ایلگاردخترم
ایلگاردخترم
ایلگاردخترم

ایلگاردخترم

عنوان: ایلگاردخترم
کد کالا:
نویسنده:

فهیمه پوریا


ناشر:

علی


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


نوبت چاپ:

هشتم


تعداد صفحه:

504


شابک:

9789647543700


تیراژ:

1000

250,000  212,500  ريال
وضعیت: موجود

ایلگار دخترم

- الو ، امیر علی ، سلام.

- به سام علیک. چه طوری داش رضا ؟

- قربونت ، تو چه طوری ؟

- توپ ، چاکریم.

- ما بیشتر. حالت خوبه ؟ حاجی و حاج خانم چطورن؟

- همه خوبن، تو خوبی ؟

- ممنون. چه خبر خوش می گذره ؟

- خبرا دست شماست. ای ، بد نمی گذره ، جات خیلی خالیه.

- دستان به جای ما.

- جدی می گم، جات خیلی خالیه.

- چطور مگه ؟

- امیرعلی پوزخندی زد و گفت : - حاج بابات داره دومادت می کنه.

- نه !

- نه چیه پسر ، حرفاشونم زدن ، می گم که جات خالیه.

- کی ، مائده؟

- آره. - امیر علی تو رو به ارواح خاک امیر محمد راستش رو بگو ، واقعا؟

- آره به مرگ خودم. چیه از خوشحالی صدات می لرزه؟ - برو بابا ، دلت خوشه ها. بدبخت شدم. اه ، من که به حاجی گفتم این کارو نکنه.

- حاج باباتو نمی شناسی ؟! تو گفتی که گفتی ، واسه خودت گفتی. مگه این حاجی حرف حالیشه؟ هی بهش گفتم بابا ، امیررضا که بچه نیست. بذارین خودش بیاد مائده رو ببینه اگه خواست برین جلو...اما کو گوش شنوا؟ منو که اصلا آدم حساب نمی کنه، تازه بهم گفت: " حواستو جمع کن. عروسی امیررضا رو که راه بندازم نوبت توئه!" انگار عهد دقیانوسه. هنوزم فکر می کنه دوره ی بچگی مونه که هرچی می گه ، بگیم چشم. اه حالم بهم می خوره از این همه دیکتاتوری.

- امیر رضا درمانده گفت :

- - حالا چکار کنم؟

- - غصه نخور، خدا بزرگه ، تو چند سالی هست مائده رو ندیدی، قشنگ شده ، همونجور سبزه و بانمکه و یه کمی توپولی. - موضوع این نیست. امیر علی که خیلی باهوش بود و سرعت انتقال خیلی خوبی داشت، با خوشحالی گفت:

- نه بابا ! دلت گیره ، هان؟ نترس ، سفت وایستا ، حاجی باید بفهمه اشتباه می کنه. مجبور می شه بفهمه.

- کاری کردم که مجبور بشه ؟

- با این قصد نه ولی خب، انگار آره. امیر علی از ته دل خندید و گفت:

- مبارکه . اسمش چیه؟

- مانلی.

- چند سالشه. بیست و سه. - ایرانیه دیگه، نه.

- آره. حاجی رو چیکارکنم؟

- هیچی بابا، فوقش باهات قهرمی کنه. ول کن پسر ، عشقت رو بچسب. خوشم اومد امیررضا ، بالاخره توام جربزه به خرج دادی.

- حالا کجا رفتن لیلی و مجنون؟ امیرعلی با صدایی پراز خنده ی پنهان گفت :

- خونه ی خاله اکرم. واسه عروسشون عیدی بردن.

- ای بابا مگه عیده؟ - عید فطره . حالا عروس خانم کجاس؟ می خوام بهش تبریک بگم.

- رفته خونه اش رو تحویل بده و لباساش رو بیاره.

- دست خوش بابا ، خیلی آقایی! تنهایی فرستادیش بره اثاث بیاره؟

- خودش خواست تنها بره. همه چی رو آوردیم ، فقط چند دست لباس مونده. الان دیگه می یاد. امیرعلی درحالیکه جدی شده بود، مهربان و صمیمی گفت :

- امیررضا ، خودت می دونی که راه سختی واسه راضی کردن دل حاجی داری ولی اینو بدون ، هر اتفاقی که بیفته و هرچی بشه، من باهاتم. نوکرتم دربست. خودت که خوب می دونی، من از بچگی تخس بودم و از پس حاجی بر می اومدم. برو جلو که پشتتم.

- خیلی آقایی.

- اینو که می دونم، یه چیز جدید بگو. و خندید. امیررضت هم خندید و گفت:

- به حاجی چیزی نگو ، خودم باهاش حرف می زنم. اصلا نگو من زنگ زدم.

- باشه هرجور صلاح می دونی. یکی دوساعت دیگه زنگ بزن ، تا اون موقع حتما برمی گردن.

- باشه. تو کاری نداری؟

- نه قربونت.

- پس فعلا خداحافظ.

- خدانگهدار، به خانمت سلام برسون.

- سلامت باشی. دوساعت بعد ، حدود شش بعدازظهر امیررضا دوباره تلفن زد و این بار خود حاج رسول حکمت گوشی را برداشت.

- بله ؟

- سلام حاجی.

- سلام بابا، حالت چطوره؟

- مرسی. شما چطورین؟ حاج خانم و امیر علی خوبن؟

- همه خوبن، سلام می رسونن. چه عجب پسر، یادی از ما کردی! چه خبر؟

- سلام و خبر خوش. - خیر باشه ایشاا... - خیره. راستش ، با اجازه تون می خوام یه سروسامونی به زندگیم بدم.

- خداروشکر، ما که چند ساله داریم بهت می گیم، خودت این دست و اون دست کردی.

- آخه حاجی جون ، من که نمی تونستم با هرکسی ازدواج کنم. باید یکی رو پیدا می کردم که هم باب میل خودم باشه، هم مورد پسند شما و حاج خانم و بالاخره هم پیدا کردم. یه دختر ایرانی اصل و نسب دارو خوب.

- چی ؟ تو به چه حقی این کارو کردی؟ امیررضا حالتی متعجب به صدایش داد و گفت:

- یعنی چی ؟ شما خودتون هی اصرار می کردین زن بگیرم ، خب دارم می گیرم دیگه.

- اگه گفتم زن بگیر، فکرشم کردم. پاشو بیا ایران که خودم برات یه زن خوب درنظر گرفتم. مائده رو از خاله اکرمت خواستگاری کردیم، بله ام گرفتیم. تموم شد و رفت. امیررضا با لحنی گله دار و شاکی گفت:

- من که گفته بودم این کاررو نکنین.

- تو واسه خودت گفتی، همین که گفتم.

- نمی تونم حاجی ، شرمنده ام.

- بیخود. تا آخرهفته خودتو می رسونی که عقدش کنیم. امیررضا مطمئن و مصصم گفت:

- گفتم که حاجی ، نمی تونم. من نسبت به زن و بچه ام مسئولیت دارم. حاج رسول چنان عصبانی شد که اگر کارد می زدی خونش در نمی آمد.

- بچه ؟ مگه تو چه غلطی کردی؟

- دو سه ماه دیگه به دنیا میاد و من صاحب بچه می شم. حاج رسول غرید :

- واسه بچه حرومزاده زنگ زدی از من اجازه بگیری؟ امیررضا رنجیده و غمگین گفت:

- این چه حرفیه حاجی؟ عقدش کردم. اگرم می بینی تا حالا چیزی نگفتم، واسه این بود که می دونستم این طوری برخورد می کنی. خودت می دونی چقدر دوستت دارم ، می دونم که توام خیلی دوستم داری ولی بدبختانه همیشه خودت واسه همه چی تصمیم گرفتی. حاجی ، چرا درک نمی کنی که زن لباس تنم نیست و باید خودم انتخابش کنم ؟ متاسفم بابا ، نمی خواستم این طوری بشه.

- ولی شده. تو کمرم رو شکستی امیررضا ، آبرومو بردی. پیش سرو همسر ، دوست و آشنا ، سکه ی یه پولم کردی. اونم واسه خاطر کی ؟ یه دختر بی کس و کار که از زیر بته عمل اومده.

- چرا یه طرفه به قاضی می ری حاجی ؟ از کجا می دونی بی کس و کاره ، تو که هنوز اونو ندیدی یا حتی اسمش رو نمی دونی!

- لازم نیست بدونم. اون چه می دونم اینه که دختری که کس و کار داشته باشه ، این جوری شوهر نمی کنه. صبر می کنه تا بزرگترای پسر برن خواستگاریش. تو اگه خیالت از بابت خانواده و فامیلش راحت بود این دعوا رو قبل از کثافت کاریت می کردی! راضیم می کردی این جا یا هرجای دیگه ی دنیا ، برم خواستگاریش. دو خانواده همدیگه رو می دیدیم، می شناختیم ، حرف می زدیم و قرارو مدار می ذاشتیم ، نه این مدلی.حالا چرا نذاشتی ما دو خانواده ، البته اگه از اون طرف خانواده ای وجود داشته باشه ، با هم روبرو بشیم ، الله اعلم. خدا می دونه که چه ریگی به کفش شماهاس.می گی عقدش کردی ، باشه.قبول می کنم که حرومی نبودین ولی توقع تبریک و پذیرش از من نداشته باش .من عاقت نمی کنم ، نفرینتم نمی کنم ولی ازت دل چرکینم .تو که اینطور بی کس و کار بودی ، از این به بعدم باش.

دیگه اسم مارو نیار،به این خونه تلفن نزن و سراغمون نیا،مگرروزی که واقعا از این کارت پشیمون بشی.تا اون روز که مطمئنم زیادم دور نیست ،حتی دلم نمی خواد صداتو بشنوم .می دونم یه روز دست از پا درازتر بر می گردی و می گی اشتباه کردم ،فقط بدون اون در این خونه به روت بازه.نه سرزنش می شی ،نه تحقیر ولی قبل ازاون ، فکر مارو از سرت بیرون کن .مدیون من می شی اگه حتی تلفن بزنی، این حرفه اخرمه.و گوشی را روی دستگاه تلفن کوبید. حاج خانم که همه چیز دستگیرش شده بود ،ریز ریز گریه می کرد. ا

ندام فربه و گوشت آلودش از هق هق گریه تکان می خورد و صورت تپلی و همیشه سرخش،سرختر شده بود.حاج رسول که عاشق این زن مهربان وصبور بود و طاقت اشکهایش را اصلا نداشت با لحن ملایم و ارامی گفت: پاشو اعظم، باید یه سر بریم خونه خواهرت. اعظم خانم که سعی می کرد جلوی ریزش بی امان اشکهایش را برگیرد،گفت: حاجی، حالا باشه واسه بعد ،چه عجله ای داری؟ما تازه ازاونجا اومدیم . نه ،یه دقیقه ام نباید معطل کنیم .شکر خدا هنوز کسی خبر دار نشده، تاجایی درز نکرده، باید بریم و نامزدی رو بهم بزنیم.دلم نمی خواد بخاطر اشتباه و نادونی من ،اسم مائده سر زبونا بیفته. چند ساعت پیش با چه شوق و ذوقی واسه اش عیدی بردیم و حالا باید... حالا باید با گردن کج بریم. حاجی، لابد خواست خداست دیگه، کاش به امیر رضا اونجوری نمی گفتی ،بچه ام دق می کنه تو غربت.

من قبول دارم که اشتباه کردم ولی امیر رضام اشتباه کرده...اعظم،خودت می دونی چقدر خاطر تو می خوام ولی دیگه اسم امیررضا رو تو خونه نشنوم، باشه؟ گریه حاج خانم شدیدتر شد وگفت: حاجی ارواح... حاج رسول لرزان از خشم فریاد زد: باشه؟ چشم،چشم. تو حرص نخور، هر کاری بگی می کنم . واسه قلبت ضرر داره حاجی. حاجی مرد. کمرم شکست اعظم ، ابروم رفت.خدا منو ببخشه که بچه یتیم بی پدر رو امیدوارکردم و حالا... بریم اعظم ،بریم .......


 
نظرات کاربران
  • افرا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1396/1/27

به تمام کسانی که رمان خوان هستند پیشنهاد می کنم که حتما این کتاب رو خریداری و مطالعه کنند.
من این کتاب رو اول از کتابخانه گرفتم اما انقدر داستان و ماجرای جالب و گیرایی داشت که مشتاق خریدن آن شدم و تا حالا چندین بار این کتاب رو خوندم .از خانم پوریا برای نگارش چنین داستان کم نظیری سپاسگزارم.
  • نوشين ميرلوحي
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/10/14

سلام خدمت نويسنده محبوبم خانم پوريا نازنين ،،كتاب ايلگار عاليه من خيلي دوستش داشتم و واقعا لذت بردم منتظر اثار بعديتون هستم موفق باشين
  • فاطمه 1375
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1394/5/6

سلام. خوب
  • سکینه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1394/2/14

سلام کتاب خیلی خوبی بود واقعا صبوری و گذشت مانیا عالی بودولی چرا شخصیتای اول داستانا همه زیبایی خیال انگیز دارن
  • تینا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/12/21

عالیه این کتاب
  • پرستو
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/12/19

یکی از عالی ترین کتابهایی که خوندم. بی نظیره واقعا
  • شراره
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/8/9

كتاب بسيار خوبي بود
  • ساحل
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/5/1

واقعأ عالی بود من خیییییلی خوشم اومد..
حرف ندارین خانم پوریا
  • مهسا ناجی
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1393/3/17

دست نویسنده عزیز درد نکنه اما من زیاد دوسش نداشتم راستش زیادی همه چیز به راحتی جفت و جور می،شد یکمی غیرواقعی بود اما از اینکه خوندمش اصلا پشیمون نیستم چون قلم روانی داشت خسته نباشید خانم پوریا
  • عسل كاظمى
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1393/3/10

يكى از بهترين كتاب هاى چند سال اخير كاش خانم پوريا بيشتر از قلمشون كار بكشن ما منتظريم.
  • شیرین جمشیدی
  • محدوده سنی: از 35 تا 45 سال
  • 1393/2/8

سلام
مرسی خانم پوریا داستان جذابی بود و شما هم قلمتان گیرا و روان است.
مرسی نشر علی
  • آمنه لاهوتي
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/11/23

سلام خانم پوريا عزيز.ايگار دخترم ,نقش عميقي رو تو بسط و ترويج و آموزش گذشت و صبوري داشت و زيبا و با احساس در قالب رمان و قلم روانتون بيان شده بودو بر دلم خوش نشست.خدا قوت ميگم و موفقيت و سرافرازي و براتون ميخوام.
  • مریم خسرونژاد
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/10/26

سلام خسته نباشید کتاب فوق العاده ای بود ولی چرا خیلی وقت کتابی از شما به چاپ نرسیده؟
  • مژگان
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/7/19

واقعا ميتونم بگم كتاب عالي بود، فقط دلم خيلي براي امير رضا سوخت كه به اين سرنوشت گرفتار شد:-)
  • sahel kamani
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/6/31

اوایل از اسمش فکر میکردم کتاب خوبی نباشه ولی وقتی خوندمش عاشقش شدم خیلی کتاب خوبی بود.من واقعاً لذت بردم خیلی ممنونم ازتون
خسته نباشید
  • هانیه
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/6/11

راستش من اول فکر میکردم که رمان قشنگی نباشه تا اینکه ازش تعریف های بسیاری شنیدم و رفتم گرفتمش...
میتونم به جرات بگم از قشنگترین کتابایی بود که خوندم....
  • فائزه
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/5/21

این کتاب فوووووووووووووووووق العاده است...
به همه خوندنش رو توصیه می کنم
  • تسنیم
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/5/6

سلام
این اولین کتابی بود که از خانم پوریا خوندم و واقعا شیفته ی قلم روانشون شدم و دارم دنبال آثار دیگه شون می گردم
شخصیت امیرعلی خیلی ملموس و قابل درک بود
ممـــــــــنــــــــــــــــــونـــــــــــــم از نشر خوب عـــــــــــــــلی و خانم پـــــــــــــــــــــوریا ی عزیز
  • فاطمه پولادوند
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/4/25

کتاب خیلی زیبایی بود با قلم روان
  • فاطی
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/4/24

واقعا هنر قلمتون تحسین برانگیزه بعضی از نویسنده ها به هر دلیلی همه چیزا رو توضیح نمیدن اما اون لحظه ای که امیر رضا کنترل خودشو از دست داد و دستشو دور کمر مانیا انداخت خیلی قشنگ و سربسته توضیح دادید واقعا بینظیرید ممنون که جای ابهام نمیزارید
  • فاطی
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/4/21

خانم پوریا کتاب خیلی قشنگ اموزنده ای نوشته بودین وقتی یاده مظلومی امیر رصا میفتم بعضم میگیره نسل مردایی مثله امیر رضآ و امیر علی خیلی وقته منقرض شده و اینکه اسمای واقعا قشنگی انتخاب کردین تصمیم دارم اسم دخترمو مانلی بزارم
  • مهسا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1392/2/3

مرسی خانوم پوریای عزیزم
عاااااااااااااااااااااااااااااااالی 20 فوق العاده
دست گلتون درد نکنه و خسته نباشید.
  • هاله
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/1/31

خيلي خوب بود
  • سپیده .م
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/1/5

سلام خدمت خانم پوریا سال نو مبارک من عاشق این رمان هستم حتی اسم دخترمو مانیا گذاشتم براتون آرزوی موفقیت دارم.
  • سمیرا
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1392/1/2

سلام خیلی خوب بود.ممنون
  • مرضیه قنبری
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/12/11

با عرض سلام خدمت خانم پوریای عزیز
من کتابتون وخیلی وقت پیش خوندم وقتی هنوز شروع به نویسندگی نکرده بودم یادم می یاد به قدری این کتاب و دوست داشتم که به همه پیشنهاد میدادم بخوننش ومتاسفم که شما نوشتن رو هر چند برای مدتی ترک کردین به هر حال براتون آرزوی موفقیت دارم واینکه به زودی شاهد کار زیبای دیگری از شما باشم .
  • نگارین.
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/12/8

سلام به نویسنده عزیز.
من این کتاب زیبارودراولین چاپ خوندم ویادم واقعالذت بردم داستان هیجانات قشنگی داشت که خواننده روحساب جذب میکردبرعکس بعضیهامن هیچ اغراقی توشخصیت مانیاندیدم برعکس خیلی مهربون بودومن ازش گذشت وازخودگذشتگی رودوست دارم یادبگیرم.
شخصیت امیرعلی هم خیلی جالب بودمن خیلی خوشم اومدتنهاچیزی که توکتاب زیاددوست نداشتم خاطرات مریم بوداونهم نه اینکه بدنوشته شده باشه فقط چون تلخ بود.
دراخرازنویسنده عزیزش بینهایت ممنونم ودستانه هنرمندشون رومیبوسم.
  • فروغ سعیدی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/10/18

سلام . فوق العاده زیبا و قشنگ دست نویسنده محترم هم درد نکنه.
  • ليلا عبدي
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/10/7

باعرض سلام وادب واحترام خدمت شما لذت فراواني ازخواندن كتابتون بردم,دست حق ياريگرتمام لحظاتتون باشه.
  • ساغر
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/10/6

عالی بود عالی واقعا زیبا و باحال بود خیلی دوستش دارم این کتابو.مرسی
  • سالومه عصمتي
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/10/5

با سلام
كتاب خوبي بود .من دوستش داشتم وچند بار خوندم. ممنون از خانم پوريا ونشر خوب علي. خسته نباشيد.
  • نرگس یزدانی
  • محدوده سنی: از 25 تا 35 سال
  • 1391/8/1

خانم پوریا من عاشق تمام نوشته های شما هستم و از خواندن انها لذت می برم . این کتاب را چندین بار خواندم از شمابسیار بسیار ممنونم .با ارزوی موفقیت بیشتر
  • زهرا هادیزاده
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/6/31

خیلی خوب بود.
  • شیوا
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/6/28

سلام به خانم پوریا عزیز
قشنگ بود خسته نباشید شخصیت امیر علی رو خیلی دوست داشتم
  • رها
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/6/23

خوب بود فقط کمی اغراق داشت!:))))
  • بهار
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/6/20

فوق العاده بود ......................ولی فکر میکنم شخصیت مانیا یه خورده اغراق امیز بود من که بودم یه همچین گذشتی واسه خواهرم نمیکردم.
  • سحر
  • محدوده سنی: از 15 تا 25 سال
  • 1391/5/11

سلام
كتاب جالبي بود هرچند بعضي ها گفتن موضوعش تكراري ولي به نظر من نبود مي دونم شايد مثل همخونه و...باشه ولي كاملا متفاوت با اون كتاب فقط به نظرم چند تا ايراد كوچولو داشت دليلي براي اون قسمت كتاب كه عسل زنگ مي زد و ماني رو اذيت مي كرد پيدا نكردم و به نظرم نبودش هم هيچ ضربه اي به داستان نمي زد و انتهاي كتاب وقتي اميرعلي به ماني ميگه كه از همه چي خبر داشته يه اشتباه مي كنه و مي گه وقتي موقع عقد ديدم كه اسم امير رضا تو شناسنامت نيس خوشحال شدم مگه ماني با شناسنامه خواهرش به عقد امير علي در نيومد؟
اگه نه پس دليل اين همه نگراني از رو شدن دستش براي چي بود
اگه اين دومورد رو بيخيال شيم به نظرم رمان جالبي بود و ارزش خوندن رو داره
  • فاطمه هوشیار
  • محدوده سنی:
  • 1391/3/26

عالی
  • مینا
  • محدوده سنی:
  • 1391/3/16

خیلی قشنگ و عالی بود با تشکر ازنویسنده مهترم
  • مریم
  • محدوده سنی:
  • 1391/3/15

عال بود.عالی.یعنی من میمیرم واسه این کتاب.
حتی تو زندگیمم همیشه هرکار میکنم سریع یاد مانیا میفتم.همیشه دوس داشتم یکی مثه اون باشم.اینقدر با گذشت و ...
وای من عاشق این کتابم.
هربار میخونم اشکام همینطور میریزه.ازبس که خودمو تو ماجرا قرار میدم.
توصیف های عالی.شخصیت های آرمانی.
این کتاب محشره.
هرچی بگم کم گفتم.
ممنون خانوم پوریا.
واقعا ممنون
  • گندم
  • محدوده سنی:
  • 1391/3/3

خیلی خیلی غالی بود . البته کمی تو شخصیت مانیا اغراق شده بود اما برای من قابل هضم بود . خانم پوریا سپاسگزارم
  • سحر
  • محدوده سنی:
  • 1391/2/29

بسیاز زیبا بود و با تمام داستان هایی که خوندم متفاوت بوود با تشکر
  • aida rajaie
  • محدوده سنی:
  • 1391/2/23

romane khob va jazabie kheili khosham oomad
  • سپیده
  • محدوده سنی:
  • 1391/1/26

کتاب واقعا قشنگی بود.کمی اغراق داشت اما خوب بود
  • عاشقترین
  • محدوده سنی:
  • 1391/1/25

خیلی باحال بود ،
سوژه اش تکراری بود ،اماااااااااااااااااا
عالی جم و جورش کرده بود.
  • ملیحه
  • محدوده سنی:
  • 1391/1/18

من چند سال پیش این کتابو خوندم میتونم بگم در حد عالی که دوست داری هر چند وقت یه بار بخونیش
  • فاطمه رضوانی
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/29

به نظره من خیلی خیلی کتاب خوبی بود
که بارها و بارها هم خوندمش
  • پریسا دلدار
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/25

قشنگ بود!!!!!!!!
  • سمیه چگینی
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/24

خیلی خوب بود.من چندبارخوندمش امابعضی وقتابازدوباره دلم براش تنگ میشه.ازانتشارات علی ونویسنده خوبش متشکرم.
  • متین سهمانی
  • محدوده سنی:
  • 1390/12/23

خیلی کتاب قشنگی از خانم پوریا سپاسگزارم.
 
نظر شما
نظر شما
نام:
*
ایمیل:
محدوده سنی:
*
متن:
*
ورود اعضا
نام کاربری:*
رمز عبور:*