دختری دانشجو برای فرار از یک ازدواج تحمیلی با پسرخالهاش، درگیر ماجراهای پیشبینینشدهای با استاد جوان و مرموز دانشگاهش میشود که مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر میدهد.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
talaha.PDF
روشنک، دختری جوان و دانشجو است که در گیرودار مشکلات مالی خانواده و روزمرگیهای دانشگاه، با چالشی ناخواسته در زندگی شخصیاش روبهرو میشود. با بازگشت برادرش رامین پس از هفت سال دوری، امید به بهبود شرایط خانواده در دل او جان میگیرد، اما سایه سنگین یک ازدواج تحمیلی با پسرخالهاش فرهاد، آرامش روشنک را تهدید میکند. فرهاد که مردی سرد و بیتفاوت است، در دیداری پنهانی از روشنک میخواهد تا خودش به این وصلت خانوادگی پاسخ منفی بدهد و بار سرزنشهای مادر و خاله را به دوش بکشد تا مسیر فرهاد برای مهاجرت کاری به جنوب هموار شود. در میان این کشمکشهای خانوادگی و تلاش برای رهایی از این بنبست احساسی، ورود غیرمنتظره و معمایی یک استاد جوان و جذاب به نام یگانه به دانشگاه محل تحصیل روشنک، مسیر اتفاقات را دستخوش تغییر میکند. تقابلهای ناخواسته، نگاههای پر از پرسش و حضور مداوم این استاد غریبه در مسیر زندگی دانشجویی او، نویدبخش ماجراهایی است که قلب روشنک را میان تردیدهای گذشته و اتفاقات هیجانانگیز آینده معلق نگاه میدارد. آیا روشنک میتواند از سایه انتظارات خانواده فرار کند و مسیر عشق و استقلال را برای خود رقم بزند؟
تکه اول:
این حس را دوست دارم؛ حس اینکه قلبت از دوست داشتن کسی مثل قلب یک گنجشک تند بتپد. اینکه حس کنی گرمای دستی میتواند تمام سرمای وجودت را به یکباره بزداید. حتی اگر از آن دستها فاصله داشته باشی خواستنش زیباست؛ همین که به شوق کسی نفس بکشی، همین که چشمانت را ببندی و تصویر او پشت پلکهای بستهات نقش ببندد. و دنیا از آن تو میشود اگر چشم باز کنی و نگاهت در چشمان مشتاق و منتظر او گره بخورد.
تکه دوم:
ما برای هم خیلی تکراری بودیم؛ خیلی. از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و با اینکه زیر و بم اخلاق هم را میدانستیم با هم سازگار نبودیم. از آن گذشته چهرههایمان هم تکراری بود؛ بینهایت شبیه هم بودیم، طوری که در برخورد با غریبهها فکر میکردند به جای رامین، فرهاد برادر من است. همان چشمان تیره و کشیده تکراری، همان موهای مواج و همان پوست گندمی.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید