تقاطع سرنوشت چهار انسان درگیر با گذشته، از عمارتهای اشرافی تا کلبههای برفی، جایی که برای رهایی از تعقیبکنندگان سایهوار خود باید دست به انتخابهایی خطرناک بزنند.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
senator50.PDF
کاوه پس از مرگ بزرگ خاندان توتونچی، ثروت عظیمی را به دست میآورد و برای تثبیت جایگاه خود قدم در مسیری پرخطر میگذارد. او برای محافظت از جانش در برابر دسیسههای پنهان، جوانی سرسخت به نام محمد را که پیش از این در یک گاراژ مکانیکی کار میکرد، به عنوان محافظ شخصی استخدام میکند. در سویی دیگر، دختری به نام روشنا که با کوهی از تنهایی و روزمرگی دستوپنجه نرم میکند، متوجه حضور مردی ناشناس میشود که همهجا در تعقیب اوست و نامههایی مرموز به دستش میرسد. همزمان، ریحانه که با اتهاماتی سنگین از سوی خانواده همسر سابقش روبهرو است، فراری و خسته به آغوش خانواده پیر خود در روستا بازميگردد. اما آرامش او دوامی ندارد و مردی بیرحم برای گرفتن امضایی سرنوشتساز، او را تا کلبهای متروکه در میان برفها تعقیب میکند. سرنوشت این چهار قهرمان داستان در میان رازهای پنهان، کینههای قدیمی و تلاش برای بقا، به شکلی گریزناپذیر به یکدیگر گره میخورد.
1
طبق عادت سرش را پایین انداخت و قدم هایش را تا ایستگاه مترو شمرد. دنیای زیرزمینی مترو را دوست داشت. دلش میخواست یک بار وقتی همه جا تاریک شد وقتی چراغی در این زیر روشن نبود به این دنیا بیاید. دلش میخواست جایی میان ریلها راه برود. دلش میخواست آن قدر در آن زیر بماند تا حس مردگان را بیشتر درک کند.
2
صدای جیر جیر کوتاه در کلبه در تاریکی شب ترس به دلش راه داد. پا به داخل گذاشت و صدای چوبهای کف کلبه در صدای زوزه ی باد در گوشش پیچید. چند گام بیشتر جلو نرفته بود که در چوبی کلبه پشت سرش بسته شد و از صدای به هم کوبیده شدنش ترسیده تا انتهای کلبه رفت و ساک به بغل کنار شومینه ی خاموش نشست.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید