روانشناس جوانی که تمام زندگیاش را وقف پرستاری از مادر بیمارش کرده، ناخواسته هدف مراجعهکننده غریبهای قرار میگیرد که حامل رازی ویرانگر از تاریکترین ابعاد زندگی پدر اوست.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
shabsefi.PDF
زندگی «بهار»، روانشناس جوان و پرتلاش، در چرخهای بیپایان از فداکاری و سکوت گرفتار شده است. او پس از ویلچرنشین شدن مادرش، تمام جوانی و آرزوهایش را وقف پرستاری از او کرده است. در خانهای که حضور پدر، تنها سایهای سنگین و سرد بر دیوارهای آن میاندازد، مهمترین دلخوشی و تکیهگاه بهار، حمایتهای دایی جوانش، احسان است. با این حال، احسان نیز درگیر طوفانهای زندگی زناشویی خویش است و روزهای سختی را میگذراند. آرامش نسبی و شکننده این خانواده زمانی به طور جدی به خطر میافتد که پای دختری غریبه و وحشتزده به نام «ریحون» به مرکز مشاورهای که بهار در آن کار میکند، باز میشود. ریحون با هویتی پر از ابهام و رازی ویرانگر که در سینه پنهان کرده، با اصراری عجیب تنها به دنبال ملاقات با بهار است. در حالی که بهار بیخبر از طوفان پیشرو، همچنان تلاش میکند مرهمی بر زخمهای عمیق خانوادهاش باشد، حقیقتی هولناک در حال نزدیک شدن به اوست؛ رازی مگو که ریشه در گذشته تاریک پدرش دارد و میتواند آخرین رشتههای پیوند این خانواده از هم گسیخته را برای همیشه پاره کند. وقتی نقابها فرو بیفتند، آیا بهار توانایی رویارویی با این فروپاشی را خواهد داشت یا خود نیز در میان این شبهای سپید و بیخوابیهای ممتد گم خواهد شد؟
1
تاریکی هوا و سوز سردی که میوزید، مانع از هجوم خاطرات محو و دوردست نمیشد؛ روزهایی که شیرازه زندگیشان هنوز از هم نپاشیده و قایقهای امیدشان در بستر خشکیده روزگار به گل ننشسته بود. او سالها بود که با این چرخ ناکوک کنار آمده و پذیرفته بود که در این قاب سرد خانوادگی، تنها عامل اتصال قلبهایی باشد که فرسنگها از یکدیگر فاصله گرفتهاند.
2
قدمهای لرزانش روی پلههای مرکز مشاوره سنگینی میکرد و عرق سردی از تیره کمرش راه میگرفت. آمده بود تا با افشای یک حقیقت، بار گناهی ناخواسته را از شانههای خستهاش بردارد؛ بیآنکه بداند کلماتش قرار است در آیندهای نزدیک، آوار سهمگینی بر سر یک زندگی آرام و بیخبر فرو بریزند و تمام معادلات را در هم بشکنند.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید