دختری جوان پس از پنهان کردن راز حضورش در شب قتل پسرعمهاش، از سوی خانواده طرد و تبعید میشود، اما بازگشت عشق دوران نوجوانیاش به تبعیدگاه او، مسیر زندگیاش را وارد چالشهای تازهای میکند.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
faslen.PDF
ترنج، دختری بیست و دو ساله است که تحت تربیت پدری به شدت متعصب و سختگیر بزرگ شده است.
زندگی آرام او شبی که مخفیانه و به دور از چشم خانواده، همراه با پسرعمهاش آرمان به یک مهمانی میرود، دستخوش فاجعهای جبرانناپذیر میشود.
درگیری ناگهانی یکی از همکلاسیهای سمج ترنج با آرمان، منجر به قتل آرمان شده و ترنج را در مرکز یک بحران بزرگ قرار میدهد.
ترنج که از خشم خانواده و قضاوتهای ویرانگر آنها به شدت وحشت دارد، در ابتدا حضور خود را در آن شب پنهان میکند.
اما این پنهانکاری دوام نمیآورد و با افشای حقیقت، طوفانی سهمگین تمام ارکان زندگیاش را در هم میکوبد.
خانوادهاش او را مقصر این فاجعه میدانند و برای در امان ماندن از تنشها، او را به خانه پیرزنی سنتی و سختگیر به نام سلطانبانو تبعید میکنند.
ترنج در این تبعیدگاه با انزوا، افسردگی و عذاب وجدانی کشنده دست و پنجه نرم میکند و تمام روزهایش به رنگ تاریک درمیآید.
درست زمانی که او در اوج ناامیدی و طردشدگی روزگار میگذراند، خبری از گذشتههای دور به گوش میرسد.
سالار، عشق پنهان و فراموششده دوران نوجوانی ترنج، پس از سالها دوری قرار است به خانه سلطانبانو بازگردد.
حضور دوباره سالار در دل این تاریکی، ترنج را با احساسات و چالشهای جدیدی روبرو میکند.
آیا این بازگشت میتواند نقطه امیدی برای رهایی ترنج از آوار مصیبتها باشد یا طوفان دیگری در راه است؟
1
غم و ترس میان سلول به سلول وجودم خانه کرده بود ولی انگار کفه ی ترازوی ترس و هراس سنگین تر بود. قلبم میان حلقم تپیدن گرفته بود و پیش پیش فاتحه ی خودم را خواندم و گوشی را در جیبم گذاشتم. سعی کردم میان گوشتهای چسبیده به اتاقک اتوبوس و میان بدن های عرق کرده و عطرهای تند و همهمه ی دیوانه کننده ی زنان شهرم راهی برای نفس کشیدن باز کنم اما این نفس بند این اتاقک نبود بند دلشوره ای بود که تمام سیستم گوارشی ام را می پیچاند. نفسم بند خبری بود که حسم میگفت با تمام خوش بینی های سولماز و تمام دلگر می هایش دیر یا زود تاروپود زندگی ام را تارتار میکند.
2
سرم مثل طبلی پر از دنگ دنگ ضربانی بود که به جای سینه ام میان مغزم ناقوس مرگ می نواخت. گلویم پر از سیم خاردارهایی بود که هر بار نفس میکشیدم میان ریه هایم فرو می رفت. حنجره ام پر از گردوی سحر آمیز و درشت بود که همان جا تارهای صوتی ام را له و صدایم را خفه کرده بودند. قفسه ی سینه ام به جای قلب بادکنکی پر از مواد مذاب داشت که می ترسیدم هر آن بترکد و تمام رگ و پیام را بسوزاند. شکمم پر بود از مار و سوسماری که میان هم میپیچیدند و دست و پاهایم دو تکه میلگرد روغن نخورده ی بی مصرف و آویزان بودند که آن قدر سنگینی می کردند که تمام تنه ام را به سمت پایین میکشیدند.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید