زنی جوان که در سایهی شهرت همسر خوانندهاش و روزمرگیِ بزرگ کردن سهقلوهایش هویت خود را گم کرده، برای نجات زندگی و یافتن دوبارهی خودش وارد چالشی سخت با خانوادهی همسر و احساسات سرکوبشدهاش میشود.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
tameshk.PDF
گلاره، مادری جوان و خسته از روزمرگی، تمام هویت و آرزوهای خود را در میان دیوارهای خانه و رسیدگی به سهقلوهای بازیگوشش گم کرده است. او که روزگاری جسور و مستقل بود، اکنون خود را در سایهی سنگین شهرت و بیتوجهیهای همسرش، سامان دلاور، که خوانندهای محبوب و پرمشغله است، محبوس میبیند. در حالی که سامان غرق در کنسرتها، موسیقی و تشویق هوادارانش است، گلاره به تنهایی بار سنگین زندگی مشترک و تربیت فرزندان را به دوش میکشد و هر روز فاصلهی عاطفی میان آنها عمیقتر میشود. تلاشهای او برای حفظ این زندگی و پنهان کردن بغضهای فروخوردهاش، با دخالتها و نگاههای تحقیرآمیز خانوادهی همسرش، به ویژه مادرشوهرش مهشید، به چالشی طاقتفرسا تبدیل شده است. گلاره که از یکنواختی و تنهایی به ستوه آمده، بر سر دوراهی تسلیم شدن به این زندگی سرد یا یافتن دوبارهی خودِ فراموششدهاش قرار میگیرد. آیا او میتواند از زیر سایهی نام همسرش بیرون بیاید و رنگی تازه به دنیای خاکستریاش بپاشد، یا برای همیشه در نقش یک مادر و همسر فداکار اما نادیده گرفته شده، باقی خواهد ماند؟
1
قبل از دنیا آمدن سهقلوها موهای افشانم رج به رج بافته میشد و حالا مانند هر زنی که از یاد میرود، صبح به صبح یک برس فلزی دست میگرفتم و شانهشان میکردم و بیهدف بالای سر میبستم. سپس میافتادم به جان خانه؛ بپز، بشور، بساب. زندگیام در همین سه کلمه خلاصه شده بود. چهقدر احمق بودم که فکر میکردم همهی زندگی عشق است.
2
خانه و دیوارهایش برایم خفقانآور بود؛ خصوصاً آن صدای موذی تیکتاک ساعت. انگار مسابقه بود. نمیدانستم با چه قدرتی خودم را عادی نشان میدادم، میخندیدم، سر به سر سهقلوها میگذاشتم و کنارشان شام و صبحانه میخوردم.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید