خزان برای رهایی از یک ازدواج اجباری و حفظ زندگی مخفیانهاش به عنوان مدل، دست به انتقامی خطرناک میزند که او را از چاله به چاهی عمیق و غیرقابل بازگشت میاندازد.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر دانلود کنید
soghot~1.PDF
خزان دختری است که در حصار تعصبات خشک و قوانین سختگیرانهی ناپدریاش، جواد، روزگار میگذراند. او در خانه دختری مطیع و چادری است، اما در دنیای بیرون، هویت پنهانی و جسورانهای به نام «برمودا» دارد؛ مدلی با چشمان کهربایی که جلوی لنز دوربین، تمام ترسهایش را به فراموشی میسپارد. زندگی دوگانهی خزان زمانی به لبهی پرتگاه میرسد که جواد برای تحکیم یک قرارداد تجاری، او را مجبور به ازدواج با پسری به نام محمد میکند. خزان که دل در گرو عشقی پنهانی و دور دارد، خود را در بنبستی وحشتناک میبیند. او که دیگر تاب تحمل این قفس را ندارد، با وسوسههای دوستش ساره، تصمیم میگیرد به جای قربانی بودن، بازی را تغییر دهد. خزان برای فرار از این معاملهی اجباری، نقشهای میچیند که نه تنها سرنوشت خودش، بلکه زندگی اطرافیانش را نیز به چالش میکشد؛ غافل از اینکه این طغیان، او را به سمت سقوطی هولناک و سرنوشتی تاریکتر از اسارت در خانه پدری سوق میدهد.
برشی از متن (۱):
نفس زدم و نفسم پشت چسب روی لبهایم خاموش شد. از ترس تمام تنم لمس شده بود. پاهایم از شدت اضطراب بیحس بود و هرچه تلاش میکردم نمیتوانستم تکانشان بدهم. کفپوش نمور و چوبی زیر بدنم، سرمای تنم را تشدید میکرد. برای بار هزارم نفس حبس شده از ترسم را بیرون دادم. اصوات نامفهومی که از شدت حرص بیرون میدادم پشت چسب لعنتی خاموش میشدند. همه جا تاریک بود؛ حداقل پشت آن چشمبند مسخره اینطور حس میکردم. سعی کردم تمرکز کنم و در دل به خودم تشر زدم که آرام باشم، اما فقط خدا میدانست که چقدر حالم از مرور آن دوران به هم میخورد. تکانهای شدید قایق تعادلم را برهم زد. دست و پای به هم گره زدهام کج شدند و از سمت راست تنم روی کفپوش سقوط کردم. شالم کج شد و از روی موهایم افتاد. مغزم سوت کشید از بوی نامطبوع چوب نمور و ماهی.
برشی از متن (۲):
ذهنم را جمع کردم و چشمهایم بدون پلک زدن خیره به لنز دوربین شد. مانند عروسکی کوکی دست راستم را به کمرم زدم و لبهایم را کش دادم، نه آنقدر که لبخندم عمیق باشد و دندانهایم نمایان شود؛ لبخندی محو که خط خندهام را به نمایش میگذاشت. لبهایی که میخندید و نمیخندید. برمودا بودم، مثلثی فریبنده. گره روسری ساتن روی سرم را سفت کردم و نگاهی اجمالی به سرتاپایم در آینه انداختم. خزان بودم. الان برمودا نبودم پس باید با قانونهای قفسم کنار میآمدم. با وجود اینکه در این رخت و لباسهای مسخره کم مانده بود جان بدهم، باز نفس عمیق میکشیدم و حرصم را پس میزدم. کی میشد که خلاص شوم از این نقشهای طبقه بندی شده؟ در دل خدا را برای رسیدن به آرامش و آرزوهایم صدا زدم.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید