مونا، زن جوان و مطلقهای که برای نجات خانوادهاش از فقر مطلق به هر دری میزند، ناچار میشود پیشنهاد بیشرمانهی مرد ثروتمندی را بپذیرد؛ غافل از آنکه این تصمیم او را وارد بازی خطرناکی با روانپریشیهای پنهان آن مرد میکند.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
abnabat.PDF
روایتی واقعی از زندگی زن جوانی به نام مونا است که در گردابی از فقر، ناامیدی و مسئولیتهای سنگین خانوادگی گرفتار شده است. پس از مرگ پدر، مونا به عنوان تنها پناهگاه مادر بیمار و خواهر و برادر خردسالش، تلاش میکند تا با یافتن شغلی آبرومند، چرخ زندگی ویرانشدهشان را بچرخاند. اما جامعهی بیرحم، روی تاریک خود را به این زن مطلقهی تنها نشان میدهد و او در مسیر کاریابی تنها با پیشنهادهای غیراخلاقی و تحقیرآمیز مواجه میشود. فشار خردکنندهی بدهیها، تهدید صاحبخانه به اخراج آنها و نگاههای حسرتبار خواهر کوچکش به کفشهای پاره، مونا را به نقطهای میرساند که با تشویقهای مستأصلانهی مادرش، تن به تصمیمی تلخ بدهد. در همین زمان، آشنایی تصادفی او با مردی ثروتمند و جوان به نام رامین بابازاده که رئیس یک شرکت تجاری است، روزنهای از امید را در دلش روشن میکند. رامین به مونا پیشنهاد حقوقی میلیونی در ازای کار در شرکت و همزمان جاری شدن صیغهی محرمیت میدهد. مونا که این پیشنهاد را تنها راه نجات خانوادهاش میبیند، پا به دنیای پر زرق و برق رامین میگذارد. اما پشت این پیشنهاد سخاوتمندانه، رازها و انحرافات روانی خطرناکی نهفته است که میتواند زندگی مونا را به شکل فاجعهباری نابود کند.
1
خسته و کلافه وارد حیاط خانه شدم. خانهی استیجاری که از دو ماه پیش پرداخت کرایهی آن عقب افتاده بود، همین روزها بود که سر و کلهی صاحبخانه پیدا شود و دوباره آبروی نداشتهمان را به باد دهد. نفس خستهام را بیرون فرستادم و از حیاط گذشتم و وارد خانه شدم. نگاهم روی در و دیوار نکبتزدهی خانه چرخید. میدانستم که همین حالا مینا جستوخیزکنان به استقبالم میآید و همان سوال همیشگی را تکرار میکند. چقدر میخواستم دروغ همیشگی را برایش تکرار کنم؟ دیگر از او خجالت میکشیدم. دستم را به دیوار تکیه دادم و خم شدم تا کفش کهنهام را از پا خارج کنم.
2
از شرکت که خارج شدم باران میبارید، دل من هم گرفته بود. چشمانم آماده بود تا ببارد. کنار خیابان ایستادم، قطرات باران روی سرم میبارید. باز هم باید در همان نکبت و بدبختی دست و پا میزدیم تا چند روز دیگر حتماً صاحبخانه به سراغمان میآمد. چشمۀ اشکم جوشید، به ماشینهای در حرکت زل زدم، اصلاً شاید اینجا ته خط بود و باید راه دیگری را انتخاب میکردم. دست بردم سمت بند کیف کهنهام، نه، انگار واقعاً اینجا دیگر ته خط بود.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید