ورود دختری مرموز و سیاهپوش به نام پروا به عنوان نمایندهی قانونی برای گرفتن ارثیهی قدیمی، آرامش زندگی مردی عصیانگر به نام فراز را نابود میکند و آنها را در تقابلی پر از خشم و لجاجت قرار میدهد.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
bifam50.PDF
فراز مردی است که پس از سالها درگیری با گذشتهای تلخ و پدری مستبد به نام چاووش، توانسته منطقهای امن و خلوتی دستنیافتنی برای خود بسازد. او در ویلای شخصیاش روزگار میگذراند و میخواهد از تمام اجبارها رها باشد. اما این آرامش نسبی با ورود ناگهانی دختری به نام پروا یگانه به هم میریزد. پروا که همیشه سراپا مشکی میپوشد و عصایی در دست دارد، به عنوان نماینده قانونی عمهی فراز پا به این خانواده میگذارد. عمهای که پس از سالها دوری، اکنون برای گرفتن حق خود از چاووش بازگشته است. فراز از همان لحظه اول در فرودگاه، کینه و خشمی عمیق نسبت به این مهمان ناخوانده احساس میکند و تصمیم میگیرد با لجاجت او را از میدان به در کند. پروا اما دختری مرموز و به شدت خونسرد است که در برابر تمام پرخاشگریها و آزارهای فراز سکوت کرده و با مقاومتی عجیب سر جای خود میایستد. تقابل این دو شخصیت، یعنی فرازِ پر از خشم و پروایِ بیتفاوت، فضای خانه را به میدان نبردی پنهان تبدیل میکند. پروا هیچ ترسی از تهدیدهای این خانواده متمول ندارد و با آرامش عجیبی در برابر چاووشِ قدرتمند و فرازِ طغیانگر میایستد. در میان این کینههای قدیمی، اسرار خانوادگی و لجاجتهای بیپایان، مشخص نیست که پروا دقیقاً چه هدفی در سر دارد و این همنشینی اجباری قرار است چه سرنوشتی برای فراز رقم بزند. آیا این دخترِ سیاهپوش ویرانگرِ زندگی فراز خواهد بود یا مسیر این دشمنی به جای دیگری ختم میشود؟
1
گریختم که تنها باشم، مجالی داشته باشم تا خودم را پیدا کنم، خودم را بسازم و خودم باشم. از این تکلیفهایی که تعیین میشد و دست و پایم را غل و زنجیر میکرد آزاد شدم، خشت به خشت رؤیاهایم را بالا بردم و حالا همان شد که باید میشد. اما زمین جوری چرخید و سرنوشت طوری رقم خورد که فقط یک چیز میخواستم، دل سوزاندن، آتش زدن تمام کسانی که دوباره و دوباره زنجیرهای مزخرفشان را از صندوقچهای پوسیده بیرون کشیده بودند.
2
پالتوی بلندی که به تن داشت تا مچ پایش میرسید، شلوار جذب و چکمههایی که تا زانوهایش بالا آمده بودند، بلوز یقهاسکی و شالی که فقط برای خالی نبودن عریضه روی موهای مشکیاش انداخته بود. خودش را در مشکی غرق کرده بود و با آن ابروهای در هم گرهخورده و انتخاب رنگ بین آن جمعیت رنگارنگ و شاد، مانند وصلهای ناجور قدم برمیداشت. کمی که جلوتر آمد متوجه عصای نازک و براق مشکی در دست راستش شدم که نوک نقرهای عصا را با هر قدم به زمین میکوبید.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید