دختری جوان و معصوم به نام مطهره با وعده دروغین عشق از خانه میگریزد، اما به جای لباس عروسی، خود را در بازار سیاه محلهای بدنام اسیر مییابد و برای بقا و بازپسگیری هویت از دسترفتهاش وارد نبردی جانفرسا میشود.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
mansi.PDF
داستان روایتی پرکشش از سقوط، تاریکی و تلاش برای برخاستن است؛ قصهی دختری جوان به نام مطهره که با وعدههای دروغین عشق و رویای ازدواج، قدم در مسیری بیبازگشت میگذارد. او که به امید یک زندگی آرمانی از خانه پدری گریخته است، ناگهان خود را در تاریکترین نقطه تهران و اسیر در محلهی بدنام شهرنو مییابد. مطهرهی معصوم، در گردابی از بیرحمی و خیانت گرفتار شده و توسط مردی که به او دل بسته بود، به زنی سنگدل به نام مامان بهجت فروخته میشود. او در این قفس تنگ، هویت پیشین خود را از دست داده و مجبور میشود با نام عاریتی «هایده» به حیات پر از رنج و انزوای خود ادامه دهد. روایت داستان با رفت و برگشتهای زمانی پرالتهاب میان آیندهای تلخ و گذشتهای ویرانگر، تقلاهای جانفرسای قهرمان قصه را برای رهایی از این منجلاب به تصویر میکشد. این رمان درامی تکاندهنده از تاوان اشتباهات است و مخاطب را با این تعلیق همراه میکند که آیا مطهره میتواند از خاکستر این تباهی دوباره متولد شود و سایه شوم گذشته را از سرنوشت خود پاک کند؟
بیشتر از دو ساعت بود که باران پاییزی میبارید آسمان عقده دلش را با کوبیدن بی محابانه اشکهایش بر زمین کم میکرد ساک را جلوی پایش گذاشت و چادرش را دور کمرش پیچید دستانش را جلوی دهانش گرفت و سعی کرد با بخاری که از دهانش ساتع میشد آنها را گرم کند هوای سرد آذر ماه از تار و پود چادر به تک یاخته هایش رخنه میکرد و بند بند وجودش را می لرزاند. شاید لرزش بدن و سرمایی که تمام سلولهایش را فرا گرفته بود ناشی از ترس بود نه از سرمای آذر ماه؛ ترس از گناهی که مرتکب شده بود و راه بازگشتی نداشت.
مطهره با چشمان اشکی و دلی شکسته با شکم روی زمین ولو شد. سرش را روی موزاییکهای حیاط گذاشت و بر بدبختی و سرنوشتی که به خاطر دل سپردن و اعتماد به یک نامرد دچارش شده بود های های گریست.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید