مانا، دختر جوانی که در سودای مهاجرت است، با ورود اجباری به عمارت اسرارآمیز یک مرد میانسال در دل جنگلهای شمال، خود را درگیر معمای مرگ همسر پیشین او و هشدارهای وحشتناک سرایدار خانه میبیند.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
eshgh15.PDF
مانا دختر جوانی است که برای فرار از سختگیریهای پدرش و رسیدن به آرزوی مهاجرت، ناخواسته وارد بازی پیچیده و وهمانگیزی میشود. پدرش او را به ویلایی متروک اما باشکوه در دل جنگلهای مهگرفته نمکآبرود میفرستد تا شاید در سکوت آنجا از تصمیمش منصرف شود. مالک این عمارت، مهندس صبور، مردی میانسال و درهمشکسته است که رازهای تاریکی را در سینه پنهان کرده است. با ورود مانا به این خانه، سایه سنگین زنی به نام افسانه که همسر درگذشته مهندس بوده، بر تمام لحظات او میافتد. پرتره خیرهکننده افسانه بر دیوار سالن و نگاههای مرموز و کینهتوزانه پیرمراد، سرایدار عمارت، مانا را در هالهای از ترس و تردید فرو میبرد. پیرمراد مدام به مانا هشدار میدهد که پیش از تکرار تاریخ و شوم شدن سرنوشتش، از آن جهنم زیبا بگریزد. در حالی که مهندس صبور با رفتاری فریبنده تلاش میکند مانا را در عمارت ماندگار کند، دلهرهای ناشناخته در وجود دختر ریشه میدواند. آیا مانا تسلیم زیبایی عمارت و وعدههای مهندس میشود، یا پیش از آنکه به سرنوشت شوم افسانه دچار شود، راه نجاتی برای خود مییابد؟ عمارتی که هر گوشهاش بوی راز میدهد، اکنون منتظر تصمیم نهایی قهرمان قصه است.
1
ویلای پلاک هشت در دنجترین نقطه منطقهای سرسبز لابهلای جنگلهای نمکآبرود مثل یک مار خوش خط و خال پنهان شده بود. در انتهای یک کورهراه باریک و طولانی، لابهلای شالیزارهای برنج و درختان سر به فلک کشیده، ویلایی تریپلکس با نمایی رویایی و شکلی عجیب تنهای تنها به دور خودش چنبره زده بود. خانه در سکوتی سرد به خواب رفته بود اما در ورای این سکوت موهوم، به وضوح احساس میشد که فضای آن پیش از این هیاهوهای بسیاری را شنیده و در دل خود رازهای بیشماری را پنهان کرده است.
2
شب از آن شبهای تاریکی بود که حتی یک ستاره هم در دل آسمان نبود و هرچه بیشتر به ساعت نگاه میکردی، دقیقهها کندتر میگذشتند. لابهلای صدای غرش رعد و برق و ریزش باران، صدای پارس سگها از دور به گوش میرسید و جیرجیرکها آنقدر نزدیک بودند که گویی درون کمد اتاق پنهان شدهاند. ترسی موهوم و عجیب بر فضا حاکم بود و صدای خشی خشی که از تاریکی کمد به گوش میرسید، خواب را از چشمهای بیقرار فراری میداد.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید