دختری جوان برای نجات خانوادهی از هم پاشیده و خواهر باردارش از چنگال فقر و زندان، مجبور میشود با دشمنان کینهتوز گذشتهاش وارد یک معاملهی خطرناک و حیاتی شود.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
yaghma50.PDF
پس از مرگ ناگهانی و دردناک سهراب، ستون محکم خانواده، یغما میماند و کوهی از مشکلات که یکشبه بر سرش آوار شده است. او حالا باید بار سنگین مراقبت از عموی بیمار و فلج خود، عنایتالله، و همچنین خواهر باردارش، ترلان را به تنهایی به دوش بکشد. در گیرودار ورشکستگی و فرار وکیل خانوادگیشان با تمام اموال، یغما برای فرار از زندان و پرداخت بدهیهای سنگین به یک طلبکار بیرحم، مجبور میشود تمام دارایی باقیمانده از فروش خانهشان را در شرکت شرکای قدیمی خود سرمایهگذاری کند. بازگشت به میان آدمهایی از گذشته که رازها و دلخوریهای ششساله را با خود به دوش میکشند، او را در هزارتویی از ترس و استیصال گرفتار میکند. یغما که روزگاری در سایه امن برادرانهی سهراب زندگی میکرد، اکنون باید برای بقای خانوادهاش با چنگ و دندان بجنگد، غرورش را زیر پا بگذارد و با اشتباهات مهلک خود و سایه شوم آدمهای منفعتطلب روبهرو شود. اما آیا شانههای شکننده او تحمل این همه آوار را دارد، یا در این مسیر پرخطر، در میان گرگهای آشنا و غریبه غرق خواهد شد؟
1
گاهی دلم که میگرفت از آدم و عالم، از خودی و غریبه، از زمین و آسمان که برای زندگیمان میبارید، خودم را در پستوهای آشپزخانه دفن میکردم. میگویند باید در غذا عشق ریخت تا خوشمزه شود، اما من آنقدر غم در آن میریختم که همیشه فکر میکردم هر کس از غذاهایم بخورد، طعم تلخ غمش را میچشد و درد من به جان او هم سرایت میکند؛ آخر غم هم واگیر دارد.
2
سهراب پادزهر تمام زخمهای دنیا بود؛ مردی بود در جسم پسری لاغر و نحیف. آنقدر نزدیک و حمایتگر بود، آنقدر محرم و مرهم بود که من نفهمیدم او برادر است یا پدر، اصلاً همه چیز و همهکس بود. سهراب پدری کم سن و سال بود که الحق پدری قابل بود و در تمام روزهایی که عنایتالله جانم در سفرهای کاری و یا مشغول معاملهها و حساب کتابهایش بود، مردانگی را در حق من تمام میکرد.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید