دختری بیپناه پس از مرگ تنها حامیاش، موظف میشود از فرزندان مردی مغرور مراقبت کند که همیشه تحقیرش کرده است، در حالی که در کشاکش این اجبار، عشقی ممنوعه در قلبش ریشه میدواند.
برای مطالعه بخشی از کتاب فایل زیر را دانلود کنید
baran.PDF
باران، دختری جوان و رنجکشیده است که پس از سالها تحمل آوارگی، فقر و بدرفتاریهای خانوادهی ناتنیاش، سرانجام در کنار زنی مهربان به نام پرند آرامش را تجربه میکند. اما دست بیرحم تقدیر، پرند را نیز بر اثر بیماری سرطانی که داشت از او میگیرد و باران دوباره در آستانهی تنهایی و بیپناهی قرار میگیرد. پیش از مرگ، پرند وصیتی غیرمنتظره و سنگین بر دوش باران میگذارد؛ او از باران میخواهد تا مراقبت از پسرش فرزاد و دو نوهی کوچکش را بر عهده بگیرد. این در حالی است که فرزاد همواره با کینه و نفرت با باران رفتار کرده و اکنون نیز آمادهی ازدواج با زن دیگری به نام نگار است. حالا باران که با کولهباری از دردهای گذشته و رازهای ناگفته به خانهی کوچک دوستش سوگل بازگشته است، بر سر یک دوراهی بزرگ قرار دارد. آیا او میتواند بر نفرت دیرینهی فرزاد غلبه کند و پناهگاه دو دخترک معصوم باشد، یا باید برای همیشه از این خانواده و احساسات پیچیدهای که در قلبش جوانه زده است، بگریزد؟
۱. صدای هقهق گریهام در نوای دلنشین قرآنی که پیرمردی فرتوت بالای سر پرند زمزمه میکرد، گم میشد. دستم را روی خاکهای سرد گذاشتم و زیر لب فاتحهای خواندم. به غیر از من و بچهها و آسمان هیچکس اشکی نریخت. دخترانش مثل مجسمههای سنگی بیاحساس و بیعاطفه، کنار شوهرانشان ایستاده بودند و تماشا میکردند. نمیدانم به چه چیزی خیره شده بودند؛ به من، به فرزاد، یا به گلهایی که با دستهای فرزاد داخل خاک فرو میرفت.
۲. در کودکی فکر میکردم زندگیام شبیه قصهی سیندرلا است. من یک پدر مهربان را از دست داده بودم و اسیر نامادری و دختران حسود و بد اخلاقش شده بودم. آن روزها آرزو داشتم یک روزی هم شاهزادهی من با اسب سفید سر برسد و من را نجات دهد. هیچکس مثل رؤیا آزارم نمیداد، دائم کتکم میزد و از من سوءاستفاده میکرد. با اینکه سنی نداشتم، هر کاری که توانایی انجامش را نداشتم به عهدهی من بود، باید تحمل میکردم وگرنه کتک حوالهام میکرد.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید