس زبان و مدارک لازم واسه ثبت نام رو داشتم. ولی الان چون خیلی هول شده بودم، همهء کلمه های انگلیسی یادم رفته بود. هر چی فکر می کردم هیچی یادم نمی اومد. هنوز عادت نکردم انگلیسی حرف بزنم. ولی شما همچین می گین «شما ایرانی ها» که انگار خودتون ایرانی نیستین! - درسته. من آمریکایی ام. شهرزاد لبخند زد و پرسید: - دارین سر به سرم می ذارین؟ مرد به جای پاسخ، کارتی از جیبش بیرون آورد و به دست شهرزاد داد. شهرزاد نگاهی به عکس روی کارت انداخت وبه سرعت باور کرد که این چهرهء جذاب متعلق به همین مردیست که در مقابلش ایستاده است. نوشته های روی کارت را زیر لب خواند: - ادارهء پلیس لس آنجلس - ستوان یکم جیمز کارلسون. بعد با بهت و شگفتی صورت شرقی مرد را با چشم های سیاه درشت و پوست گندمگون و مو های صاف مشکی اش دوباره برانداز کرد و گفت: - باورم نمی شه. هم قیافه تون کاملا ایرانیه، هم فارسی رو اون قدر خوب و بدون لهجه حرف می زنید که مشکل می شه باور کرد شما آمریکایی باشین. ضمنا اگه شما پلیسین، چرا لباس شخصی پوشیدین؟ و توی دانشگاه چی کار می کنید؟ مرد از ته دل خندید و گفت: - تو فکر می کنی پلیس ها شب ها هم با لباس فرم می خوابن؟ واضحه که چرا با لباس پلیس نیستم. چون الان ساعت کارم نیست. الان هم با اجازهء شما اومدم دانشگاه دنبال خواهرم که با هم بریم خونه. در این لحظه دختر جوانی که چشم های آبی روشن داشت و مو های بلوندش روی شانه هایش ریخته بودند، به آن ها پیوست. مرد، دستش را دور شانه های دختر انداخت و گفت: - دختری که درست به موقع می رسه. معرفی می کنم. خواهرم، آنا. بعد در حالی که به شهرزاد اشاره می کرد، گفت: - ایشون هم ... راستی من هنوز اسم تو رو نمیدونم. آنا در حالی که فارسی را با لهجهء غلیظ آمریکایی تلفظ می کرد، گفت: - اسمش شهرزاد اسدیه. جیمی لبخند زد و گفت: - پس ظاهرا شما دو تا هم کلاسی هستین و قبل از این که من بخوام شما رو به هم معرفی کنم، همدیگه رو می شناختین. آنا گفت: - درسته. امروز سر کلاس وقتی دانشجو ها داشتن خودشون رو معرفی می کردن، ما همدیگه رو دیدیم. البته نمی دونم شهرزاد هم منو یادش مونده یا نه. ولی من به خاطر تو، معمولا به همهء ایرانی ها علاقهء خاصی دارم و اسم و قیافه شون زود یادم می مونه. بعد لبخند زد و اضافه کرد: - مخصوصا دختری که قیافه اش تا آخرین حد ممکن شرقیه. این چشم های سیاه و کشیده با ابرو های صاف و خوش حالت و بینی و لب های کوچیک، آدمو یاد نقاشی های شاهزاده خانم های تاریخی ایران می اندازه. شهرزاد لبخند محجوبانه ای زد و گفت: - نه، این قدر ها هم که می گی، قیافه ام اشرافی نیست. بعد رو به جیمی کرد و فاتحانه گفت: - پس داشتین سر به سرم می ذاشتین، آره؟ باید حدس می زدم که یه آمریکایی نمی تونه فارسی رو این قدر سلیس و بدون لهجه حرف بزنه. حتما کارتتون هم قلابیه. - نه، اتفاقا کارتم کاملا اصیله. اسمم هم همونیه که اون جا نوشته. خودم هم آمریکاییم. یک کلمه هم بهت دروغ نگفتم. آنا با اخم دوستانه ای برادرش را برانداز کرد و گفت: - باز تو شیطون وروجک، یه ایرونی تازه از راه رسیده رو پیدا کردی و سر به سرش گذاشتی؟ شهرزاد گفت: - شما دو تا مثل یه معمای پیچیده هستین. ببینم، اگه شما خواهر و برادرین، چرا فامیلی تون با هم فرق داره؟ اگه اشتباه نکرده باشم فامیلی آنا، دیویسه. ولی توی کارت شما فامیلیتون رو کارلسون نوشته بودن. ضمنا شما می گین آمریکایی هستین، ولی حرف های آنا نشون می ده که باید ایرانی باشین. بعدش هم شما فارسی رو کاملا راحت حرف می زنین، ولی آنا با لهجه و به سختی. من که حسابی گیج شدم. آنا لبخند زد و گفت: - بیایین راه بیفتیم. توی راه برات می گم جریان این معمای پیچیده که جیمی واسه تو درست کرده، چیه. آن ها به طرف خیابان حرکت کردند و شهرزاد هم از روی کنجکاوی با این خواهر و برادر عجیب همراه شد. چند لحظه بعد در حاشیهء خیابان، جیمی در خودروی فورد سفید رنگی را باز کرد و گفت: - بفرمایید. شهرزاد با تردید گفت: - من مزاحتون نمی شم. از این که کمکم کردین ممنونم. آنا گفت: - فکر نکنم نشستن تو روی صندلی ماشین، واسه ما زحمتی ایجاد کنه. مطمئنم ماشین جیمی هم هیچ نا راحت نمی شه که یه کمی وزن اضافه رو تحمل کنه! سوار شو. شهرزاد در حالی که هنوز تردید داشت، نتوانست به کنجکاویش غلبه کند و سوار شد. وقتی خودرو حرکت کرد، با عجله پرسید: - خوب، داشتی از جواب این معما می گفتی! آنا لبخند زد و گفت: - همهء چیز هایی که در مورد خودمون بهت گفتیم، عین واقعیته. ما خواهر و برادریم و اسم هامون هم همونیه که می دونی. - خوب پس ... فکر می کنم شما از مادر یکی هستین، اما پدر هاتون مختلفن. درسته؟ - درسته. مادرمون آمریکایه. پدر جیمی ایرانیه ولی پدر من آمریکایی. شهرزاد با حیرت پرسید: - پس چرا فامیلی ایشون ایرانی نیست؟ تا حالا نشنیده بودم فامیلی یه ایرانی، کارلسون باشه. جیمی گفت: - طبق قوانین این جا، هر زنی می تونه با فامیلی خودش واسه بچه اش شناسنامه بگیره. مامان من هم همین کار رو کرده. شهرزاد در سکوت به پشتی صندلی تکیه داد و به فکر فرو رفت. این معما هنوز در ذهنش کاملا حل نشده بود، اما دیگر رویش نمی شد از کسانی که فقط چند دقیقه قبل با آن ها آشنا شده بود، بیشتر سوال کند.


 
نظرات کاربران
  • شهرزاد
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/7/23

كتاب خوب و سرگرم كننده اي بود البته خالي از اشكال هم نبود اما قشنگ بود.
بدرود
  • عسل كاظمى
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/3/10

اولين كتابي بود كه از خانم نخعي خوندم نكات مثبتش ميچربه به منفي هاش .بعد از اين ساير كتاب هاي ايشون رو هم خوندم به نظرم اين كتاب و اوج آسمان از بقيه بهتر بود.
  • نادی
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/2/5

دستتون درد نکنه............اما من اصلا دوسش نداشتم
  • ماريان سپهري
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/11/19

سلام و خسته نباشید،
مرسی نویسنده محترم خوب بود.
مرسی نشر خوب علی
پاینده باشید دوستان رمان خوان
  • ملینا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/7/21

محشر بود!
خلی عالی و پر هیجان بود. امروز بسامه رو میخرم چون مشتاقم ببینم بقیه اش چی میشه.
  • سوده
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/7/15

با عرض سلام و خسته نباشيد.ممنون از زحمتي كه كشيديد ولي من با كتابتون ارتباط نتونستم برقرار كنم.لحن صحبت شهرزاد و برخورداش به نظرم بچه گانه بود.من با توجه به نظرات بقيه كتاب رو خريدم.ولي به دلم ننشست.موضوعهاي بي هيجان توش زياد بود.و به نظرم بيخودي كش داده شده بود.ولي در هر صورت ممنون.به اميد موفقيتهاي بيشتر شما.
  • افسون
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/7/9

دوس داشتم بكم خيلييييي خوب بود ولي اخراش واقعا بد بود هي معجزه بشت معجزه خب به نظرم باعث شد كه داستاني كه به اون زيبايي نوشته شده كلي ارزششو از دست بده و خيلي غير واقعي و مصنوعي به نظر بياد ولي در كل خوب بود رماني بود كه هي دوس داشتم دامش بدم تاا ين اخرا و بدونم جي ميشه خيلي جاها باهاش لبخند زدم و دوسش داشتم هيجانم توش بود خوب بود اكه احرش اونقد مصنوعي و غير واقعي نبود كه تو ذوق بزنه ميتونم بكم خيييييييلييي خوب بود ولي خب حيف...... اميدوارم بسامه خيلي بهتر از اين باشه با تشكر از زحمات شما
  • بیتا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/7/3

من از قلم خانم نخعی خیلی خوشم می یاد و این کتاب هم برام خیلی جذاب بود
  • بیتا همتیار
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/6/30

خییییییییییییییییلی خوب بود
موضوع کتاب خیلی جدیده
  • نغمه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/6/26

خیلی قشنگ بود و تا تموم نکردم زمین نذاشتم
  • سما
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/6/17

خیلی خوب بود.
بعد از غزال بهترین کتابه که خوندم.
  • سروناز
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/6/10

خیلی قشنگ بود این کتاب
عشقشون پاک و یه جوری دلچسب بود و خیلی به دلم نشست
  • مریم
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1392/6/7

دوستش داررررررررررررررررررررررررم
عاشق جیمی شدم
  • روژین
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/6/3

عالی بود این کتاب
من عاشقش شدم
شخصیتها به قدری ملموس و کتاب پر هیجانه که یه لحظه نمیشد زمین بذاری
  • هومن
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/5/2

خيلي كسل كننده بود.منطقي جلو نميرفت وببخشيد حوصله ام واقعا سررفت.
  • نیلوفر
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/4/30

سلام به خانم نخعی گلم.
خیلی وقت پیش این کتابه زیباروخوندم وخیلی دوستش داشتم ولذت بردم فقط یک چیزی ذهنمودرگیرکرده اونهم اینکه هنوزاین بچه بازی هاوغرض ورزی هامثل همین باران وریحانه ورامین وروزبه وجودداره.
باتشکرفراوان ازنشرخوب علی که بهترین هستند.
  • باران
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/4/27

زیاد جالب نبود
  • رامين وريحانه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/4/19

خيلي الكي كشدار بود واينكه رفتار وحرفاي شهرزاد به زناي چهل وخرده اي ميخورد به سنش نميخورد بنظر ما اينطوري ميومد
  • روزبه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/4/12

سلام.باعرض پوزش من اين كتاب رو اصلا دوست نداشتم انگار بيش ازاندازه كش پيدا كرده بود ووابسته اش نشدم.در ضمن با عرض پوزش ب.........عله ازلحاظ ادبي نادرسته!
  • بتی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/3/22

خیلی زیبا بود
سوژه جدید و شخصیتها خیلی خاص بودن
نثر و نگارش استثنایی
هیجان عالی
  • میناخنجری
  • محدوده سنی: بیشتر از 45 سال
  • 1392/1/26

همه کاراتونوخوندم وهمشوخیلی دوست داشتم حتماتونمایشگاه کاهای جدیدتونومیخرم
  • فرناز
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/1/2

واقعا عالی بود.
  • آنا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/12/30

خیلی عااااااااااااااااااااااالی بود.
  • سمیه سادات
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/12/16

خیلی کتابتون قشنگ بود جیمی را دوست داشتم. ممنون خانم نخعی
  • راضیه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/12/16

فقط میتونم بگم عالی بود . بی نظیر بود. عاشق کتاباتونم .
  • بهار
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/12/15

قشنگ بود اما کتابای خانم نخعی خیلی تخیلی و دور از باوره هم این کتاب و هم کتاب بسامه هردو ماجراهای تخیلی دارن
  • زهرا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/12/3

عاشق جیمی شدم. کتاب زیبا زیبایی بود.
  • سالومه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/12/2

با سلام من هر 3 كتاب شما رو خوندم و انها رو دوست داشتم .منتظر كتاب بعدي شما هستم .خسته نباشيد و ممنون از كتاب هاي خوبي كه مي نويسيد.
  • سحر
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/11/25

ممنون از خانم نخعی باید بگم که من این کتابو خیلی بیشتر کتاب قبلیشون دوست داشتم باتشکر از نشر علی
  • الهام
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1391/11/19

بسیار زیبا بود
  • سارا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/10/17

محشره!
  • فرشته
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/10/10

عالی بود. خیلی خوشم اومد.
  • زهرا حاتم
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/10/3

سلام به همگی هم این کتاب هم بسامه خیلی قشنگن اگه کتاب دیگه ای ازاین نویسنده سراغ دارید لطفا معرفی کنید
  • مبینا
  • محدوده سنی: کمتر از 15 سال
  • 1391/10/2

خیلی خوب بود
  • مرضیه
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1391/9/25

خیلی عالی زیبا و دلنشین بود
سوز] جدیدی داشت و تکراری نبود
هیجان هم که داشت به حد وفور
مرسی
  • رویا خبیری
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/9/20

سلام خانم نخعی عزیز
کتاب عالیتونو خوندم . به نظرم خیلی قشنگ و فوق العاده زیبا بود و از همه چیزش خوشم اومد.
فقط کاش این کتاب و بسامه رو به صورت کتاب دو جلدی چاپ میکردین چون من اول بسامه رو خونده بودم و بعد آنسوی مرز عشقو خوندم و الان فکر میکنم اگه اول اینو میخوندم بیشتر بهم میچسبید .
از همه بیشتر سوژه کتاباتونو دوست دارم که خیلی نوو جدیده و هیچ کدوم تکراری نیست
بیصبرانه منتظر کارهای جدیدتون هستم .
  • فروغ سعیدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/9/18

با سلام به خانم نخعی عزیز.کتاب معمولی بود ولی بازم دستتون درد نکنه
  • مهتاب درخشان
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/9/16

دوسش داشتم . کتاب خیلی قشنگی بود . خیلی خیلی خسته نباشید به نویسنده ی عزیزمون . من خیلی خوشم اومد . حتما پیشنهاد می کنم که بخونینش .
ولی خوب بی عیب نبود ... یعنی خوب هیچ کتابی بی عیب نیس ...
- یه قسمت هایی از داستان رو می شد به جای اینکه ته هر جمله یه گلم یا عسلم بزاره , خیلی احساسی تر نوشت !
- اصلا توی داستان مکانها یا چهره ها توصیف نشده بود و از اون مکان یا ادم , هیچ تصوری تو ذهن ادم نقش نمی بست !
- به نظر من , کتاب الکی کلفت بود . یعنی میشد همین محتوا رو توی یه کتاب 550 صفحه ای جا داد !
- و اما یه موردی که به نظرم جالب بود ; اینکه عکس روی جلد دوتا مردن !:)))
ولی بازم میگم که من عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشــــــــــــــــــــــق این کتابم !
یه ماچه گنده واسه خانوم فرناز نخعی و صد البته نشر علی !:*
  • زهرا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/9/13

به نظر من قشنگه
  • فرشته صفری
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1391/9/11

سلام به فرناز عزیزم
باید بگم که 10،15 روزی میشه که کتاب قشنگتو خوندم ولی مشکل نت داشتم و نمی تونستم بیام نظر بدم...
فرناز خوبم تبریک میگم بابت قلم جذابت،امیدوارم بتونم بسامه رو هم تهیه کنم و بخونم...
درضمن بابت طرح جلد و متن گیرا تبریک میگم،دوست دارم به نویسندۀ گلش هزاران امتیاز بدم:-*
میبوسمت
  • فروغ
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/9/11

این یکی از بهترین کتاباست.
موضوع جدید ، اتفاقات هیجان انگیز ، شخصیت پردازی عالی
خیلی خوشم اومد
حتما بسامه رو میخرم
  • سمیرا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/9/10

سلام خدمت خانم نخعی
خوندم ولی راستش احساس می کنم موضوع زیاد جالب و جذاب نبود،تکرار مکررات بود.
با این حال امیدوارم در کارهای بعدی موفق باشید
  • mahsa mohebali
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/9/10

به نظر من اصلا قشنگ نبود
  • دنیا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/8/29

خیلی عالی بود
  • بیتا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/8/27

خیلی زیبا بود
دستتون درد نکنه
  • ریحانه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/8/26

وای من عاشق این کتاب شدم. عاشق جیمی شدم با اون اخلاق مردونه و عشق پاکش. خیلی عالی بود. خیلی جذاب و پرهیجان بود. در عمرم کتابی به این قشنگی نخونده بودم.
  • مرضیه.ش
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/8/25

با عرض پوزش خوشم نیومد ولی برای یه بار خوندن بد نبود.
  • شهرزاد
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/8/25

خیلی عالی بود .
مرسی از دوستانی که توضیه کردن بخونمش چون خیلی راضی بودم و یکی از بهترین کتابهایی بود که خوندم .
  • مینا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/8/25

امیدوارم انتقاد پذیر باشید ولی اصلا رمانی نبود که بعضی از دوستان گزینه عالی رو بکار برده بوده هرچند رمان سلیقه ای هست ولی باز هم...
  • هنگامه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/8/22

عذر می خوام خیلی خیلی شرمنده ام اصلا خوشم نیومد.
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*