دختری تنها در میان هیاهوی خانوادهای بیمهر و مزاحمتهای یک عاشق وسواسی، در مسیر سرنوشتی قرار میگیرد که زندگی او را با مردی زخمخورده از گذشته و یک ستارهی مشهور فوتبال گره میزند.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
looliv50.PDF
صحرا دختری آرام و گوشهگیر است که در میان هیاهوی خانوادهای پر تنش و نامهربان، احساس تنهایی عمیقی میکند. او در خانه پدری با نامادریاش، پروین، و خویشاوندانی که مدام به او تهمت میزنند، روزگار سختی را میگذراند و تنها دلخوشیاش خواهر و برادر کوچکش هستند. در دانشگاه نیز با عشق وسواسگونه و مزاحمتهای پسری به نام شهریار دست و پنجه نرم میکند که آرامش را از او سلب کرده است. از سوی دیگر، داستان روایتگر زندگی طاهاست؛ مردی خشمگین و زخمخورده از گذشته که در خانهای تاریک از پیرمردی بیمار پرستاری میکند و داغ مرگ خواهرش، ترانه، قلبش را به سلولی انفرادی بدل ساخته است. در نقطهای دیگر از این روایت، کاویار معین، فوتبالیست مشهور و ثروتمندی قرار دارد که با وجود محاصره شدن در میان هواداران و شهرت، از این هیاهوی توخالی خسته و گریزان است. سرنوشت این شخصیتها که هر یک به نوعی درگیر تنهایی، خشم و فرار از سایههای زندگی خویش هستند، در تلاقی با یکدیگر آبستن حوادثی پیشبینیناپذیر میشود. آیا صحرا میتواند از پیلهی تنهایی رهایی یابد و آیا طاها و کاویار به آرامش گمشدهی خود دست خواهند یافت؟
1
سنگینی نگاه افراد داخل اتوبوس را روی خود حس میکرد. بغضش را فروداد و دستش را به دستگیره ی آویزان از میله ی اتوبوس گرفت همه ی تلاشش را کرد تا جلوی ریزش اشکش را بگیرد درونش آشوب بود و سینه اش می سوخت. انگار چیزی در سینه اش منفجر شده و امواجش از داخل به او فشار می آورد. حسی ناشناخته مثل گردباد با سرعت می چرخید و بدنش را گرم میکرد. می سوزاند و میسوزاند و پیش میرفت آن قدر که فکر میکرد اگر دهان باز کند آتش بیرون میزند همه جا در سکوتی دیوانه کننده فرو رفته بود. از پنجره ی روبه رو به خیابان نگاه کرد اشک جمع شده در چشم هایش باعث رقص نور مغازه های در حال گذر شده بود.
2
اول مهر بود و تازه به کلاس پنجم دبستان رفته بود مثل همیشه شاگرد گوشه گیر و آرامی بود و کمتر با کسی ارتباط برقرار میکرد. آن سال هم همین طور بود اما این بار صبا را با او در یک نیمکت نشاندند و مشکلات از همان جا شروع شد کتابش را پاره میکرد دفترش را خط میکشید. پاک کنش را بر می داشت و به او نمی داد. صبا لجباز بود و او لجبازتر و بالاخره هم این لجبازی ها به هل دادن صبا و شکستن سرش منجر شده بود. آن روز در مدرسه هیاهویی به پا شد و مدیر گوشش را کشید به یک باره همه جا سکوت شده بود و صدایی نمی شنید فقط لبهایی مقابلش تکان می خورد و دستهایی بالا و پایین می رفت
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید