ایلگاردخترم
ایلگاردخترم

ایلگاردخترم

عنوان: ایلگاردخترم
کد کالا:
نویسنده:

فهیمه پوریا


ناشر:

علی


قطع کتاب:

رقعی


نوع جلد:

شمیز


نوبت چاپ:

نهم


تعداد صفحه:

504


شابک:

9789647543700


تیراژ:

500

550,000  495,000  ريال
وضعیت: موجود

ایلگار دخترم

- الو ، امیر علی ، سلام.

- به سام علیک. چه طوری داش رضا ؟

- قربونت ، تو چه طوری ؟

- توپ ، چاکریم.

- ما بیشتر. حالت خوبه ؟ حاجی و حاج خانم چطورن؟

- همه خوبن، تو خوبی ؟

- ممنون. چه خبر خوش می گذره ؟

- خبرا دست شماست. ای ، بد نمی گذره ، جات خیلی خالیه.

- دستان به جای ما.

- جدی می گم، جات خیلی خالیه.

- چطور مگه ؟

- امیرعلی پوزخندی زد و گفت : - حاج بابات داره دومادت می کنه.

- نه !

- نه چیه پسر ، حرفاشونم زدن ، می گم که جات خالیه.

- کی ، مائده؟

- آره. - امیر علی تو رو به ارواح خاک امیر محمد راستش رو بگو ، واقعا؟

- آره به مرگ خودم. چیه از خوشحالی صدات می لرزه؟ - برو بابا ، دلت خوشه ها. بدبخت شدم. اه ، من که به حاجی گفتم این کارو نکنه.

- حاج باباتو نمی شناسی ؟! تو گفتی که گفتی ، واسه خودت گفتی. مگه این حاجی حرف حالیشه؟ هی بهش گفتم بابا ، امیررضا که بچه نیست. بذارین خودش بیاد مائده رو ببینه اگه خواست برین جلو...اما کو گوش شنوا؟ منو که اصلا آدم حساب نمی کنه، تازه بهم گفت: " حواستو جمع کن. عروسی امیررضا رو که راه بندازم نوبت توئه!" انگار عهد دقیانوسه. هنوزم فکر می کنه دوره ی بچگی مونه که هرچی می گه ، بگیم چشم. اه حالم بهم می خوره از این همه دیکتاتوری.

- امیر رضا درمانده گفت :

- - حالا چکار کنم؟

- - غصه نخور، خدا بزرگه ، تو چند سالی هست مائده رو ندیدی، قشنگ شده ، همونجور سبزه و بانمکه و یه کمی توپولی. - موضوع این نیست. امیر علی که خیلی باهوش بود و سرعت انتقال خیلی خوبی داشت، با خوشحالی گفت:

- نه بابا ! دلت گیره ، هان؟ نترس ، سفت وایستا ، حاجی باید بفهمه اشتباه می کنه. مجبور می شه بفهمه.

- کاری کردم که مجبور بشه ؟

- با این قصد نه ولی خب، انگار آره. امیر علی از ته دل خندید و گفت:

- مبارکه . اسمش چیه؟

- مانلی.

- چند سالشه. بیست و سه. - ایرانیه دیگه، نه.

- آره. حاجی رو چیکارکنم؟

- هیچی بابا، فوقش باهات قهرمی کنه. ول کن پسر ، عشقت رو بچسب. خوشم اومد امیررضا ، بالاخره توام جربزه به خرج دادی.

- حالا کجا رفتن لیلی و مجنون؟ امیرعلی با صدایی پراز خنده ی پنهان گفت :

- خونه ی خاله اکرم. واسه عروسشون عی