دختری که به اجبار تن به ازدواجی ناخواسته داده، در خانهای پر از فقر و نگاههای شوم صاحبخانه گرفتار میشود؛ در حالی که در شبی تاریک دستهایش به خون آلوده است و قلبش هنوز برای عشقی از دسترفته میتپد.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
darsay~1.PDF
سایه، دختری که روزگاری در شور و شوق نوجوانی و عشق عمیق به پسری به نام سپهر روزگار میگذراند، حالا خود را در تاریکترین نقطه از سرنوشت مییابد. او برخلاف میل باطنیاش و با اجبار خانواده، به عقد مردی به نام رسول درآمده و در خانهای حاشیهای، مخروبه و شلوغ زندگی میکند. سایه که در غم از دست دادن عشق قدیمیاش، سپهر، دست و پا میزند، هیچ علاقهای به همسرش ندارد و روزها را در انزوای اتاقی دلگیر و با مرور خاطرات گذشته سپری میکند. اما در این میان، حضور سنگین و نگاههای هیز و آزاردهندهی صفدر، صاحبخانهی بیمبالات و وقیح، عرصه را بر او تنگتر کرده و حس ناامنی عمیقی به جانش میاندازد. سایه در میان خانوادهای که فقر و حقارت در تار و پودشان رخنه کرده، احساس بیگانگی میکند و هر لحظه بیشتر در چاه این زندگی تحمیلی فرو میرود. در حالی که داستان با دستانی آغشته به خون و بازداشت سایه در شبی سرد و تاریک آغاز میشود، رازهای سر به مهر این زندگی تلخ و سرنوشت عشق نافرجام او به سپهر در هالهای از ابهام قرار دارد. آیا سایه میتواند از این کابوس وحشتناک و نگاههای شوم صفدر رهایی یابد یا سایههای تاریک این خانه، او را برای همیشه در خود میبلعد؟
تکه اول:
شب سردی بود و من میلرزیدم، دستهی چاقو را محکم گرفته بودم، باد هوهوکنان در آهنی را به هم میکوباند و شیشهها را میلرزاند. تیغهی چاقو را میان شکمش که مثل سنگ سفت شده بود، فروکردم و در چشمانش زل زدم، دهانش باز شد و مردمکهایش وسط سفیدی چشمها وارونه شدند. هنوز هم من را میترساندند؛ داغی خون پنجههایم را شل کرد. چاقو را که بیرون کشیدم فقط صدای خسخس نفسهایش را میشنیدم و بادی که توی ایوان و نردهها تاب میخورد و بعد میان شاخههای خشک درخت توت میپیچید. داغی خون از روی انگشتانم روی موزاییکهای شکسته شره کرد.
تکه دوم:
دو سال که چیزی نبود، احساس و قلبم همه درهم شکسته شده بودند و خودم را کاسهای تکهتکه شده میدیدم که با گذشت زمان روی هم چیده شده و چسب زده شده بود، اما خودم هم میدانستم که من دیگر هیچگاه سایهی قبل از سپهر نمیشوم. در واقع من از چالهی خانهی پدرم درآمده بودم و به چاه خانهی رسول افتاده بودم؛ نه به رسول علاقهای داشتم، نه سبک زندگیشان مورد قبولم بود. به هیچ عنوان نمیتوانستم با آنها ارتباط برقرار کنم. مسئلهی صفدر و نگاههای خیره و هیزش که با بیاعتناییهای من هم تمام نمیشد، استرس و نگرانیام را بیشتر از قبل کرده بود.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید