دختری جوان برای پنهان نگه داشتن رازی دردناک از گذشتهاش، مجبور میشود روی احساساتش پا بگذارد و به خواستگاری پسرعمویی که دیوانهوار عاشقش است پاسخ منفی بدهد.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
baharhas.PDF
بهار دختری جوان، زیبا و باهوش است که در حصار خانوادهای گرم و صمیمی روزگار میگذراند، اما در پس این ظاهر بینقص و خندههای همیشگی، رازی تاریک و حسرتی عمیق را پنهان کرده است. او در هفده سالگی با اتفاقی شوم روبرو شده که آینده و تمام زنانگیاش را تحتالشعاع قرار داده و زخمی التیامناپذیر بر روحش بر جای گذاشته است. حالا در روزهایی که باید طعم شیرین جوانی و عشق را بچشد، با بزرگترین دوراهی زندگیاش مواجه میشود. شایان، پسرعموی جذاب و ایدهآل او که از کودکی جایگاهی ویژه در قلب همه داشته، با عشقی صادقانه پا پیش میگذارد و در جمع خانواده از بهار خواستگاری میکند. بهار که در اعماق وجودش شیفتهی شایان است، خود را لایق این خوشبختی نمیداند و تصمیم میگیرد برای محافظت از آیندهی مردی که دوستش دارد، روی تمام احساساتش پا بگذارد و با پاسخی منفی، او را از خود براند. او در میان قضاوتهای بیرحمانهی اطرافیان و نگاههای سرزنشگر دوستان و خانواده، سپر غرور در دست میگیرد تا کسی به راز بزرگ و دردناک او پی نبرد. تقابل این عشق پرشور و آن راز مگو، بهار را در گردابی از دلهره و فداکاری غرق میکند. آیا او میتواند تا ابد بار این حسرت را به تنهایی بر دوش بکشد و عشق را فدای مصلحت کند، یا دست تقدیر مسیر دیگری برای این احساسات سرکوبشده رقم خواهد زد؟
تکه اول:
همه چیز از سه سال پیش شروع شد سالی که هفده ساله شدم و فکر میکردم دیگه بزرگم فکر میکردم دنیا با همه ی بزرگیش توی چنگ منه فکر میکردم با داشتن زیبایی هوش سرشار و به خانواده ی عالی و صمیمی خوشبخت ترین آدم روی زمینم اما همه چیز در عرض چهار پنج ماه به هم ریخت سالی رو که با عیدی زیبا شروع کردم با یه تابستون وحشتناک امتداد یافت توی اون تابستون بود که فهمیدم یه حسرت همیشگی قراره باهام باشه به حسرتی که هیچ جوری قابل جبران نیست حسرتی که هیچ زنی نمیتونست باهاش کنار بیاد.
تکه دوم:
دلم میخواست کنار مامان بودم تا مثل بچگی هایم بغلم کند تا از نوازش دستهایش سیراب شوم و از گرمای دلنواز دستهای مهربانش به آرامش برسم آرامش چیزی بود که در این شرایط واقعاً نیازمندش بودم.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید