دختری جوان پس از دوازده سال تبعید ناخواسته برای فرار از پدری بیرحم، به وطن بازمیگردد تا هویتی مستقل بسازد، اما رویارویی با مردی که روزگاری ناجی و همسر صوری او بوده، تمام معادلات زندگی و قلبش را بر هم میزند.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
tamana.PDF
تمنا پس از دوازده سال دوری و تحمل رنج غربت، با کولهباری از خاطرات تلخ و شیرین به زادگاهش تهران بازميگردد. او که در نوجوانی برای فرار از سرنوشتی شوم و پدری که او را قربانی خواستههای خود کرده بود، تن به ازدواجی صوری با پسرخالهاش امیر داده و از مرزها گریخته بود، اکنون به دنبال یافتن آرامش و ساختن هویتی مستقل است. بازگشت او به آغوش خانواده عمو منصور و تجدید دیدار با همبازی کودکیاش، نویدبخش روزهای روشنی است، اما سایه سنگین گذشته و رازهای ناگفته همچنان بر زندگیاش سایه انداخته است. امیر که روزگاری ناجی و همراه او بود، اکنون به مردی جوان، مغرور و غریبه تبدیل شده است که رفتار سردش، تمنا را در هالهای از ابهام و سردرگمی فرو میبرد. در میان هیاهوی این بازگشت و تلاش تمنا برای اثبات توانمندیهایش، پیوند فراموششده میان او و امیر، چالشی تازه و عمیق میآفریند. خواننده در این روایت پرکشش، با دختری همراه میشود که برای فرار از گذشتهای تاریک جنگیده و اکنون باید با معمای احساسات سرکوبشده و آیندهای نامعلوم روبهرو شود.
1
آسمان داشت کم کم برای پذیرایی از خورشید لباس تیره خود را از تن خارج میکرد. چراغهای شهر هم همانند پولکهایی لباس سیاه شهر را زینت بخشیده بودن اما ساکنانش هنوز در خواب آرام صبحگاهی بودن. باورم نمی شد، روزی این شهر را به قصد فرار ترک کرده بودم ولی حالا به خاطر احساس دلتنگی که داشتم بر میگشتم.
2
مرد جوانی را دیدم بلند قد و چهارشانه با پوستی گندمی و یکدست که نشان از دقت او در اصلاح صورتش داشت و ریش پرفسوری که برصورتش جا خوش کرده بود هیبت مردانه تری بهش بخشیده بود. موهای سیاه پر کلاغی پیشانی بلند و ابروانی پرپشت و کشیده با چشم های سیاه و عینک بدون فرم جذبه ای دو چندان به او بخشیده بود.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید