مرد جوانی برای برآورده کردن آخرین آرزوی پدر در حال مرگش، راهی سفری میشود که او را درگیر معمای بافت یک فرش ابریشم، دختری جسور و خانهای با رازهای آشنا و فراموششده میکند.
بهراد، هواشناس جوان و موفقی است که درگیر روزمرگیها و استقلال زندگی مجردی خود شده است. اما خبر وخامت حال پدرش، استاد بزرگ طراحی فرش ابریشم، او را از دنیای بیدغدغهاش بیرون میکشد. تنها خواسته و وصیت پدر در روزهای پایانی عمر، بافته شدن آخرین نقشهاش توسط استادکاری قدیمی در کاشان است. بهراد برای برآورده کردن این آرزو راهی کاشان میشود، اما درمییابد که استاد پیر دیگر توان بافتن ندارد. در میان ناامیدی، گلاره، دختر جوان و جسور استاد، با اعتمادی عجیب ادعا میکند که میتواند این فرش نفیس را در کمترین زمان ببافد. بهراد برای تسهیل این کار، خانهای قدیمی در کاشان اجاره میکند، اما با ورود به این خانه، حسی غریب و دردی آشنا از گذشتهای فراموششده تمام وجودش را فرا میگیرد. او نه تنها با دختری متفاوت و پرشور روبهروست که آرامش زندگیاش را برهم زده، بلکه درگیر رازهای خانهای شده است که گویی سالها پیش در آن زندگی کرده است. آیا این فرش ابریشم، گرههای کور گذشته بهراد را باز خواهد کرد یا او را در هزارتوی عشقی ناخوانده و تقدیری پنهان گرفتار میسازد؟
1
نگاهم به در چوبی و اون شیشههای کوچیک رنگی خیره موند. حوض لوزی شکل وسط حیاط و فوارهای که انگار سرش شکسته بود، با اون گلدونهای شمعدانی هفت رنگ دورش جلو چشام بودن و باغچههای دو طرف حیاط پر از گل محمدی و جالب اینجا بود که عطرش برام به طرز دردآوری آشنا بود. احساس میکردم باید کنج دیوار یه دوچرخه کوچیک قرمز رنگ باشه که روی جفت فرمونهاش نوارهای رنگی آویزونه؛ اما اون دوچرخه اونجا نبود.
2
رفت گوشه حوض نشست و روی شمعدانیها آب پاشید و بعد دستای خیسشو رو به آسمون بالا گرفت و چشماشو بست. دیدن این صحنه برام درست مثل تصور یه رویای بهشتی بود. از وجود این همه شور زندگی تو چشمای اون دختر قلبم بیاراده تندتر تپید. انگار نور با شتاب بیشتری تو چشام میریخت و تمام وجودمو روشن میکرد.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید