بازگشت مردی مغرور به عمارتی اشرافی که تنها بهانهی تحملش، عشق به برادری معصوم و رویارویی با دختری جسور است که قواعد بازی او را بر هم میزند.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
در عمارتی که فریادها در گلو خفه میشوند، آیا تارخ تسلیم قانون سکوت نامیخان خواهد شد یا حضور دختری که الفبای نگاهش را نمیشناسد، سرنوشت او و برادرش را تغییر میدهد؟
تارخ نامدار، مردی سرد و گریزان از تجملات است که پس از بازگشت از سفر، برخلاف میل باطنی و تنها برای دیدار با برادرش علی، پا به عمارت پرشکوه و دلهرهآور نامیخان میگذارد. علی، کودکی با نیازهای خاص و قلبی مهربان، تنها نقطه اتصال تارخ به آن خانه و خاطرات تلخش است؛ اما اینبار سکوت سنگین عمارت با حضور دختری متفاوت شکسته میشود. عارفه، مهندس جوانی که مسئولیت فضای سبز را بر عهده دارد، برخلاف تمام اطرافیان تارخ، نه از جذبهی او میترسد و نه تلاشی برای جلب رضایتش میکند. تقابل غرور تارخ با جسارت عارفه در کنار معصومیت علی، مثلثی از احساسات متناقض را در دل این عمارت خاموش رقم میزند. آیا تارخ میتواند در میان دیوارهای بلند غرور و سکوت، صدای واقعی قلبش را بشنود، یا سایهی سنگین پدر و گذشته، راه را بر هر تغییری میبندد؟
۱:
میدانی دردناکترین فریاد چیست؟ فریاد سکوت... همان که در گلویت گیر کرده و قصد جانت را میکند؛ همان فریادی که قبل از تولد میمیرد. کودکان سندروم داون ستارههایی هستند که در تاریکی دنیا میدرخشند و شاید الفبای سکوت، تنها زبانی باشد که برای فهمیدن دردهای ناگفته به کار میآید.
(۲):
سکوت آزاردهندهی عمارت باشکوه نامیخان فقط با صدای تیکتاک عقربههای ساعت میشکست و حداقل قرار نبود در همان ابتدای ورود چشمش به صاحب این عمارت برخورد کند. وسط پذیرایی بزرگ که پر بود از مبلها، میزها، تابلوفرشهای گرانقیمت و مجسمههای طلاییرنگ ایستاد؛ یک ذره هم برای این حجم از تجملات و شلوغی دلتنگ نبود. طراح خانه هرچقدر هم که سعی کرده بود با رنگبندیهای خاص که در جایجای عمارت به چشم میخورد به آنجا روح ببخشد، باز هم مفتضحانه شکست خورده بود.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید