لحظه های بارانی

از {{model.count}}
680,000 تومان
محصول مورد نظر موجود نمی‌باشد.
تعداد
نوع
  • {{value}}
کمی صبر کنید...

دختری بی‌پناه پس از مرگ تنها حامی‌اش، موظف می‌شود از فرزندان مردی مغرور مراقبت کند که همیشه تحقیرش کرده است، در حالی که در کشاکش این اجبار، عشقی ممنوعه در قلبش ریشه می‌دواند.


محصولات مرتبط

برای مطالعه بخشی از کتاب فایل زیر را دانلود کنید

baran.PDF

باران، دختری جوان و رنج‌کشیده است که پس از سال‌ها تحمل آوارگی، فقر و بدرفتاری‌های خانواده‌ی ناتنی‌اش، سرانجام در کنار زنی مهربان به نام پرند آرامش را تجربه می‌کند. اما دست بی‌رحم تقدیر، پرند را نیز بر اثر بیماری سرطانی که داشت از او می‌گیرد و باران دوباره در آستانه‌ی تنهایی و بی‌پناهی قرار می‌گیرد. پیش از مرگ، پرند وصیتی غیرمنتظره و سنگین بر دوش باران می‌گذارد؛ او از باران می‌خواهد تا مراقبت از پسرش فرزاد و دو نوه‌ی کوچکش را بر عهده بگیرد. این در حالی است که فرزاد همواره با کینه و نفرت با باران رفتار کرده و اکنون نیز آماده‌ی ازدواج با زن دیگری به نام نگار است. حالا باران که با کوله‌باری از دردهای گذشته و رازهای ناگفته به خانه‌ی کوچک دوستش سوگل بازگشته است، بر سر یک دوراهی بزرگ قرار دارد. آیا او می‌تواند بر نفرت دیرینه‌ی فرزاد غلبه کند و پناهگاه دو دخترک معصوم باشد، یا باید برای همیشه از این خانواده و احساسات پیچیده‌ای که در قلبش جوانه زده است، بگریزد؟

۱. صدای هق‌هق گریه‌ام در نوای دلنشین قرآنی که پیرمردی فرتوت بالای سر پرند زمزمه می‌کرد، گم می‌شد. دستم را روی خاک‌های سرد گذاشتم و زیر لب فاتحه‌ای خواندم. به غیر از من و بچه‌ها و آسمان هیچ‌کس اشکی نریخت. دخترانش مثل مجسمه‌های سنگی بی‌احساس و بی‌عاطفه، کنار شوهرانشان ایستاده بودند و تماشا می‌کردند. نمی‌دانم به چه چیزی خیره شده بودند؛ به من، به فرزاد، یا به گل‌هایی که با دست‌های فرزاد داخل خاک فرو می‌رفت.

۲. در کودکی فکر می‌کردم زندگی‌ام شبیه قصه‌ی سیندرلا است. من یک پدر مهربان را از دست داده بودم و اسیر نامادری و دختران حسود و بد اخلاقش شده بودم. آن روزها آرزو داشتم یک روزی هم شاهزاده‌ی من با اسب سفید سر برسد و من را نجات دهد. هیچ‌کس مثل رؤیا آزارم نمی‌داد، دائم کتکم می‌زد و از من سوءاستفاده می‌کرد. با اینکه سنی نداشتم، هر کاری که توانایی انجامش را نداشتم به عهده‌ی من بود، باید تحمل می‌کردم وگرنه کتک حواله‌ام می‌کرد.

نویسنده
سعیده آساره
ناشر
آرینا
شابک
9786009226757
قطع
رقعی
سال انتشار
1390
تیراژ
2000 جلد
نوبت چاپ
اول
میزان فروش تا کنون
2000 جلد
نوع کاغذ
سفید/ تحریر 70 گرم
نوع جلد
نرم(شومیز)
وزن تقریبی
430 گرم
تعداد صفحات
424 صفحه

دیدگاه خود را بنویسید

  • {{value}}
این دیدگاه به عنوان پاسخ شما به دیدگاهی دیگر ارسال خواهد شد. برای صرف نظر از ارسال این پاسخ، بر روی گزینه‌ی انصراف کلیک کنید.
دیدگاه خود را بنویسید.
کمی صبر کنید...