تقابل غیرمنتظرهی یک مرد سنتی و مذهبیِ صاحب گاوداری با یک دامپزشک زنِ مدرن، مرزهای اعتقادی و احساسی او را در یک شب سرد و برفی به چالش میکشد.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
jayepa50.PDF
حاج ضیاءالملکی، مردی مذهبی و پایبند به اصول سختگیرانه است که روزگارش را با مدیریت یک گاوداری و رسیدگی به دغدغههای کارگران و خانواده سنتیاش سپری میکند. زندگی آرام و کنترلشدهی او زمانی از مدار خارج میشود که برای درمان گوسالههای بیمار گاوداریاش، پای دامپزشکی جوان به نام تندیس خاکپور به میان میآید. تندیس دختری است کاملاً متفاوت با دنیای ضیاءالملکی؛ مدرن، بیپروا و با ظاهری که تمام خطوط قرمز ذهنی و اعتقادی مرد جوان را به چالش میکشد. حضور غیرمنتظرهی این دامپزشک در گاوداری و اتفاقاتی مانند بارش برف و آسیبدیدگی دست تندیس، ضیاءالملکی را مجبور میکند تا با او همراه شود. تقابل این دو دنیای متضاد، کشمکشی درونی در وجود مردی بیدار میکند که بین وسوسهی دل و چهارچوبهای عقل و ایمانش گرفتار شده است. آیا ضیاءالملکی میتواند از این آزمون سخت عبور کند، یا دنیای تندیس دیوارهای محکم اعتقادات او را فرو خواهد ریخت؟
1
«سر جایم یخ میزنم حس این را دارم که ذره ذره ی خون درون رگهایم را بیرون کشیده و به جای آنها یخ تزریق کرده اند. این بار نمی توانم نگاهش نکنم. سرم کاملاً می چرخد برای اولین بار کامل نگاهش میکنم. قدی که خیلی بلند نیست ذهنم اصلاح میکند که کوتاه است. صورت گردی که با شال سبزآبی ای که حال روی سرش جا داده و موهایش را نه زیاد بلکه اندک ذره ای پنهان کرده است و بافت کوتاهی که حتی نمی تواند تا فاق شلوارش برسد. خم می شود و دست میان برفها فرو میبرد.»
2
«چند کیلومتری که از گاوداری فاصله میگیریم بوی عطر زنانه ی تند و شیرینی که توی فضا پیچیده و همچنین گرمای درون ماشین خواب را به چشم هایم تزریق میکند. دست به سمت پخش برده و خیره به برف پاک کن ها اجازه میدهم صدای افتخاری در ماشین بپیچد.»
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید