دختر جوانی به عنوان معلم سرخانه وارد عمارتی رازآلود میشود تا پسربچهای بیمار و خاموش را نجات دهد، اما باید با صاحب رعبآور عمارت که ماندن در آنجا را یک بازی خطرناک میداند، روبهرو شود.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
delaram.PDF
دلارام دختری جوان و روانشناس است که برای استقلال مالی و فاصله گرفتن از گذشته و ابراز علاقههای ناخواسته، تصمیم میگیرد به عنوان معلم سرخانه مشغول به کار شود. او پا به عمارتی باشکوه و در عین حال به شدت مرموز میگذارد که سکوتی سنگین و غیرعادی بر ساکنان آن حکمفرماست. شاگرد او، پسربچهای رنگپریده، بیمار و به شدت منزوی به نام آران است که در برابر غذا خوردن و صحبت کردن مقاومت میکند و حتی در ابتدا نام خود را نیز نمیداند. دلارام با تکیه بر قلب مهربانش، تلاش میکند به دنیای تاریک و پر از ترس کودک نفوذ کند و او را به زندگی بازگرداند. اما در این مسیر با چالشی بزرگ روبرو میشود؛ پدر کودک، مردی به نام آریا با صدایی خشن و حضوری رعبآور است که از تاریکی و انزوا همه چیز را کنترل میکند. آریا با رفتار تحقیرآمیز خود حضور دلارام را در این عمارت به یک بازی خطرناک شبیه میداند و سعی در فراری دادن او دارد. در حالی که هر انسان عاقلی از این عمارت وحشتزده میگریزد، دلارام با ارادهای عجیب تصمیم به ماندن میگیرد تا پرده از رازهای این خانه بردارد. آیا او میتواند در برابر قدرتنماییهای صاحب عمارت دوام بیاورد و دلیل سکوت دردناک ساکنان آن را کشف کند؟
1
همه چیز مثل رویا غیر واقعی مینمود، یک باغ بزرگ و زیبا، شاید تکهای از بهشت خدا روی زمین، همان لحظه عاشق شدم، عاشق این تکه از زمین خدا. تا جایی که چشم کار میکرد گل بود و درختهای سرسبز، کف مسیری که باید میپیمودیم تا به عمارت سفید انتهای باغ برسیم، سنگفرش بود که پیرامونش چمن کاری شده بود.
2
معنی واقعی مردم و زنده شدم را فهمیدم، نفسم بند آمده بود. حالا صدایش ترسناک تر مینمود. وضعیتم خنده دار بود، یک دستم را روی دهانم گذاشته بودم و با دست دیگرم دستگیره در را با تمام توانم میفشردم. بدون شک اگر پاهایم ذره ای حس داشت تمام راه را تا خانه یک نفس میدویدم.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید