دنیا را رها کن

از {{model.count}}
400,000 تومان
محصول مورد نظر موجود نمی‌باشد.
تعداد
نوع
  • {{value}}
کمی صبر کنید...

دختری تنها و آواره، برای رهایی از فقر ناچار می‌شود نقش نامزد مرده‌ی یک مرد ثروتمند و افسرده را بازی کند؛ غافل از اینکه این بازی هویت، سرنوشت او را برای همیشه تغییر خواهد داد.


محصولات مرتبط

برای مطالعه بخشی از کتاب فایل زیر را دانلود کنید

de271d3f871c47618c7c13cf06e2d76e.jpg

«رها معتمد» دختری تنها و بی‌پناه است که پس از مرگ والدینش، با کار در یک فروشگاه لباس به سختی روزگار می‌گذراند و با اندوه تنهایی خو گرفته است. اما چرخش بی‌رحم روزگار، در یک روز شوم، هم شغل و هم سرپناه کوچک او را می‌گیرد و رها را در یک قدمی آوارگی مطلق در خیابان‌های سرد شهر رها می‌کند. در اوج ناامیدی و تاریکی، زنی ثروتمند و مرموز به نام «پریناز» همچون یک فرشته نجات بر سر راه او سبز می‌شود. پریناز به دلایلی عجیب، به رها پناه می‌دهد و پای او را به عمارت باشکوه خانواده «کیان» باز می‌کند. دلیل این حمایت بی‌دریغ، شباهت بی‌نظیر و خیره‌کننده رها به «دنیا» است؛ دختری که سال‌ها پیش در یک سانحه رانندگی جان باخته و مرگ او، «پوریا»، برادر مغرور و دل‌شکسته پریناز را به کام افسردگی و انزوای مطلق کشانده است. پریناز قصد دارد با استفاده از این شباهت جادویی، برادرش را به زندگی بازگرداند و رها نیز که چیزی برای از دست دادن ندارد، تن به این بازی پرخطر می‌دهد. ورود رها با هویتی جدید به شرکت پوریا، آغازگر مسیری است که مرزهای میان حقیقت، دروغ و هویت را در هم می‌شکند. آیا رها می‌تواند تنها یک سایه از گذشته باقی بماند، یا خود به واقعیتی گریزناپذیر در زندگی تاریک این خانواده تبدیل خواهد شد؟

1
باران نم‌نم شروع شده بود و همان اندک افرادی که در خیابان بودند با عجله سعی می‌کردند از زیر باران اندک فرار کنند. به قطرات باران خیره شدم و به نظرم رسید که آسمان واقعا گریه می‌کند و ناگهان دلم گرفت. خوش به حال آسمان زیرا هر زمان که دلش می‌گیرد دل تمام آدم‌ها نیز می‌گیرد و وقتی گریه می‌کند اندوهی ناشناخته در جان همه ریشه می‌دواند. اما من این اندوه را در وجودم می‌شناختم؛ چه آسمان گریه می‌کرد و چه نمی‌کرد، من اندوه بی‌کسی را در وجود خود می‌شناختم. من سال‌ها با اندوه تنهایی سرکرده بودم، ولی به آن خو نگرفته بودم و حالا که آسمان گریه می‌کرد دلم می‌خواست من هم همراهش گریه کنم.
2
احساس کردم که از روی کوه افتاده‌ام؛ احساس مرده‌ای را داشتم که از بالا به جنازه‌ی خودش نگاه می‌کند. همانجا توی رختخواب نشستم و تا می‌توانستم گریه کردم. من دختری تنها بودم که همه‌ی دنیا رهایم کرده بودند. من دختری تنها بودم که برای درست زندگی کردن راهی نداشت. مغزم کار نمی‌کرد و مانند عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی دستم را تاب دادم. آواره‌ای بودم که هر وقت بیرونم می‌کردند باید در خیابان‌ها سر می‌کردم.

نویسنده
لادن صهبایی
ناشر
علی
شابک
9789641930822
قطع
رقعی
سال انتشار
1389
تیراژ
1000 جلد
نوبت چاپ
دوم
میزان فروش تا کنون
3000 جلد
نوع کاغذ
سفید/تحریر 70 گرم
نوع جلد
نرم(شومیز)
وزن تقریبی
550 گرم
تعداد صفحات
530 صفحه

دیدگاه خود را بنویسید

  • {{value}}
این دیدگاه به عنوان پاسخ شما به دیدگاهی دیگر ارسال خواهد شد. برای صرف نظر از ارسال این پاسخ، بر روی گزینه‌ی انصراف کلیک کنید.
دیدگاه خود را بنویسید.
کمی صبر کنید...