دختری جوان برای نجات جان تنها بازمانده خانوادهاش، مجبور میشود به شهری بازگردد که تمام کابوسهای وحشتناکش در آنجا رقم خورده است؛ اما یک تصمیم غیرمنتظره برای سرپرستی کودکی یتیم، مسیر رویارویی او با گذشته را دگرگون میکند.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
havali50.PDF
محیا دختری است که پس از از دست دادن تلخ و ناگهانی تمام اعضای خانوادهاش، سالهاست در حصاری از تنهایی و خاطرات آزاردهنده زندگی میکند.
تنها دلخوشی و امید او در این روزهای تاریک، مادربزرگ پیر و مهربانش است که حالا به دلیل بیماری قلبی و هوای آلوده پایتخت، در یک قدمی مرگ قرار دارد.
پزشکان تنها راه نجات او را ترک شهر میدانند و محیا برای زنده نگه داشتن مادربزرگ، باید بزرگترین و سختترین تصمیم زندگیاش را بگیرد.
او مجبور به بازگشت به گیلان میشود؛ همان شهر منحوسی که هفت سال پیش، تاریکترین شب زندگی محیا را رقم زد و او را تبدیل به روحی سرگردان کرد.
بازگشت به آنجا برای او به معنای روبهرو شدن با تمام ترسها، کابوسها و دردسرهایی است که سالها از آنها گریخته بود.
اما درست در لحظهای که محیا آماده رویارویی با این گذشته شوم میشود، سرنوشت مسیر تازهای پیش روی او میگذارد.
او با پذیرش سرپرستی پسرکی یتیم و تنها به نام امیرعلی، بار سنگین دیگری را بر دوش میکشد که نزدیکانش را در بهت و حیرت فرو میبرد.
آیا محیا میتواند در شهری که برایش تداعیگر تباهی است، هم جان مادربزرگش را نجات دهد و هم پناهگاه امنی برای این کودک بیپناه باشد؟
یا گذشته تاریکش این بار او و عزیزانش را برای همیشه در اعماق خود میبلعد؟
1
وقتی آن خبر را فهمید دنیا بر سرش خراب شد و لبهایش دیگر لحظهای طعم لبخند واقعی را نچشیدند. قلبش به مرز ترکیدن رسید اما هیچ اتفاقی نیفتاد و غم بیشتر از قبل در میان سلولهایش جولان میداد. گوشهایش میشنید اما چیزی نمیفهمید، چشمهایش میدید اما درک نمیکرد. تمام آرزوهایش به فنا رفتند و یک روح دریده شده برایش باقی ماند. از آن شب به بعد اعتمادش سر به فلک گذاشت و روحش به مردهای تبدیل شد که تابوت و قبر ندارد. حجم فشاری که تحمل کرد تا بتواند دوباره به زندگی بازگردد چیزی شبیه به خفه شدن و دوباره به حیات بازگشتن بود.
2
گذشتهای که سرشار از خاطرات تلخ است از یاد نمیرود، گذشتهای که تمام تو را ساخته فراموش نمیشود. مگر میتوانی خودت را از یاد ببری؟ میتوانی از یاد ببری تمام تنهاییهایت را، تمام بیکسیهایت را؟ میتوانی زخمهای قلبت را از یاد ببری؟ احمقانه به ذهنش میرسد کاش میشد خداوند یک دفتر جلوی احساسات آدمها پهن میکرد و برایشان هر روز املا میگفت؛ املایی به نام فراموشی. لبهای احساسات را نقره داغ میکرد و تمام بدنش را شلاق میزد تا این قدر آدمها را دچار دوگانگی نکند. حیف و صد حیف که این امر ممکن نیست.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید