دختری مغرور و لبریز از محبت خانوادگی، در گریز از عشق و سماجتهای یک خواستگار سمج، راهی سفر کویر میشود؛ غافل از آنکه رازهای دوستانش و تقابل غرورها آرامش او را به هم خواهد ریخت.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
binazer1.PDF
بینظیر دختری جوان، زیبا و با اعتماد به نفس است که در کنار دوستان صمیمیاش، روزهای پرهیاهوی دانشجویی را در یک پانسیون میگذراند. او که در خانوادهای گرم و با حمایتهای بیدریغ پدر و برادرش بهادر بزرگ شده، از عشق و محبت لبریز است و به همین دلیل در برابر ابراز علاقههای پیرامونش کاملا بیتفاوت عمل میکند. بینظیر شخصیتی جسور دارد که به سادگی مرعوب هیچکس نمیشود و به لطف همین روحیه، همیشه استقلال خود را حفظ میکند. در این میان، بیتا، یکی از دوستان صمیمی او، درگیر عشقی یکطرفه و پر از حسرت به پسرعمویی است که از تمام زنان دوری میکند. از سوی دیگر، الهه با مشکلات پیچیده خانوادگی و رازهای ناگفته دست و پنجه نرم میکند و بینظیر تنها پناه و سنگ صبور اوست. اما چالش اصلی بینظیر زمانی آغاز میشود که پرهام، همکلاسی مغرور و ثروتمندش، با سماجتی آزاردهنده سعی دارد به هر قیمتی او را به دست آورد. بینظیر با اتکا به غرور و زبان تندش، مدام او را پس میزند، اما این پسر دستبردار نیست. در جریان یک سفر دانشجویی پرماجرا به دل کویر و اقامت در یک کاروانسرای قدیمی، تقابل غرور این دو نفر به اوج خود میرسد و حوادثی پیشبینینشده رخ میدهد. آیا دختری که همیشه از وابسته شدن و عشقهای پیش از ازدواج فراری بوده، میتواند در برابر بازیهای پیچیده سرنوشت، سماجتهای بیپایان اطرافیان و رازهای پنهان دوستانش مقاومت کند یا قلب او نیز تسلیم طوفان حوادث خواهد شد؟
1
آسمان غیر ابری کویر زیبایی فوق العاده ای داشت. کم کم خورشید خودشو برای غروب آماده میکرد و قسمتی از آسمون صاف اونجا رو به رنگ قرمز و نارنجی و بنفش درآورده بود. ابرها اون قدر نزدیک به نظر میرسیدن که حس میکردم اگه دست مو دراز کنم می تونم سرماشون رو لمس کنم. خونه های کم روستا که در نزدیکی کاروانسرا قرار داشت مثل اونجا بازسازی شده بودن. سکوت عجیبی فضا رو پر کرده بود که حتی صدای صحبتهایی که از حیاط کاروانسرا به گوش می رسید هم نمی تونست از لطافت و آرامش عمیق سکوتش کم کنه.
2
من از عشق و توجه و محبت لبریز بودم. عشق رو دوست داشتم چون از بچگی اونو تو چشمای بابا نسبت به مامان میدیدم و می شناختم، اما از وابسته شدن واهمه داشتم چون مامان که ثمره ی یه عشق نافرجام بود مقابلم قرار داشت. هیچ وقت دوست نداشتم قبل از ازدواج عاشق بشم. دلایل زیادی برای ترس از عشق داشتم؛ اینکه عاشق بشم و بهش نرسم، یا اینکه بهش برسم و بعد بلایی که سر مامان اومد سر منم بیاد.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید