برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
haparot50.PDF
دست و دلِ هنگامه با خواندنِ یک پیامک لرزید! این پیام، این کلمات، این یادآوریِ تهدیدآمیز، تنها یک راه پیشِ پای او میگذاشت؛ که برگردد به روزهای مُردهی دیروزش، به خاطراتِ بغل زده از مهدکودک، به آبیِ پیراهنِ او، به چشمهایش...
اینها همه از توان او خارج بود!
باید این سه سالی که با جان کندن پیش آمده بود، دور میزد و برمیگشت به روزهایی که نریمانِ فاخر همهی او را داشت از بَر میشد!
به روزهایی که قرار بود پیوندشان رسمیتر شود و تماشایِ یک فیلم، او را به تباهی، به نیستی، به پوچی رساند و همهی راهها برای با هم بودنشان مسدود شد!
حالا با این پیامک، باید برمیگشت؟ به او؟
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید