بازگشت آنیا به جزیره کودکیاش برای فرار از ازدواج اجباری، او را در برابر رازی هولناک قرار میدهد: کنت مرموزی که هر زنی قصد ازدواج با او را دارد، شب قبل از عروسی برای همیشه ناپدید میشود.
آنیا، دختر جوانی است که خسته از تجملات توخالی شهر و فشارهای بیپایان مادرش برای ازدواج با اشرافزادگان، تصمیم میگیرد برای مدتی به پناهگاه امن دوران کودکیاش، یعنی خانه مادربزرگش «رزمرتا» در دهکده ساحلی کیپکاد بازگردد. او در جستجوی آرامش و فرار از قیود دستوپاکیر جامعه اعیانی است، اما جزیره دیگر آن بهشت بیدغدغهای که در خاطراتش نقش بسته بود، نیست. سایهای سنگین بر زیباییهای این دهکده ساحلی افتاده است؛ سایهی مردی به نام «کنت آلوارئو سندرو». این نجیبزادهی ثروتمند و مرموز که به تازگی املاک بسیاری را تصاحب کرده، در میان اهالی به شدت منفور است و نگاهی پر از تحقیر به مردم دارد. اما ماجرا فراتر از یک همسایهی بدقلق است؛ شایعات هولناکی در مورد کنت بر سر زبانهاست. گفته میشود او تا کنون سه بار تا پای سفره عقد رفته، اما هر بار، درست در شب قبل از عروسی، عروسها به طرز اسرارآمیزی ناپدید شدهاند و هیچ ردی از آنها باقی نمانده است. آنیا که ذاتاً دختری کنجکاو و جسور است، با شنیدن این داستانها و دیدن کالسکه سیاه و مرموز کنت، ناخواسته به سمت این معمای تاریک کشیده میشود؛ معمایی که شاید کلیدش در دستان او باشد، یا شاید او را به قربانی بعدی تبدیل کند.
«کنت از وقتی اومد اینجا همراهش شایعات زیادی هم اومد... اول اینکه شروع به خرید املاک مرغوب جزیره کرد و با همین قدم اول دشمنیِ تعدادی از افراد متعصب جزیره رو به جون خرید. در قدم دوم رفتار سرد و بیتفاوتی که با مردم داره؛ یه جوری با بقیه رفتار میکنه انگار نسبت به همه برتری داره. اما دلیل سوم، ازدواجشه... کنت تو این مدتی که اینجا بود سه بار تا پای ازدواج رفت، اما هربار شبِ قبل مراسم، عروس ناپدید شد. یعنی به همین سادگی عروس غیب شد و دیگه خبری ازش نشد. شبی که عروس اول ناپدید شد کل جزیره دنبالش گشتن اما ازش اثری نبود که نبود... کنت اما انگار اصلا ککش هم نگزید.»
۲.
«با هیجان از ردیف آویزهای کنار در، شال بافت زرشکی رنگی که گرنی برام درست کرده بود رو برداشتم. با وجود گرمای شدید روزانه، شبهنگام باد خنکی میوزید. کلید رو از حلقه پشت در برداشتم و آهسته و بیسروصدا از خونه بیرون رفتم. بیخیال پوشیدن کفش شدم و پابرهنه به سمت باغ دویدم. خنکی سبزههای خیس کف پام رو قلقلک میداد. تمام وجودم پر از شور و شعفی خاص بود؛ احساس سرزندگی میکردم. حسی که از آخرین باری که چشیده بودمش مدتها میگذشت. تو شهر تنها دغدغه ما به موقع آماده کردن دیسهای شیرینی و پذیرایی مناسب از اشرافزادهها بود... حالا من خسته از تمام باید و نبایدهای شهر به جایی برگشته بودم که الان، این موقع شب، هیچچیز اهمیت نداشت.»
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید